حرة
Открыть в Telegram
تو را در راه خدا آزاد کردم؛ أنتِ حرة لوجهالله. - اینجا یک دفترچه یادداشت کاملا شخصی است و نه چیزی بیشتر.
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
242
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
+230 дней
Архив постов
242
عزیزم، من هنوز هم نمیخواهم فقط ازدواج کنم. هنوز میخواهم بیمرز دوست بدارم و داشته شوم آن هم نه تنها به عنوان یک همسر. من هنوز هم میخواهم کسی را طوری ببینم و کسی مرا طوری ببیند که انگار گمشدهای پیدا کرده که از روز نخستِ خلقت انسان گم کرده بوده؛ نه چون زنی که مادرش دیده، نه چون زنی که تنها خانوادهام را میشناسد. من هنوز هم فکر میکنم و به جد معتقدم ایرادی در کار عالم وجود دارد که تنها به معجزه عشق میتوان پشتسر گذاشتش.
242
یادها؛
از کنار دانشگاه شریف رد میشدم، چشمم به نهال چناری افتاد که از بینِ آوارها سربرآورده بود.
بیستوسوم اسفند صفرچهار در یکی از یادداشتهایم نوشته بودم؛
ما در جنگ، باید بیشتر زندگی کنیم. باید وقتی تیرهای دشمن به سویمان میدود نه اینکه به سوی بنبست دنیا بدویم، بلکه برای از پا درآوردن سپاه دشمن، هریک از ما، باید در مسیر مبارزه، گل بکاریم.
و بعدتر؛
تصویر آن دو زوج جوانی که در غزه بعد از هفتاکتبر در میانه آوارها ازدواج کرده بودند، در ذهنم مجسم شد. زندگی در بطن و متن جنگ معنای بیشتری دارد. اصولا تولد یک کودک، ازدواج کردن، درس خواندن، خریدن حتی یک مداد سیاه و... به معنای این است که آیندهای وجود دارد. و قطعا آیندهای برای اهل ایمان وجود دارد؛ «أَنَّ ٱلۡأَرۡضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ ٱلصَّـٰلِحُونَ».
آنها نیستی را به گوشهای از شهر کشاندند اما نهالی با کمتر از ده برگ محکم به زندگی چسبیده بود؛ شبیه آدمهای این جغرافیا.
242
اطلاعات بیخود؛
خیلی جالبه که طبس و فردوس برا خراسان جنوبیه من ۲۴سال برا خراسان رضوی میدونستمشون.
242
ابرها؛
روی نیمکت نشسته بودم. باد از روی دریاچه میگذشت و میپیچید بینِ شاخهها و برگهایی که تعلقی به درخت نداشتند را به زمین برمیگرداند. برگی افتاد روی چادرم، وقتی دقیقتر نگاه کردم، گوشه برگ سوراخ بود. برگ را گذاشتم داخل جیبِ کوچکِ کیفم. احتمالا اگر چندسال قبل بود، دنبالِ برگ سالمی میگشتم اما آن ساعتی که آنجا نشسته بودم و در انتظار، به نقصِ روی برگ و داستانِ پشتِ آن فکر کردم؛ به آروارههای کوچکِ ملخ یا لارو پروانهای که شاید روی برگ متولد شده باشد. احتمالا اگر چندسال قبل بود برگِ سوراخ شده را شبیه زندگی نمیدیدم؛ نصفونیمه، ناقص اما واقعی و پُر ماجرا.
شنبه؛ هفدهم مردادماه/۱۴۰۵.
242
محض رضای خدا یک آموزشگاه نیست استاد زبانهاش رو هر ترم عوض نکنه؟ آقا من از معلمم خوشم نیاد نمیتونم ادامه بدم. و واقعا دیگه ایدهای ندارم چه کاری از دستم برمیاد.
242
یعنی یکی تو تهران معلم نیست دوتا دانشآموز برای مصاحبه پژوهشی به من معرفی کنه؟T-T یک پژوهشگر سرماخوردهای که نمیتونه بره پارک، بازار، مسجد و... دنبال بچهها بگرده.T-T
یا یک نوجوان اطرافتون ندارید؟
