fa
Feedback
قاتل یک دلبـ🥂ـر

قاتل یک دلبـ🥂ـر

کانال بسته

﷽ درخواست عضویتتون بلافاصله تایید میشه✨ تمام بنرا پارت رمانه🤍 پارت گذاری هر روز🌙 زنجیری به دور ماه: به‌ زودی❄️ @Novels_tag ❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد. نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد می‌کند❌

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام قاتل یک دلبـ🥂ـر

کانال قاتل یک دلبـ🥂ـر در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 29 225 مشترک است و جایگاه 1 050 را در دسته کتب و رتبه 11 615 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 29 225 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 06 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 1 537 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -65 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 3.36% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 12.99% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 984 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 3 804 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 24 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند صدا, اویس, سام, دخترک, حماس تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
﷽ درخواست عضویتتون بلافاصله تایید میشه✨ تمام بنرا پارت رمانه🤍 پارت گذاری هر روز🌙 زنجیری به دور ماه: به‌ زودی❄️ @Novels_tag ❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد. نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد می‌کند❌

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 07 ژوئیه, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

29 225
مشترکین
-6524 ساعت
-4267 روز
+1 53730 روز
آرشیو پست ها
ریپلای پارت جدید امشب🤩🌷⬆️ خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده🩷

ریپلای پارت جدید امشب🤩🌷⬆️ خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده🩷

ریپلای پارت جدید امشب🤩🌷⬆️ خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده🩷

ریپلای پارت جدید امشب🤩🌷⬆️ خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده🩷

sticker.webp0.09 KB

Repost from N/a
. با این لباسای کهنه میخوای بیای سر سفره ی سال تحویل؟ این همه مهمون اومده... خجالت می‌کشید بگوید معین پول نداده تا خرید کند. دستی به لباسش کشید. -سر معین شلوغ بود نتونست باهام بیاد خرید. همین خوبه . زیاد نپوشیدم. مرضی تند و تند چشمانش را ریمل می‌کشید -خب خودت میرفتی. میومدی باهم میرفتیم. این لباسه کهنه ست. بچه ها واست دست میگیرن. صدای شادی و خنده از بیرون اتاق می آمد. قرار بود سال تحویل را بروند ویلای علی... آنقدر پولدار بود که همه را تا سه روز مهمان کرده بود. مرضیه که بیرون رفت معطلش نکرد . درون اتاق میماند با دیدن لباس ها گریه اش می‌گرفت. -بچه ها بدویید ۵ تا ۵ تا مهربون بشینید تو ماشینا... هرکس به سمتی میدوید. با چشمش به دنبال معین میگشت. شاید اگر لباسش را می‌دید سر راه می‌توانستند یک مرکز خرید پیدا کنند. -ببخشید معین کجاست؟ سوالش را آرام پرسید اما همه را سر جا متوقف کرد. صورت ها همه در هم فرو رفت. زن امل معین با این چادر چاقچورش را در پارتی سال نو می‌خواستند کجای دلشان بگذارند. -مگه توام میای رعنا جون؟ سوال را بنفشه میپرسید. یکی از دوستان قدیمی اکیپ بود. سعی کرد بخندد اما لبخندش کج و کوله بود. -نیام بنفشه جون. خب شوهرم هم میاد. منم با شوهرم... روناک گوشی اش را چک می‌کرد. -شوهرت رفت طفلکی‌‌...از خونه باند برد واسه ویلای علی شب بزن برقصه. پارتی یعنی. پارتی میدونی چیه رعنا جون؟ سر جا یخ زد. شوهرش او را جا گذاشته بود. مرضیه دختر ها را به سمت حیاط هدایت کرد. هیچ کس از آمدن رعنا راضی نبود. حتما می‌خواست همین چادر کهنه را در پارتی به خودش بپیچد و کوفتشان کند. -بچه ها برید سوار شید دیر شد. الان معین سگ میشه... یک قدم جلو رفت. -مرضی من...من باهاتون... مرضی وسایلش را یکی یکی از روی میز برداشت. میگم رعنا جونم حتما داداشمم راضی نبوده تو بیای که نبردتت من میترسم ببرمت بیفته به جونم سر سال تحویل... اشکش بی اختیار چکید. -چرا نیام؟ مرضیه دنبال جواب از سر بازکنی میگشت. -داداشم غیرتیه حتما دوست نداره زنش بیاد پارتی...تو بمون خونه قربونت برم من میرم داداشم و راضی میکنم هفته ی دوم توام بیای شمال ...خوبه دیگه مسافرت که بهتره... کسی از حیاط جیغ جیغ کرد. -مرضی بدو...سال تحویل میمونیم تو ماشین ها....! مرضی گونه اش را بوسید. -قربونت بشم. یه سفره سال تحویل واسه خودت ردیف کن بشین قرآن بخون تو که دوست داری. مارم دعا کن اصلا. گفت و دوان دوان بیرون رفت و دخترک لرزان را داخل خانه جا گذاشت. اشکریزان پشت پنجره رفت. ماشین ها یکی یکی بیرون رفتند. در حیاط که بسته شد نگاهش به ماهی قرمزش افتاد. دو سال می‌شد که درون این تنگ کنار پنجره همدمش بود و حالا چند ساعت مانده به سال تحویل مرده بود. -امسال عید نموندی بی معرفت؟ خودش را به اتاقش رساند. تولد معین فردا بود. تمام پس اندازش را داده بود تا برایش آن پلیور گران قیمت را بخرد آن وقت خودش به خاطر کهنگی لباس هایش لایق جشنشان نبود. پیراهن را بغل گرفت. -قسم میخورم سال دیگه تو تنهایی بکشی ... ** -وای داداش خیلی خوش گذشت. سه روزه داریم میرقصیم. معین هنوز مست بود. نگاهی به چراغ های خاموش خانه انداخت. آن دخترک ورپریده توی ویلا پا نداده بود و حالا کمرش داشت میترکید. بالاخره زنش به درد خالی کردن کمرش که می‌خورد. -رعنا کجاست؟ مرضی کفش های پاشنه دارش را بغل گرفته بود. -خوابه حتما...میگم داداش گناه داره شمال ببریمش حتما... آمپرش چسبیده بود. الان کره ی ماه هم دخترک را می‌برد. آنقدر مظلوم و توسری خور بود که این سه روز تنهایی را با اولین لمس فراموش می‌کرد. -حالا چیزی تو دهنش ننداز تا ببینم چی میشه. گفت و در خانه را باز کرد. -رعنا خانوم...بدو بیا عیدت مبارک ... خانه در تاریکی مطلق بود. بلند تر صدا زد -نمیای استقبال شوهرت پدر سوخته؟ قهری؟ عزیزم تو خودت دوست نداری پارتی مارتی ‌‌..تو عشق مسجد و امام زاده ای‌‌...سیزده بدر میبرمت امام زاده صالح زیارت کنی جیگرت حال بیاد.. مرضی خنده کنان رفت و چراغ ها را روشن کرد. حالا نگاه خواهر و برادر به میز بود. به کیک آب شده و بسته ی کادوپیچ و کاغذ کنارش... معین خودش را به کاغذ رساند. دست خط رعنا بود. -تولدت مبارک نامرد.‌‌..برای همیشه خدانگهدار...! https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk https://t.me/+tCzRetKAMJNhMjJk #پارت👆

Repost from N/a
. ـ میشه جلو سیاوش بغلم کنی مرتضی ؟! مرتضی رو از دخترک پلنگی که کنارش ایستاده بود و با او دل میداد و قلوه میگرفت ،میگیرد: ـ چی شده؟!... نزدیک تر می آید... صدف با خجالت سر پایین می اندازد... ـ ما صوری ازدواج کردیم که من دماغ سیاوشو بسوزونم...ولی تو حواست به همه هست جز من! بغض کرده بود دخترک... مرتضی مشروبش را روی میز میگذارد... ـ صدف...ببینمت... لبانش می‌لرزد... ـ البته تقصیر توام نیستا...من اونقدی که باید جذاب نیستم... اون از سیاوش که با بهترین دوستم بهم خیانت کرد...اینم از تو تا چشمت به چهار تا دختر میخوره کلا فراموش می‌کنی که اصلا واسه چی اینجایی... مرتضی دست زیر چانه اش می اندازد... ـ تو که بهونه گیر نبودی صدف!کاملم شرایط منو می‌دونستی و این ازدواج و قبول کردی...میدونستی من آدم تعهد نیستم…حالا داری به دخترای دور و برم گیر میدی؟ قطره اشک توی چشمانش بازی میکند... ـ آره گیر میدم...چون توام به پسرای دور من گیر میدی...دست اشکان و تو دانشگاه شکوندی چون ازم جزوه میخواست...متین و یه کتک حسابی زدی چون بهم شماره داده بود...نیما رو تهدید کردی بدبخت می‌ترسه دیگه سمتم بیاد...من باید رعایت کنمو تو نه؟!...نکنه این ازدواج واسه تو صوریه و واسه من رسمی؟!... اشکش می‌چکد و رگ گردن مرتضی باد میکند... اخم کرده دست دخترک را میگیرد: ـ بسه گریه نکن... صدف دستش را پس میزند... ـ ولم کن...از فردا به پسری که میاد سمتم گیر بدی من میدونمو تو... تو دختر بازیتو بکن...منم پسر بازیمو... مرتضی با عصبانیت تن دخترک را سمت خودش میکشد و از میان دندان هایش میغرد: ـ غلط اضافی نکن صدف ها...تو به گور هفت جد و ابادت میخندی همچین غلطی کنی!... صدف با قهر رو میگیرد از او... ـ به تو ربطی نداره دیگه...برو لاساتو بزن با اون دختره...منتظرته... با قهر فاصله میگیرد و مرتضی دستش را چنگ میزند: ـ که به من ربطی نداره نه؟!...باشه صدف خانوم...آخر شب که باهم تو یه اتاق تنها شدیم بهت نشون میدم چی به کی ربط داره که اینجوری زبون درازی می‌کنی! صدف با وحشت نگاهش میکند: ـ این تو قرارمون نبود! مرتضی تو گلو میخندد: ـ قرار؟!...از این قرار فقط منو تو باخبریم...تو شرعا زن منی...ببینم شکایتمو پیش کی قراره ببری!!! چیزی از جیبش در می آورد و میان مشت صدف میگذارد: ـ اینم جایزه‌ت...البته پیش پیش!شب همراهت باشه! نوازشی به چانه ی دخترک می‌دهد و با چشمکی از او دور میشود... صدف ناباور به بسته ی نقره ای رنگ کوچک توی دستش نگاه میکند و... ادامه ی پارت 👇👇👇 https://t.me/+IFOoIJJPMW1lOGQ8 https://t.me/+IFOoIJJPMW1lOGQ8 https://t.me/+IFOoIJJPMW1lOGQ8 https://t.me/+IFOoIJJPMW1lOGQ8 https://t.me/+IFOoIJJPMW1lOGQ8 https://t.me/+IFOoIJJPMW1lOGQ8

Repost from N/a
آیه مادر،بیا این کاچی‌و ببر بالا .. خانوم‌و‌آقا بیدار شدن
نگاه‌سرخش روی ظرف کاچی نشست..از زور گریه های دیشب،چشم‌هایش به زور باز می‌شد و او حساسیت فصلی را بهانه کرده بود! _ _ ببین اگه خانوم درد داشت،کمرشو بمال مادر..این بچه خونوادش خارجن، گناه داره اینطور غریبِ اینجا! چشم آرامی‌گفت و ظرف کاچی را گرفت...نمی‌دانست،غزاله‌ی از همه‌جا بیخبر بیشتر گناه داشت،یا او که ظرف کاچی برای هوویش می‌برد! پله‌ها را با گام های لرزان بالا رفت..دو سال پیش که خام حرف های ارباب شد،می‌دانست آخر این رابطه چیزی بهتر از این عایدش نمی‌شود! _ _ پرشان..نکن!..آه پشت در اتاق،خشک شده ایستاد.. صدای‌خنده‌های غزاله و پرشان در هم آمیخته،جانش را می‌سوزاند. برای هزارمین بار بغضش را بلعید و مشت گره‌خورده‌اش را به در کوبید ..لحظه‌ای سکوت شد و بعد صدای پرشان را شنید _ منم اجازه‌ی ورود با مکث صادر شد و او با نفس عمیقی داخل رفت.صحنه‌ی پیش چشمش، جانکاه بود! غزاله لمیده در آغوش پرشان،اربابی که دو سال تمام صیغه‌اش بود و میهمان تختش! _ _ بیا آیه! غزاله با خنده تن نیمه‌عریان را از آغوش پرشان جدا کرده و به دخترک کم سن و سال اشاره زده بود جلو بیاید. فکر می‌کرد این نگاه مبهوت و لب های نیمه‌باز،از بی تجربگی و چشم و گوشِ بسته‌ی دخترک می‌آید.خبر نداشت مردی که همبسترش است،روزی رج به رج سرزمین تن دخترک را طواف کرده! _ _ آیه،خانم با تواَن! با تشر عصبیِ‌پرشان،به خود آمد و تکانی خورد..جلو رفت و کاچی را روی عسلی گذاشت. غزاله چند قاشقی خورد و باز در آغوش پرشان که می‌خواست به حمام برود خزید. لحظه‌ای که فکر می‌کرد بد تر از این نمی‌شود،پرشان تن ظریف غزاله را در آغوش کشید. هرچند که قبل آن با اخم هایی در هم به دخترک دستور داده بود،ملافه‌ها را عوض کند.. و او ملافه‌های خونی را عوض هم کرده بود... حتی چند باری هم مرده بود و خودش نفهمیده بود! حالش از خودش بهم می‌خورد..خودی که یک ماه پیش وقتی خبر ازدواج پرشان را شنید فرار کرده بود و به یک هفته نکشیده،پرشان پیدایش کرده و باز او را به این جهنم آورده بود..و از آنروز تا به حال،با او مثل دیوی بی‌رحم بود.. https://t.me/+Ifn7CGiw6s9lODE0 https://t.me/+Ifn7CGiw6s9lODE0 _ _ آیه؟..قبول کن دیگه دختر!..پسر خوبیه،چهار ساله رانندمه ازش ذره‌ای خلاف ندیدم..بیچاره گلوش پیشت گیر کرده! آیه کلافه از اصرار های غزاله،نفسش را بیرون داد..دو ماه بود این دختر عروس ارباب شده بود و خار چشم او!.. و حالا می‌خواست عروسش هم بکند! _ _ آیه،فقط برای خواستگاری،باشه؟ لب هایش را زبان زد..بیش از این نمی‌توانست مقاومت کند..از طرفی جایی از دلش می‌خواست حال پرشان را هم جا بیاورد..مرد نامردی که در عالم مستی،باز هم سر از اتاق و تخت او در می‌آورد.. _ باشه،بگین برای خواستگاری بیان غزاله جیغ آرامی از خوشی کشید و آیه پوزخندی زد..نمی‌دانست همین باشه‌ی ساده‌اش‌چه آتشی قرار بود به پا کند! https://t.me/+Ifn7CGiw6s9lODE0 _ _ پرشان؟..نازم کن دیگه عه! پرشان کلافه دستی روی موهای کوتاه غزاله کشید..دیروقت بود و او حسابی خسته،و حالا دخترک وقت گیر آورده بود! _ _ راستی!..احتمالا یه عروسی افتادیم! برایش مهم نبود،ساعد روی چشم‌هایش گذاشت و سعی کرد بخوابد که باز صدای غزاله بلند شد.. _ _ نمی‌خوای بدونی عروسی کی؟ _ کی؟ گرفته و بی حوصله پچ زده بود که غزاله با اشتیاق در آغوشش وول خورد.. _ _ احمد و آیه! لحظه‌ای نفس در سینه‌اش ماند..احمد و آیه؟..آیه‌ی او را که نمی‌گفت؟ _ آیه؟ غرش آرامش خشدار بود و غزاله بی‌توجه ادامه داد.. _ _ آره!..آیه کوچولوی خودمون..احمد امروز بهم گفت گلوش پیش دختره گیره..چند باری دیده بودم باهم خوش و بش میکننا،نگو شیطونا بندُ آب دادن... بی توجه به نفس های تند شده و حرارت بالا رفته‌ی تن مردی که ضربان قلبش هرآن شدت‌می‌گرفت خندید و ادامه داد : _ _ آیه بهش که گفتم خجالت کشید،ولی رضایت داد..اندازه‌ی احمد ذوق نداره،ولی فک کنم خوشش بیاد اونــــ... هیـــــــــن..پرشان؟! نفهمید چطور شد که شوهرش مثل حیوانی زخم‌خورده از روی تخت پایین جهید و همانطور نیمه عریان از اتاق بیرون زد. مردی که تمام رگ های گردن پیشانیش ورم کرده بود و خون در جمجمه‌اش می‌جوشید. تا پایین پله‌ها را تقریبا دوید.سینه‌اش از حسی سوزاننده تیر می‌کشید و به دخترک نرسیده،او را در ذهنش سلاخی می‌کرد..وای به حالش‌اگر غزاله‌راست گفته باشد!خونش‌مباح‌بود! در اتاق‌دخترک‌را با شدت باز کرد و غرشش در اتاقک چوبی پیچید ... _ _ آیــــــــــــه.... https://t.me/+Ifn7CGiw6s9lODE0 https://t.me/+Ifn7CGiw6s9lODE0

Repost from N/a
بیمار مرموز اتاق ۴۰۲ که مرد هیکلی بودبا صورت و دست و پا های باندپیچی شده. _اِ بیدارین؟ بهترین؟ من پرستار جدیدم... فقط چشمان و کمی از دهانش معلوم بود و بینی، تصادف کرده بود. _خانم قدیمی همین صبح بازنشستگی رو گرفت، ولی قبلش می دونین چی گفت؟ مونیتور را چک می کنم، خوب بود، لبخند می زنم به نگاهی که انگار زیر باندها اخم داشت. _اخم نکنین! شما رو به من سپرد، گفت خورشید...همینجوری با تاکید گفت. سعی می کنم کمی آرامش کنم، ضربان قلبش کمی بالا می رود، بیمار خاصی بود. _گفت خورشید، این پسر دست تو امانت، یکم بدقلقه...ولی بهش برس. نمی دانستم داستان بیمار این اناق چه بود، اما دیروز عمل سختی داشت، دست و پاهایش هنوز گچ داشتند. _گمشو...بیرون. به سختی کلمات را ادا کرد اما من شنیدم، داذوی دستگاه را پر کردم، پمپ ضد درد. _آها گفت بددهنی هم می کنین، ولی حرف نزنید، برای بخیه ها خوب نیست...همون با چشم فحش بدین خوبه. باز آرام با صدایی خفه غرید. _ب...رو. اخم می کنم، این اتاق پرستاری دائم داشت و من داوطلب شده بودم، ادم تنهایی مثل من کار زیادی نداشت. _نمی تونم برم، شما رو دادن به من، نمی دونم کی هستین، نمی دونمم چرا اینجایین، باید باهام کنار بیاید، غر نزنین خب؟ باید پانسمان دستش را تعویض می کردم، فقط یک نفر حق داشت بیاید. چرا؟ نمی دانستم. _اینجا رئیس منم خب؟ الانم بانداژ و عوض می کنم. یک هفته‌ گذشت تا پذیرفت من پرستارش باشم. پذیرفت رئیس من بودم هربار با خنده می گفتم. _چند ...سالته؟ صدایش بهتر می شد حداقل فحش نمی‌داد شاید دردش کمتر بود. _خودت چندسالته؟...اسمت و نمی گی؟ اخرین پانسمان را برمیدارم، سوختگی پوست اورده بود. پانسمان صورتش اما سرجایش ماند ان را دکتر تعویض می کرد. _به...تو...ربط... اخم می کنم، باز بدخلق شده بود. _وقتی بد اخلاقی با من حرف نزن. نگاه خیره اش کم کم رنگ آشنایی می گرفت، کسی نمی دانست اسم او چیست، انگار ادم مهمی بود. _زخمم...میخاره. زخمهای زیادی داشت، اکثرا خوب شده بودند. _کدوم یکی بداخلاق. کم کم به هم عادت کرده بودیم، حالا می دانستم مرد جوانی ست، ادم مهمی بود که احتمالا کسی نباید می فهمید کیست. _صورتم...دستم. کلافه سر به بالشت گذاشت. دلم برایش میسوخت، سه هفته ای می شد که هرروز و بیشتر ساعتها می دیدمش. _بذار یه فکری دارم. یک نفر می امد برای کارهای شخصی اش، اما باقی اش با من بود، حتی غذا دادن، اگر میخورد. _لعنتی... خسته شدم. اولین بار بود که چنین می گفت. دستم را روی صورتش می برم که عقب می کشد. _چه...کار ... با غیض می گویم. _مگه نمیخاره، بذار کمکت کنم. پاچمو نگیر، نمیخورمت. غر زد اما وقتی ارام دست روی پانسمان تکان دادم چشم بست، بعد هم دستش را با کف دست آرام مثل نوازش کشیدم، از خارش کم می کرد. _با صد من عسلم خوردنی نیستی، اگر پسر خوبی باشی برات فیلم میذارم و کتاب میخونم. چپ چپ نگاهم کرد اما همین که چیزی نگفت خوب بود. _خورشید؟ دیگه ۴۰۲ نرو، مریض و بردن. بهت زده به سرپرستار نگاه می کنم، دوماه شبانه روز مراقب او بودم و حالا یکهویی رفته بود؟ _ولی چرا کسی نگفت؟ شوکه بودم، دوماه تمام ، برایم عادت شده بود، برایش کتاب میخواندم، فیلم می دیدیم، دیگر بداخلاقی نمی کرد... _ما پرستاریم دختر، یه روز مریض میاد به روزم میره... مهم اینه که به حالت عادیت برگشتی. دروغ چرا دلم شاید تنگ می شد. دو هفته گذشت، مریض۴۰۲ ته ذهنم هنوز بود، گچ ها باز شده و صورت انگار خوب شده بود. _خانم؟! شیفت تمام شده و میخواستم به خانه برگردم که دو مرد درشت هیکل جلویم ایستادند. _بله؟ چیزی شده؟ یکی از مردها به ماشین اشاره کرد. _شماذپرستار اتاق۴۰۲ بودین؟ خورشید!؟ ترسیده به ماشین سیاهرنگ نگاه می کنم. با لکنت می گویم: _ک..اری دا...رین؟ مرد لبخند می زند اما از ترس من کم نمی شود. _با ما بیاید، باید جایی بریم...آقا گفتن بیاین. https://t.me/+LLJn88zF18hkMWZk https://t.me/+LLJn88zF18hkMWZk https://t.me/+LLJn88zF18hkMWZk

sticker.webp0.09 KB

Repost from N/a
_انسولینشو بشکن ببینم بازم میتونه با بدن وا رفته برام دلبری کنه که باباش‌و ببخشم... هومن وا رفته به حماس نگاه کرد. این همه بی‌رحمی از اویی که عاشق دلجو بود، بعید بود. _دلجو زنته! حواست هست چی داری میگی؟ سگرمه‌های حماس درهم‌تر شدن. خشم و نفرت سوار بر احساسش شده بود و عصبی روبه هومن توپید: _دخترِ قاتلِ داداشمه نه زنم... کاری که گفتم بکن... هومن دوباره اصرار کرد: _میمیره حماس! نزدیک سالگرد برادرِ جوون مرگ شده بود و باز دلش آتیش گرفته بود. آتیش قتلی که پدر دلجو عشقش مرتکب شده بود. _به جهنم... مگه بابای الدنگش دلش برای داداش من سوخت...  فکر کرده با دلبری و ناز و عشوه میتونه باباش و از دارِ اعدام خلاص کنه؟ کاری می‌کنم که جون باباشو ول کنه برای جون خودش التماسم کنه... همه رو بشکن جز یکی. زمزمه آخرش بین نفس زدن‌هاش گم شد. _اوکی صلاح ملک خویش خسروان دانن. با رفتن هومن، حماس تیکه به مبل زد و منتظر برگشتن دلجو از بیرون شد. دختری که روزگاری نچندان دور دین و دنیاش بود. عاشقش بود و می‌خواستند ازدواج کنند حالا با آن صورت مظلوم و اَدهای ریز و درشتش شده بود خارِ قلبِ حماس... صدای لطیف و پرنازش را کمی بعد شنید: _حماسم... عمرِ دلجو کی برگشتی؟ دخترک با همون تاپ دوبندی سرخی که حماس شیفته‌ش بود اومد و تو بغل حماس خزید. _امروز رفتی دادگاه؟ نفس حماس از شنیدن عطرش بند رفت و خودش را به راه دیگری زد. _برای؟ لیوان شربت شیرین شده رو که از قبل آماده کرده بود از روی میز برداشت و به لب‌های دلجو نزدیک کرد و گفت: _بخور حالت جا بیاد عزیزِ حماس... دلجو با لبخند و لذت لیوان شربت را گرفت. _اوم چه خوشمزه‌ست... مرسی عشقم. تای ابروی حماس بالا پرید. کینه جای عشق را میان قلبش گرفته بود. _مخصوص تو گفتم درست کنن. دلجو قری به گردنش داد: _مرسی عزیزم نگفتی رفتی دادگاه یا نه؟ حماس خیره‌ی صورت دخترک زمزمه کرد: _دادگاه؟! دلجو نیمی از لیوان را سر کشید. _آره دیگه گفتی رضایت میدی بابامو قصاص نکنن یادت رفته دیشب گفتی؟ دلجو ندید که حماس چطور نفس حبس کرد. تا چیز بیشتری نگوید. _آها اون... دلجو نگران شد. _نگو که یادت رفت؟ حماس نگاه به نیمه‌ی پر لیوان کرد و جدی شد: _اگر گفتم می‌رم پس حماسه و حرفش. بخور اینو حالت جا بیاد. لیوان را بار دیگه به لب‌های سرخ دخترک فشار داد. دلجو کلافه از یک دندگی مرد تمام شربت را سر کشید و لیوان را کنار گذاشت و بی‌قرار تکرار کرد: _یعنی فردا میری رضایت میدی؟ حماس چشم باریک کرد‌. با لحنی مرموز و تلخ پرسید: _رضایت بدم؟ دلجو آشفته سر تکان داد: _آره دیگه به خدا همه چیز غیرعمد بوده. بابام قاتل نیست می‌خوام وقتی آزاد شد هر دوتاتونو سورپرایز کنم... می‌خوام...‌ حماس عصبی از حرف‌های همیشگی دلجو اونو بین دست‌هاش فشرد و از بین دندون‌های قفل شده‌ش غرید: _نگفتم حرف زیادی بزنی حماس یادش بیاد خبط و خطای باباتو... بخشش تو کار نیست. دلجو بغضش را خورد. ترس داشت از پشیمان شدن حماس. _ببخشید... حماس ج... ون... نفسم.... رنگ دخترک سرخ شده بود و کامش خشک. قندش بالا بود و خودش این را به راحتی فهمید. _ق... ن... د... م... ان... سو... نیشخند حماس زهری کشنده بود. بریده بود از بس دخترک عشقشان را قربانی نجات بابای قاتلش کرده بود. _انسولین می‌خوایی دلبرِ حماس؟ حال دلجو مدام بدتر می‌شد. دنیا دور سرش می‌چرخید و نفسش سنگین شده بود. _یخچا... _نداریم خانمم. نداریم اگر می‌خوایی زنده بمونی باید قیدِ باباتو بزنی. باید قصاص بشه دِ یالا بگو فرصت کمه‌ها! دلجو پایین پای حماس افتاد. _حم... حماس گویی به جنون رسیده بود. داغ برادرش کمرش را خم کرده بود. تمام وجودش سیاهی انتقام و قصاص بود. انگار دختری که روزگاری برایش می‌مرد را دیگر نمی‌دید. _التماس کن خانمم التماس. نگاه ناباور دلجو به حماس بود. _بابا... مو... نجا... ت... بده حماس عصبی از جا پاشد و غرید: _بابات؟ هنوزم میگی بابات؟ داری تلف میشی زن! دلجو دست سمت حماس دراز کرد: _با... با... م چشم‌های دخترک بسته شد و بی‌هوش کف سالن افتاد. حماس لعنتی زیر لب فرستاد. طرف آشپزخونه رفت تا انسولین را بیاورد که صدای پیامک صوتی گوشی‌اش بلند شد. هومن بود: _همه انسولین‌ها رو شکستم، ولی به اون دختر شربتو نده حماس... زنت حامله‌ست قرار بود سورپرایزت کنه... دکترش گفت اگر قندشو کنترل نکنه بچه‌اش خفه میشه... نفس حماس بند رفت. دنیا روی سرش آوار شد. عشقش حامله بود؟ آن هم بچه‌ی حماس را؟ نگاه ناباور و وحشت‌زده‌ی حماس به طرف دلجو برگشت و... https://t.me/+k5pE4LFDKVNkNTRk https://t.me/+k5pE4LFDKVNkNTRk https://t.me/+k5pE4LFDKVNkNTRk انسولین زن حامله اشو میشکنه وقتی میرسوندش به بیمارستان که😢😢😢😢

Repost from N/a
دکتر دستگاه سونوگرافی و یه بار دیگه رو شکمم چرخوند و رنگ پریده گفت: -نه این یه چیزیش‌ هست. یه مشکلی داره! انگار.. انگار دندون داره.. دندوناشو‌ می‌بینی چه‌قدر بلنده؟ فشارم از ترس پایین افتاد و به مانیتور نگاه کردم. راست می‌گفت‌! حتی منم می‌تونستم تو مانیتور دوتا نیش بلند و ببینم. چشمام پر از اشک شد و دستامو‌ رو شکمم گذاشتم. پس الکی نبود. اون موجود شیطانی، اون شب که لخت از خواب بیدار شدم واقعا یه کاری کرده بود. هقی از ترس زدم که خانوم دکتر هول زده دستش و رو دستم گذاشت و گفت: -نمی‌دونم چه بلایی سرت اومده و اینی که تو شکمته چه موجودیه. ولی هرچی سریع تر باید سقطش‌ کنیم. این بمونه تو بدنت بهت آسیب می‌زنه دخترم. دلم نمی‌اومد سقطش کنم.. حداقل الان که جنسیتش‌و می‌دونستم و فکر می‌کردم می‌تونم باهاش یه زندگی بسازم دلم نمی‌خواست بمیره اما ممکن بود بچه یه موجود عجیب غریب یا حتی یه هیولا باشه! اگر بلایی سر خودم یا سسی می‌آورد چی؟ اون وقت می‌خواستم چه خاکی تو سرم بریزم؟ با هق هق سرمو به نشونه تایید تکون دادم و گفتم: -باشه سقطش‌ کنید. فقط خیلی درد داره؟ قبل از اینکه خانوم دکتر چیزی بگه دود سیاهی اتاق و پر کرد و صدای خورد شدن شیشه ها باعث شد دکتر یه پای دیگه‌شو قرض کنه و فرار و به قرار ترجيح بده. مرد قد بلندی با چشمای یخی پا تو اتاق گذاشت و خیره به شکمم که لباسم و از روش بالا داده بودم گفت: -بچه منه! اون موجودی‌ام که تو خوابات‌ اسمشو‌ صدا می‌زنی منم. حق نداری دست به وارث من بزنی پدسگ! https://t.me/+C50ox_XiSkkwOWFk https://t.me/+C50ox_XiSkkwOWFk پسری از نسل اژدها‌ که عاشق یه دختر انسان می‌شه و برخلاف قوانین‌شون بهش دل می‌بازه. اگر یه رمان تخیلی و فول عاشقانه می‌خوای این رمان جذااابو‌ از دست نده😈👇 https://t.me/+C50ox_XiSkkwOWFk https://t.me/+C50ox_XiSkkwOWFk https://t.me/+C50ox_XiSkkwOWFk https://t.me/+C50ox_XiSkkwOWFk https://t.me/+C50ox_XiSkkwOWFk https://t.me/+C50ox_XiSkkwOWFk https://t.me/+C50ox_XiSkkwOWFk https://t.me/+C50ox_XiSkkwOWFk https://t.me/+C50ox_XiSkkwOWFk https://t.me/+C50ox_XiSkkwOWFk

Repost from N/a
🌰#پارت_432 -جلو چشم بچه‌ها، خجالت می‌کشم جلو بشینم. کمی نگاهم می‌کند و با صدای بمی می‌گوید: -ولی من دلم می‌خواد بهم نزدیک باشی. کوبش و ریزش یک‌باره‌ای قلبم همزمان می‌شود با داد درسا از داخل ماشین: -چقدر لفتش می‌دید، بابا بذارید شر ما از سرتون کم بشه بعد لاو بترکونید واسه هم. السا پشت بندش می‌گوید: -جانان بشین دیگه، استخاره می‌‌گیری؟ چشماتم واسه ما گرد نکن، صندلی جلو واسه خودته، ما که می‌دونیم دل تو دلت نیست جلو بشینی. -السا فکر کنم منتظره دایی‌حاتم در رو واسش باز کنه. حتی نفس کشیدن را هم فراموش کرده‌ام و فقط با چشمانم خط و نشان می‌کشم که ادامه ندهند و آن‌ها بی‌پرواتر موضوع را کش می‌آورند، حاتم خنده‌اش را کنترل می‌کند و می‌گوید: -به روی چشم. سمت ماشین می‌رود و در جلو را برایم باز می‌کند. حرکتش سوت بلند نسیم و کَل کشیدن درسا و السا را به دنبال دارد و من... دلم می‌خواهد زمین دهن باز کند و مرا از خجالتی که تنم را فرا گرفته، ببلعد. سعی می‌کنم توجهی به مسخره‌ بازی‌های آن‌ها نداشته باشم و حاتم با سرش اشاره می‌زند سوار شوم. برای رهایی از نگاه‌های خیره‌شان، نامطمئن نزدیک می‌روم، از یک‌نفسی حاتم می‌گذرم و سوار می‌شوم، در را می‌بندد و در حینی که ماشین را دور می‌زند درسا از پشت سر تکانی به تنم می‌دهد و با لحن آمیخته به حسادت نمایشی می‌گوید: -دایی‌مون این حرکت‌و فقط واسه مامانی زده و بس... ببین چقدر واسش عزیزی جلو چشم ما سه عزب اوغلی واسه تو هم اجراش کرد. -زدی به هدف خواهر، به ما که می‌رسه حریف کشتی‌ گیریش می‌شیم و تموم فن و فنون‌های بی‌صاحابش‌و رومون پیاده می‌کنه، واسه بقیه جنتلمن می‌شه. ضربان قلبم یکی در میان می‌شود و حاتم که پشت فرمان جای می‌گیرد، درسا و السا بدون ترس حرف‌هایی که به من گفته بودند را با غلظت بیشتر رو به او می‌گویند. عکس‌العمل حاتم نگاهِ کوتاه و عمیقی به من می‌شود و تبسم زیبایی روی لبش می‌آید. ماشین را روشن می‌کند و به جای جواب دادن فقط می‌گوید: -آدرس‌ بوتیک‌و بگید بهم. با تذکر حاتم و بار دیگری که آدرس را می‌پرسد، درسا و السا بی‌خیال اذیت کردن بیشتر شده و همزمان دقیق و طوطی‌وار آدرس را می‌گویند؛ حاتم با چرخش کوتاه فرمان از پارک در می‌آید و وارد خیابان می‌شود. درسا در یک حرکت خودش را از ما بین صندلی جلو می‌کشد و با رد کردن چند آهنگ صدای موزیک شاد و بندری را بالا می‌برد. تذکرهای حاتم ذره‌ای بر آن‌ها اثر نمی‌کند که قر می‌دهند و از نسیم و ما هم می‌خواهند تا همراهی‌شان کنیم. نسیم با خنده فقط دست می‌زند و متوجه هستم که حضور حاتم او را از رقص واداشته و اگر تنها می‌بودیم تا جان در بدن داشت با این آهنگ می‌رقصید. زور درسا و السا به من و حاتم نمی‌چربد و فقط تماشاگر رقص و شلوغ بازی‌شان هستیم. هر چند در دلم عروسی به پا است و دوست دارم انرژی و شوق پنهانم را هر طور شده تخیله کنم اما کنار دست حاتم و پیش چشم آن سه نفر آخرین کاری‌ست که به آن فکر کنم. السا که یک‌بار دیگر اصرار می‌ورزد و من نه می‌گویم حاتم با نگاهی به من طوری که فقط خودم متوجه شوم آرام می‌گوید: -دلشون‌و نشکن‌، همراهی کن. چشم گرد می‌کنم: -وای نه... من اصلا بلد نیستم. با مردمک‌های درخشانش ‌می‌گوید: -قبلا نشونه دادی بلدی برقصی یادته؟ سریع نیم‌نگاهی به صندلی عقب می‌اندازم، از خوش‌شانسی‌ام است که هیچ کدامشان حواسشان به ما نیست و با هم حرف می‌زنند و می‌خندند. دوباره سمت حاتم می‌چرخم که سر به طرف خیابان چرخانده و با حس کردن اینکه خیره‌اش هستم دوباره نگاهم می‌کند و من می‌گویم: -اگه بفهمن رسوای عالمم می‌کنند، قرار نشد اذیتم کنید. گوشه‌ی چشمانش چین می‌خورد و دست روی چشم راستش می‌گذارد: -چشم خانم... چیزی نمی‌گم. -قول؟ پیش خودمون می‌مونه؟ -شک داری بهم؟ بی‌حرف سر به طرفین تکان می‌دهم و او با چشمک ریزی که حواله‌م می‌کند قلبم را کف ماشینش سُر می‌دهد. https://t.me/+4gP8HD6mSwgzNWVk https://t.me/+4gP8HD6mSwgzNWVk https://t.me/+4gP8HD6mSwgzNWVk عاشقانه‌ای بی‌نظیر با داستانی جذاب و دوست‌داشتنی🥹

Repost from N/a
ـ بچه رو از مدرسه بیارم سر سفره‌ی عقد؟ مادرش به سرفه‌افتاد. سرفه های خونی تکرار هر روزه بودند: - یادگار خواهرمه ارس، بعد من چی سرش میاد؟ ارس چنگ فرو کرد لای موهایش: - حتما باید عقدش کنم که مواظبش باشم؟ بچه است مامان چی می‌فهمه؟! یازده سال از من کوچیکتره! مادرش لب‌هایش را با دستمال پاک کرد و آهسته لب زد: - اگه عقدش نکنی برش می‌گردونن پرورشگاه. عمه‌اش میره از اونجا می بردش عقد کسی میشه که دوستش نداره. حداقل تو عاشقشی ارس! ارس با اخم های در هم به مادرش نگاه کرد و مادرش گفت: - انکار نکن پسرم! محض رضای خدا این همه خودتو بخ خاطرش به آب و آتیش نمیزنی! مگه نه؟ عکس چشمای نیکا صفحه زمینه‌ی موبایلته و میخوای بزنی زیرش! https://t.me/+1Z2IlI4qk5A5OTQ0 https://t.me/+1Z2IlI4qk5A5OTQ0 نیکا دختر دبیرستانی وزه و شیطونی که بعد از فوت پدر و مادرش یعنی تو سن هفت سالگی با خاله و شوهر خاله و به همراه دوتا پسرخاله هاش زندگی می‌کنه! نیکا دیوانه وار عاشق پسر خاله‌ی کوچیکش یعنی آرمانه :) اما آرمان قصد داره با شخص دیگه‌ای ازدواج کنه و این وسط کسی که نیکا هرگز فکرشم نمی‌کنه یعنی اَرَس پسر خاله‌ی بزرگش خیلی وقته که عاشق نیکاست...🩷🌱🦋 https://t.me/+1Z2IlI4qk5A5OTQ0

ریپلای پارت جدید امشب🤩🌷⬆️ خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده🩷

ریپلای پارت جدید امشب🤩🌷⬆️ خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده🩷

ریپلای پارت جدید امشب🤩🌷⬆️ خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده🩷

ریپلای پارت جدید امشب🤩🌷⬆️ خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده🩷

پارت امروز همین‌الان آپ شد🍓🌱 از💋تخفیف VIP💋جا نمونید↗️

پارت امروز همین‌الان آپ شد🍓🌱 از💋تخفیف VIP💋جا نمونید↗️