ar
Feedback
قاتل یک دلبـ🥂ـر

قاتل یک دلبـ🥂ـر

قناة بسيطة

﷽ درخواست عضویتتون بلافاصله تایید میشه✨ تمام بنرا پارت رمانه🤍 پارت گذاری هر روز🌙 زنجیری به دور ماه: به‌ زودی❄️ @Novels_tag ❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد. نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد می‌کند❌

إظهار المزيد

📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام قاتل یک دلبـ🥂ـر

تُعد قناة قاتل یک دلبـ🥂ـر في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 29 234 مشتركاً، محتلاً المرتبة 1 057 في فئة الكتب والمرتبة 11 886 في منطقة إيران.

📊 مؤشرات الجمهور والحراك

منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 29 234 مشتركاً.

بحسب آخر البيانات بتاريخ 27 يوليو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -597، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -56، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.

  • حالة التحقق: غير موثّقة
  • معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 3.43‎%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 12.97‎% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
  • وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 1 004 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 3 795 مشاهدة.
  • التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 26.
  • الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل صدا, اویس, سام, دخترک, حماس.

📝 الوصف وسياسة المحتوى

يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
﷽ درخواست عضویتتون بلافاصله تایید میشه✨ تمام بنرا پارت رمانه🤍 پارت گذاری هر روز🌙 زنجیری به دور ماه: به‌ زودی❄️ @Novels_tag ❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد. نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد می‌کند❌

بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 28 يوليو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.

29 234
المشتركون
-5624 ساعات
-3787 أيام
-59730 أيام
أرشيف المشاركات
ریپلای پارت جدید امشب😭🩵

✨#پارت_301 _میشه.. برای من انسولین بخرین؟ اگر دیرتون نمیـ..ـشه

ریپلای پارت جدید امشب😭🩵

✨#پارت_301 _میشه.. برای من انسولین بخرین؟ اگر دیرتون نمیـ..ـشه

ریپلای پارت جدید امشب😭🩵 خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده♒️

ریپلای پارت جدید امشب😭🩵 خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده♒️

ریپلای پارت جدید امشب😭🩵 خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده♒️

ریپلای پارت جدید امشب😭🩵 خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده♒️

sticker.webp0.01 KB

Repost from N/a
❤️‍🔥
«اعتراف مى کنم غافل گیر شدم! حتى به ذهنم خطور نمى کرد بیاى! هنوزم باورم نمى شه تو جلو روم وایستادى
همان طور که دامن سنگین پیراهنش را بالا مى گرفت، قدم به قدم پیش آمد: «کمتر دخترى پیدا مى شه توى مراسم عشق از دست رفته ش شرکت کنه! اگه من بودم از غصه دق مى کردم. تو نشون دادى دختر محکمى هستى. این خصلت عالیه!» مهرتا از وقاحتش سراپا نفرت شد. هیچ وقت در زندگى از کسى نفرت به دل نگرفت، اما لادن منفور ترین آدم زندگى اش بود. - مى دونم کار تو بوده. درست زمانى که ادعاى رفاقت مى کردى، چشمت دنبالش بود. لادن مستانه خندید. پشت سرش ایستاد؛ دست روى شانه هاى مرتعش از خشمش فشرد و سر زیر گوشش برد: «مى دونى مهرتا، من توى زندگیم هر چى رو که خواستم به دست آوردم. چه طور می‌تونستم از کسى بگذرم که دلم انتخابش کرده؟ هرگز به عشق در یک نگاه معتقد نبودم، ولى آخ از اولین دیدار آرمان؛ پشت پا زد به اعتقاداتم!» مهرتا سخت و سنگین نفس کشید. همین باعث مسرت لادن شد. به ملایمت و تمسخر شانه هایش را ماساژ داد: «نفس بکش گلم. به خودت سخت نگیر. نفس بکش. دختر ساده و دوست داشتنى اى مثل تو مى تونه هر مردى رو عاشق خودش کنه. حالا آرمان نشد یکى دیگه. مثلا کاوه. خداییش یه سر و گردن از آرمان بهتره!» چه طور هیولاى پشت صورت زیبایش را ندیده بود؟! این زن جادوگر زشت رویى بود که نقاب زیبا بر صورت داشت. ذاتش کریه و وحشتناك بود. - هیچ سهمى با دزدى به دست نمى آد. مطمئن باش روزى مى آد که از دستش مى‌دى. مهرتا دندان به هم سایید. لادن با گستاخى در نگاه منزجرش خیره شد: « این منم که قبل انتخاب شدن انتخاب مى کنم. آرمان انتخاب و سهم من از زندگیه.» مهرتا غم هایش را به نیش بدل کرد و به روح او زد: «شاید تو آرمان رو با دلت انتخاب کرده باشى منتها اون تو رو براى انتقام انتخاب کرد. انتقام از کاوه!که مثل من گول ظاهر فریبندة تو رو خورد» لاقید شانه بالا داد: «تو و کاوه دم دست ترین وسیله واسه رسیدن به هدفم بودین.» مهرتا با بیزارى گفت: «ازت متنفرم.» او تأیید کرد: «چه تفاهمى!» نگاه هر دو لبریز از نفرت بود و هر دو به باخت خود آگاه بودند. یکى با داشتن قلب مرد آرزو هایش و در کنار خود نداشتنش، دیگرى با تصاحب جسم و نداشتن قلب عاشقش. - برو گورت رو گم کن. نمى خوام جلو چشم آرمان باشى. - چرا؟ نکنه به شوهرت اعتماد ندارى؟ در جواب نیش و حقیقت کلامش سلاحى نداشت جز پرخاش. خشمگین مشت گره کرد و ناخن بر کف دست فشرد: «گم شو بیرون. ریخت نحست رو از جلو چشمام دور کن.» مهرتا با سرگرمى نگاهش کرد: «تو یه بازنده اى که ادعاى برنده شدن دارى.تقلب کردى لادن. قلب آرمان هرگز مال تو نمى شه. اینو بهت قول مى دم.» - مطمئن باش اگه یه روزى از دستش بدم، اونى که تاوان مى ده تویى. مهرتا بى اهمیت به خشم و تهدید لادن سوى در رفت. دستگیره را لمس کرد و نگاه به چشمان غضبناك عروس دوخت: «عوض بهونه آوردن مراقب چشم و دل شوهرت باش عروس خانم.» ⭕️چندسال بعد...⭕️ _ دیگه حتی اگه کل روز و شب رو زیر بارون و کنار دریا باشم، آرامش نمی‌گیرم. مهرتا به تندی روی پاشنۀ پا چرخید. شوکه از دیدار ناگهانی عشق سابقش پلک زد. آرمان متأسف گفت: «یه روز تیره و تار، زیر نم‌نم بارون، آرامش رو به احمقانه‌ترین شکل ممکن سر بریدم.» مهرتا تعلل نکرد. پشت به دریا و امواج گل‌آلود سمت ماشینش دوید. اگر کسی آن دو را کنار هم می‌دید، هیهات می‌شد. دست زورمند آرمان مانع بستن در شد. صدای مهرتا باعصبانیت بالا رفت: «دستت‌و بردار!» _ نمی‌خوای بدونی چرا این ریختی شدم؟ نگاهش از چشمان طلبکار آرمان و طره مویی که به دست سرد باد روی پیشانی‌اش می‌رقصید، در جهت دست راستش رفت. دو انگشت اشاره و میانی‌اش پوشیده از گچ بود. بی‌اعتنا به او، دست از تقلا برداشت و پیاده راه افتاد. _ واسه‌ت مهم نیست حال و روزم؟ مهرتا چندان از او فاصله نگرفته بود که شنید: «برو ولی من کوتاه نمیام. از اون‌ور دنیا برگشتم که به دستت بیارمhttps://t.me/+ofj6AclTmGM5Yzg0 https://t.me/+ofj6AclTmGM5Yzg0 هیچوقت فکر نمی‌کردم روزی برسه که مردی که ادعای عاشقیش به گوش همه رسیده بود راحت منو زیر پا بذاره و کارت عروسیش رو برام بفرسته! اینکه چقدر قلبم شکست بماند اما،‌زمانی خرد شدم که اسم صمیمی ترین رفیقم، کنار مردی حک شده بود که قرار بود من عروسش باشم!
رمان رو به اتمام است❤️

Repost from N/a
#پارت234 نور کم‌رنگ آباژور کنار تخت، روی دیوارها سایه‌های لرزانی می‌کشید. آتیلا به پشت روی تخت دراز کشیده بود. گوشی موبایلش را بالای صورتش گرفته و انگشتش آرام روی صفحه حرکت می‌کرد. عکس... عکس بعدی... و باز هم عکس. پنج سال ,و خرده ای گذشته بود. اما انگار زمان، در گالری گوشی او همان‌جا متوقف مانده بود. در اولین عکس، هاوین کنار چشمه‌ای زلال ایستاده بود. روسری آبی‌رنگش با نسیم بهار بازی می‌کرد و چند تار موی مشکی روی گونه‌ی سپیدش ریخته بود. سرش را کمی پایین انداخته بود و لبخندی محجوب، گوشه‌ی لب‌هایش نشسته بود. آتیلا همان لبخند را هزار بار از بر بود. انگشتش روی تصویر کشیده شد. لبخند تلخی روی لبش نشست.
زیر لب زمزمه کرد: ـ چقدر قشنگ می خندیدی...
عکس بعد...دامنه‌ی کوه. سبزه‌هایی که تا زانو بالا آمده بودند. هاوین میان گل‌های وحشی ایستاده بود. دست‌هایش را پشت کمرش قفل کرده و صورتش را به طرف دوربین گرفته بود. خورشید، صورت سفیدش را روشن‌تر از همیشه نشان می‌داد. و چشم‌هایش...همان چشم‌های سیاه، به رنگ شبق.
چشم‌هایی که هر بار نگاهشان می‌کرد، دلش بی‌درنگ آرام می‌گرفت.
عکس بعدی...کنار درخت‌های گردوی قدیمی. هاوین، مشتی برگ زرد را به سمت دوربین پرتاب کرده بود و از ته دل می‌خندید.
صدای خنده‌اش... هنوز بعد از این همه سال، در گوش آتیلا زنده بود.
پلک بست.همه‌ی آن روزها، مثل فیلمی قدیمی از برابر چشم‌هایش گذشت. روزهایی که محرمش بود وقرار بود خانم خانه‌اش شود...همراه هم پیر شوند... اماسرنوشت، قصه‌ی دیگری نوشته بود. نم اشکی، آرام از گوشه‌ی چشمش لغزید. بی‌آنکه پاکش کند.لبخندی کم‌جان، میان آن اشک‌ها جان گرفت.لبخندی برای خاطراتی که دیگر هیچ‌وقت تکرار نمی‌شدند. همان لحظه...تق...صدای آرام در، سکوت اتاق را شکست. ـ آتیلا جان... مادرش بود.با سینی کوچکی در دست.دو فنجان قهوه، بخار ملایمی به هوا می‌فرستادند.زن، از همان دم در نگاه کوتاهی به چهره‌ی آتیلا انداخت. نیازی به دیدن صفحه ی گوشی نبود.خوب می‌دانست تنها پسرش، باز هم امشب، میان خاطرات هاوین گم شده است. مثل همه‌ی شب‌های این پنج سال! سینی را روی میز کنار تخت گذاشت. ـ قهوه آوردم. آتیلا سریع گوشی را خاموش کرد.اشک گوشه‌ی چشمش را با پشت دست پاک کرد و لبخند کم‌رنگی زد. ـ ممنون مامان... بعد، نگاه کوتاهی به صورت مادر انداخت.همان نگاه کافی بود.شستش خبردار شد.باز هم می‌خواست درباره‌ی ازدواج حرف بزند.آهسته نشست.بالش را پشت کمرش گذاشت و فنجان قهوه را برداشت. ـ با یه گپ مادر و پسری چطوری؟ آتیلا خندید.خنده‌ای که بیشتر رنگ تسلیم داشت تا شادی. ـ من که اول تا آخر حرف‌هاتونو از حفظم... ولی جانم...تمام‌قد در خدمتم. مادرش هم لبخند زد.اما لبخندی که پشتش، نگرانی چندین ساله پنهان بود.چند لحظه فنجان قهوه را میان دست‌هایش چرخاند. بعد آرام گفت: ـ امروز صبح با داییت صحبت کردم.آخر هفته میریم چالوس.. آتیلا بی‌هیچ مخالفتی سر تکان داد. ـ باشه...میریم. مادرش چند ثانیه سکوت کرد. ـ پریماه... آتیلا حرفش را کامل کرد. ـ می‌دونم مامان... دختر خوبیه...خانمه... تحصیل‌کرده‌ست... سه تا زبان بلده... از بچگی هم عاشق منه...همه‌شو حفظم. دیگه لازم نیست تکرار کنی.من واسه همین برگشتم ایران. مادرش نگاهش کرد.چشم‌هایش آرام آرام خیس شد. ـ پس...یعنی... آتیلا فنجان را روی میز گذاشت.نفس عمیقی کشید. نفسش بوی خستگی و انتظار  می‌داد.بعد آرام گفت: ـ میریم... خواستگاری. همین یک جمله...کافی بود.اشک، بی‌صدا از چشم‌های مادرش سرازیر شد. باورش نمی‌شد. دستش را روی گونه‌ی پسرش گذاشت. -الهی خوشبخت بشی...الهی دلت آروم بگیره... آتیلا لبخند زد.اما این بار...لبخندش تا چشم‌هایش نرسید.وقتی مادرش از اتاق بیرون رفت، دوباره گوشی را برداشت.آخرین عکس هاوین را باز کرد.مدت طولانی فقط نگاهش کرد. بعد، خیلی آرام، با انگشت روی تصویر گونه‌ی او کشید. زمزمه کرد: ـ ببخش هاوینم...من خسته شدم...نه از دوست داشتنت...از جنگیدن با خاطره‌هات. کاش یه جای این دنیا...خوشبخت باشی، هاوین...همین برام کافیه... صفحه‌ی گوشی خاموش شد. اما تصویر دختری با صورت سپید، چشم‌های به رنگ شبق و لبخندی که هنوز در قلبش نفس می‌کشید، خاموش‌شدنی نبود. https://t.me/+_ju_9ZMZJJcyNjA0 https://t.me/+_ju_9ZMZJJcyNjA0 https://t.me/+_ju_9ZMZJJcyNjA0

Repost from N/a
- ببینید پریا خانوم... من میدونم پدرم چی به شما گفته و چی ازتون خواسته، یا شما موافقت کردید. از همه چیز با خبرم! امّا میخوام یک چیزایی مشخص کنم برای حال... البته میدونم آینده هم تحت شعاع قرار می‌گیره. پدرم گفته ازدواج ولی من میگم محرمیت... محرمیتی که جایی ثبت نشه، محرمیتی تعهد و مسئولیت نداشته باشه.من نمیخوام تعهدی ایجاد بشی وقتی دلی پیوند نخورده!   جا خورد.
آنقدر که لحظه‌ای فراموش کرد نفس بکشد. درست شنیده بود، این مرد از "صیغه" صحبت می‌کرد!
جای برهان خالی بود پشتش داشتند چه کار ها که نمی‌کردند، چرا اینجا نبود که ببیند بخاطر کار‌ها و رفتار او داشتند چه تدارکاتی می‌دیدند!    با تردید پرسید:   -من متوجه نمیشم!   معین نفس عمیقی کشید. می‌خواست تا جای ممکن آرام و خونسرد باشد. این آرامش به نفع آینده هر دو بود.   - من روشنتون میکنم.   به خودش و وضعیتش اشاره کرد و ادامه داد:   -اگر پدرم این پیشنهاد به شما و پدرتون داده دلیل بر اینکه من حتی اگه ویلچر نشین باشم هم میتونم از شما مقابل برهان محافظت کنم، فقط الان نمیتونم به طور کامل جلوشو بگیرم. اما قرار نیست همیشه روی ویلچر باشم. من خودمو برای خوب شدن آماده میکنم اون زمان دیگه نیاز به اینکه نسبتی بینمون باشه نیست. پس نیاز به ثبت و عقد نیست همون محرمیت لفظی و شرعی کفایت می‌کنه. من نمی‌خوام آینده شما تحت تاثیر قرار بگیره، لطفا اینو به آقا نیما بگید! بگید مصلحت الان این رو حکم میکنه ولی بهش اطمینان بدید.   پریا خودش درک نکرده بود که بخواهد نیما را توجیه کند. حتی نتوانست بگوید که بر خلاف خواسته قلبی‌اش پرونده نیما را بسته بود. https://t.me/+OfYMlm2hWkU4ZmVk https://t.me/+OfYMlm2hWkU4ZmVk ♨️همه چیز از یک شب بارونی شروع شد♨️ من پریام دختری تو شب قبل از مهمترین روز زندگیش تصادف کردم با یه عابر... تمام زندگی من بعد از اون شب بارونی عوض شد. از یه خونه بزرگ اومدم تو محله‌ای که فقط تو فیلما دیده بودم... تمام خانوادم منو از خودشون روندن فقط به خاطر یک اشتباه... اشتباهی به نام جبران https://t.me/+OfYMlm2hWkU4ZmVk

Repost from N/a
#پارت_اینده_رمان❌❌ _دختر میگه شوهر نداره ولی شکمش بالا آمده باز هم زن همسایه، این جماعت حراف خاله زنک . از وقتی مجبور شدم تو پایین شهر یه اتاق بگیرم مدام نگاهشون آزارم میدن. _والا چی بگم از اولم به صاحاب خونه گفتم لباساش ادا ‌اصولاش به پایین شهر نمیخوره ولی انگار بی پوله…کیه که جونامونو واسه همین اجاره ی یه اتاق از راه به در کنه جووناشون ؟! واسه پول اجاره؟! منی که باید استراحت مطلق باشم کیلو کیلو سبزی قرمه و اش درست میکنم تا خرجم دربیارم بیفتم دنبال جووناشون؟! دست روی شکم برامدم میذارم تا کیسه ی سبزی بلند میکنم . _چی میدونم حالا با شوهرم صحبت میکنم میگم پسر جوون داریم این دختره هم بر و رو داره هم خودش کرم داره … شوهرم راضی میسه بیرونیش میکنه شوهرش ؟! زن بد ذاتیه ولی خبر نداره همون شوهرش تو راه برگشت چه طور بهم پیشنهاد صیغه داد . و من متینا چه طور از عرش به فرش افتادم . من زن دکتر سپهر دانشور رییس بیمارستان که کارم رسیده به سبزی قرمه فروختن و تهمت های ناروا و پیشنهاد صیغه از مردای زن داد … _چمیدونم شاید پدر بچشم …استغفرالله یکی از مردامون باشه. دیگه کم میارم . اشک تو چشمش جمع میشه و خوشا به غیرت دکتر سپهر دانشور به هوای عشق دوران جوونی به زنش خیانت کرد… منو راهی کوچه و خیابون ها شدم و حالا… حتما معشوقش تو ‌پنت هوس سپهر زندکی میکنه کیسه رو به زود بالاتر میکشم و توف به این بارداری که همه جا #بوی #عطر سپهر احساس میکنم. _سپهر بی غیرت خائن….خودم بچمو تنها بزرگ میکنم نیازی به پدر کثافط خائنش ندارم حرفم تموم نشده حس میکنم سنگینی بار کیلویی سبزی کم‌میشه. _حالا فعلا اینارو بده من بعدا تنبیهت میکنم هم واسه فرارت هم واسه فحش دادنت بی ادب صدای وحشی که بوی دلتنگی میده . به لرز به عقب برمیکردم … بعد از ماه میبینمش… مردی که همیشه برای خط اتوی لباسش ساعت ها وقت میذاشتم و حالا…. یقه ی باز. و شلخته… خون خشک شده کنار لبش _سپهر …چی شد حرفم تموم نشده که .. _که بهشون گفتی شوهر نداری ها… پشت بندش صدای عربده ی دکتر سپهر دانشور که خیاط خونه ی قدیمی رو پر میکنه _آی خاله خانباجی ها…..شوهر نسناس کدومتون بود تو راه مزاحم زن من شد؟! پیشنهاد صیغه به زن باردار من داد منم کشیدمش زیرم مول سگ ناله میکرد وقتی صورتش پرخون شده یود این سپهره اتو کشیدست؟! جیغ زن همسایه و همزمان سپهری که سمتم پا تند میکنه _تو هم راه بیفت فکر نکن قرار ازت بگذرم که با رفتنت…بی شرف با رفتنت زندگیمو به هم ریختی متینا https://t.me/+5dQ1TBiVjullODhk https://t.me/+5dQ1TBiVjullODhk https://t.me/+5dQ1TBiVjullODhk https://t.me/+5dQ1TBiVjullODhk دختره نمیخواد باهاش بره…. اما دکتر سپهر دانشور قسم خورده زن کوچولوشو برگردونه حتی شده به بهانه ی بچه ❌کپی اکیدا ممنوع /پارت رمانه❌ 💯پارت رمان💯 من سپهرم... بهترین جراح پلاستیک شهر❗️ عاشق زنم نبودم و تا دیروقت تو بیمارستان می‌موندم ولی یه شب برگشتم و دیدم زنم خونه نیست و برای همیشه رفته. تازه فهمیدم که عاشقش بودم وقتی که ترکم کرد... https://t.me/+5dQ1TBiVjullODhk از تمام بی محلی هاش پشیمون می‌شه اما خیلی دیره 🥺😢*

ریپلای پارت جدید امشب😭🩵 خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده♒️

ریپلای پارت جدید امشب😭🩵 خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده♒️

ریپلای پارت جدید امشب😭🩵 خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده♒️

ریپلای پارت جدید امشب😭🩵 خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده🩵

پارت امروز همین‌الان آپ شد💞🩷 🔴خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده💗

پارت امروز همین‌الان آپ شد💞🩷 🔴خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده💗

پارت امروز همین‌الان آپ شد💞🩷 🔴خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده💗