قاتل یک دلبـ🥂ـر
﷽ درخواست عضویتتون بلافاصله تایید میشه✨ تمام بنرا پارت رمانه🤍 پارت گذاری هر روز🌙 زنجیری به دور ماه: به زودی❄️ @Novels_tag ❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد. نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد میکند❌
显示更多📈 Telegram 频道 قاتل یک دلبـ🥂ـر 的分析概览
频道 قاتل یک دلبـ🥂ـر 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 29 225 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 050,并在 伊朗 地区排名第 11 615 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 29 225 名订阅者。
根据 06 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 1 537,过去 24 小时变化为 -65,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 3.36%。内容发布后 24 小时内通常能获得 12.99% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 984 次浏览,首日通常累积 3 804 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 24。
- 主题关注点: 内容集中在 صدا, اویس, سام, دخترک, حماس 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“﷽
درخواست عضویتتون بلافاصله تایید میشه✨
تمام بنرا پارت رمانه🤍
پارت گذاری هر روز🌙
زنجیری به دور ماه: به زودی❄️
@Novels_tag
❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد.
نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد میکند❌”
凭借高频更新(最新数据采集于 07 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
آیه مادر،بیا این کاچیو ببر بالا .. خانوموآقا بیدار شدننگاهسرخش روی ظرف کاچی نشست..از زور گریه های دیشب،چشمهایش به زور باز میشد و او حساسیت فصلی را بهانه کرده بود! _ _ ببین اگه خانوم درد داشت،کمرشو بمال مادر..این بچه خونوادش خارجن، گناه داره اینطور غریبِ اینجا! چشم آرامیگفت و ظرف کاچی را گرفت...نمیدانست،غزالهی از همهجا بیخبر بیشتر گناه داشت،یا او که ظرف کاچی برای هوویش میبرد! پلهها را با گام های لرزان بالا رفت..دو سال پیش که خام حرف های ارباب شد،میدانست آخر این رابطه چیزی بهتر از این عایدش نمیشود! _ _ پرشان..نکن!..آه پشت در اتاق،خشک شده ایستاد.. صدایخندههای غزاله و پرشان در هم آمیخته،جانش را میسوزاند. برای هزارمین بار بغضش را بلعید و مشت گرهخوردهاش را به در کوبید ..لحظهای سکوت شد و بعد صدای پرشان را شنید _ منم اجازهی ورود با مکث صادر شد و او با نفس عمیقی داخل رفت.صحنهی پیش چشمش، جانکاه بود! غزاله لمیده در آغوش پرشان،اربابی که دو سال تمام صیغهاش بود و میهمان تختش! _ _ بیا آیه! غزاله با خنده تن نیمهعریان را از آغوش پرشان جدا کرده و به دخترک کم سن و سال اشاره زده بود جلو بیاید. فکر میکرد این نگاه مبهوت و لب های نیمهباز،از بی تجربگی و چشم و گوشِ بستهی دخترک میآید.خبر نداشت مردی که همبسترش است،روزی رج به رج سرزمین تن دخترک را طواف کرده! _ _ آیه،خانم با تواَن! با تشر عصبیِپرشان،به خود آمد و تکانی خورد..جلو رفت و کاچی را روی عسلی گذاشت. غزاله چند قاشقی خورد و باز در آغوش پرشان که میخواست به حمام برود خزید. لحظهای که فکر میکرد بد تر از این نمیشود،پرشان تن ظریف غزاله را در آغوش کشید. هرچند که قبل آن با اخم هایی در هم به دخترک دستور داده بود،ملافهها را عوض کند.. و او ملافههای خونی را عوض هم کرده بود... حتی چند باری هم مرده بود و خودش نفهمیده بود! حالش از خودش بهم میخورد..خودی که یک ماه پیش وقتی خبر ازدواج پرشان را شنید فرار کرده بود و به یک هفته نکشیده،پرشان پیدایش کرده و باز او را به این جهنم آورده بود..و از آنروز تا به حال،با او مثل دیوی بیرحم بود.. https://t.me/+Ifn7CGiw6s9lODE0 https://t.me/+Ifn7CGiw6s9lODE0 _ _ آیه؟..قبول کن دیگه دختر!..پسر خوبیه،چهار ساله رانندمه ازش ذرهای خلاف ندیدم..بیچاره گلوش پیشت گیر کرده! آیه کلافه از اصرار های غزاله،نفسش را بیرون داد..دو ماه بود این دختر عروس ارباب شده بود و خار چشم او!.. و حالا میخواست عروسش هم بکند! _ _ آیه،فقط برای خواستگاری،باشه؟ لب هایش را زبان زد..بیش از این نمیتوانست مقاومت کند..از طرفی جایی از دلش میخواست حال پرشان را هم جا بیاورد..مرد نامردی که در عالم مستی،باز هم سر از اتاق و تخت او در میآورد.. _ باشه،بگین برای خواستگاری بیان غزاله جیغ آرامی از خوشی کشید و آیه پوزخندی زد..نمیدانست همین باشهی سادهاشچه آتشی قرار بود به پا کند! https://t.me/+Ifn7CGiw6s9lODE0 _ _ پرشان؟..نازم کن دیگه عه! پرشان کلافه دستی روی موهای کوتاه غزاله کشید..دیروقت بود و او حسابی خسته،و حالا دخترک وقت گیر آورده بود! _ _ راستی!..احتمالا یه عروسی افتادیم! برایش مهم نبود،ساعد روی چشمهایش گذاشت و سعی کرد بخوابد که باز صدای غزاله بلند شد.. _ _ نمیخوای بدونی عروسی کی؟ _ کی؟ گرفته و بی حوصله پچ زده بود که غزاله با اشتیاق در آغوشش وول خورد.. _ _ احمد و آیه! لحظهای نفس در سینهاش ماند..احمد و آیه؟..آیهی او را که نمیگفت؟ _ آیه؟ غرش آرامش خشدار بود و غزاله بیتوجه ادامه داد.. _ _ آره!..آیه کوچولوی خودمون..احمد امروز بهم گفت گلوش پیش دختره گیره..چند باری دیده بودم باهم خوش و بش میکننا،نگو شیطونا بندُ آب دادن... بی توجه به نفس های تند شده و حرارت بالا رفتهی تن مردی که ضربان قلبش هرآن شدتمیگرفت خندید و ادامه داد : _ _ آیه بهش که گفتم خجالت کشید،ولی رضایت داد..اندازهی احمد ذوق نداره،ولی فک کنم خوشش بیاد اونــــ... هیـــــــــن..پرشان؟! نفهمید چطور شد که شوهرش مثل حیوانی زخمخورده از روی تخت پایین جهید و همانطور نیمه عریان از اتاق بیرون زد. مردی که تمام رگ های گردن پیشانیش ورم کرده بود و خون در جمجمهاش میجوشید. تا پایین پلهها را تقریبا دوید.سینهاش از حسی سوزاننده تیر میکشید و به دخترک نرسیده،او را در ذهنش سلاخی میکرد..وای به حالشاگر غزالهراست گفته باشد!خونشمباحبود! در اتاقدخترکرا با شدت باز کرد و غرشش در اتاقک چوبی پیچید ... _ _ آیــــــــــــه.... https://t.me/+Ifn7CGiw6s9lODE0 https://t.me/+Ifn7CGiw6s9lODE0
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
