fa
Feedback
قاتل یک دلبـ🥂ـر

قاتل یک دلبـ🥂ـر

کانال بسته

﷽ درخواست عضویتتون بلافاصله تایید میشه✨ تمام بنرا پارت رمانه🤍 پارت گذاری هر روز🌙 زنجیری به دور ماه: به‌ زودی❄️ @Novels_tag ❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد. نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد می‌کند❌

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام قاتل یک دلبـ🥂ـر

کانال قاتل یک دلبـ🥂ـر در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 29 265 مشترک است و جایگاه 1 050 را در دسته کتب و رتبه 11 615 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 29 265 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 06 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 1 537 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -65 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 3.36% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 12.99% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 984 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 3 804 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 24 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند صدا, اویس, سام, دخترک, حماس تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
﷽ درخواست عضویتتون بلافاصله تایید میشه✨ تمام بنرا پارت رمانه🤍 پارت گذاری هر روز🌙 زنجیری به دور ماه: به‌ زودی❄️ @Novels_tag ❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد. نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد می‌کند❌

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 07 ژوئیه, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

29 265
مشترکین
-6524 ساعت
-4267 روز
+1 53730 روز

در حال بارگیری داده...

کانال‌های مشابه
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+18
در 1 کانال‌ها
ژوئن '26
+3 949
در 242 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+16
در 0 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+21
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+12
در 0 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+1 687
در 263 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+23
در 1 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+1 504
در 121 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+5 824
در 254 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+4 121
در 255 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+4 656
در 260 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+5 167
در 272 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+71
در 8 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+2 035
در 12 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+5 506
در 342 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+6 101
در 294 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+5 539
در 284 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+8 873
در 365 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+9 731
در 221 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
07 ژوئیه0
06 ژوئیه+2
05 ژوئیه+3
04 ژوئیه+5
03 ژوئیه+3
02 ژوئیه+3
01 ژوئیه+2
پست‌های کانال
پارت امروز همین‌الان آپ شد🍓🌱 از💋تخفیف VIP💋جا نمونید↗️

2
💕‌فروش عضویت چنل VIP💕 🦋توی کانال VIP به جای هفته‌ای 6 پارت ،هفته‌ای 12 پارت داریم...(یعنی دو برابر کانال اصلی)🌸 🦋به محض افزایش فاصله چنل اصلی با VIP💕 افزایش قیمت داریم💕 🦋رمان حدود دو الی سه سال زودتر در vip به اتمام میرسه🍩 🦋مبلغ #68_تا_100_هزار_تومان به شماره کارت زیر واریز و عکس فیش واریزی و برای ادمین بفرستین(هر مبلغی بین 68 تا 100 هزارتومان میتونین واریز کنین و محدودیتی نیست)💕 🦋شماره کارت و از لینک زیر میتونین کپی کنید⬇️ 💕@Novels_tag 🦋آیدی ادمین⬇️ 💕@Moon_0o1 💕5859831221869018 🌸(بانک تجارت، اصفهانی)🌸 💕6104337406928877 🌸(بانک‌‌ ملت، اصفهانی)🌸 🦋لینک VIP براتون با پاسخگویی خیلی سریع ارسال میشه⤴️
1
3
sticker.webp
600
4
_انسولینشو بشکن ببینم بازم میتونه با بدن وا رفته برام دلبری کنه که باباش‌و ببخشم... هومن وا رفته به حماس نگاه کرد. این همه بی‌رحمی از اویی که عاشق دلجو بود، بعید بود. _دلجو زنته! حواست هست چی داری میگی؟ سگرمه‌های حماس درهم‌تر شدن. خشم و نفرت سوار بر احساسش شده بود و عصبی روبه هومن توپید: _دخترِ قاتلِ داداشمه نه زنم... کاری که گفتم بکن... هومن دوباره اصرار کرد: _میمیره حماس! نزدیک سالگرد برادرِ جوون مرگ شده بود و باز دلش آتیش گرفته بود. آتیش قتلی که پدر دلجو عشقش مرتکب شده بود. _به جهنم... مگه بابای الدنگش دلش برای داداش من سوخت...  فکر کرده با دلبری و ناز و عشوه میتونه باباش و از دارِ اعدام خلاص کنه؟ کاری می‌کنم که جون باباشو ول کنه برای جون خودش التماسم کنه... همه رو بشکن جز یکی. زمزمه آخرش بین نفس زدن‌هاش گم شد. _اوکی صلاح ملک خویش خسروان دانن. با رفتن هومن، حماس تیکه به مبل زد و منتظر برگشتن دلجو از بیرون شد. دختری که روزگاری نچندان دور دین و دنیاش بود. عاشقش بود و می‌خواستند ازدواج کنند حالا با آن صورت مظلوم و اَدهای ریز و درشتش شده بود خارِ قلبِ حماس... صدای لطیف و پرنازش را کمی بعد شنید: _حماسم... عمرِ دلجو کی برگشتی؟ دخترک با همون تاپ دوبندی سرخی که حماس شیفته‌ش بود اومد و تو بغل حماس خزید. _امروز رفتی دادگاه؟ نفس حماس از شنیدن عطرش بند رفت و خودش را به راه دیگری زد. _برای؟ لیوان شربت شیرین شده رو که از قبل آماده کرده بود از روی میز برداشت و به لب‌های دلجو نزدیک کرد و گفت: _بخور حالت جا بیاد عزیزِ حماس... دلجو با لبخند و لذت لیوان شربت را گرفت. _اوم چه خوشمزه‌ست... مرسی عشقم. تای ابروی حماس بالا پرید. کینه جای عشق را میان قلبش گرفته بود. _مخصوص تو گفتم درست کنن. دلجو قری به گردنش داد: _مرسی عزیزم نگفتی رفتی دادگاه یا نه؟ حماس خیره‌ی صورت دخترک زمزمه کرد: _دادگاه؟! دلجو نیمی از لیوان را سر کشید. _آره دیگه گفتی رضایت میدی بابامو قصاص نکنن یادت رفته دیشب گفتی؟ دلجو ندید که حماس چطور نفس حبس کرد. تا چیز بیشتری نگوید. _آها اون... دلجو نگران شد. _نگو که یادت رفت؟ حماس نگاه به نیمه‌ی پر لیوان کرد و جدی شد: _اگر گفتم می‌رم پس حماسه و حرفش. بخور اینو حالت جا بیاد. لیوان را بار دیگه به لب‌های سرخ دخترک فشار داد. دلجو کلافه از یک دندگی مرد تمام شربت را سر کشید و لیوان را کنار گذاشت و بی‌قرار تکرار کرد: _یعنی فردا میری رضایت میدی؟ حماس چشم باریک کرد‌. با لحنی مرموز و تلخ پرسید: _رضایت بدم؟ دلجو آشفته سر تکان داد: _آره دیگه به خدا همه چیز غیرعمد بوده. بابام قاتل نیست می‌خوام وقتی آزاد شد هر دوتاتونو سورپرایز کنم... می‌خوام...‌ حماس عصبی از حرف‌های همیشگی دلجو اونو بین دست‌هاش فشرد و از بین دندون‌های قفل شده‌ش غرید: _نگفتم حرف زیادی بزنی حماس یادش بیاد خبط و خطای باباتو... بخشش تو کار نیست. دلجو بغضش را خورد. ترس داشت از پشیمان شدن حماس. _ببخشید... حماس ج... ون... نفسم.... رنگ دخترک سرخ شده بود و کامش خشک. قندش بالا بود و خودش این را به راحتی فهمید. _ق... ن... د... م... ان... سو... نیشخند حماس زهری کشنده بود. بریده بود از بس دخترک عشقشان را قربانی نجات بابای قاتلش کرده بود. _انسولین می‌خوایی دلبرِ حماس؟ حال دلجو مدام بدتر می‌شد. دنیا دور سرش می‌چرخید و نفسش سنگین شده بود. _یخچا... _نداریم خانمم. نداریم اگر می‌خوایی زنده بمونی باید قیدِ باباتو بزنی. باید قصاص بشه دِ یالا بگو فرصت کمه‌ها! دلجو پایین پای حماس افتاد. _حم... حماس گویی به جنون رسیده بود. داغ برادرش کمرش را خم کرده بود. تمام وجودش سیاهی انتقام و قصاص بود. انگار دختری که روزگاری برایش می‌مرد را دیگر نمی‌دید. _التماس کن خانمم التماس. نگاه ناباور دلجو به حماس بود. _بابا... مو... نجا... ت... بده حماس عصبی از جا پاشد و غرید: _بابات؟ هنوزم میگی بابات؟ داری تلف میشی زن! دلجو دست سمت حماس دراز کرد: _با... با... م چشم‌های دخترک بسته شد و بی‌هوش کف سالن افتاد. حماس لعنتی زیر لب فرستاد. طرف آشپزخونه رفت تا انسولین را بیاورد که صدای پیامک صوتی گوشی‌اش بلند شد. هومن بود: _همه انسولین‌ها رو شکستم، ولی به اون دختر شربتو نده حماس... زنت حامله‌ست قرار بود سورپرایزت کنه... دکترش گفت اگر قندشو کنترل نکنه بچه‌اش خفه میشه... نفس حماس بند رفت. دنیا روی سرش آوار شد. عشقش حامله بود؟ آن هم بچه‌ی حماس را؟ نگاه ناباور و وحشت‌زده‌ی حماس به طرف دلجو برگشت و... https://t.me/+k5pE4LFDKVNkNTRk https://t.me/+k5pE4LFDKVNkNTRk https://t.me/+k5pE4LFDKVNkNTRk انسولین زن حامله اشو میشکنه وقتی میرسوندش به بیمارستان که😢😢😢😢
518
5
من ولیعهد ایدن ویپرام🔥 تک فرزند یک خاندان و آلفا و پادشاه قدرتمند آینده #اژدها‌ها هستم...کسی که جرات مقابله با قدرت و نفوذ م
من ولیعهد ایدن ویپرام🔥 تک فرزند یک خاندان و آلفا و پادشاه قدرتمند آینده #اژدها‌ها هستم...کسی که جرات مقابله با قدرت و نفوذ من رو نداشت ، سالهای زیادی گذشت و بین انسان‌ها زندگی کردم تا اینکه دلم بند دختری شد که از نسل #انسان‌ها...دختری که بطور تصادفی یا تقدیر طبیعت اون رو بعنوان جفت حقیقی من برگزیده بود اون کسی نبود جزء…🔥🤐 خوووب خوووبب یه رمان فوق‌العاده این سری براتون اوردم... یعنی من یچیزی میگم از فوق‌العاده هم اون‌ورتره طوریکه من رو هم معتاد خودش کرده برای همین تصمیم گرفتم این رمان عالی رو هم برای شما دوستان گل معرفی کنم واقعا عالیه. خیلیاتون ازم پرسیده بودین، من چه رمانیو دوس دارم منم میگم این خوشگله رو😍👇🏿 https://t.me/+C50ox_XiSkkwOWFk https://t.me/+C50ox_XiSkkwOWFk https://t.me/+C50ox_XiSkkwOWFk https://t.me/+C50ox_XiSkkwOWFk https://t.me/+C50ox_XiSkkwOWFk https://t.me/+C50ox_XiSkkwOWFk فقط متاسفانه لینکش برای ۲۰۰ نفر فعاله بعد باطل میشه پس برای جوین عجله کنید تا جا نمودین😉 #تمام_پارت‌های_هیجانی_و_عاشقانه_ناب
153
6
🌰#پارت_432 -جلو چشم بچه‌ها، خجالت می‌کشم جلو بشینم. کمی نگاهم می‌کند و با صدای بمی می‌گوید: -ولی من دلم می‌خواد بهم نزدیک باشی. کوبش و ریزش یک‌باره‌ای قلبم همزمان می‌شود با داد درسا از داخل ماشین: -چقدر لفتش می‌دید، بابا بذارید شر ما از سرتون کم بشه بعد لاو بترکونید واسه هم. السا پشت بندش می‌گوید: -جانان بشین دیگه، استخاره می‌‌گیری؟ چشماتم واسه ما گرد نکن، صندلی جلو واسه خودته، ما که می‌دونیم دل تو دلت نیست جلو بشینی. -السا فکر کنم منتظره دایی‌حاتم در رو واسش باز کنه. حتی نفس کشیدن را هم فراموش کرده‌ام و فقط با چشمانم خط و نشان می‌کشم که ادامه ندهند و آن‌ها بی‌پرواتر موضوع را کش می‌آورند، حاتم خنده‌اش را کنترل می‌کند و می‌گوید: -به روی چشم. سمت ماشین می‌رود و در جلو را برایم باز می‌کند. حرکتش سوت بلند نسیم و کَل کشیدن درسا و السا را به دنبال دارد و من... دلم می‌خواهد زمین دهن باز کند و مرا از خجالتی که تنم را فرا گرفته، ببلعد. سعی می‌کنم توجهی به مسخره‌ بازی‌های آن‌ها نداشته باشم و حاتم با سرش اشاره می‌زند سوار شوم. برای رهایی از نگاه‌های خیره‌شان، نامطمئن نزدیک می‌روم، از یک‌نفسی حاتم می‌گذرم و سوار می‌شوم، در را می‌بندد و در حینی که ماشین را دور می‌زند درسا از پشت سر تکانی به تنم می‌دهد و با لحن آمیخته به حسادت نمایشی می‌گوید: -دایی‌مون این حرکت‌و فقط واسه مامانی زده و بس... ببین چقدر واسش عزیزی جلو چشم ما سه عزب اوغلی واسه تو هم اجراش کرد. -زدی به هدف خواهر، به ما که می‌رسه حریف کشتی‌ گیریش می‌شیم و تموم فن و فنون‌های بی‌صاحابش‌و رومون پیاده می‌کنه، واسه بقیه جنتلمن می‌شه. ضربان قلبم یکی در میان می‌شود و حاتم که پشت فرمان جای می‌گیرد، درسا و السا بدون ترس حرف‌هایی که به من گفته بودند را با غلظت بیشتر رو به او می‌گویند. عکس‌العمل حاتم نگاهِ کوتاه و عمیقی به من می‌شود و تبسم زیبایی روی لبش می‌آید. ماشین را روشن می‌کند و به جای جواب دادن فقط می‌گوید: -آدرس‌ بوتیک‌و بگید بهم. با تذکر حاتم و بار دیگری که آدرس را می‌پرسد، درسا و السا بی‌خیال اذیت کردن بیشتر شده و همزمان دقیق و طوطی‌وار آدرس را می‌گویند؛ حاتم با چرخش کوتاه فرمان از پارک در می‌آید و وارد خیابان می‌شود. درسا در یک حرکت خودش را از ما بین صندلی جلو می‌کشد و با رد کردن چند آهنگ صدای موزیک شاد و بندری را بالا می‌برد. تذکرهای حاتم ذره‌ای بر آن‌ها اثر نمی‌کند که قر می‌دهند و از نسیم و ما هم می‌خواهند تا همراهی‌شان کنیم. نسیم با خنده فقط دست می‌زند و متوجه هستم که حضور حاتم او را از رقص واداشته و اگر تنها می‌بودیم تا جان در بدن داشت با این آهنگ می‌رقصید. زور درسا و السا به من و حاتم نمی‌چربد و فقط تماشاگر رقص و شلوغ بازی‌شان هستیم. هر چند در دلم عروسی به پا است و دوست دارم انرژی و شوق پنهانم را هر طور شده تخیله کنم اما کنار دست حاتم و پیش چشم آن سه نفر آخرین کاری‌ست که به آن فکر کنم. السا که یک‌بار دیگر اصرار می‌ورزد و من نه می‌گویم حاتم با نگاهی به من طوری که فقط خودم متوجه شوم آرام می‌گوید: -دلشون‌و نشکن‌، همراهی کن. چشم گرد می‌کنم: -وای نه... من اصلا بلد نیستم. با مردمک‌های درخشانش ‌می‌گوید: -قبلا نشونه دادی بلدی برقصی یادته؟ سریع نیم‌نگاهی به صندلی عقب می‌اندازم، از خوش‌شانسی‌ام است که هیچ کدامشان حواسشان به ما نیست و با هم حرف می‌زنند و می‌خندند. دوباره سمت حاتم می‌چرخم که سر به طرف خیابان چرخانده و با حس کردن اینکه خیره‌اش هستم دوباره نگاهم می‌کند و من می‌گویم: -اگه بفهمن رسوای عالمم می‌کنند، قرار نشد اذیتم کنید. گوشه‌ی چشمانش چین می‌خورد و دست روی چشم راستش می‌گذارد: -چشم خانم... چیزی نمی‌گم. -قول؟ پیش خودمون می‌مونه؟ -شک داری بهم؟ بی‌حرف سر به طرفین تکان می‌دهم و او با چشمک ریزی که حواله‌م می‌کند قلبم را کف ماشینش سُر می‌دهد. https://t.me/+4gP8HD6mSwgzNWVk https://t.me/+4gP8HD6mSwgzNWVk https://t.me/+4gP8HD6mSwgzNWVk عاشقانه‌ای بی‌نظیر با داستانی جذاب و دوست‌داشتنی🥹
392
7
ـ بچه رو از مدرسه بیارم سر سفره‌ی عقد؟ مادرش به سرفه‌افتاد. سرفه های خونی تکرار هر روزه بودند: - یادگار خواهرمه ارس، بعد من چی سرش میاد؟ ارس چنگ فرو کرد لای موهایش: - حتما باید عقدش کنم که مواظبش باشم؟ بچه است مامان چی می‌فهمه؟! یازده سال از من کوچیکتره! مادرش لب‌هایش را با دستمال پاک کرد و آهسته لب زد: - اگه عقدش نکنی برش می‌گردونن پرورشگاه. عمه‌اش میره از اونجا می بردش عقد کسی میشه که دوستش نداره. حداقل تو عاشقشی ارس! ارس با اخم های در هم به مادرش نگاه کرد و مادرش گفت: - انکار نکن پسرم! محض رضای خدا این همه خودتو بخ خاطرش به آب و آتیش نمیزنی! مگه نه؟ عکس چشمای نیکا صفحه زمینه‌ی موبایلته و میخوای بزنی زیرش! https://t.me/+1Z2IlI4qk5A5OTQ0 https://t.me/+1Z2IlI4qk5A5OTQ0 نیکا دختر دبیرستانی وزه و شیطونی که بعد از فوت پدر و مادرش یعنی تو سن هفت سالگی با خاله و شوهر خاله و به همراه دوتا پسرخاله هاش زندگی می‌کنه! نیکا دیوانه وار عاشق پسر خاله‌ی کوچیکش یعنی آرمانه :) اما آرمان قصد داره با شخص دیگه‌ای ازدواج کنه و این وسط کسی که نیکا هرگز فکرشم نمی‌کنه یعنی اَرَس پسر خاله‌ی بزرگش خیلی وقته که عاشق نیکاست...🩷🌱🦋 https://t.me/+1Z2IlI4qk5A5OTQ0
716
8
جای پارت🤍
592
9
.
600
10
قاتل یک دلبـ🥂ـر #Part_278
1
11
قاتل یک دلبـ🥂ـر #Part_278
106
12
قاتل یک دلبـ🥂ـر #Part_278
99
13
قاتل یک دلبـ🥂ـر #Part_278
354
14
قاتل یک دلبـ🥂ـر #Part_278
1
15
قاتل یک دلبـ🥂ـر #Part_278
169
16
قاتل یک دلبـ🥂ـر #Part_278
224
17
قاتل یک دلبـ🥂ـر #Part_278
86
18
قاتل یک دلبـ🥂ـر #Part_278
169
19
ریپلای پارت جدید امشب🌷⬆️ خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده✨
183
20
ریپلای پارت جدید امشب🌷⬆️ خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده✨
519