es
Feedback
قاتل یک دلبـ🥂ـر

قاتل یک دلبـ🥂ـر

Canal cerrado

﷽ درخواست عضویتتون بلافاصله تایید میشه✨ تمام بنرا پارت رمانه🤍 پارت گذاری هر روز🌙 زنجیری به دور ماه: به‌ زودی❄️ @Novels_tag ❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد. نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد می‌کند❌

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram قاتل یک دلبـ🥂ـر

El canal قاتل یک دلبـ🥂ـر en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 29 200 suscriptores, ocupando la posición 1 047 en la categoría Libros y el puesto 11 792 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 29 200 suscriptores.

Según los últimos datos del 28 julio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de -552, y en las últimas 24 horas de -25, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 3.36%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 12.94% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 983 visualizaciones. En el primer día suele acumular 3 782 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 26.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como صدا, اویس, سام, دخترک, حماس.

📝 Descripción y política de contenido

El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
﷽ درخواست عضویتتون بلافاصله تایید میشه✨ تمام بنرا پارت رمانه🤍 پارت گذاری هر روز🌙 زنجیری به دور ماه: به‌ زودی❄️ @Novels_tag ❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد. نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد می‌کند❌

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 29 julio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Libros.

29 200
Suscriptores
-2524 horas
-3527 días
-55230 días
Archivo de publicaciones
ریپلای پارت جدید امشب❤️‍🩹✨

ریپلای پارت جدید امشب❤️‍🩹✨

ریپلای پارت جدید امشب❤️‍🩹✨

ریپلای پارت جدید امشب❤️‍🩹✨

🖤#Part_411 _دِ آروم بـگـیــر تـخـم جـن. کی دیوارای تیمارستان و صورتی میکنه؟!

ریپلای پارت جدید امشب❤️‍🩹✨

ریپلای پارت جدید امشب❤️‍🩹✨

ریپلای پارت جدید امشب❤️‍🩹✨

ریپلای پارت جدید امشب❤️‍🩹✨

sticker.webp0.04 KB

sticker.webp0.05 KB

Repost from N/a
- جفت دخترا کنکور قبول شدن داداش ، یعنی چی واسه ترنم جشن میگیری واسه پناه نه؟ فرخنده پرسید و خسرو بدخلق گفت : - امشب راهیش کن بره کتابخونه ای جایی ، یه بهونه جور کن تو خونه نباشه ...جشن ترنم رو خراب نکنه فرخنده حیران لب زد - خدا مرگم بده ، داداش چی میگی ، دخترتو از خونه بیرون کنم؟ پناه مگه بچه ات نیست؟ گناه داره دورت بگردم   بچه اس ، دل این بی زبون میشکنه خسرو محل نداد برایش مهم نبود برای خسرو پناه اهمیت نداشت آن دختر حاصل ازدواج زورکی اش در جوانی با دختر خان بالا بود . هیچ وقت نه مادر آن دختر را دوست داشت و نه حالا دخترش را اگر بخاطر حرف فک و فامیل نبود از همان اول بعد مرگ آن زن ، دخترش را بهزیستی میگذاشت . خسرو از پناه متنفر بود و آن دختر برای یک نگاه این پدر میمرد فرخنده که دید تلاشش برای راضی کردن خسرو بی فایده اس رو کرد به مهراب ، پسرش و گفت - تو یه حرفی به دایی‌ت بزن مادر ، آخه درسته اون بچه امشب خونه نباشه؟ اونم قد ترنم زحمت کشیده ، کنکور قبول شده.. همان لحظه ای که فرخنده داشت برای پناه دلسوزی میکرد ، پناه از بیرون آمده بود پشت در آشپزخانه بود ، برای خسرو یک جوشانده گیاهی پیدا کرده بود که شبها راحت‌تر بخوابد ذوق داشت زودتر به پدرش بگوید خواست جلو رود ، وارد آشپرخانه شود که با حرف مهراب سرجا میخکوب شد - دایی حق داره مادر من ، شما به زور اومدی پناه رو بکنی تو چشمش؟ والا هیچکس تو این خونه از این دختر خوشش نمیاد ، خود شما هم فقط دلت براش میسوزه از آنچه شنید تمام تنش یخ زد لبخند از روی لبهایش پاک شد و همانجا دم در خشکش زد . کاش به دل کوچکش رحم میکردند اما خسرو با حرفش آخرین ضربه را هم به قلب آن طفل معصوم زد - کاش اون شبی که مادرش مرد ، دخترشم با خودش میبرد ...سربار واسه من نمیذاشت مهراب پیشنهاد داد - عروسش کن دایی ...هر کی در خونه رو زد بده بهش بره .. ضربه کاری تر از این نمیتوانست باشد پناهی که تمام عمرش در این عمارت کنار مهراب قد کشیده بود. عاشق این پسر عمه شده بود ..چه داشت می شنید؟ هیچ کدامشان دوستش نداشتند؟ لبهایش از بغض لرزید. فرخنده داشت حرص و جوش میزد - مهراب ، من دارم میگم تو دایی‌ت رو آروم کن بذاره پناه تو جشن امشب شرکت کنه ، تو بدتر آتیش بیار معرکه میشی؟ پناه رو شوهر بده؟ ...اون بچه رو من واسه تو در نظر گرفتم مهراب زیر خنده زد و با تمسخر گفت - چی میگی مامان ، من مگه مغز خر خوردم؟ تو صورت این دختره نمیتونم نگاه کنم حالا بگیرمش؟ فرخنده خواست چیزی بگوید اما قبل از انکه حتی کلامی حرف بزند این پناه است که وارد آشپزخانه میشود و با صدای ضعیفی زمزمه میکند - سلام سر هر سه نفر به سمتش کشیده میشود پدرش اخم میکند ، مهراب زهرخندی میزند و فرخنده است که با هول و ولا میپرسد -کی اومدی قربونت برم؟ لبخند تلخی میزند و جواب میدهد : الان - زود برگشتی با حرف خسرو...سر بالا میکشد تیله های پر ابش را به چشمان او میدهد و سپس با صدای گرفته از بغضی می گوید - دوستام چند روز میخوان برن مسافرت ...اومدم منم وسایلمو جمع کنم باهاشون برم ...اجازه میدین؟ از سفری چند روزه حرف میزد و کسی چه میدانست قصد ناپدید شدن از این شهر را دارد . خسرو اما خوشحال شد و گفت - خوب کردی ...برو یه آب و هوایی عوض کن ...اون چیه دستت؟ نگاه تارش به بسته در دستش می دوزد و سپس آن را روی میز مقابل خسرو میذارد - واسه بی خوابیتون خوبه ، آرومتون میکنه بهت و ناباوری لانه کرده در چشمان خسرو ،پدرش را نادیده میگیرد و سپس ادامه میدهد - من برم وسایلمو جمع کنم ، الان دوستام میرسن از پیش چشمان متعجب خسرو می رود و اوست که دست پیش کشیده و آن بسته را برمیدارد زهرخندی میزند و آن را در سطل زباله می اندازد نگاه مهراب اما به جای خالی پناه بود هنوز فکرش پیش اون چشمهای معصوم و پر از اشکی بود که دلشکسته نگاهش کرده بودن. چشمهایی که امشب اخرین باری بود که میدیدشون. چرا که دختر ناخواسته خسرو از فردا دیگه نبود. اون لحظه ای که خسرو داشت با ترنم میخندید و میرقصید پناه رفته بود اون لحظه که هیچکس حتی یک لحظه ام بهش فکر نمیکرد رفته بود. پناه رفته بود و تازه از فردا جای خالیش ، نبودنش توی عمارت به چشم می اومد. به‌ چشم پدری که بعد از ۱۸ سال یادش اومده بود یه دختر دیگه ام داشته . به چشم خواهری که همیشه اونو نادیده میگرفت و به چشم اون مرد نامرد دیگه پناهی نبود که زیر دست خسرو بابت کار نکرده کتک بخوره و صدای گریه های شبونه اش  به گوش مهراب برسه. دیگه نبود که مهراب بهش بتوپه که گریه هاشو از دم‌پنجره اتاق اون ببره یه جا دیگه . از فردا آدمای عمارت بودن و اتاق خالی دخترکی که همه آرزو میکردن‌ که کاش پیدا بشه .. به این خونه برگرده https://t.me/+CP3XNT3Rvx4yMmE0 https://t.me/+CP3XNT3Rvx4yMmE0 آخ که دیر یادتون اومد این بچه رو😭

Repost from N/a
زهرا قاسم زاده(گیسوی شب) خالق رمان های یاغی، رامش،غرور وغیرت و.... دوباره دست به قلم شده و یه رمان خفن خلق کرده🤩 رایحه دختری از خانواده متمول که چند سال قبل با اینکه خانواده‌ها مخالف بودن اما پا روی همه‌ی خط قرمز ها می‌ذاره و با پسر مورد علاقه‌ش ازدواج می‌کنه! واین باعث طرد شدنشون ازخانواده‌ها می شه...! مهرداد مردیه که مرد بودومردونه پای رایحه و عشقش موند! اما درست موقعی که رایحه میخواد خبر بارداریش رو به همسرش مهرداد بده خبر تصادفش رو می‌شنوه! رایحه اونقدر آشفته ونگران به سمت بیمارستان حرکت می‌کنه که حالش بد میشه و تو راه بیمارستان ماشین بهش میزنه... و فاجعه اونجاست که رایحه به هوش میاد! وقتی رایحه به هوش میاد می‌فهمه بچه‌ش سقط شده وبدون اینکه از چیزی خبرداشته باشه تو همون بیمارستان در حال اهدای قلب همسرش به مردی هستند که... https://t.me/+-TDGIGByywxjZThk - بابت عزدار شدنتون تسلیت می‎گم. - ممنونم. - بابت این‎که...عزای عزیزتون رو تحمل می‎کنید تا من نفس بکشم، متاسفم وخیلی ممنونم! رایحه پربغض و با چشمانی خیس سربالا می‎کند. خیرگی نگاه پر آبش چنان پُر سوز است که سیب‌ گلوی مرد روبه‌رویش را پایین و بالا می‎کند. -غم شما قابل جبران نیست... رایحه به میان حرفش می‎زند: - هیچی ازت نمی‎خوام، فقط... ادامه‎اش را توان ندارد بگوید و سبحان از زل‌زل چشمان زنِ مهرداد، آن تپنده‎ی قرضی در سینه‎اش گویی تپشش دیوانه‎وار می‌‏شود...! دستش می‎رود تا روی سینه‎اش بنشیند و آن را کنترل کند؛ اما ... https://t.me/+2o2zYQtOBiswZjE0 https://t.me/+2o2zYQtOBiswZjE0 #زهراقاسم‌زاده (گیسوی‌شب)

Repost from N/a
♨️بنر واقعی ♨️ _مامانی، میشه بابامو عوض کنی؟ با حیرت به پسرکم نگاه کردم. _چرا مامان جون؟ پسر پنج ساله‌ام جلو خزید. _بابام منو دوست نداره، ولی شاهین رو خیلی دوس داره. شاهین. پسرِ ده ساله ی همسرم. پسری که از عشق قبلی‌اش بود، وقتی که فوت شد انگار که روحش هرگز از این خانه نرفت. _ میشه یه بابایی بیاری که منو دوس داشته باشه؟ جگرم برای کودکم خون شد. حتی او هم فهمیده بود ما جایی در قلب شاهرخ نداریم. چشم بستم، سرش را بوسیدم. _مامانی من یه نقاشی کشیدم، میشه ببینیش؟ از جا بلند شد و به سمت کمدش رفت، هر چه گشت چیزی پیدا نکرد با بغض جیغ کشید. _نقاشیم نیست! نقاشیِ رویاهام رو کشیده بودم، فقط من و تو بودیم، یه خونه ی جدید داشتیم، بابا و شاهین رو نبرده بودیم با خودمون. زیر گریه زد. _حتما اون شاهین پاره اش کرده، شاهین خیلی بد جنسه. مشت کوچکش را بوسیدم. پسرش فهمیده بود ما تنها هستیم! فهمیده بود منو پدرش هرگز خانواده نمیشویم. _دورت بگردم مامان، گریه نکن. شاهین دست نمیزنه، شاید خدمتکار موقع تمیز کاری حواسش نبوده انداخته. کمی آرام تر شد. _شاهین رو دوس ندارم، همه چیزمو ازم میگیره. نمی توانستم باور کنم این جمله را پسر پنج ساله‌ام گفته باشد. برایم پیام امد. «_لطفا حاضر شو، باید درباره ی زندگی‌مون صحبت کنیم» شاهرخ بود! قرار بود امشب بگویم که پسرش فکر میکند او ما را نمیخواهد! بگویم که پسرش یک پدر جدید میخواهد. بگویم تا شاید چیزی درست شود! *** «چند ساعت بعد» صحبت هایمان را کردیم، جلوتر رفت و در خانه را برایم باز کرد. دستم را گرفت و پشتش را بوسید، از مردی که سال هاست اتاقمان را جدا کرده دیدن این تغییر عجیب بود. _همه چیز رو درست میکنم دیار، ببخش که به پام سوختی و ندیدم، ببخش که پسرم با کمبود پدرش بزرگ شد. لبخند زدم. از همان نوزده سالگی که می دانستم همسرش فوت شده و یک پسر دارد، به این مرد اعتماد داشتم و عاشقش بودم. _بابا، بابایی. با صدای شاهین لرزی به تنم نشست. _دارا رخت خوابم رو پاره کرده. شاهرخ با حیرت به شاهین نگاه کرد، او را در آغوش کشید. _از کجا میدونی دارا بوده؟ دارا بالای پله ها ایستاده بود و با ترس به آن دو خیره شد _خودم دیدمش بابا. چهره ی شاهرخ رفته رفته قرمز تر می شد! چرخید و خیره ی من ماند. _تو بهم بگو دیار! پسری که تربیت کردی اینه! حالا من چطور ازش دفاع کنم؟ باز هم اشتباه کردم! شاهرخ هیچوقت اشتباهات شاهین را نمی دید. اخر او ثمره ی عشقش بود و دارای من... دارای من برای او هیچکس نبود! _بابا من خیلی اون رو تختی رو دوس داشتم! شاهرخ با صدای بغضی پسرکش داغ تر شد. _پسر درستی تربیت نکردی دیار جان! تف میکنه رو من! آدامس میچسبونه به شلوارم، در نهایت رو تختی هم پاره میکنه! از پله ها بالا رفتم تا کنار پسرم بایستم و نترسد. _بسه هرچقدر همه چیز رو گردن من انداختی شاهرخ! شاید این کارها از نبودِ پدرشه، یه بارم از خودت بپرس، چقدر برای دارای من پدر بودی؟ او هم از پله ها بالا آمد و صدایش بالا تر رفت. _من همه ی تلاشم رو کردم تا پسرم ادب داشته باشه! اما تنها چیزی که میبینم یه بچه ی لوس بی ادبه. با دیدن خیسیِ پشت شلوار پسرم جگرم به خون نشست! دارای من آنقدر ترسیده بود که به خودش ادرار کرده بود! برای اولین بار در این خانه صدایم بالا رفت! فریاد زدم. _چون دارا پسر عشقت نیست نمیتونی هرچی میخوای بهش بگی! این پسر از گوشت و خون خودته! شاهین که ثمره ی عشق مُرده‌اته عزیز تره نه؟ دستش بالا رفت و من با حیرت به دستش که در هوا مانده بود خیره شدم، می خواست مرا بزند؟ وسط راه مشتش را به دیوار کوبید. _حرمت نگه دار دیار! حرمت نگه دار. من اما دیگر نمی ترسیدم. _انقدر به بهانه ی حرمت نگه داشتن ساکتم کردید که ناپدید شدم! هیچکس تو این خونه نه منو دید نه پسرمو. می دانستم شاهین نقاشی پسرم را پاره کرده بود، تکه های نقاشی‌اش را در سطل زباله ی اتاق شاهین دیده بودم و چیزی نگفتم. به سمت اتاق شاهین رفتم که تکه های کاغذ را بیاورم، تا بفهمد که پسر من تنها خطاکار نبود! صدای دارا اما مرا متوقف کرد. _بابای بد، آرزو میکنم بمیری، اگه بمیری مامانم میتونه بابای بهتری واسه من بیاره، آقای تو مهد کودک مامانمو دوس داره! چشم های به خون نشسته ی شاهرخ را که دیدم به سمت کودکم دویدم، دست شاهرخ بالا رفت تا دارای مرا کتک بزند؟ _شاهرخ چکار میکنی! میخوای دارا رو بزنی؟ _برو اونور دیار ببینم چی میگه این تخم سگ! بازویم را گرفت و مرا به سمت پله ها هول داد، تعادلم را از دست دادم و افتادم. دستم را به سرم گرفتم و تمام تنم روی پله ها غلت خورد... اخرین چیزی که شنبدم صدای پشیمان شاهرخ و اشک دارا بود... _دیاررر...دیار رر، غلط کردم، دیار پاشووو غلط کردم... بخدا همه چیز رو درست میکنم دیار بلند شو.. https://t.me/+F_ffXgABUp03MWJk ❌پارت رمان کپی نکن الهام نگیر ❌

Repost from N/a
_انسولینشو بشکن ببینم بازم میتونه با بدن وا رفته برام دلبری کنه که باباش‌و ببخشم... هومن وا رفته به حماس نگاه کرد. این همه بی‌رحمی از اویی که عاشق دلجو بود، بعید بود. _دلجو زنته! حواست هست چی داری میگی؟ سگرمه‌های حماس درهم‌تر شدن. خشم و نفرت سوار بر احساسش شده بود و عصبی روبه هومن توپید: _دخترِ قاتلِ داداشمه نه زنم... کاری که گفتم بکن... هومن دوباره اصرار کرد: _میمیره حماس! نزدیک سالگرد برادرِ جوون مرگ شده بود و باز دلش آتیش گرفته بود. آتیش قتلی که پدر دلجو عشقش مرتکب شده بود. _به جهنم... مگه بابای الدنگش دلش برای داداش من سوخت...  فکر کرده با دلبری و ناز و عشوه میتونه باباش و از دارِ اعدام خلاص کنه؟ کاری می‌کنم که جون باباشو ول کنه برای جون خودش التماسم کنه... همه رو بشکن جز یکی. زمزمه آخرش بین نفس زدن‌هاش گم شد. _اوکی صلاح ملک خویش خسروان دانن. با رفتن هومن، حماس تیکه به مبل زد و منتظر برگشتن دلجو از بیرون شد. دختری که روزگاری نچندان دور دین و دنیاش بود. عاشقش بود و می‌خواستند ازدواج کنند حالا با آن صورت مظلوم و اَدهای ریز و درشتش شده بود خارِ قلبِ حماس... صدای لطیف و پرنازش را کمی بعد شنید: _حماسم... عمرِ دلجو کی برگشتی؟ دخترک با همون تاپ دوبندی سرخی که حماس شیفته‌ش بود اومد و تو بغل حماس خزید. _امروز رفتی دادگاه؟ نفس حماس از شنیدن عطرش بند رفت و خودش را به راه دیگری زد. _برای؟ لیوان شربت شیرین شده رو که از قبل آماده کرده بود از روی میز برداشت و به لب‌های دلجو نزدیک کرد و گفت: _بخور حالت جا بیاد عزیزِ حماس... دلجو با لبخند و لذت لیوان شربت را گرفت. _اوم چه خوشمزه‌ست... مرسی عشقم. تای ابروی حماس بالا پرید. کینه جای عشق را میان قلبش گرفته بود. _مخصوص تو گفتم درست کنن. دلجو قری به گردنش داد: _مرسی عزیزم نگفتی رفتی دادگاه یا نه؟ حماس خیره‌ی صورت دخترک زمزمه کرد: _دادگاه؟! دلجو نیمی از لیوان را سر کشید. _آره دیگه گفتی رضایت میدی بابامو قصاص نکنن یادت رفته دیشب گفتی؟ دلجو ندید که حماس چطور نفس حبس کرد. تا چیز بیشتری نگوید. _آها اون... دلجو نگران شد. _نگو که یادت رفت؟ حماس نگاه به نیمه‌ی پر لیوان کرد و جدی شد: _اگر گفتم می‌رم پس حماسه و حرفش. بخور اینو حالت جا بیاد. لیوان را بار دیگه به لب‌های سرخ دخترک فشار داد. دلجو کلافه از یک دندگی مرد تمام شربت را سر کشید و لیوان را کنار گذاشت و بی‌قرار تکرار کرد: _یعنی فردا میری رضایت میدی؟ حماس چشم باریک کرد‌. با لحنی مرموز و تلخ پرسید: _رضایت بدم؟ دلجو آشفته سر تکان داد: _آره دیگه به خدا همه چیز غیرعمد بوده. بابام قاتل نیست می‌خوام وقتی آزاد شد هر دوتاتونو سورپرایز کنم... می‌خوام...‌ حماس عصبی از حرف‌های همیشگی دلجو اونو بین دست‌هاش فشرد و از بین دندون‌های قفل شده‌ش غرید: _نگفتم حرف زیادی بزنی حماس یادش بیاد خبط و خطای باباتو... بخشش تو کار نیست. دلجو بغضش را خورد. ترس داشت از پشیمان شدن حماس. _ببخشید... حماس ج... ون... نفسم.... رنگ دخترک سرخ شده بود و کامش خشک. قندش بالا بود و خودش این را به راحتی فهمید. _ق... ن... د... م... ان... سو... نیشخند حماس زهری کشنده بود. بریده بود از بس دخترک عشقشان را قربانی نجات بابای قاتلش کرده بود. _انسولین می‌خوایی دلبرِ حماس؟ حال دلجو مدام بدتر می‌شد. دنیا دور سرش می‌چرخید و نفسش سنگین شده بود. _یخچا... _نداریم خانمم. نداریم اگر می‌خوایی زنده بمونی باید قیدِ باباتو بزنی. باید قصاص بشه دِ یالا بگو فرصت کمه‌ها! دلجو پایین پای حماس افتاد. _حم... حماس گویی به جنون رسیده بود. داغ برادرش کمرش را خم کرده بود. تمام وجودش سیاهی انتقام و قصاص بود. انگار دختری که روزگاری برایش می‌مرد را دیگر نمی‌دید. _التماس کن خانمم التماس. نگاه ناباور دلجو به حماس بود. _بابا... مو... نجا... ت... بده حماس عصبی از جا پاشد و غرید: _بابات؟ هنوزم میگی بابات؟ داری تلف میشی زن! دلجو دست سمت حماس دراز کرد: _با... با... م چشم‌های دخترک بسته شد و بی‌هوش کف سالن افتاد. حماس لعنتی زیر لب فرستاد. طرف آشپزخونه رفت تا انسولین را بیاورد که صدای پیامک صوتی گوشی‌اش بلند شد. هومن بود: _همه انسولین‌ها رو شکستم، ولی به اون دختر شربتو نده حماس... زنت حامله‌ست قرار بود سورپرایزت کنه... دکترش گفت اگر قندشو کنترل نکنه بچه‌اش خفه میشه... نفس حماس بند رفت. دنیا روی سرش آوار شد. عشقش حامله بود؟ آن هم بچه‌ی حماس را؟ نگاه ناباور و وحشت‌زده‌ی حماس به طرف دلجو برگشت و... https://t.me/+eN8mfcec7RpiODBk https://t.me/+eN8mfcec7RpiODBk https://t.me/+eN8mfcec7RpiODBk https://t.me/+eN8mfcec7RpiODBk انسولین زن حامله اشو میشکنه وقتی میرسوندش به بیمارستان که😢😢😢😢

ریپلای پارت جدید امشب❤️‍🩹✨

ریپلای پارت جدید امشب❤️‍🩹✨

🖤#Part_411 _دِ آروم بـگـیــر تـخـم جـن. کی دیوارای تیمارستان و صورتی میکنه؟!

ریپلای پارت جدید امشب❤️‍🩹✨

#پارت_431 _فنچ عمو‌ شاهی از کِی حموم نرفته که کل تولدشو به گند کشید؟!