es
Feedback
قاتل یک دلبـ🥂ـر

قاتل یک دلبـ🥂ـر

Canal cerrado

﷽ درخواست عضویتتون بلافاصله تایید میشه✨ تمام بنرا پارت رمانه🤍 پارت گذاری هر روز🌙 زنجیری به دور ماه: به‌ زودی❄️ @Novels_tag ❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد. نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد می‌کند❌

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram قاتل یک دلبـ🥂ـر

El canal قاتل یک دلبـ🥂ـر en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 29 747 suscriptores, ocupando la posición 1 056 en la categoría Libros y el puesto 11 632 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 29 747 suscriptores.

Según los últimos datos del 07 julio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de -377, y en las últimas 24 horas de -60, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 3.35%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 12.88% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 980 visualizaciones. En el primer día suele acumular 3 765 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 24.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como صدا, اویس, سام, دخترک, حماس.

📝 Descripción y política de contenido

El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
﷽ درخواست عضویتتون بلافاصله تایید میشه✨ تمام بنرا پارت رمانه🤍 پارت گذاری هر روز🌙 زنجیری به دور ماه: به‌ زودی❄️ @Novels_tag ❌کپی یا ایده برداری و انتشار پیگرد قانونی دارد. نویسنده، انتشارات و وکیل با فرد متخلف به صورت جدی برخورد می‌کند❌

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 08 julio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Libros.

29 747
Suscriptores
-6024 horas
-4147 días
-37730 días
Archivo de publicaciones
ریپلای پارت جدید امشب🌟😘 خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده🌱

ریپلای پارت جدید امشب🌟😘 خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده🌱

ریپلای پارت جدید امشب🌟😘 خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده🌱

ریپلای پارت جدید امشب🌟😘 خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده🌱

sticker.webp0.06 KB

Repost from N/a
- تو چرا موندی خونه با بقیه نرفتی خرید؟ امشب مگه تولد بابات نیست؟ نمیخوای چیزی براش بخری؟ - آبجی کیمیا گفت از طرف منم واسه بابا یه چیزی میخره زن عمو دروغ میگفت خواهراش تره هم واسش خرد نمیکردن.. اصلا پدرش نمیذاشت امشب اون توی مهمونی شرکت کنه هامرز ، پناه رو دختر خودش نمیدونست ، دوسش نداشت چون یه بچه ناخواسته بود. حاصل ازدواج سنتیش توی جوونی ... هامرز به زور سرپرستیش رو قبول کرده بود این دختر براش فقط یه سربار بود .. پناه حتی حق نداشت اونو بابا صدا کنه.. کتایون با دلسوزی نگاش کرد و گفت : - به من که دیگه دروغ نگو دختر ، پاشو بریم خونه ما ..به مهراب میگم ببرتت خرید با  اسم مهراب میون ناراحتی لبخندی به لبش نشست ، یادش رفت که حتی امشب نمیذارن تو مهمونی شرکت کنه پناه ۱۷ ساله از وقتی چشم باز کرده بود واله و شیدا این پسر عمو بود .. مهرابی که با اون اخلاق خشک و جدیش حتی یکبار هم به پناه روی خوش نشون نمیداد و همیشه نادیده اش میگرفت - خسته نیست؟ اذیت نمیشه منو بخواد ببره بیرون؟ - نه دخترم ، خودش میخواد بره بیرون کار داره ..تو رو هم میبره واسه بابات هدیه بخری قبلا واسه هامرز پیرهن خریده بود با پول نوشتن تکلیفای همکلاسیاش . ولی خوب میشد اگه میتونست هدیه بهتری میگرفت هیجان زده از ذوق گفت - پس من برم لباس بپوشم زن عمو؟ - برو دخترم، من میرم سر غذام میترسم ته بگیره تو پوشیدی زود بیا - چشم چند دقیقه بعد حاضر و آماده پشت در نیمه باز خونه مهراب بود هنوز پا داخل خونه نگذاشته بود که صدای جر و بحث کردن مهراب و کتایون رو شنید - رو چه حسابی فکر کردی من این دختره ی شیرین عقل رو با خودم میبرم مادر من؟ - گناه داره مادر ، امشب تولد باباشه ...ببرش یه چیزی واسه هامرز بخره بلکه دل این مرد با این بچه نرم شه، ثواب داره مادر - من دنبال ثواب نیستم کتایون ، بیا برو بهش بگو الکی حاضر نشه ، من محاله اینو با خودم جایی ببرم کتایون بازم اصرار کرد - دورت بگردم ، همین یه بار ..تو که دیدی چجوری باهاش رفتار میکنن ..اون هامرز از خدا بیخبر انگار نه انگار این بچه ام دخترشه - مسائل خانوادگی عموم به من ربطی نداره کتایون ، در ثانی من الان با عروس آینده ات قرار دارم ، توقع داری ترانه رو ول کنم این احمقو با خودم ببرم؟ نفس تو سینه پناه بیچاره نبود حتی فکرشم نمیکرد مهراب کسی تو زندگیش باشه . چشماش از اشک پر شده بود کتایون هنوز داشت طرفداریشو میکرد - ترانه نمیتونه یکساعت صبر کنه دیرتر بری دنبالش؟ مهراب بود که با خنده گفت - ترانه هم بتونه من نمیتونم صبر کنم کتی.تو بگو حتی یک دقیقه دیگه ...من رفتم خداحافظ هر چی کتایون صدا میکرد مهراب اما محل نمیده را میفته سمت در خونه ، همینش مونده بود اون دختره شیربرنج احمق رو با خودش ببره بیرون. در خونه رو عقب میکشه و به محض اینکه سر بالا میاره چشمش به دختری که مقابلش داشت مثل بید میلرزید می افته میخواست دهن باز کنه چیزی بگه بهش بتوپه که اونو با خودش نمیبره اما یه لحظه مات اون دو تیله کهربایی رنگی میشه که از اشک پر بودن دخترک مثل همیشه نگاش نمیکرد چشماش سرد بود ، بی روح بود ..لبهاش دیگه نمیخندید قبل از اینکه مهراب به خودش بیاد پناه بود که با صدای بغض آلودی میگه - من اومدم به زن عمو بگم که لازم نیست شما منو ببرید ، زنگ زدم دوستم اون میاد دنبالم میگه و قبل از اینکه بغضش بترکه از جلوی چشمای اون مرد غیب میشه. نگاه گیج مهراب به جای خالیش بود. فکرش مونده بود پیش اون چشمایی که معصومیتشون حالش رو خراب کرده بود کمی عذاب وجدان گرفته بود بابت حرفاش فکر پناه و اون چشما درگیرش کرده بود چشمایی که امروز آخرین باری بود که میدیدشون. چرا که دختر ناخواسته هامرز از فردا دیگه نبود. اون لحظه ای که هامرز داشت توی جشن امشب با کیمیا و کیانا رقص پدر دختری میکرد پناه ساکشو جمع کرده بود اون لحظه که هیچکس حتی یک لحظه ام به تنهایی این دختر و بی گناه بودنش فکر نمیکرد رفته بود. پناه رفته بود و تازه از فردا جای خالیش ، نبودنش توی عمارت به چشم می اومد به‌ چشم پدری که بعد از ۱۷ سال یادش اومده بود پناه هم دخترشه . به چشم دوتا خواهری که همیشه تحقیرش میکردن و به چشم اون مرد نامرد دیگه پناهی نبود که صدای گریه های شبونه اش به گوش مهراب برسه. دیگه نبود که مهراب بهش بتوپه مگه روز رو ازش گرفتن که یادش میفته شبا زیر پنجره اتاق اون گریه کنه؟ از فردا آدمای عمارت بودن و اتاق خالی دخترکی که تنها چیز باقی مونده ازش هدیه ای بود که برای هامرز گذاشته بود .. یه پیرهن مردونه که روش با حسرت نوشته بود ( تولدت مبارک بابا ، کاش منم میتونستم هد‌یه‌امو بهت بدم) https://t.me/+XSb2MapOIV1mZTFk https://t.me/+XSb2MapOIV1mZTFk https://t.me/+XSb2MapOIV1mZTFk چجوری همتون انقدر بد بودین باهاش 😭

Repost from N/a
- من تا رنگ لباس زیر تو رو هم می‌دونم! تو چی می‌دونی از من؟ آریامهر با بدجنسی لبخندش عمق می‌گیرد‌. یک ماهی می‌شد مزاحم تلفنی پیدا کرده بود. شخصی با فیلتر صدا، هرشب راس ساعت دوازده شب زنگ می‌زد و یک ساعتی با او حرف می‌زد. - می‌دونم زنی... می‌دونم حدود بیست و دو سالته... خوشگلی؟ دخترک پشت تلفن شوکه می‌شود. حتی نفس هم نمی‌کشد. با لکنت می‌گوید: - از... از کجا... از کجا فهمیدی زنم؟ مستقیم زده بود وسط خال! با بدجنسی به جای جواب به سوالش، می‌گوید: - یه حسی بهم می‌گه باید خوشگل باشی! دخترک هنوز ماتش برده بود. او اما آرام و درون گلو می‌خندد. می‌دانست مزاحمِ عزیزش پاییز بود! شک نداشت. پاییز خواهر رفیقش! برایش جالب بود به جای پیام مستقیم، همچین راهی را برای ارتباط انتخاب کرده بود... همچنان دخترک سکوت کرده بود که این‌بار کمی آن شیطان درونش را بالا می‌آورد و می‌گوید: - چی تنته؟ مزاحمِ عزیزش بهت زده می‌پرسد: - چی؟ یعنی چی که چی تنته؟ عصبانی می‌شود و با لکنت ادامه می‌دهد: - بیشعور تو با همه زنا اینجوری لاس می‌زنی؟ آریامهر لبش را گاز می‌گیرد تا صدای خنده‌اش بلند نشود. با بدجنسی می‌گوید: - درسته نمی‌تونم الان ببینمت ولی می‌خوام مزاحم عزیزم‌و تصور کنم! تا شب قبل، که هنوز مطمئن نشده بود شخص پشت خط پاییز است؛ بیشتر احساس کنجکاوی داشت. جدی بود و از لاس زدن‌های بی‌مورد خودداری کرده بود. دلیلی نداشت با یک مزاحمِ غریبه لاس بزند! اما امروز صبح، به واسطه‌ی دوست هکرش، فیلتر صدای دخترک را برداشته بود. شناخته بودش. پاییزِ عزیزش بود! از همان سن کم با این شیطنت‌هایش پدرش را درآورده بود. و خیلی خوب می‌دانست چرا مستقیم جلو نیامده... به همان دلیل که او تا حالا جلو نرفته بود... پاییز، عصبانی می‌گوید: - چرا؟ چرا می‌خوای من‌و تصور کنی؟ تو... تو مگه خودت دوست دختر نداری؟ - دوست دختر ندارم ولی... خیلی ساله به یه نفر تعهد دارم! دخترک گیج می‌پرسد: - یعنی چی؟ - می‌خوای یه چیز جالب برات بگم؟ - بگو... نفسی می‌گیرد. پاییز پیش قدم شده بود. حالا نوبت او بود که بی‌میل نبودنش را اعلام کند. - یه دختری هست... خیلی ساله عاشقشم... اولین بار، دلم برا شیطنتاش رفت. دبیرستانی بود؛ اذیتم می‌کرد. یه بار تولدم؛ یه شیشه خون خودش‌و با موهای کوتاه شده‌ش گذاشته بود زیر بالشتم... از پشت خط حتی دیگر صدای نفس کشیدن هم نمی‌آید و آریامهر با یادآوری آن روزها؛ می‌خندد. - بعد یه روز یواشکی صداش‌و شنیدم داشت با دوستش حرف می‌زد؛ فهمیدم اون شیشه‌ی خون، طلسم عشق بوده! مکثی می‌کند و یک ضرب می‌گوید: - اون شب خندیدم به کارش ولی... کم کم دلم رفت براش! برای اون چشم‌های سبز جنگلیش... دلم رفت برای اون شیطنت‌های بچگونه‌ش! دخترک با بغض می‌پرسد: - پس چرا بهش نگفتی؟ یادش رفته بود در نقش مزاحم دارد با او صحبت می‌کند. آریامهر بزاق دهانش را فرو می‌دهد. - سنش کم بود... داداشش فهمید. رفیقم بود. داداشم بود! قسمم داد گفت خواهرم سنش کمه. باید درس بخونه باید... نفسش به سختی بالا می‌آمد. با یادآوری آن روزها... - نذاشت باهاش باشم. از شهرشون رفتم. برگشتم تهران. چهار سال گذشت... کم کم فکر می‌کردم دارم فراموشش می‌کنم... که این‌بار اون اومد تهران... سکوتی بینشان برقرار شد، صدای هق هق ریز دخترک از پشت خط؛ قفسه‌ی سینه‌اش را تنگ کرد. - اسم دختره... پاییز بود! پاییز پشت خط، محو می‌شود. حتی نفس هم نمی‌کشد! آریامهر با صدایی خش‌دار، لب می‌زند: - فیلتر صدات‌و بردار پاییز... بی‌معرفت می‌خوام صدات‌و بشنوم! https://t.me/+kIa_1L-feMQ5N2M8 https://t.me/+kIa_1L-feMQ5N2M8 https://t.me/+kIa_1L-feMQ5N2M8 https://t.me/+kIa_1L-feMQ5N2M8 https://t.me/+kIa_1L-feMQ5N2M8

Repost from N/a
- این‌همه گفتی بذار باهم تنها شیم نشونت می‌دم چه‌قدر مردم! من کلامی نیستم تاچی‌ام! این بود؟! بزرگمهر هسته‌ی زردآلو را از دهان درآورده و جوابش را داد: - بده مراعاتتو کردم جوجو؟ بخوام تاچی‌ بودنمو نشونت بدم که ۹ماه دیگه به سبد خریدمون پوشک هم اضافه می‌شه! خزر دست‌به‌سینه پوزخند زد: - بعید می‌دونم عزیزم! شما نهایت عملت اینه جای دندوناتو بندازی یه‌جام که اونم با کرم‌پودر کارش ساخته‌ست. غرولندکنان پشت کرد که دور شود: - دلم خوشه شوهر کرده‌م! انگار مستقیم از پای سفره‌ی عقد وارد سال دهم زندگی مشترک شدیم! بابا مردحسابی منو می‌بینی یه‌جوری هول کن نفهمی الان باید بخوری یا ببری! اصلاً یـ… حرف در گلویش شکست چون مرد وحشیانه و مهارنشدنی… به جان لب‌هایش افتاد! لب‌های دختر را رها کرده و لب خودش را توی دهان کشید، می‌خواست طعم دخترک را از روی لب‌های خودش مزه‌مزه کند… - این باشه علی‌الحساب… خودت خواستی بهت رحم نکنم ! آخرشب باهات حسابمو مردونه صاف می‌کنم، روال؟ https://t.me/+bd45lmxA0P4zMmM0 https://t.me/+bd45lmxA0P4zMmM0 https://t.me/+bd45lmxA0P4zMmM0 https://t.me/+bd45lmxA0P4zMmM0 یه پسره‌ی بی‌حیایِ بچه‌پولدارِ جذابِ کله‌خرابِ کاربلد! با یه دخترِ یاغیِ زبون‌درازِ فتنه‌ی سربه‌هوا و عشقِ موتور! که همین موتورسواری کار دستش می‌ده و می‌ره توی کما… دوسال بعد از کما بیرون میاد و می‌بینه آقابزرگمهر با اون کمالات و زیبایی بالای سرش می‌گه عزیزم خوبی؟! اول فکر می‌کنه ترنسفر شده بهشت! اما اشتباه نکنید، آقای بزرگمهر والتون هستن! شوهرِ خزرخانم! اما چه‌طوری؟! خزر مطمئنه قبل این که بره تو کما شوهر‌موهر نداشته😔😂❤️‍🔥 (کل‌کل‌هاشون خدااست! همه‌ش روکم‌کنی😩😂)

Repost from N/a
-خدا ورت داره امین نکبت، آخر حامله‌م کردی! آتیش دلت خوابید؟! بفرما تحویل بگیر. با جیغ جیغ این را گفت و دمپایی روفرشی‌اش را به سمت محمد امین مبهوت پرت کرد. -چرا خشکت زده مرتیکه!؟ مگه خودت گند نزدی؟ حالا تعجب میکنی‌؟! حرفش مانند رعدی در سرِ محمد امین گذشت. -ن‌...نبات ...چی میگی!؟ دخترک چنان بغض کرده بود که از شدتش جیغ کشید و گفت: -چی میگم؟! نمی‌دونم. از صبح یه بند داری سزم داد و بی داد می‌کنی هی هیچی نمی‌گم. هی غر میزنی... جوری محمد امین را با حرفش خشک کرده که زبانش بند امده بود. یعنی بالاخره به ارزویش رسیده بود؟! صدای داد نبات دوباره از پشت در بلند شد. -بله آقا محمد امین ، بالاخره کار خودتی کردی...بفرما اینم دست گلت! هم حاملم کردی هم سرم داد میزنی.. چشم های محمد از تعجب گشاد شده بود. ثانیه ای طول نکشید که بلخندش به قهقه‌ای تبدیل شد.. اصلا فراموش کرد که چقدر از دستش عصبانی است. -من نوکر زن حاملمم هستم...نبات باز کن این درو. تورو خدا راست میگی؟ جانِ محمد.... https://t.me/+uN2HYg7ECCEwOGNk https://t.me/+uN2HYg7ECCEwOGNk https://t.me/+uN2HYg7ECCEwOGNk https://t.me/+uN2HYg7ECCEwOGNk https://t.me/+uN2HYg7ECCEwOGNk سلیطه خانوم با حاملگیش آقا محمد امین آروم و سربه زیرو حامله میکنه🙂😂😂

ریپلای پارت جدید امشب🌟😘 خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده🌱

ریپلای پارت جدید امشب🌟😘 خلاصه‌ی رمان‌های نویسنده🌱

پارت امروز همین‌الان آپ شد🫶❤️ از تخفیف VIP جانمونین🖤⬆️

پارت امروز همین‌الان آپ شد🫶❤️ از تخفیف VIP جانمونین🖤⬆️

پارت امروز همین‌الان آپ شد🫶❤️ از تخفیف VIP جانمونین🖤⬆️

پارت امروز همین‌الان آپ شد🫶❤️ از تخفیف VIP جانمونین🖤⬆️

پارت امروز همین‌الان آپ شد🫶❤️ از تخفیف VIP جانمونین🖤⬆️

شروع رمان✨⬆️

sticker.webp0.22 KB

Repost from N/a
. -ببخشید آقا پای مرغ داری؟ اگه ارزون میدی سنگدون هم میخوام ... اصلان خان با خوشرویی سر بلند کرد. این زن را میشناخت‌ . مشتری همیشگی پای مرغ ها خودش بود. -دارم آبجی؟ واسه شما هم ارزونه . چقدر میخوای ؟ تا خواست جواب بدهد مرد شیک پوشی پشت سر طلا وارد مغازه شده بود. -آقا یه شقه گوسفند بذار واسه خانوم دو سه کیلو ماهیچه جدا ... اصلان ابروهایش در هم فرو رفت. در تمام این سال ها مردی را به همراه طلا ندیده بود چه برسد کسی بخواهد برایش خرید کند. طلا با اخم چرخید. -مزاحم نشو آقا. بعد دوباره به اصلان اشاره زد. -داداش جان بی زحمت همون پای مرغ و بذار من زود برم . مرد پشت سرش به پیشانی کوبید. -طلا ....طلا آبروریزی نکن توروخدا ... طلا چادرش را جلو کشید و معذب به قصاب محل نگاه کرد که سال ها بود او را میشناخت. اصلان سینه جلو فرستاد. -مزاحمه آبجی؟ منصور دستش را توی هوا تکان داد. -آقا شما مگه مفتشی؟ نخیر مزاحم نیستم. یه شقه گوسفند و ... طلا با حرص وسط حرفش پرید. -بله داداش. مزاحم من شدن ایشون.هرچی هم میگم مزاحم نشو به خرجش نمیره ... گفت و بدون آن که پای مرغ ها را هم حتی تحویل بگیرد از قصابی بیرون رفته بود. پشت سرش منصور دوید. -طلا...طلا وایسا ...وایسا بهت میگم ... تا به خودش بجنبد گوشه ی چادرش کشیده شده بود. همان را چرخید و دستش را با تمام توان روی گونه ی منصور فرود آورد. -برو گمشو دست از سر من بردار ... حالا حاج منصور جهان پوری با آن همه اسم و رسم با دست روی گونه و سنگینی نگاه های رهگذران وسط خیابان معطل مانده بود و طلا پیش چشمش با نفرت از او رو چرخانده و دوان دوان فاصله میگرفت. کسی به شانه اش کوبید. -آقا بیا برو...به شما نمیاد مزاحم کسی بشید. اونم طلا خانوم که حسابش با همه فرق داره... به مرد غریبه نگاهی انداخت. -مزاحم نیستم آقا ... -مزاحم نبودی سیلی نمیخوردی ! این زن این کاره نیست. شیش ساله تو این محل میشینه هیچ وقت سرش و بلند نکرده ... -گفتم مزاحم نیستم آقا ... تا بخواهد ادامه ی جمله را سرهم کند طلا چند متر آن طرف تر جیغ میکشید. -برو گمشو حاج آقا جهان پوری...من تورو نمیشناسم‌ . نمیخوام بشناسم... منصور اسمش را فریاد کشید و تا خواست به سمتش پا تند کند همان دست مردانه از شانه اش چسبید. -بیا برو رد کارت حاجی‌...این زن ناموس این محله ست...جوونا برسن ببینن مزاحم طلا خانوم شدی خشتکت و پرچم میکنن... منصور تخت سینه ی مرد کوبید و نعره کشید. -چی میگی تو؟ زنمه ! حلالمه.. طلا به اینا بگو تو هنوز زن منی ...! https://t.me/+pW0Fx7jVwFRjZTU0 https://t.me/+pW0Fx7jVwFRjZTU0 https://t.me/+pW0Fx7jVwFRjZTU0 https://t.me/+pW0Fx7jVwFRjZTU0 https://t.me/+pW0Fx7jVwFRjZTU0 https://t.me/+pW0Fx7jVwFRjZTU0 https://t.me/+pW0Fx7jVwFRjZTU0 https://t.me/+pW0Fx7jVwFRjZTU0 https://t.me/+pW0Fx7jVwFRjZTU0 https://t.me/+pW0Fx7jVwFRjZTU0 https://t.me/+pW0Fx7jVwFRjZTU0 https://t.me/+pW0Fx7jVwFRjZTU0 #پارت_واقعی👆👆👆👆

Repost from N/a
#Part_326 _پاشو، دردونه. چون مدرسه نرفتی دلیل نمیشه تا لنگ ظهر بخوابی. دخترک با رنگ پریده در خودش جمع شده بود. گوشه‌ی تخت. دخترک ظریف زنش بود. دخترک 17 ساله. موی طلایی بافته‌اش بر روی بالشت افتاده بود. چشمان دخترک باز نشده، صورتش جمع شد. بی‌رمق. _خواب نیستم. حالت تهوع دارم. با دیدن نگاه‌ تیره‌ی یزدان، لب فشرد. بغض کرده. بر روی تخت نیم خیز شد. _میشـ..ـه من.. نیام پایین توی باغ و پیش مهمونا؟! یکم سرگیجه دارم. چند دقیقه دیگه که حالم بهتر شد میـ.. پشت دست بزرگ یزدان که آرام به لب هایش خورد، شوکه.. دهانش را گرفت. چشمانش پر شد.‌ تشر یزدان. _نوبه‌ی بعد محکم‌تر می‌زنم. غلط می‌کنی برای ندیدن حلما خودتو می‌زنی به بدحالی که فرزانه‌بانو با اون سنش هر روز ببرتت بیمارستان. دید که چشمان دخترک دلخور‌تر شد. حلما هووی دخترک بود. دخترک قبل از مراسم، چهارشب تب داشت اما او بی‌توجه حلما را عقد کرده بود. نغمه چشمان خیسش را پایین انداخت. ناخن کشید به گوشه‌ی انگشتش. با چانه‌‌ای که سعی می‌کرد جلوی لرزشش را بگیرد. _دروغ نگفـ..تم به خد..ا. خود ماما..ن فرزانه هر روز اصرار می‌کرد که منو ببره بیمارستان. من حرفی نزدم. یزدان از روی تخت بلند شد. بی‌توجه به حرف های دخترک. _تا یه ربع دیگه بدون بغض و ناله میای تو باغ. بدون ادا و اطوار. با لباس پوشیده. کمک می‌کنی به نذری. موهاتم از روسری انداخته باشی بیرون همونجا وسط باغ قیچی‌شون می‌کنم. اگر با حلما مشکلی داری آخر مهمونی با مهمونا گم می‌شی بیرون از خونه‌م. همینکه با صیغه بودنت موافقت کرد، خانومیش و نشون میده. قبل از بیرون رفتن از اتاق، نیم نگاه تیزش. به سمت دخترک. _فقط یه ربع، نغمه. بجنب. °°°°°°°°°°°°° °°°°°°°°°°°°° یزدان روی پله‌ ایستاده... خیره به دخترک، دستانش در جیبش فرو رفت. دخترک داشت دیگ حلیم نذری را هم می‌زد. با سر پایین. جثه‌ی ریزش پیش دیگ بزرگ. گوش داده بود. نه موهای طلایی‌اش بیرون بود نه لباسش باز. اما چشمان پر بغضش را پایین انداخته بود. اصلا سر بالا نمی‌آورد. فرزانه نزدیک یزدان شد. با سینی چای‌. _چایی نخوردی که مادر. یزدان ابرو گره زده... سینی را از دست فرزانه کشید‌. _هزار تا مرد برای پخش کردن چایی، توی باغ هست. محسن. محسن. پسر خاله‌ی کم‌سنش با چشمی سینی را گرفت. فرزانه خندید. _هزار تا مرد برای هم زدن دیگ هم توی باغ هست که نیازی به زور این دختر لاجون نباشه. نغمه رو زور کردی بیاد تو باغ که رنگ به رخ نداره؟! گره‌ی ابروهای یزدان کور شد. چرا حتی از این فاصله هم... حس می‌کند که تن دخترک دارد می‌لرزد؟! خیره به دخترک، لب تکان داد. _تا الانم زیادی لوسش کردی، فرزانه‌بانو. فرزانه استکان بلوری چای را بالا برده، غر زد. _دختره هم مریض احواله هم باردار شده تو این سن کم. چه لوس کردنی مادر؟! همینکه روی پا می‌تونه وایسه از هنرِ تحمل کردنشه. سر یزدان تیز به سمت فرزانه چرخید. شوکه. دخترک... باردار بود؟ مریضی؟ به یکباره.... صدای بلند برخورد دیگ بزرگ نذری به زمین. تن دخترک بی‌رمق به دیگ داغ خورد که دیگ از روی گاز برگشته و.... تن بیهوش شده‌ی دخترک... روی حلیم داغی که روی زمین ریخته بود، افتاده بود. بیهوش. "ادامه‌ی پارت رمان🖤⬇️" https://t.me/+7UF4vIF3Q6w5NjI0 https://t.me/+7UF4vIF3Q6w5NjI0 https://t.me/+7UF4vIF3Q6w5NjI0 ❌کپی سریعا پیگری میشه❌