| احسانو |
رفتن به کانال در Telegram
-- روایت داستان های احسان عبدی پور -- این چنل زیرنظر آقای عبدیپور نیست @mohammadentezariii
نمایش بیشتر5 364
مشترکین
+724 ساعت
+347 روز
+11830 روز
آرشیو پست ها
5 364
در این مرحله، سه داستان صوتی در برابر یکدیگر قرار گرفتهاند. با شنیدن یا بهیادآوردن داستانها، به اثر محبوب خود رأی دهید.
🔹 دو داستان برتر به مرحلهٔ بعد راه خواهند یافت.
5 364
🎙️ انتخاب محبوبترین داستان احسانو 🏆
از میان داستانهایی که بهصورت صوتی و رسمی منتشر شدهاند، قرار است در چند مرحله و با مشارکت شما، محبوبترین داستان را انتخاب کنیم.
در هر مرحله، داستانها در برابر یکدیگر قرار میگیرند و با رأی شما، مسیر رسیدن به مرحلهی پایانی را طی میکنند تا در نهایت، محبوبترین داستان از نگاه مخاطبان مشخص شود.
از شما دعوت میکنیم با مشارکت در نظرسنجیها، در این انتخاب همراه ما باشید.
5 364
آخر شهروز چطور يك آبپاش پلاستيكي، توي دست يك مرد، پشت چراغ قرمز وليعصر، آنجور تو را ويران ميكند. چه ميشود كه تو تا ته قطره هاي بنزينت را توي اتوبانهاي آتشباران چهارشنبه ي آخر سالِ تهران تاب بخوري و توي شيشه هاي كيپِ ماشينت گريه كني؟
خب چه ايرادي دارد كه آبپاشِ توي دستش نو بوده؟
يعني چه كه بهش نمي آمده پشت چراغ شيشه ي ماشينها را پاك كند.
شهروز جان، شهروزِ رفيق، شهروزِ عزيز! آب پاشها، چسب زخم ها، كبريت ها، ليف حمام ها آخرين ديوار مابينِ يك مرد و ابتذال است. آخرين پناه.
آدمهايي هستند كه گند ميزنند به فقر و نداري. آنقدر كه بالا مياوري. آدمهايي هم هستند كه آداب فقيري و نداري را مثل يك جنتلمن، تمام و كمال به جا مياورند.
براي صاحبِ آن آب پاش نو كه يكمين شبش را پشت چراغِ وليعصر گذراند گريه نكن. ششصد سال پيش كسي، حافظ نام، قول داده است كه:
ما آبروي فقر و قناعت نميبريم
... و او هم نميبرد. من به تو قول ميدهم.
✍ احسان عبدی پور
@podcast_ehsanoo
5 364
- نميفهميديم علي شربتي را كجا خاك كنيم. پسراش هر كدوم جدا يه قبري كنده بودن براش و دوتا مرده شور جداگونه هم فرستاده بودن تو غسالخونه كه غسلش بدن. حسنو و جوادو هيفده هيجده سال بود حرف نميزدند با هم.
هيات هاي دل بدست آر و مجاب كُن، بين حسن جان و جواد خان، نان استاپ در رفت و آمد بودند. بالاخره ثمر داد. حسنو را به زور نشونديم قهوه خونه كاكي و دو ساعت بعد، جواد، در معيت چار نفر آدم سن و سال دار سر رسيد و اومد تو ميدونگاه قهوه خونه. يهو جهان ساكت شد. دوتا كُكا، مث كلينت ايستوود و جان وين رفتن سمت هم. قلب همه مث سگ ميزد. قرار اين بود: حسنو كه كوچكتر است بايد اول حرف بزند. همين كار را هم كرد. لبهاش جنبيد: جواد... ديشو خوابت ديدم (پيرمردها با همين جمله ي اول اشكشون در اومد) خواب ديدم زنگِ در زدي، اومدم در باز كردم، صورتت نوراااااني... (ميانسالها هم به صف بغض كردگان گلو و قفسه ي سينه اضاف شدن) سيلُم كردي... يه لباس نارنجي قشنگي پوشيده بودي... سر تا پا نارنجي. گفتي: حسن! ( ديگه جز صفرو كه سمعكش خياطي چارلي جا نهاده بود، اشك و مُف همه يكي شده بود) گفتم: بعله! گفتي: آشغال ندارين امشو؟!
- سي ثانيه بعد، جاشويِ هندي يي كه بالايِ بريج كشتيشون نشسته بود، ديد كه يه مُشتي سر قليون و كُرسي و انبر، بال در آورده ن و كنار ناقوس كليسا دارن تو هوا پرواز ميكنن. قهوه خونه كاكي، درست پشت كليسا بود. كف قهوه خونه، خون، رنگ غالب بود...
✍ احسان عبدی پور
@podcast_ehsanoo
5 364
-
ننه م غروبا ميذاشت خووووب كه هوا تاريك شد، اووقت چراغِ هالُ ميزد. ميگفت: غروب هم مال خدان. خرابش نكنين.
يه بار شوهر عمه م پرتقال آورد از دبي. نخورد. گفت پرتقالِ وسط تابستون چه صيغه ايه آخه؟! بعدا فهميدم انتظار يه ميوه ي نشستن اصلا از خوردنش كم كِيف تر نيس. ميوه هاي تابستونو تابستون ميخورد، زمستون هم زمستون.
به دايي م ميگفت: تبريزُ بايد تو دلِ زمستون بري تا تبريز رفته باشي، سي رفيقاي بالاسونيتم بگو تيرُمرداد بيان بوشهر تا بوشهر اومده باشن.
زمستونا شعله بخاري اوقد بلند نميكرد كه آستين كوتاه بپوشيم. ميگفت زمستون بايد سرد باشه. ژاكت بپوشي. تابستون بايد گرم باشه... ننه م سواد نداشت...
اگه داشت چي فرق ميكرد؟ اگه يكي فلسفه رو لِه كرده باشه، تمام فيلماي جهانو ديده باشه كتابِ نخونده رو زمين نذاشته باشه، چطور آدميه؟
نميدونيم
معلوم نميكنه...
صبر ميكنيم تا يه كاري انجام بده، يه كاري. تماااام كتابا و فيلما و موزيكا و تئاترا و سفرا تو مغز آدم حبسَن، وقتي تبديل ميشن به يه كاري تازه ميفهميم كه آيا...
✍ احسان عبدی پور
@podcast_ehsanoo
5 364
عمر من به چگوارا قد نداد. هميشه غريبه برام كه جون كند تو كوبا پيروز شدن بعد گذاشت رفت بوليوي با يه مشت آواره ي ديگه بجنگه. امروز رفيقي گفت خداحافظ دارم ميرم سوريه يه فيلمي بسازم. گفتم حالا نميشه بري يه جاي ديگه دوتا فيلم بسازي؟! گفت سه تا مرد حدود شصت ساله ن كه از زمان گلبدين حكمت يار تو افغانستان با روسا جنگيدن، بعدتر تو جنگ ايران و عراق جنگيدن، بعد رفتن بوسني جنگيدن، كمك كردا تو تركيه جنگيدن، حالا تو سوريه جلو داعشيا ميجنگن. سه تا مرد از سه نژاد مختلف كه چهل ساله رفيقن و با همن. وقتي داشت تعريف ميكرد گوشام داغ شد. كمرم تير كشيد. تمام عمر با قنداغه و فشنگ؟ بي نيازِ امنيت و آسايش و يك جاي گرم و ساكت؟ براي ستمديدگانِ هر جايِ جهان؟ از امشب هر بار عكس و اسم چگوارا سر راهم بشود، توي قلبم به هر سه تاي اين بي نام و نشانها سلام خواهم داد. غمهاي دل و جانم را دزديدند. رهايي و آزادگي شان غارتت ميكند. امروز حفره ي فراخي توي زندگيم دهن باز كرد. چون من حتي قدرت و جرات اينكه بروم توي سنگرشان و از يك هفته ي عمرشان فقط فيلم بگيرم هم ندارم. عُرضه ي اينكه پاي سينما را بكشم وسط و نشانشان بدهم را هم ندارم. من تمام قد شكست خوردم غروب امروز. رفيق بي نام و نشانم كه فردا ميرود، برنده ي هزار سيمرغ بلورين و هزار خرس و نخل و شير طلا و نقره است. او برنده ي همه ي جشنواره هاي جهان است. و ما پيشا پيش، بازنده ي تمامشان.
✍ احسان عبدی پور
@podcast_ehsanoo
5 364
مو این همه ساز میزنم ولی هنوز میرم جلو آیینه ادای دمام زدنِ تو در میارم...
میخوای اگه داخل انگلیس ازت پرسیدن حسین کیه ن، میخوای بگی نمیشناسمش؟ تا حالا سیش دمام نزدم ؟؟
🔹برشی از فیلم «پاپ» ساخته ی احسان عبدی پور
@podcast_ehsanoo
5 364
. -قال يك راننده ي تاكسي سلام الله عليه:"آقا! حساب كتابي اونجور كه ميگن وجود نداره، زندگي تماما يه زيارت ابديه. آقا زيارت خود به خود شاديه. آدم آقا جان هر چي سبكتر باشه دلچسب تر زيارت ميكنه."- آدم بايد نظر يكي بهش باشه كه سوار از اين دست تاكسي ها بشود. آدم يك هزارمِ باورِ جلال الدين بلخي را داشته باشد هم ميفهمد كه اين شمسِ امروزش بوده. حالا گيرم مابين وليعصر تا هفت تير باشي نه توي بازار مسگرها....حالا گيرم توي تهران باشي نه يك گوشه اي از قونيه. " پنجشنبه ي ماه مهرِ سنه ي ١٣٩٥ في بلد المتشنج الطهران"-
✍ احسان عبدی پور
@podcast_ehsanoo
5 364
«قلّهای در کار نیست...»
🎙 علیرضا رشیدینژاد
🔸برشی از گفتگوی احسان عبدیپور و دکتر علیرضا رشیدینژاد فوق تخصص قلب و عروق در برنامه کتاب باز
@podcast_ehsanoo
5 364
سفر به جهان نوشتن آغاز میشود...
ثبت نام دورهی جدید مسترکلاس «جهان نوشتن» با «سروش صحت»
🗓 شروع از جمعه، ۲۴ مهر ماه ۱۴۰۵
۶ جلسه | حضوری و آنلاین
🔗ثبت نام و دریافت اطلاعات
#نویسندگی
@podcast_ehsanoo
5 364
١- امير قلعه گير ميگه به محضي كه مرحوم بُبام مي اومد تو خوابم و مثلا ميگفت: امير بُبا سردِن اينجا، كاپشن سرخو كه از اصفهون خريدم بده دست علي حق وِردي تا بيارتش، ماكزيمم تا سه روز آينده علي حق وردي شُسته بودن، نماز روش خونده بودن و رو كول ميرفت كه خاك بشه. يا مثلا يه بار كه گفت آفتو تُندِن عينك جوشكاريم بده تا عمه ت مليحه بياره، تا رسيدم خونه ي عمه م اينا كه سي دختراش بگم حواستون به ننه تون باشه، تمام كرده بيد. يا يه بار كه دلش آرمه ي يه كاسه ي نخودِ ننه ي عبدارضا كرد، كاسه و نخود و ننه و عبدرضا با هم تو راه شيراز تصادف كردن رفتن او دنيا. يه شو اومد تو خوابم گفت: بُبا! دو تا قرص آكسار نميدي يكي برسونه دستُم. گفتم: كجات درد ميكنه؟ گفت: سرم ميخواد بتركه. عبدالله ي كمالي از ثانيه ي كه خاكش كردن داره حرف ميزنه. همي كه گفت عبدالله فهميدم چه خبرن حالا اونجا. عبدالله كمالي اگه چاره داشت، ميخواس مرغ و خروسا و ميشا هم هدايت كنه به راه راست. با ايكه خبر داشتم شمسي اوضاش خرابن و قطع اميد كردن ازش پرسيدم: بدم دستِ كي بياره؟ گفت: نميدونم... هر كي... خودت وردار بيار! گفتم: آقا خودم؟ مو؟ بُبا چهل سالمه مو! گفت: فقط زود بياريا. بيدار شدم تا از گريه همه دورم جمعن. نشستم ترك موتور رفتم در خونه كمالي. پسرش رسولو ميشناختم رفتم كشيدمش از وسط عزا اُوردمش در گفتم: آقا رسول مرحوم پدر تو خوابت هم مياد؟! رسولو زد زير گريه گفت: لاينقطعععععع. اِنَّ الامواتَ لايموتُ باالدوا....تِنگيدم تو حرفش گفتم: رسوووول! به مرحوم پدر بوگو ايقد با بوام حرف نزنه. بوگو هدايت مدايت هر چي بوده بُباي مو شده. حرفاشو به رسول آستونه، علي آتشي مراد خركُش بگه. اونا هم دس چپش خاكن. رسول جونُم در خطرناااا! خلاصه، به يه هيهااتي سفر ما كنسل شد.
٢- گفتم: راه از كدام جانبست؟ گفت: از هر طرف كه روي. اگر راه روي، راه بري. " عقل سُرخ"
اگه قطعُ يقينهايِ مذهبي و ارشاديمونُ به سطحِ شعور و فهمِ سُهروردي تقليل بديم، زندگي چيز لذتناكي ميشه. خدا تصوّرِ معركه اي.
✍ احسان عبدی پور
@podcast_ehsanoo
5 364
🔸حاکم کوت
هر چي جلو ننه ي حميد گرفتيم كه نياد داخل غسالخونه، نشد. پيرزن يه التماساي از ته جيگر كرد زد ما هم گريه انداخت. حميدو تكه تكه بود. نميخواسيم ببيندش. غسلشم نشده بود بديم. تو حلقش خورد شدهي صفحه كيلومتر سي جي در ميومد هنوز. وُ روغنوبنزينِ كاديلاك بعد دو روز هنوز چُر ميكرد ازش.
خلاصه جلودار ننه ش نشديم، زوري اومد داخل. رفت سمتِ سنگ و بند كفن باز كرد. خيييلي سيلش كرد. ساكت سيلش كرد. ديگه گريه نداشت كه بكنه. يواش گفت : ننه... ننه ميفهمُم صدام ميفهميا... ننه اگه امشو اُرسُ پُرسِت كردن اگه ايرادت گرفتن، چه خدا خودش، چه نكير منكراش، بوگو باشه شما درس ميگينا ... ولي ننه م ازُم راضيه. بوگو ننه م گفت: خدايا مو از حميدو راضيُم! خدايا در حقُم كم ننهاد هيچوقت!.
بنظرم مث حميدو، اگه وقت نكردين، حال نكردين، پسند نكردين هيچ مذهبي رو، حداقل قلب ننه تون تسخير كنين. قلب پدرتون. قضيه تمامه.
اگه اضافه اومد، راه داد، عامو...خاله...خالو.
بعد اگه بشه همسايه ي ايوری، همسايه اووری؛ خو معركه ن.
در بالاترينِ مراتبش، اگه شدی كه به غريبه اي رسيدي و بي دليل دوستش داشتي، تو در بازی هستب
جُفت شيش محسوب ميشي و شاخِ عارفا و اشراقيا رو حاكم كوت كردي آغا،حاکم کوت کردی خانم...
✍ احسان عبدی پور
@podcast_ehsanoo
5 364
مو اولين و آخرين سيگار زندگيمو با صديقه ي احمد كشيدم. دوتامون رو هم پنجاه سال داشتيم كه شيش تاش مال مو بود.
بعد اولين كسي كه تو زندگي راپورتم داد، همي صديقه ي احمد بود. ظهرش رفت قضيه ي دو نخ سيگار هُما رو نهاد كفِ دست آغام كه خورد و خسٓه از كار ميومد و آغام سي اولين و آخرين بار تو زندگي ش در حد مرگ زدم.
صديقه حد عمرش ما خندوند. ما يعني يه محل. مو اولين بارا، حرفهاي تابو و ممنوعه ي بعلاوه ي هيجده يي رو از دهن صديقه شنيدم و از خنده ي زير زيركي زنا كيف كردم. خونه شون بهشت مو بود. چون بطرز ليبراليستي يي، همه ي انواع رفتارها به نظرش مجاز بود و سر زدنش از آدميزاد اصلا تعجب بر انگيز نبود. يعني هيچ تابويي از درِ تنگِ خونه ي صديقه ي احمد داخل نميتونس بشه.
امروز تو فاتحه ي حاج ممد ديدمش. بعد از هزار سال. منتظر موندم ختم تموم بشه و زنا از مجلس زنونه بيان در و برم ببينمش. برم ماچش كنم. انگار تمام كودكي غير مجازُم به كُنجِ بالِ مينار صديقه ي احمد گره خورده.
گفتم : «همسيگاري سلام» گفت احسانو كُجوي پدر سگ؟ گفتم نيم ساعتِن اينجا منتظر موندم تو بيبينم گفت حيفِ انتظار نباشه ننه كه خرج مو بشه؟
گفتم مو عاشقتم! گفت: همو اولي كه عاشقم بود بسمه. با امسال بيسو چار سالِه احسانو. كُجي محمودِ مرزوقي كه ميشت محمد هم سر نهاد زمينو رفت. بيست و چهار سال پيش، محمودِ مرزوقي با لنج رفت قطر، دريا باد كرد و محمود رو با خودش برد بي هيچ خبري تا الان و صديقه با شيش تا بچه تنها نهاد. حالا همه رفته ن و فقط صديقه مونده و آخريشون يعني روحو كه حال ميزوني نداره. . ميگه روحو كتكم ميزنه. سياهم كرده. بهش ميگم تا آغات بياد همه چيو به آغات ميگم. بعد او ميفهمه چه بات بكنه!
روحو ميگه: ميااااد! هِههه... بشين تا بياد! ولي تا ورميدارمش كه ببرم بذارمش بهزيستي، ميگه: باشه بذارُم بهزيستي، ولي وقتي آغام اومد خجالت نكشي سيل تو چيشاش كُنيا! محمود، روزي ده بار تو خونه ي يه اتاقي صديقه ي احمد ظاهر ميشه و غيب ميشه. روحو و صديقه روزي ده بار دادگاهي تشكيل ميدهند در حضور محمود تا به شكاياتشان عليه هم رسيدگي كند.
امروز بعد بيستو چار سال، مطمئن شدم محمود برگشته. مادرِ پير و پسرِ عليل، يكي ميخوان دستگيرشون باشه. بالاخره از هر چه موج و باد كه بود، محمود رو گرفتن و برش گردوندن...
✍ احسان عبدی پور
@podcast_ehsanoo
