| احسانو |
Kanalga Telegram’da o‘tish
-- روایت داستان های احسان عبدی پور -- این چنل زیرنظر آقای عبدیپور نیست @mohammadentezariii
Ko'proq ko'rsatish5 363
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+157 kun
+9830 kun
Postlar arxiv
5 364
-
ننه م غروبا ميذاشت خووووب كه هوا تاريك شد، اووقت چراغِ هالُ ميزد. ميگفت: غروب هم مال خدان. خرابش نكنين.
يه بار شوهر عمه م پرتقال آورد از دبي. نخورد. گفت پرتقالِ وسط تابستون چه صيغه ايه آخه؟! بعدا فهميدم انتظار يه ميوه ي نشستن اصلا از خوردنش كم كِيف تر نيس. ميوه هاي تابستونو تابستون ميخورد، زمستون هم زمستون.
به دايي م ميگفت: تبريزُ بايد تو دلِ زمستون بري تا تبريز رفته باشي، سي رفيقاي بالاسونيتم بگو تيرُمرداد بيان بوشهر تا بوشهر اومده باشن.
زمستونا شعله بخاري اوقد بلند نميكرد كه آستين كوتاه بپوشيم. ميگفت زمستون بايد سرد باشه. ژاكت بپوشي. تابستون بايد گرم باشه... ننه م سواد نداشت...
اگه داشت چي فرق ميكرد؟ اگه يكي فلسفه رو لِه كرده باشه، تمام فيلماي جهانو ديده باشه كتابِ نخونده رو زمين نذاشته باشه، چطور آدميه؟
نميدونيم
معلوم نميكنه...
صبر ميكنيم تا يه كاري انجام بده، يه كاري. تماااام كتابا و فيلما و موزيكا و تئاترا و سفرا تو مغز آدم حبسَن، وقتي تبديل ميشن به يه كاري تازه ميفهميم كه آيا...
✍ احسان عبدی پور
@podcast_ehsanoo
5 364
عمر من به چگوارا قد نداد. هميشه غريبه برام كه جون كند تو كوبا پيروز شدن بعد گذاشت رفت بوليوي با يه مشت آواره ي ديگه بجنگه. امروز رفيقي گفت خداحافظ دارم ميرم سوريه يه فيلمي بسازم. گفتم حالا نميشه بري يه جاي ديگه دوتا فيلم بسازي؟! گفت سه تا مرد حدود شصت ساله ن كه از زمان گلبدين حكمت يار تو افغانستان با روسا جنگيدن، بعدتر تو جنگ ايران و عراق جنگيدن، بعد رفتن بوسني جنگيدن، كمك كردا تو تركيه جنگيدن، حالا تو سوريه جلو داعشيا ميجنگن. سه تا مرد از سه نژاد مختلف كه چهل ساله رفيقن و با همن. وقتي داشت تعريف ميكرد گوشام داغ شد. كمرم تير كشيد. تمام عمر با قنداغه و فشنگ؟ بي نيازِ امنيت و آسايش و يك جاي گرم و ساكت؟ براي ستمديدگانِ هر جايِ جهان؟ از امشب هر بار عكس و اسم چگوارا سر راهم بشود، توي قلبم به هر سه تاي اين بي نام و نشانها سلام خواهم داد. غمهاي دل و جانم را دزديدند. رهايي و آزادگي شان غارتت ميكند. امروز حفره ي فراخي توي زندگيم دهن باز كرد. چون من حتي قدرت و جرات اينكه بروم توي سنگرشان و از يك هفته ي عمرشان فقط فيلم بگيرم هم ندارم. عُرضه ي اينكه پاي سينما را بكشم وسط و نشانشان بدهم را هم ندارم. من تمام قد شكست خوردم غروب امروز. رفيق بي نام و نشانم كه فردا ميرود، برنده ي هزار سيمرغ بلورين و هزار خرس و نخل و شير طلا و نقره است. او برنده ي همه ي جشنواره هاي جهان است. و ما پيشا پيش، بازنده ي تمامشان.
✍ احسان عبدی پور
@podcast_ehsanoo
5 364
مو این همه ساز میزنم ولی هنوز میرم جلو آیینه ادای دمام زدنِ تو در میارم...
میخوای اگه داخل انگلیس ازت پرسیدن حسین کیه ن، میخوای بگی نمیشناسمش؟ تا حالا سیش دمام نزدم ؟؟
🔹برشی از فیلم «پاپ» ساخته ی احسان عبدی پور
@podcast_ehsanoo
5 364
. -قال يك راننده ي تاكسي سلام الله عليه:"آقا! حساب كتابي اونجور كه ميگن وجود نداره، زندگي تماما يه زيارت ابديه. آقا زيارت خود به خود شاديه. آدم آقا جان هر چي سبكتر باشه دلچسب تر زيارت ميكنه."- آدم بايد نظر يكي بهش باشه كه سوار از اين دست تاكسي ها بشود. آدم يك هزارمِ باورِ جلال الدين بلخي را داشته باشد هم ميفهمد كه اين شمسِ امروزش بوده. حالا گيرم مابين وليعصر تا هفت تير باشي نه توي بازار مسگرها....حالا گيرم توي تهران باشي نه يك گوشه اي از قونيه. " پنجشنبه ي ماه مهرِ سنه ي ١٣٩٥ في بلد المتشنج الطهران"-
✍ احسان عبدی پور
@podcast_ehsanoo
5 364
«قلّهای در کار نیست...»
🎙 علیرضا رشیدینژاد
🔸برشی از گفتگوی احسان عبدیپور و دکتر علیرضا رشیدینژاد فوق تخصص قلب و عروق در برنامه کتاب باز
@podcast_ehsanoo
5 364
سفر به جهان نوشتن آغاز میشود...
ثبت نام دورهی جدید مسترکلاس «جهان نوشتن» با «سروش صحت»
🗓 شروع از جمعه، ۲۴ مهر ماه ۱۴۰۵
۶ جلسه | حضوری و آنلاین
🔗ثبت نام و دریافت اطلاعات
#نویسندگی
@podcast_ehsanoo
5 364
١- امير قلعه گير ميگه به محضي كه مرحوم بُبام مي اومد تو خوابم و مثلا ميگفت: امير بُبا سردِن اينجا، كاپشن سرخو كه از اصفهون خريدم بده دست علي حق وِردي تا بيارتش، ماكزيمم تا سه روز آينده علي حق وردي شُسته بودن، نماز روش خونده بودن و رو كول ميرفت كه خاك بشه. يا مثلا يه بار كه گفت آفتو تُندِن عينك جوشكاريم بده تا عمه ت مليحه بياره، تا رسيدم خونه ي عمه م اينا كه سي دختراش بگم حواستون به ننه تون باشه، تمام كرده بيد. يا يه بار كه دلش آرمه ي يه كاسه ي نخودِ ننه ي عبدارضا كرد، كاسه و نخود و ننه و عبدرضا با هم تو راه شيراز تصادف كردن رفتن او دنيا. يه شو اومد تو خوابم گفت: بُبا! دو تا قرص آكسار نميدي يكي برسونه دستُم. گفتم: كجات درد ميكنه؟ گفت: سرم ميخواد بتركه. عبدالله ي كمالي از ثانيه ي كه خاكش كردن داره حرف ميزنه. همي كه گفت عبدالله فهميدم چه خبرن حالا اونجا. عبدالله كمالي اگه چاره داشت، ميخواس مرغ و خروسا و ميشا هم هدايت كنه به راه راست. با ايكه خبر داشتم شمسي اوضاش خرابن و قطع اميد كردن ازش پرسيدم: بدم دستِ كي بياره؟ گفت: نميدونم... هر كي... خودت وردار بيار! گفتم: آقا خودم؟ مو؟ بُبا چهل سالمه مو! گفت: فقط زود بياريا. بيدار شدم تا از گريه همه دورم جمعن. نشستم ترك موتور رفتم در خونه كمالي. پسرش رسولو ميشناختم رفتم كشيدمش از وسط عزا اُوردمش در گفتم: آقا رسول مرحوم پدر تو خوابت هم مياد؟! رسولو زد زير گريه گفت: لاينقطعععععع. اِنَّ الامواتَ لايموتُ باالدوا....تِنگيدم تو حرفش گفتم: رسوووول! به مرحوم پدر بوگو ايقد با بوام حرف نزنه. بوگو هدايت مدايت هر چي بوده بُباي مو شده. حرفاشو به رسول آستونه، علي آتشي مراد خركُش بگه. اونا هم دس چپش خاكن. رسول جونُم در خطرناااا! خلاصه، به يه هيهااتي سفر ما كنسل شد.
٢- گفتم: راه از كدام جانبست؟ گفت: از هر طرف كه روي. اگر راه روي، راه بري. " عقل سُرخ"
اگه قطعُ يقينهايِ مذهبي و ارشاديمونُ به سطحِ شعور و فهمِ سُهروردي تقليل بديم، زندگي چيز لذتناكي ميشه. خدا تصوّرِ معركه اي.
✍ احسان عبدی پور
@podcast_ehsanoo
5 364
🔸حاکم کوت
هر چي جلو ننه ي حميد گرفتيم كه نياد داخل غسالخونه، نشد. پيرزن يه التماساي از ته جيگر كرد زد ما هم گريه انداخت. حميدو تكه تكه بود. نميخواسيم ببيندش. غسلشم نشده بود بديم. تو حلقش خورد شدهي صفحه كيلومتر سي جي در ميومد هنوز. وُ روغنوبنزينِ كاديلاك بعد دو روز هنوز چُر ميكرد ازش.
خلاصه جلودار ننه ش نشديم، زوري اومد داخل. رفت سمتِ سنگ و بند كفن باز كرد. خيييلي سيلش كرد. ساكت سيلش كرد. ديگه گريه نداشت كه بكنه. يواش گفت : ننه... ننه ميفهمُم صدام ميفهميا... ننه اگه امشو اُرسُ پُرسِت كردن اگه ايرادت گرفتن، چه خدا خودش، چه نكير منكراش، بوگو باشه شما درس ميگينا ... ولي ننه م ازُم راضيه. بوگو ننه م گفت: خدايا مو از حميدو راضيُم! خدايا در حقُم كم ننهاد هيچوقت!.
بنظرم مث حميدو، اگه وقت نكردين، حال نكردين، پسند نكردين هيچ مذهبي رو، حداقل قلب ننه تون تسخير كنين. قلب پدرتون. قضيه تمامه.
اگه اضافه اومد، راه داد، عامو...خاله...خالو.
بعد اگه بشه همسايه ي ايوری، همسايه اووری؛ خو معركه ن.
در بالاترينِ مراتبش، اگه شدی كه به غريبه اي رسيدي و بي دليل دوستش داشتي، تو در بازی هستب
جُفت شيش محسوب ميشي و شاخِ عارفا و اشراقيا رو حاكم كوت كردي آغا،حاکم کوت کردی خانم...
✍ احسان عبدی پور
@podcast_ehsanoo
5 364
مو اولين و آخرين سيگار زندگيمو با صديقه ي احمد كشيدم. دوتامون رو هم پنجاه سال داشتيم كه شيش تاش مال مو بود.
بعد اولين كسي كه تو زندگي راپورتم داد، همي صديقه ي احمد بود. ظهرش رفت قضيه ي دو نخ سيگار هُما رو نهاد كفِ دست آغام كه خورد و خسٓه از كار ميومد و آغام سي اولين و آخرين بار تو زندگي ش در حد مرگ زدم.
صديقه حد عمرش ما خندوند. ما يعني يه محل. مو اولين بارا، حرفهاي تابو و ممنوعه ي بعلاوه ي هيجده يي رو از دهن صديقه شنيدم و از خنده ي زير زيركي زنا كيف كردم. خونه شون بهشت مو بود. چون بطرز ليبراليستي يي، همه ي انواع رفتارها به نظرش مجاز بود و سر زدنش از آدميزاد اصلا تعجب بر انگيز نبود. يعني هيچ تابويي از درِ تنگِ خونه ي صديقه ي احمد داخل نميتونس بشه.
امروز تو فاتحه ي حاج ممد ديدمش. بعد از هزار سال. منتظر موندم ختم تموم بشه و زنا از مجلس زنونه بيان در و برم ببينمش. برم ماچش كنم. انگار تمام كودكي غير مجازُم به كُنجِ بالِ مينار صديقه ي احمد گره خورده.
گفتم : «همسيگاري سلام» گفت احسانو كُجوي پدر سگ؟ گفتم نيم ساعتِن اينجا منتظر موندم تو بيبينم گفت حيفِ انتظار نباشه ننه كه خرج مو بشه؟
گفتم مو عاشقتم! گفت: همو اولي كه عاشقم بود بسمه. با امسال بيسو چار سالِه احسانو. كُجي محمودِ مرزوقي كه ميشت محمد هم سر نهاد زمينو رفت. بيست و چهار سال پيش، محمودِ مرزوقي با لنج رفت قطر، دريا باد كرد و محمود رو با خودش برد بي هيچ خبري تا الان و صديقه با شيش تا بچه تنها نهاد. حالا همه رفته ن و فقط صديقه مونده و آخريشون يعني روحو كه حال ميزوني نداره. . ميگه روحو كتكم ميزنه. سياهم كرده. بهش ميگم تا آغات بياد همه چيو به آغات ميگم. بعد او ميفهمه چه بات بكنه!
روحو ميگه: ميااااد! هِههه... بشين تا بياد! ولي تا ورميدارمش كه ببرم بذارمش بهزيستي، ميگه: باشه بذارُم بهزيستي، ولي وقتي آغام اومد خجالت نكشي سيل تو چيشاش كُنيا! محمود، روزي ده بار تو خونه ي يه اتاقي صديقه ي احمد ظاهر ميشه و غيب ميشه. روحو و صديقه روزي ده بار دادگاهي تشكيل ميدهند در حضور محمود تا به شكاياتشان عليه هم رسيدگي كند.
امروز بعد بيستو چار سال، مطمئن شدم محمود برگشته. مادرِ پير و پسرِ عليل، يكي ميخوان دستگيرشون باشه. بالاخره از هر چه موج و باد كه بود، محمود رو گرفتن و برش گردوندن...
✍ احسان عبدی پور
@podcast_ehsanoo
5 364
برف پاك كن مهم است، براي فصل هاي سرد خيلي لازم است.
از بين همه ي انواع برف پاك كنها، اونيش غوغاست كه يكي زيرش يادداشت بذاره برات تو سرمايِ خيسو بارونيِ صبحِ دلتنگِ تهرون:
تو حواست نيست مرجان!-
ما خودمون تو سياره ي گندي زندگي ميكنيم
به قول شيدا "به ما حمله شده مامان "
به ما حمله شده مرجان
از طرف خدا
از طرف تقدير
از طرف طبيعت
بيا با هم رفيق باشيم. ما مدام هي انكار ميكنيم همو. خدا يك طورِ انگليسي مآبانه اي حواس ما رو پرت ميكنه تا كار خودشو بكنه.
مرجان نذاريم.
سر جهان كودك منتظرتم از شيش. اومدني، سِرلاكِ شيدا رو بگير.
ماچ هم بيار با خودت. دقت كن مواد نگهدارنده ش زياد باشه!! تا وقتي نياي، واي ميسم. قسم ميخورم.-
يك برف پاك كن بود. با تمام زورش و توانش.
✍ احسان عبدی پور
@podcast_ehsanoo
5 364
گفت: به روح من نزديك نشو... چرخات خراب ميشه... باقي زندگي غِرغِر ميكني معلوم هم نيست تا كي...
و گفت: بيشتر خواستم ببينمت به عنوان خداحافظي... دارم ميرم.
گفتم: كجا؟
گفت: نميدونم دقيق
گفتم: نميگم نرو... فقط مطمئنم كن اونجا كه ميري بيشتر بهت خوش ميگذره.
گفت: نميرم كه بهم خوش بگذره
گفتم: كي تو يه چيزي ميگي كه من از نصفش لااقل سر در بيارم...؟
گفت: مديوني اگه فكر ميكني خودم سر در ميارم!
گفتم: ميگي مث آدم كه كجا ميخواي بري؟ پول ميخواي؟ دارم.
گفت: تو هم با پول داشتنات... پول داشتنت هم بي مزه س... توي دانشكده هم پول داشتناي تو ميتنگيد به همه ي حال و هيجان دسته جمعي جايي رفتنهامون با بچه ها... پا شد رفت. گفت مترو ميبنده. شب مسج زد. يه شكلك گريه برام فرستاد.
نيم ساعت بعد نوشت: خسته م.
ستاره نبود تو آسمون
يكساعت بعد نوشت:
ما بايد از مضارع استمراري برويم،
برويم به ماضي مطلق،
به يك جاي بعيد...
يك جا كه با مع الغير بشود تكلم كرد...
✍ احسان عبدی پور
@podcast_ehsanoo
5 364
- عبدو جميله ميگه يبار هم كه ما عاشق شديم، اداره ي اماكن نذاشتمون. گفتم: عاشق كي عبدو؟ گفت: هِي .... گويا ميزنه و عبدو عاشق صبريه دخترِ رباب ميشه، منتهي صبريه از خيلي سالها پيش عاشقِ جيگر بوده، عبدو خواسته جيگر فروشي بزنه كه شب تا شب صبريه رو بكشونه پاي بساط و همو لابلاها عشقِ بقول خودش تا بُن استخون خانه كرده اش را برملا كند ابراز كند... گفتم خو احمق ميرفتي مستقيم بهش ميگفتي، بعد وقتي خواستت، صبح و ظهر و شو جيگر ميكردي تو حلقش. گفت: نههههه او اصلا عاشق اي بود كه زنِ يه شوهرِ جيگري بشه. گفتم خو آخرش چه شد؟ شوهر چه رنگي كرد؟ گفت: رفت زن كريم آشي شد! گفت: مو يه مشت جيگري جور كردم نهادم رو گاري گفتم قبر پدر اماكن و صنف و شهرداري و رفتم سرِ نبش كوچه شون بساط كردم. هنوز جيگرام سيخ نكرده بيدم كه طبق پيش بيني م صبريه، سيخ جلو بساطم سبز شد. از دلخوشي نه آسمون بيدم و نه زمين. گفتم شب اولمه، پول نميگيرما صبريه خانوم! همو شو، صبريه چناني زد رو سي و هفتا سيخِ جيگر كه سهِ بعد نصف شو بردنش بيمارستان، چهار چهار و نيم ايطرفا آپانديسش درآوردن انداختن دور. فرداش دكتر مياد سر تختش ميگه بهتري صبريه خانوم؟ صبريه با ناله ميگه: ها... دكتر ميگه خيلي خوب. امروز مرخصه ولي تا يه مدتي فقط سوپ و آش و اينا بخوره. بعد سر جنبوند و گفت: سوپ خو مُد نبود او موقع.... ولي آش ... آش تا دلت بخواد. قبر پدرِ بنيانگذارِ آش و گُه تو علم پزشكي كه از ابوعلي سينا تا حالا ول كُنِ آش ني.
✍ احسان عبدی پور
@podcast_ehsanoo
5 364
🔷ویدئوکست احسان عبدی پور در برنامه کتاب باز
🔶قسمت هفدهم
🔻 گفتگو با داریوش غریب زاده
#احسان_عبدی_پور
#احسانو
#عبدی_پور
@podcast_ehsanoo
5 364
«رابطه غم و طنز»
🎙 داریوش غریب زاده
🔸برشی از گفتگوی احسان عبدیپور و داریوش غریب زاده نویسنده و کارگردان اهل بوشهر
@podcast_ehsanoo
