ch
Feedback
| احسانو |

| احسانو |

前往频道在 Telegram

-- دنیای داستان های احسان عبدی پور -- این چنل زیرنظر آقای عبدی‌پور نیست و ما نیز ارتباطی با ایشان نداریم صرفا علاقه‌مند به آثار ایشون هستیم. @mohammadentezariii https://t.me/sajadafshariaaan https://t.me/hossein_monzaviiii https://t.me/kiaarostami

显示更多
5 063
订阅者
+1024 小时
+487
+24630
帖子存档
روایت ایران پساجنگ احسان عبدی پور ، حسین جنتی @podcast_ehsanoo

روایت ایران پساجنگ احسان عبدی پور ، حسین جنتی @podcast_ehsanoo

بعد يادش آمد كه جفو هم بود وقتي اينها را ميگفته. بعد يادش آمد جفو، بعد از درمانِ سرطانش ديگه وجود نداشت، وجود داشت ولي كسي حواسش بهش نبود، كسي كارش نداشت، كسي سمتش نميرفت... تابوت دور شده بود. اشكش چكيد. به خودش گفت: ه آمپول اِشنايدر كُشتش بابو... چكارِ سرطانِ مردم داشتي تو؟ ✍ احسان عبدی پور @podcast_ehsanoo

بعد يادش آمد كه جفو هم بود وقتي اينها را ميگفته. بعد يادش آمد جفو، بعد از درمانِ سرطانش ديگه وجود نداشت، وجود داشت ولي كسي حواسش بهش نبود، كسي كارش نداشت، كسي سمتش نميرفت... تابوت دور شده بود. اشكش چكيد. به خودش گفت: ه آمپول اِشنايدر كُشتش بابو... چكارِ سرطانِ مردم داشتي تو؟ ✍ احسان عبدی پور @podcast_ehsanoo

جعفر فشار خونشو هم كه ميخواس بگيره، ميرفت از همه خدافظي ميكرد و اصرااار كه حلالم كنين، بلكه مُردُم. جعفر سرطان مغز داشت. خودش ميگفت. و ميگفت غدّارترين سرطان جهانه. هَف هَش سال ميشد. تا هم ميگفتي: جعفر خو كو علائمش عوارضش؟ ميگفت: هيچ علامت و عارضه اي نداره... فقط يهو و بي مقدمه در عرض سه رُبع ساعت ميزنتت زمين. ( و بعد با بغض فراوون ادامه ميداد) ناغافل تو يه غروبي، بيصدا، ميكشدُم. جيگر همه كباب ميشد هربار كه ميگفت. بعدِ ننه ش تنها هم شده بود. محل از بابت همي سرطانُ مرگ عنقريبش، هواش داشتن. نهارُ شام ميفرستادن سيش. دكونا ده تا يكي پول نميگرفتن ازش، تاكسيا كه اَبدا. يي وسط، بابو، خيلي تو نخ جعفر بود؛ و سرطانِ مغز تو كتش نميرفت! گمرك كار ميكرد. يه روز از سر كار كه اومد، وايساد وسط ميدون محل و داد زد: امروز رفيقِ آلمانيم تو كشتي، آمپول سرطون داده تُم! زليخا از تو پنجره سر كشيد گفت چه سرطوني بابو؟ بابو گفت: مغز. سرطون مغز. ليييك در گرفت. ملت رفتن جفو رو از تو خونه، از پشت يازده تا بشقاب ناهار بلند كردن وُ اُوردن تو عمارت صمصامي كه درخت بزرگ جمبو سايه كرده بود روش. قضيه رو با خوشحالي تعريف كردن سيش. جفو زد زير گريه. زليخا گفت از خوشحاليه. جف گفت: نهههه مو نميخوام تو كار خدا دست ببرم.... اگه قراره جوون مرگ بشم ، تا بشم. نميخوام خدا ناراحت بشه بابو گفت: خدا با مو. نترس ناراحت نميشه. جفو عصباني گفت: چه با مو؟ مگه مسخره ن؟؟ خلاصه تا جِفو بياد بفهمه چي به چيه وُ بابو رفيق آلماني از كجاش در اُورده وُ بالفرضم كه رفيق آلماني داشته باشه، مگه آمپولِ سرطان آسپرينه كه مردكه ي آلماني تو كابينش تو كشتي همراهش اُورده باشه، خوابوندنش كف حياط عمارت صمصامي و شلوارش تا كَشككِ زانو پاين كشيده ن. از درُ ديوارُ شناشيرُ پشت بومِ عمارت آدم آويزون بود. غُل ميزد جمعيت. رحمان قصاب گفت: صلواتِ بلند! كه بابكو مُهل نداد و سرنگ را تا دسِّه فرو كرد. نعره ي جفو زيرِ آآآلِ محممممد ناپديد شد. پشت بندش صداي كِلِ زنا و ليكِ بچه ها تا اوطرفِ پليس راه شيراز هم رفت... سرطان دوا شد. فردا ظهر كه شد و يكنفر هم كه پنجره را نكوبيد كه حتي يك بشقاب غذا را بدهد داخل، جفو تازه فهميد چه به سرش رفته با رويه ي زشت، جديد و مرگبار زندگي مواجه شد. بغض خفه ش كرد. بعد از سه روز از خانه رفت بيرون. ديد نميتونه زندگي كنه اصلا بلد نيس. انگار قناري كوچكي را انداخته باشند توي پرورشگاه گرگ ها. نصف شب آب تايد خورد، خودش را رساند جلو عمارت صمصامي و هُق زد هُق زد اونقد هُق زد تا تمام محل دورش جمع شدن. بابو هم رسيد. هميكه جفو رو وسط حلقه ملت ديد مكثِ لَنگي كرد بعد يهو با دلخوشي داد زد: خدايا شكر! موفقيت آميز بود. رحمان قصاب گفت: كُره خر داره ميميره ! جفو با گريه و مظلوم گفت: رحمان فُحشش نده اشكال نداره.. اشتباه كرده بابك! بابو گفت: اصلا و ابدا اشتباه نكردم اتفاقا اِشنايدر گفت خدا كنه شانس بياري رفيقت استفراغ كنه... اشنايدر گفت اگه سرطان رو بالا آورد يعني دارو كارشو كرده، بايد جشن بگيرين. بعد رو كرد به زنا و داد زد: كِل...،زنا كِل بكشين! اينبار صداي كِلِ مفصلُ كشدارِ زنها تا دوراهي سلفچگان به سمت تهران هم رفت. جف، شكست خورده، پاشد شلوارش را تكاند، مُفش را گرفت و رفت. سرطان كه مجزاش ميكرد توي مردم، عزيزش ميكرد توي نگاه و آهشان، ازش جدا شده بودُ ديگه رفته بود. اين بود كه ناگزير، رفت سراغ زندگي. زندگيِ هارُ چغرُ بد بدن. هشت ماه بعد درحاليكه دور بازو و گردنش سه برابر بازو و گردنِ خليلِ عقاب شده بود، مُرده اش را بعد از هفت روز توي خانه اش پيدا كردند. رفته بود اسبا اثاثيه هاش را فروخته بود، برده بود داده بود هورمون خريده بود براي هيكلش. مكمل خريده بود. مكمل پا، مكملِ بازو، گردن. مكملِ همه ي حفره هاي عميقِ تازه از راه رسيده اش. پزشكي قانوني گفت دليل مرگ: مصرف دوزِ خيلي زياد هورمون. تو راه قبرستون، زليخا بيشتر از همه گريه ميكرد. عقب تابوت با خودش آروم حرف ميزد: جفو چه كردي با خودت جفو؟ تو كجا دلو درويشي كجا؟ چكارِ تو داشت كه ميخواستي بري بكشونيش تو ميدون شيشم بهمن و جلو انظار بزني ش؟ قصدت چه بود آخه؟ بابو پشت سرش بود. يكقدم. اينها كه زليخا گفت را شنيد. ايستاد سر جاش. عرق سرد نشست رو تنش. مردم ازش رد شدند و صداي تابوت دور شد ازش. يك آن با خودش فكر كرد او قاتل جفو است. جفو را او به كشتن داده. يادش آمد يكبار گفته بود: هيچكي جيگر نميكنه از ده متري دلو درويشي رد بشه. مادر گيتي نزاييده و تا صد سال آينده هم نميزائه.

رفیق های مکزیکی احسان عبدی‌پور @podcast_ehsanoo

پام وضع نافرمي پيدا كرد و كشوندم ارتوپد. نشسته م گوشه بيمارستان تو نوبت. يه پيرمردِ تكيده و تنهايي جواب ام آر آي ش دسش، نشسته بود كنارم. مو بعد از او بودم. كمي گپ زديم... بچه ش جوون، تازه چهلمش داده بود، عروسش مونده بود و پسر هفت ماهه ش. چيشاش مث چيشاي كشيده و زيباي اسباي اصيل، يه نم انگار ناتمام و مادرزاد داشت. ساده و بي حزن حرف ميزد، ولي هر چي جلوتر ميرفت گلو مو تنگتر ميشد. مو نميفهميدم سيل كردن تو چيش نوه ي هفت ماهه ي بي پدر دل شير ميخواد. او گفت. صداش زدن رفت داخل. طول داد...طول داد... بالاخره در اومد.... اومد نزيكم سيل تو چيشام كرد گفت: استرس با غم فرق ميكنه؟ يا يكيَ ن؟ گفتم: چطور؟ گفت: دكتر ميگه استرس سمه برات، فلج ميشي پدر! ميخوام بفهمم فلج ميشم؟ نفس نكشيدم ...خيلي. فكر كردم. سيل تو چيشاش كردم و مطمئن گفتم نه! تو فاصله ي دو تا نفسم به اي نتيجه رسيدم كه استرس و غم دوتااَن. غم مال آدميزادِن. خدا داده تش. استرس مال آدميزادن ولي خدا ندادتش. بي غم خو سنگ رو سنگ بند نميشه ولي بي استرس ميشه. وقتي رفت خوشحال بود كه اجازه داره غماشو بغل بگيره... مو خوشحال كه او فلج نميشه. او هزاركيلو غم داشت، ولي نديدم تو صداش و نگاش و نم چيشاش يه كيلو استرس....او به چيزي ايمان داشت! نپرسيدم ازش... ✍ احسان عبدی پور @podcast_ehsanoo

علو را روي لَش، حين عمليات با يك زنِ سينه درُشت گرفتند؛ درست پشت لنج خرابه ها كه از هيچ جا روش ديد نبود. زن را با لگد پخش و پرا كردند و علو را با پس گردني و رو گِل كِشون، راه به راه بردنش مسجد تا سيد شهريار بگه چه بلاي بايد سر اي بچه ي نغَل در بيارن. شونزده هيفده سالش بود و لاغر بود و دست و پا ميزد در برود، و تا رسيدند مسجد چار جاش چاك خورد. سيد شهريار هزار تا نُچ نچ و نعوذبالله كرد. گفت: ايمونُ خدا وُ ايمام هيچ، نميبيني دريا نكبت گرفته ش، نميبيني بواي بدبختت و باقي پنج هفته ن يه بنديلك ماهي از قايقشون در نيومده، همه داريم نون و تُماته ميخوريم. ايكاري كه تو با دريا كردي... علو گفت: ماسه چكار به دريا داره؟! ممكاظم، شَهقِشتي نهاد پس گردنش. بواي علو ايستاده بود، هيچ نگفت. سيد شهريار گفت: نزنش! ممكاظم گفت: نزنمش؟ بايد بكشيمش. دريا خوش خوشكي با ما خراب بيد، حالا كه يي مث خر نر سوارش شده ديگه خونه مون خرابن از فردا! فردا دم غروب، بيستوسه قايق از دريا برگشت، كمترينش شصت كيلو ماهي توش داشت! ممكاظم خودش با دست خودش يه شاه ميگويي انداخت سمت علو.باقي ماهيگيرا هم همچين كردن. اَبولِ يزاف گفت: نه په نطفه نداشته ايهمه روز! مردم، زن و مرد از دلخوشي خنده كردن. علو كل شبو رو ماسه ها گذروند! ماه هم نبود. هشت ماه بعد روز آخري كه علو اومد يه زنی بسازه روش بخوابه و از فرداش ديگه بره سربازي، از ولات تا دلوار، بلكه تا بوشهر حدود هفتصدتا زنِ رون درشتِ سينه بزرگ، دل بالا خوابيده بود سرتاسر ساحل. شايد هزارتا. چون علو با هيچكدومشون دوبار نميخوابيد، بعد هم كه ميخوابيد و جاش روشون ميموند، نميزد صافشون كنه. يبار سيدشهريار بيل ورداشت هشت نُه تاش صاف كرد، سه روز دريا طيفون كرد. طيفونِ زشتا. علو كه سرباز شد، باز ماهی قحط شد. هر كاری كردن انتقاليش از عَجَبشيرِ تبريز بگيرن، ارتش قبول نكرد. غم و گشنگي داشت دوباره سر ميرسيد كه، سروكله ی آدمايي پيدا شد. آدماي كه قصه ي زناي شنی رو شنيده بودن و ميومدن ببيننشون. زنا نمك خورده بودن و خورشيد، سفت شده بودن. سنگ. اومدنِ آدما قطع نشد. زيادتر شد. يه روز ممكاظم كه بيكار بود بساط شربت نهاد. تا غروب هشتاد گيلاس شربت فروخت. كَلعبدُل تو كپرش تخم مرغ فروخت. بعد يكي آش و نخود نهاد سر راه مسافرا. حالا كسي دريا نميره. خونه هاشون، موتوراشون، قايقاشون رو به مسافرا ميدن اجاره. اونايكه شب بمونن، تنهايي تو تاريكي ميرن رو ساحل. سمتِ زناي سفت شده از نمك از خورشيد، از فشار... ✍ احسان عبدی پور @podcast_ehsanoo

مو اولين و آخرين سيگار زندگيمو با صديقه ي احمد كشيدم. دوتامون رو هم پنجاه سال داشتيم كه شيش تاش مال مو بود. بعد اولين كسي كه تو زندگي راپورتم داد، همي صديقه ي احمد بود. ظهرش رفت قضيه ي دو نخ سيگار هُما رو نهاد كفِ دست آغام كه خورد و خسٓه از كار ميومد و آغام سي اولين و آخرين بار تو زندگي ش در حد مرگ زدم. صديقه حد عمرش ما خندوند. ما يعني يه محل. مو اولين بارا، حرفهاي تابو و ممنوعه ي بعلاوه ي هيجده يي رو از دهن صديقه شنيدم و از خنده ي زير زيركي زنا كيف كردم. خونه شون بهشت مو بود. چون بطرز ليبراليستي يي، همه ي انواع رفتارها به نظرش مجاز بود و سر زدنش از آدميزاد اصلا تعجب بر انگيز نبود. يعني هيچ تابويي از درِ تنگِ خونه ي صديقه ي احمد داخل نميتونس بشه. امروز تو فاتحه ي حاج ممد ديدمش. بعد از هزار سال. منتظر موندم ختم تموم بشه و زنا از مجلس زنونه بيان در و برم ببينمش. برم ماچش كنم. انگار تمام كودكي غير مجازُم به كُنجِ بالِ مينار صديقه ي احمد گره خورده. گفتم : «همسيگاري سلام» گفت احسانو كُجوي پدر سگ؟ گفتم نيم ساعتِن اينجا منتظر موندم تو بيبينم گفت حيفِ انتظار نباشه ننه كه خرج مو بشه؟ گفتم مو عاشقتم! گفت: همو اولي كه عاشقم بود بسمه. با امسال بيسو چار سالِه احسانو. كُجي محمودِ مرزوقي كه ميشت محمد هم سر نهاد زمينو رفت. بيست و چهار سال پيش، محمودِ مرزوقي با لنج رفت قطر، دريا باد كرد و محمود رو با خودش برد بي هيچ خبري تا الان و صديقه با شيش تا بچه تنها نهاد. حالا همه رفته ن و فقط صديقه مونده و آخريشون يعني روحو كه حال ميزوني نداره. . ميگه روحو كتكم ميزنه. سياهم كرده. بهش ميگم تا آغات بياد همه چيو به آغات ميگم. بعد او ميفهمه چه بات بكنه! روحو ميگه: ميااااد! هِههه... بشين تا بياد! ولي تا ورميدارمش كه ببرم بذارمش بهزيستي، ميگه: باشه بذارُم بهزيستي، ولي وقتي آغام اومد خجالت نكشي سيل تو چيشاش كُنيا! محمود، روزي ده بار تو خونه ي يه اتاقي صديقه ي احمد ظاهر ميشه و غيب ميشه. روحو و صديقه روزي ده بار دادگاهي تشكيل ميدهند در حضور محمود تا به شكاياتشان عليه هم رسيدگي كند. امروز بعد بيستو چار سال، مطمئن شدم محمود برگشته. مادرِ پير و پسرِ عليل، يكي ميخوان دستگيرشون باشه. بالاخره از هر چه موج و باد كه بود، محمود رو گرفتن و برش گردوندن... ✍️ احسان عبدی پور @podcast_ehsanoo

Repost from Motiveetalk
برای عادل فردوسی پور @Motiveetalk

کبریت احسان عبدی‌پور #احسانو #احسان_عبدی_پور #عبدی_پور @podcast_ehsanoo

کبریت | احسان عبدی‌پور با توصیف یک عاشق از رقیبش شروع می‌شود؛ یک کلکسیونر کبریت، یک لحظه، یک خاطره… اما بعد آرام‌آرام دری را باز می‌کند به سمت آدم‌ها، تنهایی‌ها و زخم‌های پنهان‌شان. کبریت از احسان عبدی‌پور قصه‌ی همین لحظه‌های ساده‌ای‌ست که در دست یک قصه‌گو، تبدیل به جهان می‌شوند. احسان عبدی‌پور جزئی‌ترین چیزها، از یک شیء معمولی یا یک گفت‌وگوی کوتاه، ردّی از زندگی میسازد؛ جایی که شادی و اندوه کنار هم راه می‌روند.... @octaveyek #احسان_عبدی_پور #داستان_کوتاه #کتابخوانی #نویسندگی#ادبیات 👤 octaveyek به ربات «دانلود ویدیو از اینستاگرام، توییتر و یوتیوب» ملحق شوید ID: @Multi_Media_Downloader_bot ID: @Multi_Media_Downloader_bot

حضور بهمن فرمان‌آرا و احسان عبدی پور در اختتامیه نهمین دوره کتاب سال سینمایی در خانه سینما
حضور بهمن فرمان‌آرا و احسان عبدی پور در اختتامیه نهمین دوره کتاب سال سینمایی در خانه سینما

گفتم: دختراي كوبايي قيامتن. سيلشون كه كني، چيشات برق ميزنه. مثِ برقِ جوشكاري. بعدش بايد شب تا صبح سيب زميني بذاري رو چيشات از
گفتم: دختراي كوبايي قيامتن. سيلشون كه كني، چيشات برق ميزنه. مثِ برقِ جوشكاري. بعدش بايد شب تا صبح سيب زميني بذاري رو چيشات از دست ورم و درد...! سي آدمي كه ميخواد به معشوقه ش وفادار باشه، كوبا و هاوانا جهنمِ به تمام معناست! ميگه: چه ميگي احسانو؟ كللللا سي آدمي كه ميخواد به خدا وفادار بمونه، زمين سر به سر، جهنمه و بس! گفتم: چه نُخوش! ميگه: ولي بوگو وقتي هم از كوبا برگردي سيل تو چيشاي عشقت كني و يادت بياد كه انگشتت رو انگشت هيچ زني نكشيدي هم چه قيامتي تو سرت در ميگيره و تو تمام تنت!!!! نگاش ميكنم. ميگه: اوووف از وقتي كه غلبه ميكنيم....اوووووف ✍ احسان عبدی پور @podcast_ehsanoo

44:00

اجرای بی‌نظیر الف لیله و لیله احسان عبدی پور به همراهی مینا دریس - ونکور کانادا سپتامبر ۲۰۲۵ @podcast_ehsanoo

در ستایش بطالت احسان عبدی‌پور @podcast_ehsanoo

بعد يادش آمد كه جفو هم بود وقتي اينها را ميگفته. بعد يادش آمد جفو، بعد از درمانِ سرطانش ديگه وجود نداشت، وجود داشت ولي كسي حواسش بهش نبود، كسي كارش نداشت، كسي سمتش نميرفت... تابوت دور شده بود. اشكش چكيد. به خودش گفت: ه آمپول اِشنايدر كُشتش بابو... چكارِ سرطانِ مردم داشتي تو؟ ✍ احسان عبدی پور @podcast_ehsanoo