| احسانو |
رفتن به کانال در Telegram
-- روایت داستان های احسان عبدی پور -- این چنل زیرنظر آقای عبدیپور نیست @mohammadentezariii
نمایش بیشتر5 327
مشترکین
+624 ساعت
+297 روز
+7530 روز
در حال بارگیری داده...
جذب مشترکین
اکتبر '26اکتبر '26
اکتبر '26
+65
در 2 کانالها
سپتامبر '26
+122
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '26
+236
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+327
در 6 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+197
در 3 کانالها
Get PRO
مه '26
+70
در 1 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+21
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+13
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+70
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+42
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+81
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+100
در 3 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+100
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+138
در 3 کانالها
Get PRO
اوت '25
+153
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+365
در 6 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+138
در 3 کانالها
Get PRO
مه '25
+209
در 1 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+214
در 2 کانالها
Get PRO
مارس '25
+199
در 1 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+333
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+559
در 3 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+510
در 3 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+285
در 4 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+268
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+264
در 1 کانالها
Get PRO
اوت '24
+253
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+214
در 3 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+87
در 0 کانالها
Get PRO
مه '24
+86
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+87
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '24
+120
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+134
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+101
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+58
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+53
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+47
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+378
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 05 اکتبر | +14 | |||
| 04 اکتبر | +9 | |||
| 03 اکتبر | +11 | |||
| 02 اکتبر | +24 | |||
| 01 اکتبر | +7 |
پستهای کانال
عامو شفيع برگشت گفت: نرو نجف! پوليسِ يونان ميگيردت، برت ميگردونه ايران. نه آلمان به چيش ميبيني و نه ديگه ايران روزگار خوش داري.
بعد صداشو يواش كرد كه زنايي كه داشتن تو سبزيا و آلو پيازا بُر ميزدن، نشنفن گفت: همه ي پُلا پشت سرتو خراب نكن بُبا!
نجف سيلِ عامو شفيع كرد. سيل چروكاي هفتاد ساله ي دور چيشاش كرد و ميوه فروشيِ دنگالِ دخمه وارش.
گفت: پُلِ پشت سر سي گُه خوبِن آغا! زندگي گُرازِن، نميچرخه عقب.
پشت سر خبري نيس كه پُل بخواد.
بهتره آدم مجبور باشه.
مجبوري تنها نعمتيه كه بخاطرش گاه وقتي سيلِ آسمون ميكنم و چشمك ميزنم به خدا...
و رفت. رفت از كوههاي تركيه و نيزارهاي يونان گذشت و خدا عالمه كه حالا چه گوشه اي از جهان داره راه ميره. اگه اخبار، نقل پل و انفجار و اينا چيزي گفت، حتم بدونين كه كار نجفِن. داره رو پلاي پشت سرش ديناميت ميندازه و دودشون ميكنه هوا.
مو سيزده سالم بود و رفته بودم هويج بخرم. دور بودم، ولي همه چيو شنيدم. همه چي.
يكي سعدي خيلي حق داره به گردنُم با گلستانش، يكي نجفو با همين يه سكانس.
گيرم كه سعدي يه آب شُسته تر و مودب تر.
مسخره ن كه توهم بزنم و توي يه سياره اي كه اساسش بر امنيت نيس، دنبال امنيت بگردم.
هر جا كه هستي آل دِ بِست فور يو، مستر نجف جان!
✍ احسان عبدی پور
@podcast_ehsanoo
| 2 | بدون متن... | 710 |
| 3 | Grtaktabehsan11.mp3 | 795 |
| 4 | 🐦 احسان عبدیپور
همیشه قسمتهای دور ریز عمر ما، برای آدمهایی یک زندگی کامل است.
#پاپیون #کالت_کلاب #احسانو #احسان_عبدیپور
@doviotwitter | 914 |
| 5 | خانهی سنایی
احسان عبدیپور
@podcast_ehsanoo | 1 040 |
| 6 | از روي نكبت يا كمبود امكانات يا هر چي كه بود، درست تو سني كه بِچه ژاپنيا تو فكر درُس كردن رباتُ مدار الكتريكيُ هواپيماي كنترلي بودن، مو عاشق چاق كردن قليون بودم. يكي كه ميمُرد عيشُم بود. مردا و زنا، بعدي كه دم در تو بغل صاب عزا از گريه كول ميزدن، راهشون كج ميكردن ميومدن سمتمو هموجور كه مفِ چُر كرده شون ميگرفتن، مث امنيتيا كه قبل پرواز كلتاشون تحويل حراست ميدن، يواش نايلون تنباكوشون از تو جيب در ميوردنُ ميذاشتن تو مُشتم. يي يعني كه: مو يه قليون كِشِ مولف به حساب ميام و هر تنباكويي از هر ژانري كه بدنم نميكشم.
زدُ كل بشيرِ تنگسير مُرد. غير از رييسعلي كه اسير خاك بود، آنچه تنگسير رو سياره ي زمين ميزيست خودشون رسوندن بوشهر و لاكُ ليك كنان ريختن تو خونه ي كل بشير. لحظه اي به خودم اومدم كه هيفده تا پَك تنباكو تو دستم بودُ تا ميومدم حفظ كنم كدومشُ كي داده دستم، سه نفر ديگه مُفكِِ مُفك كنون از بغل سردار، پسر بزرگو كل بشير در ميومدُ قصدم ميكردن!! خودم داشتم غرق ميشدم و هر كي هم ميرسيد يه سطل آبي رو سرم ميريخت. گريه م گرفته بود. دنبال ممانم ميگشتم لاي زنا كه ول كنم برم زير چادرش و غيب بشم ولي نميديدمش. تنباكوا قاطي شدن... از چاربستِ كمر داشتم ميلرزيدم... تنگسير با تنباكو خيلي ناموسي برخورد ميكرد. به چيش ديده بودم كه مرحوم كل بشير سر قليون، خدابيامرز خاتونُ پهن كرد وسط حياطُ از سر مغرب تا اخبار ساعت نُه كوبيدش. يهو ميشتِ خيري اومد تو خونه ي مَنقلي و گفت:"زود باش نِه! زود باش مردا منتظر قليونَن. اول هم قليون رييس حسين چاق كن" و رفت. سيل لاي در كردم. يكي نصف صورتش سيبيل بود. اگه او رييس حسين نبود پس رييس حسين ديگه چه غولمكي بود؟ به لحظه ي فكر كردم كه اولين تنگسير رو قليونش پُك ميزنه،بعد يهو سرشو بالا مياره و غضبناك نعره ميزنه: يي تنباكو مو نيس! تنباكوم كجااااان؟ و دومي و سومي و چارمي و به رييس حسين كه برسه و رييس كه برگرده و نگام كنه، تنگسيرا از مو چه باقي ميذارن؟! گلوم تنگ شد، خواستم تو خودم بشاشم كه زدم زير گريه... دويدم وسط حياط و زدم زير گريه، زير نعره! تو خاكا پلكيدمُ با هق هق نعره زدم: كل بشير....كل بشيير! مو دوسِت داشتم سي چه مُردي كل بشير! زنا دويدن سمتم. سردارِ كل بشير اومد بغلم كرد، تنگسيرا هم اومدن.دختراي كل بشيركه ديدن مونه غريبه سي بباشون چه لاكُ ليكي ميكنم، بنا كردن تو سر زدن. شيون در گرفت. عزايي بر پا شد كه هنو بعدِ بيست سال تو رنكينگ اوله! هنو كه هنوزه، سردار هر جا ميبينتم ميگيره سرم ماچ ميكنه. فقط رييس حسين موند تو اتاقو نيومد. شك داشت بي وجدان.
✍ احسان عبدی پور
@podcast_ehsanoo | 1 078 |
| 7 | RKBEsanoo9.mp3 | 1 007 |
| 8 | لیست حضور احسان عبدی پور در برنامه کتاب باز :
حضور احسان عبدی پور به عنوان مهمان برنامه کتاب باز (مصاحبه با سروش صحت)
قسمت اول از ویدئو کست برنامه کتاب باز به میزبانی احسان عبدی پور (کل معصومه )
قسمت دوم از ویدئو کست برنامه کتاب باز به میزبانی احسان عبدی پور (در مورد سفر داستان و زندگی)
قسمت سوم از ویدئو کست برنامه کتاب باز به میزبانی احسان عبدی پور (مهمان محمد بحرانی بخش اول)
قسمت چهارم از ویدئو کست برنامه کتاب باز به میزبانی احسان عبدی پور (مهمان محمد بحرانی بخش دوم)
قسمت پنجم از ویدئو کست برنامه کتاب باز به میزبانی احسان عبدی پور (فیلم پاپیون)
قسمت ششم از ویدئو کست برنامه کتاب باز به میزبانی احسان عبدی پور (مُلا)
قسمت هفتم از ویدئو کست برنامه کتاب باز به میزبانی احسان عبدی پور (مهمان مجتبی شکوری)
قسمت هشتم از ویدئو کست برنامه کتاب باز به میزبانی احسان عبدی پور (مهمانان رامتین و تینا)
قسمت نهم از ویدئو کست برنامه کتاب باز به میزبانی احسان عبدی پور (مهمان حامد عسکری) | 1 092 |
| 9 | ✍ نقشه
يك روز وسط درس، چندتا لباس شخصي ريختن تو كلاسمون. مبصر گفت: برپا! لباس شخصيا كمي نگاهمون كردن بعد پرسيدن: معلمتون گفته نقشه خونه هاتونو رو ورق امتحاني بكشينُ بيارين مدرسه؟ ما سيُ هفتايي گفتيم: بععععععله! بعد معلممان را زدند زير بغل و با خودشان بردند. مبصر گفت: برجا!
معلم ما عاشق نقشه بود. هر روز خدا تكليفِ توي خونه ي ما نقشه بود. ما را وا ميداشت نقشه هاي ايران در تمام دوره هاي ساساني، اشكاني، ساماني، تيموري، خلفاي عباسي به تفكيك، همه را ما توي آن سن كم بكشيم. همه رودخانه هاي ايران را؛ كلفت تا باريك، تا ريزترين انشعاباتشان تا لحظه اي كه بشوند دو اينچ و برسند به كنتور خونه ها را. از آنطرف ما براي فائق آمدن بَرَش، به تكنولوژي بومي ولي خاصِ خودمان دست پيدا كرده بوديم.
پنبه را ميزديم تو درام نفتي و نرم ميكشيديمش روي برگ دفترمون و دفتر رو ميذاشتيم روي كتاب و نقشه ها را مثل پرينتر اپسون و اِچ پي كپي ميكرديم. اين بود كه تا معلم ميگفت: نقشه ها رو ميز! ٣٧تا دفتر ميومد رو ميز، بو نفت فِر ميگرفت و كلاس بو پمپ بنزين ميداد. زنگاي آخرم كه حال درس دادن نداشت، سرشو ميذاشت رو ميز و ميگفت: تمرينِ ايران! حالا تمرين ايران چه بود؟
مثلا ميگفت: عبدي پور اروميه! مو بايد ميدويدم ميرفتم پشت سرش، و با يي فرض كه كمرش ايرانه، جاي اروميه رو پيدا ميكردمو براش ميخاروندم. بعد ميگفت: بَرقَك بدو زاهدان! برقك ميدويدُ ميخاروند. قرارداد يي بود كه سرش درياي خزره، و كمربندش سواحل خليج فارس. بعضي وقتا هم تُندش ميكرد تا ببينه حواس ما چقد جمعه. مثلا پشت سر هم ميگفت: عبدو كرمانشاه، علو معيني آستارا، رسولي بدو مشهد، كلانتري بره شيراز و الخ.
يروز هميجور داشت عين ترمينال تند تند شهرهاي ايران را صدا ميزد و ما وسط كلاس ميدويديم و با صورت ميرفتيم تو هم و همديگهُ له ميكرديم تا به مقصد مربوطه برسيم، كه تو همي هيس و بيس و شلوغي مُرادو گفت: آغا هَغ وَخت قَطَع خاغيد، اسم مو بخون تا بيام سيت َبخاغونمش!
سر معلم مث تبر از رو ميز بلند شد اومد بالا. لازم نبود بپرسه كي بود. يكنفر بود فقط كه رِ هاش را فرانسوي ميگفت! يواشكي لاي كتاب را باز كرديم تا مطمئن بشيم قطر كجاي خليج فارس ميشُد. بععله... مطمئن شديم!
قلبمان بيشتر تندتر زد و البته يك كيفِ اروتيكي هم توي چشمهامان اومد موقع نگاه كردن به هم. سه تا خودكار بيك وسط انگشتهاي مُغادو خرد شد آن روز.
وسطاي سال ديگه همه ي نقشه هاي كتاب جغرافي و تاريخ به ته رسيده بود. ما با كمبود نقشه مواجه بوديم.
جلسه بعد گفت بشينيد سرجايتان و نقشه ي مدرسه را بكشيد! دقيق. كلاسها آبخوريها پناهگاهها خونه ي بابا، همه جا را.
اين در اثنايي بود كه كمرش شده بود اروپا و حالا صدايمان ميزد كه برويم بلژيك، يونان، پرتغال و ايتاليا را بخارونيم. نقشه ولش نميكرد. داشت ديوونه ش ميكرد بنظرم همان زمانها كم كم. يكروز آمد نشست پشت ميزش گفت: هر كي نقشه خونشونو بكشه. دقيق.
و اين، همين روزگارش را سياه كرد.
مثل يكشنبه روزي مشق نقشه ي خانه هامان را داد، مثل چهارشنبه شبي، خونه ي مُغادو اينا را دزد جوري زد و صااااف كرد، كه موقع حرف زدن صدا توش ميپيچيد.
خب سه تا خودكار بيك لاي انگشتُ خاروندن قطرِ معلمُ كشيدن نقشه ي خونهُ پشت بندش دزديدنو بذاريم تنگ هم چه ميشه؟ كه خب لباس شخصي ها را كه يادتان هست!
معلم را پنج روز بعد ولش كردند. گفتند: بيگناه. ولي فايده ديگر چه داشت. دم دماي ظهر، زنگ استراحتي بود، آمد مدرسه. كمدش را خالي كرد وسيله هاش را برداشت و رفت. از مدرسه از بوشهر شايد از معلمي از ايران نميدانم از همه چيز رفت. بنظرم تا سالها فقط رفت. همين رفتنش بدتر افسانه ي "معلمي كه نقشه ي خونه بچه ها رو جاي مشق ازشون ميگرفت و شبونه ميرفت خونه هاشون دزدي"، رو بيشتر موندگار كرد تو محله ي ما.
اصلا مجنون نقشه بود. بنظرم حالا يكجايي يك نقشه ي سه بعدي را عقد كرده دارد زير يك سقف باهاش زندگي ميكند.
مغادو هم ول كرد. مدرسه را، همه چيز را. مكانيك شده. هنوزم بوي نفت ميده...
✍ احسان عبدی پور
@podcast_ehsanoo | 1 087 |
| 10 | «چقدر هرز میگردیم...»
🎙 احسان عبدیپور
🔸برشی از حضور احسان عبدی پور در برنامه همرفیق شهاب حسینی
@podcast_ehsanoo | 1 116 |
| 11 | زینت و مک لوهان
احسان عبدیپور
@podcast_ehsanoo | 1 144 |
| 12 | به رفيقهام گفته ام از جنوب كه ميآيند، كمي آه بياورند. كمي اندوههاي جانِ جنوبي اَم را. بروند به مادرم بگويند گذاشته ام ته كشويِ كمدِ لباس هاي هيجده سالگيم، از دستش به زور بگيرند بياورند. به رفيقهام گفته ام البته تا ميشود تهران نيايند... توي راه پله نشسته ام، منتظرم اندوهها برسند.... منتظر خورشيدِ دريايِ پارسم كه بتابد روي سرم و مغزم را آب كند بياورد توي دهنم كه تُفش كنم بيرون. سبك سر بشوم، بعد با تُلپ تلوپ قلبم لِي لِي كنم ... لي لي كنم و دور شوم... لي لي كنم و جاني بشوم جاااان... لي لي كنم و عكسم را بزنند توي روزنامه ها كه اگر پسري با اين قيافه، لي لي ميكرد و از كنارتان رد شد، كاري ش نداشته باشيد، حالش خوب است... بگذاريد همينجور كه دلش ميخواهد برود.
✍ احسان عبدی پور
@podcast_ehsanoo | 1 994 |
| 13 | 🐦 Mehdi Ranjbar
عبدی پور تو پادکست محمدشاه میگه:
"دوتا سکته اش مال دوتا سقوط شاهین بود. رگ های قلب ممد را غم شاهین دونه دونه گرفت. شاهین فلسفه وجودش بود. خدا را هم برای اینکه شاهین را در لحظات سخت از گیر و گرفتاری دربیاورد عبادت میکرد."
هرفوتبالی ای میتونه اسمشو جای ممد بذاره و تیمشو جای شاهین.
@doviotwitter | 1 315 |
| 14 | بدون متن... | 1 503 |
| 15 | خاطرات یک شاه
احسان عبدی پور
@podcast_ehsanoo | 1 600 |
| 16 | 🟥 نانسی
- سهرابِ عمه م خراااابِ نانسي عَجرم بود. بخاطر نانسي، عربيش شد فوووول، بُلبُل.
شبا تو بالا خونه ، با نانسي دوتايي بدون كولر ميرفتن زير پتو. تا صبح. عرق از چاربستش در مي اومد و ميچكيد رو نانسي. ضبط صوت بالاي همي عرقا، بو سالن كُشتي يا بُكس ميداد! عكس نانسي قد يه سفره ي هشت نفري چسبونده بود سينه ي ديوار.
زد و شوهر عمه م زير نق و نوق دخترا و علي الخصوص عمه م، از اصولش كوتاه اومد و گذاشت ماهواره بياد تو خونه. سهراب يه روز از تو كوچه صداي نانسي شنيد. فكر كرد كسي دست زده به نواراش. فوتبال ول كرد و با پُي پتي(پای برهنه) مث شصت تير دويد سمت خونه. صدا از بالا خونه نبود، از تو هال بود... از تو ماهواره... نانسي لُخت و سِلِيت وسط سي چهل تا مرد غريبه ميخوند و ميخنديد و ميرقصيد...
سهراب نفسش پس رفت...اولين بار تو عمرش بود كه داشت نانسي رو متحرك ميديد... قبل ترش، عكسش فقط بود و سهراب و هيج غريبه اي هم نه. محجوب بود تو عكس، از هر طرف كه سهراب جا عوض ميكرد، نانسي چشم ميگردوند همونجا و سِيلِ(نگاه) سهراب ميكرد. دوسِ سهرابِ عمه م داشت. سهراب دو سه بار فقط، نرم، باش رقصيده بود، شبا كه كسي تو بالاخونه نبود و هيچ چيشي نميديدش زنده ش ميكرد و باز صبح هاخشكش ميكرد و ميچسبوندش سينه ي ديوار.
-زانوش خالي كرد نانسي محل به چيشاي خشكك زده ي سهرابِ عمه م نميذاشت و بيشتر و تندتر وسط غريبه ها تاب ميخورد.. با همو ترانه اي ش كه سهراب حفظش بود، با همو ترانه ايش كه سهراب باهاش دوسال خواب رفته بود..
- ده روز بعد، وقتي سهراب هنوز تب داشت و دهن واز نكرده بود حرف بزنه و همه دورتا دور تشكش نشسته بودن شوهر عمه م سر جنبوند گفت: ديدين؟ ديدين گفتم ماهواره خونه خرابمون ميكنه؟! كسي هيچ نگفت.
سهراب داشت فكر ميكرد، تا لبنان با اتوبوس چن ساعت راهِن...
✍ احسان عبدی پور | 1 719 |
| 17 | بدون متن... | 1 368 |
| 18 | پاپیون
احسان عبدی پور
@podcast_ehsanoo | 1 416 |
| 19 | بدون متن... | 1 395 |
| 20 | بدون متن... | 1 |
