1 951
مشترکین
+224 ساعت
+87 روز
+1830 روز
آرشیو پست ها
1 951
انسان گاهی لحظههایی را پشت سر میگذارد که بعدها، وقتی به یاد بیاورد، از تابآوری خودش تعجب میکند.
1 951
Repost from اَسفَل 🇮🇷
جدایی فصل آغاز است یا پایان، نمیدانم
چه رازی داشت پشتِ پردهاش پنهان، نمیدانم
نمیخواهم دهانم را به تلخی وا کنم اما
چه میریزد به جامم این شب هجران نمیدانم
محبت کردهام حتی زمانی که جفا دیدم
رهایم کرد تا شاید کند جبران، نمیدانم
تمام عمر خود را نذر کردم تا که خوش باشد
در این ساعات گریان است یا خندان، نمیدانم
پس از تو شهر را گشتم، چه ها دیدم؟ نمیدانی
چرا روز و شبش غم دارد این تهران؟ نمیدانم
جدایی مثل طوفان است، ویرانساز و بنیان کن
چگونه جان به در بردم از این طوفان، نمیدانم
"یَقینا کُلّهُ خَیر" آمده در خاطرم اما
درون سینهام کفر است یا ایمان، نمیدانم!
- سروش نظری
1 951
همهچیز را یکجا با هم میخواست. و خوب میدانست که آدم همهچیزخواه بهرهاش از هر چیزی که خواهانش است یا یک هیچ بزرگ است یا آنقدر اندک و نادیدنی که به چشم هم نیاید. بهای همهچیزخواهی، هیچچیز نداشتن است.
1 951
در بیشتر مواقع که بحران از جزء به جزء زندگیام میبارد، نداشتن پاسخ برای بعضی سوالات قلبم را هزار تکه میکند. مثل اینکه حالا به چه کسی میتوانم پناه ببرم؟
1 951
Repost from میمِ ثاٰنی؛
خیاٰل کرد این چندمین باریست که با خودش تنها میشود؟ بعد که کمی گذشت، دریافت که او در واقع همواره با خودش تنها بوده و این میان، گاهی، فقط گاهی با دیگران یک همزیستیِ بیآزار داشته. دریافت که هرگز هم-راه و هم-دلی نداشته. حیف…
1 951
هم فیلم مریضی بود
هم اختلالات روانی رو نشون میداد
هم اهمیت داشتن دوست و رفیق
و هم « خانواده همه چیزه »
نمیدونم واقعا چی باید بگم راجع بهش!
1 951
خسته بودم و دیگر دلم نمیخواست به زندگی ادامه بدهم. اما گویی که انگار، یکی از قانونهای این کرهی ناخواستهی عجیب به هر قیمتی ادامه دادن بود.
1 951
قسمت تأسفبار ماجرا اینجاست که هربار این اتفاق میافتد و من به آنها میگویم از نیت و هدفی که دارند باخبر هستم بلافاصله یک چهرهی کاملا متفاوت از آنچیزی که قبلا داشتند نمایان میشود !
همهی آنها احساسات و عواطفی که امید داشتم صادقانه باشد در یک آن از بین میرود و جایش را به واقعیتی میدهد که بسیار زشت و مأیوس کنندهاست.
به محض اینکه هدف و خواستهشان را دور از دسترس یا ناممکن میبینند، چهرهی واقعیشان نمایان میشود. و من، احساس میکنم تمام مدت وسط یک نمایش مضحک، نقش عروسک خیمه شب بازی را داشتهام.علارغم اینکه همه چیز را میدانستم!
غمگین، ناامید و مستأصل میان برزخی از ناباوری و دروغ زانو میزنم و میخواهم تا ابد در اینجا بمانم. نه توانی برای بازگشت دارم و نه حتی شهامت بلند شدن و ادامه دادن.
1 951
یکی از چیزهایی که به جد مرا آزار میدهد و باعث شده نسبت به هرگونه ارتباطی گاردم را بالاتر بگیرم این است که آدمها همان ابتدا شفاف به من نمیگویند هدفشان از نزدیکی به من چه هست!
معمولاً یک هدف، یک خواسته در ذهنشان دارند و سعی میکنند آن را از من پنهان کنند چون فکر میکنند اگر صادقانه خواستهشان را مطرح کنند مرا ناامید میکنند یا ترکشان میکنم.
اما من از همان ابتدا فرق کسی که خواسته و هدف خاصی دارد با آنکس که بدون هیچ چشمداشتی به من نزدیک شده است را میدانم و اگر میمانم، فقط یک دلیل دارد. آن هم این است که به خودم ثابت کنم اشتباه میکنم.
اما متاسفانه آدمها همیشه در این زمینه ناامیدم میکنند …
1 951
پختگی و بلوغ، اغلب از یک جدا شدن شروع میشود. جدا شدن از احساس امنیت، جدا شدن از حس قدرت، جدا شدن از یک وابستگی، جدا شدن از هرچیزی که فکر میکنیم بدون آن هیچ خواهیم شد! پختگی دقیقاً از همینجا شروع میشود.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
