en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

Saved Messages

Saved Messages

Open in Telegram
2 456
Subscribers
-124 hours
+117 days
+48930 days
Posts Archive
تمایل ناگهانی به مرگ، بی‌مفهوم شدن ارزش‌ها، خستگی و درماندگی، و بلعیده شدن توسط روزمرگی، تیترهای فعلی زندگی من هستند.

Alireza_Ghorbani_Yazdah_Maho_Bisto_Noh_Rouzo_Chand_Hezar_Saat.mp39.40 MB

رستاخیز دردهای من، خبر از رسیدن روزهایی می‌دهد که هرگز از یاد نبرده‌ام. وقتی درد فروخفته‌ی معده‌ام با شدتی غیرقابل تحمل بیدار می‌شود، سردردهای بی‌وقفه رهایم نمی‌کنند و دوباره درد، ستون فقراتم را در خود می‌پیچید، می‌فهمم که هرگز هیچ بخشی از تنم، از رنج مرگ تو در امان نبوده است. عزیزمن، از مدتی طولانی حرف می‌زنم، از دوهزار و نهصد و بیست و چهار روز و نه ساعت دوری. اینکه مرگ چه بر سر تو آورد و چه بر سر من، خود قصه‌ای است که لااقل بخشی از آن در مردمک چشم‌هایم خواناست. اگر گذاشته شدن در خاک استخوان‌های تو را به پوسیدگی کشاند، گذاشتن تو در خاک و تحمل درد نبودن تو، استخوان‌های مرا تهی و سست کرد. در آخرین دیدار که چشم‌های بسته‌ات را نگاه کردم و بوسیدم، بخشی از توان و شوق تپیدن قلبم درون پارچه‌ی سفیدی که تو را در آن پیچیده بودند، جا ماند. ما جوان بودیم عزیزم، تو برای مرگ جوان بودی و من برای تحمل مرگ تو. من می‌دانم چه دردی تو را از پای درآورد، اما تو چه می‌دانی که اندوه دوری‌ات چگونه مرا کشت. چه می‌دانی که هر بار دیدن مزارت، چگونه از نور چشم‌هایم کاست. مرگ با تو بی‌رحم بود اما به من هم هیچ رحمی نکرد. سال‌ها کوشیدم تا با چنگ زدن به هر خوشی و لذتی، کمی از درد و اندوهم بکاهم اما نبودن تو تسلی ناپذیرترین و درمان ناشدنی‌ترین زخم زندگی من بود. داغ چیزهای بسیاری بر تن من مانده که رد آن‌ها از بین نمی‌رود و بزرگ‌ترین آن‌ها، نبودن توست. اینجا همه‌چیز غم نبودن تو را به یاد من می‌آورد. انگار در این دنیا، هیچ چیزی از غصه‌ی نبودنت خالی نیست. دستت را همیشه روی شانه‌هایم احساس خواهم کرد.

انسان‌ها با امید زنده‌اند، اما امیدهایی که بیش از حد طول بکشند قاتلانی بی‌صدا هستند.

Repost from ناجه
من ممکن است عیب‌های زیادی داشته باشم، اما نسبت به دوستانم وفادارم. 📚 قتل راجر آکروید ✍🏻 آگاتا کریستی صفحهٔ - ۲۳۸ -

دلم می‌خواست فقط یک‌بار دیگه چیزی رو از اعماق قلبم باور کنم. اما هیچ چشمی، هیچ‌بوسه‌ای، هیچ لمسی اون‌قدر عمیق نیست که احساس برانگیختگی بهم دست بده.

کاش مشغولیت آنطور بود که فکرها کمتر پررنگ بودند. من فکر میکنم آنقدر به آن فکرهای سنگین و ننگین وابسته‌ام، که مثل دست و پا همه جا همراه من می‌آیند. همواره به امید آسمان نیلی‌رنگ نشسته‌ام. همان رنگی که انگار بین برزخ عصر و شب ماندی.

روزی با خود فکر می‌کردم اگر او را با غریبه‌ای ببینم دنیا را به آتش می‌کشم. اما امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم کجاست و چه می‌کند.

زخم‌خورده از شب‌هایی بود که حافظه‌اش علیه او شورش می‌کرد.

یاد بگیر وقتی کسی خودش درگیر مشکلات است و باز به تو کمک میکند، آن کمک نیست، عشق است.

و چون من بسیار حساس و لطیف‌ام، شایسته‌ام نیست مگر مردی با مردانگی شدید.

نیاموخته بود که وقتی غمی بر دلش سوار شده و قلبش را می‌فشارد، حرف بزند. همیشه گوشه‌ای تنها و ساکت می‌نشست و پشت خنده‌ای تلخ، احساساتش را مخفی می‌کرد.

دیگران می‌توانستند وقایع را به مستی و شوخی بگذرانند، اما برای من، همه‌ چیز بیش از حد جدی بود. من همیشه رنج‌ها و ترس‌ها را بیش از حد حس می‌کردم و این استعداد نحس، راه را بر هرگونه سبک‌سری و آسودگی می‌بست.

دیگران می‌توانستند وقایع را به مستی و شوخی بگذرانند، اما برای من همه‌ چیز بیش از حد جدی بود. من همیشه رنج‌ها و ترس‌ها را بیش از حد حس می‌کردم و این استعداد نحس، راه را بر هرگونه سبک‌سری و آسودگی می‌بست.

دیگران می‌توانستند وقایع را به مستی و شوخی بگذرانند، اما برای من همه‌چیز بیش از حد جدی بود. من همیشه رنج‌ها و ترس‌ها را بیش از حد حس می‌کردم و این استعداد نحس، راه را بر هرگونه سبک‌سری و آسودگی می‌بست.

پدر بد یا مادر بد، بدترین جنایت‌کارانند. آن‌ها مقتول خود را به دنیا می‌آورند و بعد ذره‌ذره نابودش میکنند. روان یک انسان در طول سال‌ها متلاشی می‌کنند و به هیچ دادگاهی هم پا نمی‌گذارند.

Repost from ناجه
ریشۀ اخلاق در «عزت نفس» است؛ یعنی عزت نفس است که انسان را از دروغ گفتن باز می‌دارد، از بدقولی باز می‌دارد. شما وقتی می‌خواهی بچه‌ات را تربیت کنی، اولین کاری که می‌کنی باید این باشد که عزت نفس را در او زنده کنی. 📚 راه رشد جلد اول ✍🏻 محمدصادق حائری شیرازی صفحهٔ - ۲۳۴ -

و رؤیاهای بلندپروازانه‌اش در جسمی فرسوده و بی‌جان گیر افتاده بود و راه فراری از هزارتوی درد و رنجش پیدا نمی‌کرد.

و در پایان نامه‌ نوشت، بهرحال عزیزدلم امیدوارم که این آخرین دل‌شکستگی تو باشد. و آخرین باری که با کسی که درمورد تو مطمئن نیست، رو به رو می‌شوی.

موجود عجیب و مضحکی شده‌ام! شعورم درست کار می‌کند ولی احساساتم! چطور بگویم. کند کار می‌کند. نه آرزویی دارم و نه به چیزی دل‌ بسته‌ام و نه به کسی علاقه‌مندم.