1 949
مشترکین
+224 ساعت
+137 روز
+1730 روز
آرشیو پست ها
1 949
عزیزم؛ من تراپیست تو نیستم. من کسی نیستم که باید گرههای روانی تو را بشناسد و راه مواجهه با آنها را بلد باشد. من کسی نیستم که فشار حاصل از انکار و سرکوب تجربههای ناخوشایندت را به دوش بکشد، تنها به این دلیل که توان پذیرششان را نداری. من آدمی نیستم که مدام در ذهنم رفتارهای عجیب و غریبت را تفسیر کند. من پدر یا مادرت نیستم و نمیتوانم تروخشک و تربیتت کنم. من مربی مهدکودک هم نیستم و نمیتوانم با آدمی که توی شناسنامه بزرگسال حساب میشود، مثل بچهها رفتار کنم. شاید اولین حقیقت زندگی این باشد که اغلب وقتها مخفی شدن پشت نقابهای بچگانه و ضعیف و ناتوان نشان دادن خودمان راه آسانتری برای زندگی کردن است، اما یکجایی بالاخره با دومین حقیقت زندگی روبهرو میشویم که باید از مرزهای سخت بزرگسالی گذشت، باید عواقب رنجها و زخمها را پذیرفت و فهمید که نسخهی زخمخورده و دردناک خودمان هم میتواند دوستداشتنی و قابلقبول باشد. بعد از همهی این مسیرهای ناهموار، آدمهایی هستند که تو را بشنوند، با تو همدلی کنند و در آغوشت بگیرند. امیدوارم.
1 949
گاهی که چیزی اینجا مینویسم، از گوشهی صفحه، کامنتی بالا میپرد: «قشنگ بود»، «متن جالبی بود». کلمهها مثل قند توی دهانشان آب میشود و روی زخمی که من سالهاست با خود میکشم، مثل نقل عروسی میپاشد. نمیدانم مخاطبی که اینجا سرک میکشد، چه میبیند؛ ولی من برای قشنگی نمینویسم. اصلاً هیچوقت نویسنده نبودم. خطهایی که روی این صفحهها میریزم، اغلب تکههاییست از زندگی واقعی، یا دردهایی که انتهای ذهنم لانه کردهاند، یا کابوسهایی که هنوز بیدار نشدهاند.
وقتی کسی میگوید «جالب بود»، دلم میخواهد بپرسم دقیقاً چه چیزش؟ رنج؟ درد؟ اعتراف؟ یا اینکه برای چند لحظه مثل قصهای تخیلی نگاهش کردی و رفتی پیِ پست بعدی؟
من دنبال قشنگی نیستم، نه از آن قشنگیهایی که با لایک تمام میشود. مینویسم که چیزی درونم آرام بگیرد، شاید خاموش شود، شاید هم فقط نالهاش کمتر شنیده شود. اینها را نمینویسم که خوانده شود، مینویسم که از تنم بیرون برود. اینجا برای من دفتر خاطرات نیست، گورستان است. گور دردها، لذتها، شبها، رابطههایی که شکل گرفتند و پوسیدند. هر سطر یک فاتحه است.
1 949
به تکتک کسانی نصیحت میکنند لبخند میزنم، بدون هیچ گفت و گو و گفت و شنودی. من یقین دارم زندگی یک روزی همهی ما را جا به جا خواهد کرد. من به جای تو، تو به جای من و او به جای ما، گفت و گو به آن روز.
1 949
دچار نوعی بهتزدگی و بیحسی شدهام. احساس خستگی نمیکنم، خوابم نمیآید، غصهدار نیستم، شاد هم نیستم.
1 949
حتی اگر تکهای که پیش تو جامانده از تکهای که حالا هستم عظیمتر باشد، باز هم به سویت برنخواهم گشت.
1 949
در این جهان، چیزهایی هست که هیچوقت نمیشود کامل گفتشان. چیزهایی که وقتی به کلمه درمیآیند، از ابعادشان کاسته میشود. مثلاً اگر کسی بگوید ترس یا تنهایی یا اگر بگوید من از تنهایی میترسم، هیچجوره نمیشود ابعاد این ترس را فهمید. نمیشود گفت منظور ترسی است که تا عضلهی ران بالا میآید یا ترسی که اتاق را پر میکند یا ترسی که به اندازهی کل جهان است. ابعاد دقیق تنهایی را هم نمیشود معین کرد. به همین خاطر تردید دارم باقی ماجرا را بگویم. اما تو بدان و بخوان در روزگاری که عشق را نمیشناسند، تو را دوست دارم.
1 949
در این جهان چیزهایی هست که هیچوقت نمیشود کامل گفتشان، چیزهایی که وقتی به کلمه درمیآیند از ابعادشان کاسته میشود. مثلاً اگر کسی بگوید ترس یا تنهایی یا اگر بگوید من از تنهایی میترسم، هیچجوره نمیشود ابعاد این ترس را فهمید. نمیشود گفت منظور ترسی است که تا عضلهی ران بالا میآید یا ترسی که اتاق را پر میکند یا ترسی که به اندازهی کل جهان است. ابعاد دقیق تنهایی را هم نمیشود معین کرد. به همین خاطر تردید دارم باقی ماجرا را بگویم. اما تو بدان و بخوان در روزگاری که عشق را نمیشناسند، تو را دوست دارم.
1 949
Repost from یک روانشناس ✒️
نوشتن بهترین راه برای مرتب کردن افکاره اما به اشتراک گذاشتن نه، برای همین دارم سعی میکنم بیشتر بنویسم و کمتر به اشتراک بذارم.
تو دنیایی که همه به واسطه فضای مجازی و شبکههای اجتماعی توهم بسیار دانا و همهچیز دان بودن پیدا میکنن، تمرین خوبیه برای اینکه به این مشکل مبتلا نشیم.
@yekravanshenaas
1 949
به غیر از کتاب خواندن دیگر هیچ پناهی نداشتم. چیز دیگری نبود که احترامم را به محیط اطرافم برانگیزد و حتی اندکی توجهم را جلب کند.
1 949
انگار طوفان تمام شده باشد، اشکها جاری شدند، دستها بر سر و سینه زدند و پاها راه یافتند و بازگشتند. به گمان خود دین ادا کردیم اما این قصه هنوز تازه است. بیتابی قلبهایمان گواهی میدهد ما به تو بازمیگردیم حسین.
1 949
Repost from Saved Messages
یک بخشی از دعای عرفه، امام حسین علیهالسلام از خدا تشکر میکنند و میفرمایند خدایا ممنونم ازت که به ابراهیم (ع) رحم کردی و نذاشتی پسرش جلوی چشمش ذبح بشه.
1 949
آنقدر غرق اغراق شدهاید که نمیدانید واقعیتتان چیست. آنقدر که دیگر مغزتان کشش این همه پوشالی بودن را ندارد.
1 949
آنقدر غرق اغراقاید که نمیدانید واقعیتتان چیست. آنقدر که دیگر مغزتان کشش این همه پوشالی بودن را ندارد.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
