fa
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

رفتن به کانال در Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

نمایش بیشتر
1 948
مشترکین
+724 ساعت
+127 روز
+1630 روز
آرشیو پست ها
چه سایه‌ها که آدمی به آن‌ها پناه می‌برد و چیزی جز سایه‌ی آواری که کمی بعد او را در زیر خود دفن خواهد کرد، نیستند.

خوابِ آن نرگسِ فَتّانِ تو، بی چیزی نیست تابِ آن زلفِ پریشانِ تو، بی چیزی نیست از لبت شیر روان بود که من می‌گفتم این شکر گِردِ نمکدانِ تو، بی چیزی نیست جان درازیِ تو بادا که یقین می‌دانم در کمان ناوَک مژگانِ تو، بی چیزی نیست مبتلایی به غمِ محنت و اندوهِ فراق ای دل این ناله و افغان تو، بی چیزی نیست دوش، باد از سرِ کویش به گلستان بگذشت ای گل این چاکِ گریبانِ تو، بی چیزی نیست دردِ عشق ار چه دل از خلق نهان می‌دارد حافظ این دیدهٔ گریانِ تو، بی چیزی نیست

امشب یک دقیقه بیشتر دنیا مضحکه‌ای گریه‌انگیز است بود.

اکنون حتی اگر بدانم کدام راه مرا به اندکی آرامش می‌رساند، دیگر توانی برای پیمودنش ندارم.

طول می‌کشید بدانی کسی که مدت‌ها به یک دیوار نگاه می‌دوزد بسیار غمگین‌تر از کسی‌ است که مویه می‌کند.

زندگی‌ام یکنواخت است و در زندان درون خودم، گویی مثل بدبختی سه‌جانبه می‌گذرد. وقتی چیزی خلق نمی‌کنم ناشاد هستم؛ وقتی خلاق هستم زمان کفایت نمی‌کند و وقتی به آینده فکر می‌کنم، یکباره ترس مرا می‌بلعد؛ نواع ترس‌ها! که مبادا دیگر نتوانم کار کنم. یک جهنمِ به ظرافت برنامه‌ریزی شده.

1671432528_Marcos Boza - Epílogo.mp32.75 MB

وقتی او هر بار مرا ترک می‌کرد، شهر عناصر خودش را از دست می‌داد. آدم ها، خانه ها و خیابان‌ها جلوه‌ای سخت، خودسر و بی ربطی به من پیدا می کردند.

محبوب من؛ تو چه می‌دانی از جسم مرده‌ی من که شب‌ها ترس‌هایی از جنس‌های متفاوت بر سر مزار من می‌گریند و صبح‌ها ظالمانه مرا نقش قبر می‌کنند.

آن‌که می‌خواهد از تو نزد دیگران هیولا بسازد، خود هیولایی واقعی‌ست.

در را بستم و از آن‌جا رفتم. برای من همیشه درها بسته بود، این یکی را هم خودم می‌بندم.

باید اعتراف کنم که فراموش کردنت کار چندان دشواری نبود. اما من نمی‌‌خواستم به آن تن بدهم؛ چرا که گذشتن از تو مانند گذشتن از خودم بود. تو برایم نماد عشق بودی، نماد دوست داشتن و یادآور آن‌چه تجربه کرده بودم. اگر از تو می‌گذشتم، عاشق بودن را از یاد می‌بردم.

در تمام زندگی‌ات سعی کردی از سختی، رنج و اندوه زندگی من بکاهی و چیزی که مرا رنج می‌داد، اندوه بی‌نهایت خودت بود. روزت مبارک عزیزدلم.

می‌دانی عزیزم حقیقت این است که من از التیام دادن زخم‌های دیگران خسته‌ام. از تکیه‌گاه بودن در مواقعی که خود نیز نیازمند یک تکیه‌گاهم. دلم می‌خواست برای یک‌بار هم که شده، کسی بیاید و زخم‌های مرا التیام دهد، نه‌این‌که خود زخم دیگری بر تن رنجورم بگذارد.

photo content

نمی‌دانم چه اشعه‌ای از وجودش، از حرکاتش تراوش می‌کرد که به من تسکین می‌داد.

زیادی‌ام و دیگر هیچ. آدمی خارج از برنامه‌ام، همین و بس. ظاهرا طبیعت برنامه‌ای برای حیات من نگذاشته و در نتیجه با من مانند مهمانی سرزده و ناخوانده رفتار کرده است.

گمان می‌کردم دیگر هرگز توان برخاستن نخواهم داشت و روز به روز بیشتر در رنجی که برایم به یادگار گذاشتی فرو خواهم رفت. نمی‌دانستم آدمی توان برخاستن از زیر خاکستر رویاهایش را هم دارد. حالا که آن سوی اندوه ایستاده‌ام و به دوزخی که از آن عبور کرده‌ام می‌‌نگرم، احساس غرور می‌کنم.

Repost from ندانستم
اگر یک روز کسی از من بپرسد بزرگترین اشتباه زندگی‌ات چه بود می‌گویم: "اینکه فکر می‌کردم می‌توانم تو را نگه دارم." و اگر بپرسد بزرگترین درستِ زندگی‌ات چه بود باز هم می‌گویم: "اینکه فکر می‌کردم می‌توانم تو را نگه دارم." چون همین فکر محال بود که تمام عمرم را به یک معجزه تبدیل کرد. من در تو لنگر انداختم، با تمام زنجیرهایی که داشتم، با تمام وزنه‌هایی که در سینه‌ام بود لنگر انداختم اما تو شن‌های روان بودی. هر بار که فکر می‌کردم آرام گرفته‌ای و کشتی‌ام را نگه داشته‌ای دوباره زیر پایم خالی می‌شد و من دوباره به عمق می‌افتادم. اما هر بار خوشحال‌تر از قبل، چون می‌دانستم دوباره تو مرا بالا می‌کشی./ نادر ابراهیمی

چنان دچار توام که اگر بگویند ماه را پیشکش آورده‌ایم از تو دست نخواهم کشید. که را دیده‌ای، جانش را به بهایی ناچیز بفروشد؟!