Saved Messages
رفتن به کانال در Telegram
2 456
مشترکین
-224 ساعت
+117 روز
+48930 روز
آرشیو پست ها
2 454
از شلوغی خسته میشوم؛ نه با قهر، نه با گلایه، آرام و بیصدا. جمعیت که زیاد میشود، صداها که در هم میپیچد و رنگها که روی هم میافتند، دلم عقب میرود. انگار درونم، جایی برای این همه «زیاد بودن» ساخته نشده است. میز کارم ساده است. چند وسیلهی ضروری، یک دفتر، یک خودکار. کمد لباسهایم خلوت است، لباسهایی که میپوشم و دوستشان دارم، نه بیشتر. اعلانها خاموشاند، در اتاقم اشیاء حداقلیاند و در دایرهی آدمهای نزدیک، فقط همانهایی ماندهاند که حضورشان آرامش میآورد، نه ازدحام.
از کم بودن لذت میبرم؛ از فاصلهی میان دو صدا، از جاهای خالی به روی دیوار، از سکوتی که بین دو جمله نفس میکشد. برای من کم، به معنای محرومیت نیست؛ به معنای انتخاب است. انتخاب سبکتر راه رفتن، آهستهتر شنیدن، دقیقتر دیدن. هر چیز اضافه برایم مانند گردی به روی شیشه است؛ دیدهام را کدر میکند؛ سپس میتکاند، مرتب میکند و حذف میکند. نه از سر وسواس، از سر میل به وضوح. میخواهم وقتی به اتاقم نگاه میکنم، نفسم تنگ نشود. وقتی تقویمم را باز میکنم، بدانم برای خودم هم جا دارم. در جهانی که به زیاد بودن افتخار میکنند، من به کم بودن دل خوش کردهام. به خلوتیای که در آن میشود صدای فکر را شنید. به سکوتی که در آن میشود خود را پیدا کرد.
2 454
اگر دیگر نبودم، پیدایم کن در بارانی که به هنگام نیمهشب خودش را به پنجرهی اتاقت میکوبد؛ مرا پیدا کن در هر موسیقیای که میشنوی؛ در هر نوازشی که باد بر گونههایت مینشاند. بدان اگر دیگر نبودم، در هر لحظه از زندگیات دست بر چانه در حال تماشای تو هستم؛همانگونه که دوست داشتی.
2 454
تو بعدها مرا به یاد خواهی آورد. مرا که اگر برای همه تبر بودم، برای تو شاخهی نازک و تازهی درختی جوان بودم.
2 454
روزها، تمامی افکار و دغدغههایم سر برمیآورند و در اوج ذهنم درهم میپیچند و بیامان بر یکدیگر میلولند؛ چنان ازدحامی برپا میشود که گویی هیچ روزنهای برای سکوت باقی نمیماند. امّا شب که فرا میرسد، خویشتن را تابآورتر مییابم؛ انگار لایهای از آشوب فرو مینشیند و رسوبی از آرامش در ژرفای وجودم تهنشین میشود.
شب، قلمرو بیقید رهایی است؛ نه تکلّف لبخندی بر چهره باید نشاند و نه الزام سلامی بر زبان راند. نه شادی به اغراق قد میکشد و نه اندوه مجالی برای طغیان مییابد. در تاریکی فراگیر شب، از هیاهوی تعهّدات روزانه میگریزم، سبکبار و بیحساب، چنانکه گویی دیگر بدهکار زندگی نیستم و جهان نیز طلبی از من ندارد.
2 454
Repost from محمّدِامین
و من کاش میتوانستم از تو مراقبت کنم، در برابر رنجها، دردها، غمها. کاش تو بیغمترین آدم دنیا بودی و غرق در خوشحالی. غمگین که میبینمت، دنیای من فرو میریزد.
2 454
Repost from N/a
شبها تصمیم میگیرم نجاتدهندهی جهان باشم روزها اما جنازهای هستم به دنبال تشییع آبرومند.
2 454
گرچه باد از شش جهت خاموش میخواهد مرا
شعلهای مانده است از ایران، نگهبانم هنوز
حسین جنتی
2 454
اسلام نه آن چهرهی بزک شدهی اماراتی ست و نه چهرهی خشن داعش. حتی همین چهرهی رنگ و رو رفتهی جمهوری اسلامی هم نیست. اسلام؛ جایی میان تاریخ، در کنار گلهی گوسفندان، نظارهگر تاریخ است که تا کجا باد اغنای خدا بوزد و تا کجا انسان نفهمد که لفی خسر و ظلوما جهولاست؟
2 454
گاهی آنقدر میترسم که نیمه شب از خواب میپرم. میترسم دیگر هرگز بهتر نشوم. همیشه همینطور پیچیده باقی بمانم و اینجا پیر شوم. آنقدر سردم میشود که انگار از درون یخ زدهام. وحشتناک است. خیلی سردم میشود.
2 454
مشخص نیست تا کی میخواهم این روند را طی کنم؟ منظورم نوشتن است. به چه قصد و امید؟ اصلا چه حاصلی دارد؟کاش راهی میبود متوقفش میکردم، یا متوقف میشدم. کاش جایگزین بهتری میافتم برای نجات پبدا کردنم از این مهلکه.
