Saved Messages
الذهاب إلى القناة على Telegram
1 948
المشتركون
+724 ساعات
+127 أيام
+1630 أيام
أرشيف المشاركات
1 949
چه سایهها که آدمی به آنها پناه میبرد و چیزی جز سایهی آواری که کمی بعد او را در زیر خود دفن خواهد کرد، نیستند.
1 949
خوابِ آن نرگسِ فَتّانِ تو، بی چیزی نیست
تابِ آن زلفِ پریشانِ تو، بی چیزی نیست
از لبت شیر روان بود که من میگفتم
این شکر گِردِ نمکدانِ تو، بی چیزی نیست
جان درازیِ تو بادا که یقین میدانم
در کمان ناوَک مژگانِ تو، بی چیزی نیست
مبتلایی به غمِ محنت و اندوهِ فراق
ای دل این ناله و افغان تو، بی چیزی نیست
دوش، باد از سرِ کویش به گلستان بگذشت
ای گل این چاکِ گریبانِ تو، بی چیزی نیست
دردِ عشق ار چه دل از خلق نهان میدارد
حافظ این دیدهٔ گریانِ تو، بی چیزی نیست
1 949
اکنون حتی اگر بدانم کدام راه مرا به اندکی آرامش میرساند، دیگر توانی برای پیمودنش ندارم.
1 949
طول میکشید بدانی کسی که مدتها به یک دیوار نگاه میدوزد بسیار غمگینتر از کسی است که مویه میکند.
1 949
زندگیام یکنواخت است و در زندان درون خودم، گویی مثل بدبختی سهجانبه میگذرد. وقتی چیزی خلق نمیکنم ناشاد هستم؛ وقتی خلاق هستم زمان کفایت نمیکند و وقتی به آینده فکر میکنم، یکباره ترس مرا میبلعد؛ نواع ترسها! که مبادا دیگر نتوانم کار کنم. یک جهنمِ به ظرافت برنامهریزی شده.
1 949
وقتی او هر بار مرا ترک میکرد، شهر عناصر خودش را از دست میداد. آدم ها، خانه ها و خیابانها جلوهای سخت، خودسر و بی ربطی به من پیدا می کردند.
1 949
محبوب من؛
تو چه میدانی از جسم مردهی من که شبها ترسهایی از جنسهای متفاوت بر سر مزار من میگریند و صبحها ظالمانه مرا نقش قبر میکنند.
1 949
در را بستم و از آنجا رفتم. برای من همیشه درها بسته بود، این یکی را هم خودم میبندم.
1 949
باید اعتراف کنم که فراموش کردنت کار چندان دشواری نبود. اما من نمیخواستم به آن تن بدهم؛ چرا که گذشتن از تو مانند گذشتن از خودم بود. تو برایم نماد عشق بودی، نماد دوست داشتن و یادآور آنچه تجربه کرده بودم. اگر از تو میگذشتم، عاشق بودن را از یاد میبردم.
1 949
در تمام زندگیات سعی کردی از سختی، رنج و اندوه زندگی من بکاهی و چیزی که مرا رنج میداد، اندوه بینهایت خودت بود. روزت مبارک عزیزدلم.
1 949
میدانی عزیزم حقیقت این است که من از التیام دادن زخمهای دیگران خستهام. از تکیهگاه بودن در مواقعی که خود نیز نیازمند یک تکیهگاهم. دلم میخواست برای یکبار هم که شده، کسی بیاید و زخمهای مرا التیام دهد، نهاینکه خود زخم دیگری بر تن رنجورم بگذارد.
1 949
زیادیام و دیگر هیچ. آدمی خارج از برنامهام، همین و بس. ظاهرا طبیعت برنامهای برای حیات من نگذاشته و در نتیجه با من مانند مهمانی سرزده و ناخوانده رفتار کرده است.
1 949
گمان میکردم دیگر هرگز توان برخاستن نخواهم داشت و روز به روز بیشتر در رنجی که برایم به یادگار گذاشتی فرو خواهم رفت. نمیدانستم آدمی توان برخاستن از زیر خاکستر رویاهایش را هم دارد. حالا که آن سوی اندوه ایستادهام و به دوزخی که از آن عبور کردهام مینگرم، احساس غرور میکنم.
1 949
Repost from ندانستم
اگر یک روز کسی از من بپرسد بزرگترین اشتباه زندگیات چه بود میگویم: "اینکه فکر میکردم میتوانم تو را نگه دارم." و اگر بپرسد بزرگترین درستِ زندگیات چه بود باز هم میگویم: "اینکه فکر میکردم میتوانم تو را نگه دارم." چون همین فکر محال بود که تمام عمرم را به یک معجزه تبدیل کرد. من در تو لنگر انداختم، با تمام زنجیرهایی که داشتم، با تمام وزنههایی که در سینهام بود لنگر انداختم اما تو شنهای روان بودی. هر بار که فکر میکردم آرام گرفتهای و کشتیام را نگه داشتهای دوباره زیر پایم خالی میشد و من دوباره به عمق میافتادم. اما هر بار خوشحالتر از قبل، چون میدانستم دوباره تو مرا بالا میکشی./ نادر ابراهیمی
1 949
چنان دچار توام که اگر بگویند ماه را پیشکش آوردهایم از تو دست نخواهم کشید. که را دیدهای، جانش را به بهایی ناچیز بفروشد؟!
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
