uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

Saved Messages

Saved Messages

Відкрити в Telegram

دیوانه نپرهیزد؛ t.me/BChatPlusBot?start=sc-Xi7DxAhCqN6t

Показати більше
2 456
Підписники
-224 години
+117 днів
+48930 днів
Архів дописів
photo content

photo content

photo content

photo content

photo content

08 Journey.mp34.78 MB

از شلوغی خسته می‌شوم؛ نه با قهر، نه با گلایه، آرام و بی‌صدا. جمعیت که زیاد می‌شود، صداها که در هم می‌پیچد و رنگ‌ها که روی هم می‌افتند، دلم عقب می‌رود. انگار درونم، جایی برای این همه «زیاد بودن» ساخته نشده است. میز کارم ساده است. چند وسیله‌ی ضروری، یک دفتر، یک خودکار. کمد لباس‌هایم خلوت است، لباس‌هایی که می‌پوشم و دوست‌شان دارم، نه بیشتر. اعلان‌ها خاموش‌اند، در اتاقم اشیاء حداقلی‌اند و در دایره‌ی آدم‌های نزدیک، فقط همان‌هایی مانده‌اند که حضورشان آرامش می‌آورد، نه ازدحام. از کم بودن لذت می‌برم؛ از فاصله‌ی میان دو صدا، از جاهای خالی به روی دیوار، از سکوتی که بین دو جمله نفس می‌کشد. برای من کم، به معنای محرومیت نیست؛ به معنای انتخاب است. انتخاب سبک‌تر راه رفتن، آهسته‌تر شنیدن، دقیق‌تر دیدن. هر چیز اضافه‌ برایم مانند گردی به روی شیشه است؛ دیده‌ام را کدر می‌کند؛ سپس می‌تکاند، مرتب می‌کند و حذف می‌کند. نه از سر وسواس، از سر میل به وضوح. می‌خواهم وقتی به اتاقم نگاه می‌کنم، نفسم تنگ نشود. وقتی تقویمم را باز می‌کنم، بدانم برای خودم هم جا دارم. در جهانی که به زیاد بودن افتخار می‌کنند، من به کم بودن دل خوش کرده‌ام. به خلوتی‌ای که در آن می‌شود صدای فکر را شنید. به سکوتی که در آن می‌شود خود را پیدا کرد.

Karen-Homayounfar-Jodaei-320.mp318.22 MB

اگر دیگر نبودم، پیدایم کن در بارانی که به هنگام نیمه‌شب خودش را به پنجره‌ی اتاقت می‌کوبد؛ مرا پیدا کن در هر موسیقی‌ای که می‌شنوی؛ در هر نوازشی که باد بر گونه‌هایت می‌نشاند. بدان اگر دیگر نبودم، در هر لحظه از زندگی‌ات دست بر چانه در حال تماشای تو هستم؛همان‌گونه که دوست داشتی.

تو بعدها مرا به یاد خواهی آورد. مرا که اگر برای همه تبر بودم، برای تو شاخه‌ی نازک و تازه‌ی درختی جوان بودم.

روزها، تمامی افکار و دغدغه‌هایم سر برمی‌آورند و در اوج ذهنم درهم می‌پیچند و بی‌امان بر یکدیگر می‌لولند؛ چنان ازدحامی برپا می‌شود که گویی هیچ روزنه‌ای برای سکوت باقی نمی‌ماند. امّا شب که فرا می‌رسد، خویشتن را تاب‌آورتر می‌یابم؛ انگار لایه‌ای از آشوب فرو می‌نشیند و رسوبی از آرامش در ژرفای وجودم ته‌نشین می‌شود. شب، قلمرو بی‌قید رهایی است؛ نه تکلّف لبخندی بر چهره باید نشاند و نه الزام سلامی بر زبان راند. نه شادی به اغراق قد می‌کشد و نه اندوه مجالی برای طغیان می‌یابد. در تاریکی فراگیر شب، از هیاهوی تعهّدات روزانه می‌گریزم، سبک‌بار و بی‌حساب، چنان‌که گویی دیگر بدهکار زندگی نیستم و جهان نیز طلبی از من ندارد.

و من کاش می‌توانستم از تو مراقبت کنم، در برابر رنج‌ها، دردها، غم‌ها. کاش تو بی‌غم‌ترین آدم دنیا بودی و غرق در خوشحالی. غمگین که می‌بینمت، دنیای من فرو می‌ریزد.

Repost from N/a
شب‌ها تصمیم می‌گیرم نجات‌دهنده‌ی جهان باشم روزها اما جنازه‌ای هستم به دنبال تشییع آبرومند.

گرچه باد از شش جهت خاموش می‌خواهد مرا شعله‌ای مانده‌ است از ایران، نگهبانم هنوز
حسین جنتی

photo content

اسلام نه آن چهره‌ی بزک شده‌ی اماراتی ست و نه چهره‌ی خشن داعش. حتی همین چهره‌ی رنگ و رو رفته‌ی جمهوری اسلامی هم نیست. اسلام؛ جایی میان تاریخ، در کنار گله‌ی گوسفندان، نظاره‌گر تاریخ است که تا کجا باد اغنای خدا بوزد و تا کجا انسان نفهمد که لفی خسر و ظلوما جهولاست؟

‏من پذیرفتم ولی باز هم هر دفعه به همون خاطر گریه می‌کنم.

photo content

گاهی آن‌قدر می‌ترسم که نیمه‌ شب از خواب می‌پرم. می‌ترسم دیگر هرگز بهتر نشوم. همیشه همین‌طور پیچیده باقی بمانم و اینجا پیر شوم. آن‌قدر سردم می‌شود که انگار از درون یخ زده‌ام. وحشتناک است. خیلی سردم می‌شود.

مشخص نیست تا کی می‌خواهم این روند را طی کنم؟ منظورم نوشتن است. به چه قصد و امید؟ اصلا چه حاصلی دارد؟کاش راهی می‌بود متوقفش می‌کردم، یا متوقف می‌شدم. کاش جایگزین بهتری میافتم برای نجات پبدا کردنم از این مهلکه.