fa
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

رفتن به کانال در Telegram
1 965
مشترکین
+324 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-930 روز
آرشیو پست ها
هیچ کس از من مراقبت نکرد. مثل تکه یخ عریانی وسط آفتاب داشتم ذره‌ذره آب می‌شدم و حتی یک نفر هم حواسش به من نبود. سرسخت به نظر می‌رسیدم و می‌شد روی من حساب کرد، در حقیقت اما شکننده‌تر از آنی بودم که زیر آن همه فشار و اندوه، یکه و تنها مقاومت کنم و نشکنم. به ظاهر ایستاده بودم، اما از درون، مدت‌ها بود فروریخته بودم.

عزیز من؛ بیشتر چیزهایی که برایشان جنگیده‌ای، آن‌قدرها هم مهم نبوده‌اند. زمان، بی‌رحمانه اما صادقانه همه‌چیز را در اندازه‌ی واقعی‌اش نشان می‌دهد. آن‌وقت می‌بینی زندگی درباره‌ی از دست ندادن خودت در میان هیاهوی خواستن‌هاست. و چه اندوهناك که بسیاری از ما این حقیقت را درست زمانی می‌فهمیم که بخش بزرگی از عمرمان را صرف دویدن به سوی چیزهایی کرده‌ایم که هرگز قرار نبوده خوشبخت‌مان کنند.

من از این بی‌نوایی در مقابل سیل افکار ترسیده‌ام. از این جریان غیر قابل توقف که وقتی یکی از آن‌ها می‌میرد، دیگری جایگزین می‌شود و ادامه می‌دهد، هراس دارم. از اینکه نمی‌دانم مرا کجا می‌برد و کجا رها می‌کند ترسیده‌ام عزیز من.

به که بسپارمت ای خاک که بر باد نروی؟

می‌خواست در آسمان غرق شود و در اقیانوس پرواز کند، در آغوش خورشید یخ بزند در شبی برفی بسوزد، میان رقص بگرید و در میانه‌ی گریه بخندد. شیفته‌ی احساسات متناقض بود.

با گذر روزها می‌فهمی که در هر چیزی خیری هست. در آمد و شد آدم‌ها، در آن فنجان چای یا قهوه‌ای که بی‌خبر به تو تعارف شد، در دشمنی‌ها دوستی نهفته و در رفاقت درس‌های دشواری. و در همه‌ی آدم‌هایی که ملاقات کرده‌ای تجربه‌ای که تو را تبدیل به کسی کرده است که باید می‌بودی.

اگر اشک‌هایت را به ستاره تشبیه کنم آیا از رنج تو کاسته خواهد شد؟

به‌طرز وحشتناکی خونسرد و بی‌تفاوتم.گویی روحم در برکه‌ای آرام، عمیق، زیبا، بی‌احساس و سرد سکوت غل و زنجیر شده‌.

به‌طرز وحشتناکی خونسرد و بی‌تفاوتم.گویی روحم در برکه‌ای آرام، عمیق، زیبا، بی‌احساس و سرد سکوت غل و زنجیر شده‌.

ناگهان به خود آمدم و دیدم ماه‌هاست در ایستگاهی منتظر مانده‌ام که قطارش مدت‌ها پیش مسیر بی‌بازگشتی را رفته و من، هنوز بلیت آن را در دستانم مشت کرده‌ام به این امید ‌که روزی دوباره از راه برسد.

ناگهان به خود آمدم و دیدم ماه‌هاست در ایستگاهی منتظر مانده‌ام که قطارش مدت‌ها پیش مسیر بی‌بازگشتی را رفته و من، هنوز بلیتش را در دستانم مشت کرده‌ام به امید این‌که روزی دوباره از راه برسد.

‏وقتی در بستر رسانه و در فضای مونولوگ و فقدان دیالوگ، حضور وجود ندارد، انسان‌ها در مقولات و مفاهیم معنا پیدا می‌کنند و تجربه در بستر تکرار فهم می‌شود. امور در بستر تکرار، هویت و تکینگی خود را از دست می‌دهند و ما عادت می‌کنیم به تکرار و حافظه‌سازی و در نهایت تنهایی تراژیک فراگیر.

Repost from N/a
چرا وقتی تحت فشار هستی، معنای زندگی کافی نیست؟

Repost from N/a
چرا وقتی تحت فشار هستی، معنای زندگی کافی نیست؟

هولناک‌ترین بخش زندگی، پذیرفتن مرگ آدم‌هاست. جایی که به مرور، به جای خالی‌شان عادت می‌کنی و این حقیقت تلخ را می‌پذیری که زندگی بدون آن‌ها هم جریان دارد و قرار نیست دنیا صبر کند تا تو خودت را جمع و جور کنی.

یه گوشه از قلبم همیشه برای دختران و پسران میناب شکسته و مشکی باقی خواهد ماند.

photo content

من آدم دلگیری‌های کوچکی هستم که بیشتر وقت‌ها آنقدر کوچک‌اند که آدم حتی بی‌خیال به روی کسی آوردن‌شان می‌شود، ولی با این وجود و همیشه، مثل خار ریز کاکتوسی در دست آدم‌اند؛ با این‌که قرار نیست او را بکشند، ولی با این حال و همیشه به یک چیزی و جایی گیر می‌کنند و آدم باز هم دوباره و دوباره آن‌ها را حس خواهد کرد و آن‌ها را تا همیشه‌ با خودش نگه خواهد داشت. آن حس ناراحتی کوچیک بی‌مورد همیشگی و تیغ‌تیغ‌کننده‌ از جایی نامعلوم در ناکجای خانه‌های ذهن آدم، که آدم فراموش‌کار دلیلش را هم گاهی فراموش می‌کند، ولی خودش را باقی مانده، باقی خواهد گذاشت.

photo content