Saved Messages
前往频道在 Telegram
1 965
订阅者
+124 小时
+47 天
-1430 天
帖子存档
1 963
Repost from Saved Messages
درحالی که میلام به سمت پنهان کردن بعد مذهبیم حتی از خودمه، درحالی که شصتبار به سمت مراسم سوق داده شدم و نرفتم، درحالی که در بیمعناترین مختصات خودم ایستادم، دستم خورد و گیر افتادم.
1 963
نه نه، اینطور هم نیست که همه چیز را رها کرده باشم. حالم خوب نیست، اما میدانم باید این زندگی لعنتی را بالاخره یک کاری بکنم! صبحها که از خواب بیدار میشوم، میگویم دیگر تمرکزم را میگذارم روی کارم، برنامههایم را میچینم، همه چیز را آماده میکنم، اما بعد، نمیدانم چرا وقتی میخواهم شروع کنم انگار توی یک مرداب گیر افتادهام و بین تمام کارهای انجامنشدهام دست و پا میزنم. تمرکز ندارم. حالم بد میشود و بعد یکهو میزنم زیر گریه. تا همینطور دور خودم میچرخم و بعد شب که از راه میرسد دوباره گریه میکنم بابت اینکه نتوانستهام هیچ کاری کنم. به من بگو، این تقصیر من است؟ یعنی کم آوردهام؟ به خدا سعیم را میکنم، اما زندگی برایم سخت شده، خیلی سخت.
1 963
هیچ کس از من مراقبت نکرد. مثل تکه یخ عریانی وسط آفتاب داشتم ذرهذره آب میشدم و حتی یک نفر هم حواسش به من نبود. سرسخت به نظر میرسیدم و میشد روی من حساب کرد، در حقیقت اما شکنندهتر از آنی بودم که زیر آن همه فشار و اندوه، یکه و تنها مقاومت کنم و نشکنم. به ظاهر ایستاده بودم، اما از درون، مدتها بود فروریخته بودم.
1 963
عزیز من؛ بیشتر چیزهایی که برایشان جنگیدهای، آنقدرها هم مهم نبودهاند. زمان، بیرحمانه اما صادقانه همهچیز را در اندازهی واقعیاش نشان میدهد. آنوقت میبینی زندگی دربارهی از دست ندادن خودت در میان هیاهوی خواستنهاست. و چه اندوهناك که بسیاری از ما این حقیقت را درست زمانی میفهمیم که بخش بزرگی از عمرمان را صرف دویدن به سوی چیزهایی کردهایم که هرگز قرار نبوده خوشبختمان کنند.
1 963
من از این بینوایی در مقابل سیل افکار ترسیدهام. از این جریان غیر قابل توقف که وقتی یکی از آنها میمیرد، دیگری جایگزین میشود و ادامه میدهد، هراس دارم. از اینکه نمیدانم مرا کجا میبرد و کجا رها میکند ترسیدهام عزیز من.
1 963
میخواست در آسمان غرق شود و در اقیانوس پرواز کند، در آغوش خورشید یخ بزند در شبی برفی بسوزد، میان رقص بگرید و در میانهی گریه بخندد. شیفتهی احساسات متناقض بود.
1 963
با گذر روزها میفهمی که در هر چیزی خیری هست. در آمد و شد آدمها، در آن فنجان چای یا قهوهای که بیخبر به تو تعارف شد، در دشمنیها دوستی نهفته و در رفاقت درسهای دشواری. و در همهی آدمهایی که ملاقات کردهای تجربهای که تو را تبدیل به کسی کرده است که باید میبودی.
1 963
بهطرز وحشتناکی خونسرد و بیتفاوتم.گویی روحم در برکهای آرام، عمیق، زیبا، بیاحساس و سرد سکوت غل و زنجیر شده.
1 963
بهطرز وحشتناکی خونسرد و بیتفاوتم.گویی روحم در برکهای آرام، عمیق، زیبا، بیاحساس و سرد سکوت غل و زنجیر شده.
1 963
ناگهان به خود آمدم و دیدم ماههاست در ایستگاهی منتظر ماندهام که قطارش مدتها پیش مسیر بیبازگشتی را رفته و من، هنوز بلیت آن را در دستانم مشت کردهام به این امید که روزی دوباره از راه برسد.
1 963
ناگهان به خود آمدم و دیدم ماههاست در ایستگاهی منتظر ماندهام که قطارش مدتها پیش مسیر بیبازگشتی را رفته و من، هنوز بلیتش را در دستانم مشت کردهام به امید اینکه روزی دوباره از راه برسد.
1 963
وقتی در بستر رسانه و در فضای مونولوگ و فقدان دیالوگ، حضور وجود ندارد، انسانها در مقولات و مفاهیم معنا پیدا میکنند و تجربه در بستر تکرار فهم میشود. امور در بستر تکرار، هویت و تکینگی خود را از دست میدهند و ما عادت میکنیم به تکرار و حافظهسازی و در نهایت تنهایی تراژیک فراگیر.
1 963
هولناکترین بخش زندگی، پذیرفتن مرگ آدمهاست. جایی که به مرور، به جای خالیشان عادت میکنی و این حقیقت تلخ را میپذیری که زندگی بدون آنها هم جریان دارد و قرار نیست دنیا صبر کند تا تو خودت را جمع و جور کنی.
