خودکار بیک من
رفتن به کانال در Telegram
کلمهها وزن دارند. وزنه دارند. دانهدانه آویزان میشوند به سلولهای مغزت. درست مثل شرابههای آویخته از چلچراغی قدیمی. براق و شفاف، هزار رنگ. 🌿 پیج اینستاگرامم را با این آیدی جستجو کنید azadehashrafi_
نمایش بیشتر432
مشترکین
+124 ساعت
+17 روز
+1730 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+7
در 0 کانالها
اوت '26
+38
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+21
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+27
در 0 کانالها
Get PRO
مه '26
+11
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+7
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+6
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+6
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+4
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+14
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+10
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+13
در 3 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+15
در 2 کانالها
Get PRO
اوت '25
+25
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+16
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+13
در 1 کانالها
Get PRO
مه '25
+13
در 2 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+11
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '25
+32
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+22
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+32
در 4 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+33
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+48
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+40
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+16
در 1 کانالها
Get PRO
اوت '24
+7
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+4
در 4 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+9
در 0 کانالها
Get PRO
مه '24
+8
در 2 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+14
در 2 کانالها
Get PRO
مارس '24
+10
در 1 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+217
در 1 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 06 سپتامبر | +3 | |||
| 05 سپتامبر | +1 | |||
| 04 سپتامبر | 0 | |||
| 03 سپتامبر | +2 | |||
| 02 سپتامبر | 0 | |||
| 01 سپتامبر | +1 |
پستهای کانال
عجیب نیست آن لحظهای که زیر دست دکتر بودم و الواتور را توی استخوان فکام میچرخاند و من دستهام را قفل کرده بودم، دلم میخواست موبایلام دم دستم بود و فقط مینوشتم.
امروز هم وقتی پست دوستم را دیدم و جنس کلماتش را شناختم، دلم خواست بروم بگویماش خوشبهحالت.
نگفتم. به جاش یک قطره اشک از چشمم ولو شد. ته دلم سوخت اما مثل همیشه فکر کردم از پس این هم برمیآیم.
یک روزهایی چنان با شجاعت نسخه ضعیف خودم را زندگی میکنم که باورم نمیشود اینطور بودن را هم بلدم. اینکه تکلیفم را با خودم میدانم، دلخواهم را میدانم، نیازم را میشناسم، خوب است.
نیازم این روزها دردناک است، اما درد هم بودنی است و دیدنش جرات میخواهد.
درد دارم، از بیخ ریشه دندان تا پاشنههای خستهام. و خوب است که موبایلم دم دستم است
| 2 | یکی از داستانهای مصری که حوادث طبیعی را با امور فوقطبیعی درهمآمیخته و نمونه دیگر داستانهای مصری به شمار میرود، قصه آنوپو و بیتیو است. این دو قهرمان داستان، دو برادر بودند، یکی بزرگتر و دیگر کوچکتر، که با کمال خوشبختی در مزرعه خود روزگار میگذراندند؛ ولی روزی ناگهان زن آنوپو عاشق بیتیو میشود و، چون راهی به وصال برادرشوهر پیدا نمیکند، از او انتقام میگیرد و نزد شوهر بدی او را میگوید و او را به دستدرازی و قصد بد متهم میسازد. خدایان و نهنگان به یاری بیتیو برمیخیزند، ولی وی از آدمیزاد بیزار و گریزان میشود و برای اثبات بیگناهی خویش خود را ناقص میکند و از همه دوری میجوید و مانند تیمونآتنی به جنگلی پناه میبرد. در این جنگل قلب خود را، در بالای درختی، بر بلندترین گل میگذارد که دست کسی به آن نرسد. خدایان بر تنهایی او رحمت میآورند و زن بسیار زیبایی برای او میآفرینند؛ رود نیل عاشق این زن میشود و تاری از گیسوی او میرباید. این تار مو با آب میرود و به دست فرعون میافتند و از بوی آن مست میشود و به کسان خود فرمان میدهد تا صاحب گیسو را جستجو کنند. این زن را پیدا میکنند و نزد فرعون میآورند که او را به همسری خود برمیگزیند. فرعون بر بیتیو رشک برده، مأمورانی میفرستد تا درختی را که بیتیو دل خود را بر آن گذاشته، ببرند، و چنین میکنند؛ چون گل بر زمین میافتد، بیتیو میمیرد. توجه داشته باشید که تفاوت ذوق ادبی نیاکان ما با ذوق ادبی ما تا چه حد اندک است!
#پاراگراف
تاریخ تمدن، جلد یک/ آریل و ویل دورانت
پ.ن: کمی شبیه قصه نارنجوترنج نیست؟
@khodkare_bice_man | 57 |
| 3 | می گفت شکست عشقی توی سن بالا خیلی ناجوره. خودت با دستای خودت، پوستتو میکَنی. یه جوری درد میکشی که نیاز به قرص مسکن داری. روز بعد پا میشی مثل همیشه لباس میپوشی، مسواک میزنی، تخم مرغ آبپز میخوری، کفشاتو واکس میزنی، ته مونه ی عطرتو خالی میکنی گوشه ی گردنت، میری سرکار. دردها مال دیروز میشن و تمام...
بزرگسالی این شکلیه حاجی...
حرفاش که تموم شد، سیگارش ر و که یادش رفته بود پک بزنه، پرت کرد روی زمین. یکی دیگه روشن کرد.
گفت واسه دردای دیروزم میکشم.
#هستی@zendanegii | 80 |
| 4 | یکی از اپیزودهای انسانک، حسام ایپکچی میگوید بدترین ناسزا به آدمی، "بیخیال" است. کسی که بیخیال باشد انسان بودنش را از دست داده. چیز دیگری ندارد.
و من بیخیال شدم...
دلم نمیخواهد پی دلیلش باشم. فکر میکنم شاید خستهام، یا خوابآلود. هستم، اما تمام نمیشود. فکرش را رها میکنم. منگ و گنگ و بیصدام. حتی نمیدانم چه شد که این اتفاق افتاد. ذهنم پس میزند و یادم نمیآید چه شکلی بودم.
شبیه یک لکه ابر سفیدم که آنقدر بزرگ نشده تا در دلش رعد داشته باشد. آنقدر بار ندارد که برفی، بارانی، تگرگی توی شکمش زندگی کند. کوچک و سبک و در مسیر باد است. هر کس تنیای بهش میزند و ابر کوچک میداند باید صبر کند تا زورش به طبیعت بچربد. از هر تنه و طعنهای یک تکه به جانش بچسبد تا بزرگتر شود، وقیح شود، فریاد بکشد و انقدر مظلوم نماند.
دیروز صبح تا ظهر را زیر آفتاب و سایه پرسه زدم، ظهر هر چه فکر کردم یادم نیامد کجاها بودم. عصر دوستی پرسید تعریف کن، به دوست دیگرم گفتم، تو یادت میآید؟ من خیالم را گم کردم.
میخواستم بنویسم. خسته بودم. دوباره پی دلیل گشتم و باز گم شدم توی خودم. صدای ایپکچی توی سرمفت بدترین فحش عالم بیخیال است. آدم بیخیال چیزی ندارد اصلا...
چشمهام را میبندم. باید یک جایی پشت پلکها هر چه را دیدم ضبط کرده باشم. انگار که انباری تاریکی را بجورم. همین جاها گذاشتمش، صبر کن، پیدا میکنم حالا...
اگر چراغ را پیدا کنم، همه چیز روشن میشود.
@khodkare_bice_man | 100 |
| 5 | آنگاه که آدمی تنهاست و یار رازگویی ندارد، حفظ یقین آسان نیست. درست در همین هنگام بود که دروگو دریافت انسانها چقدر از هم دورند و بهرغم محبتی که ممکن است نسبت به هم داشته باشند، تا چه اندازه با یکدیگر بیگانهاند. پی برد که اگر انسانی رنج ببرد، رنجش از آنِ خود اوست و هیچکس نیست که حتی اندکی از بار آن رنج را از دل او بردارد. دریافت که اگر کسی دردمند باشد، حتی عاشق بیقرارش هم نمیتواند با درد او درد بکشد و دانست که علت تنهایی آدمی همین است.
#پاراگراف
بیابان تاتارها/ دینو بوتزاتی
@khodkare_bice_man | 193 |
| 6 | .
نهنگ گفت: بپر تو دلم، من تو رو میبرم به یه شهر دور، شهر آدمهای دلتنگ...
گفتم: چه فایده؟! اگه قراره اونجا هم دلتنگ باشم...
گفت: اونجا میتونی سرت رو بگذاری روی شونهی یه آدم تنهای دیگه و آروم بشی...
🧡 | 138 |
| 7 | بدون متن... | 9 |
| 8 | لطفا اینو فراموش کنید
اگر هنوز بیابان تاتارها رو نشنیدید. اینجاست که لازمه دوباره تکرار کنم کاش لحن رو وارد خواندن نمیکردید. همه شخصیتهای کتاب مرد هستند و راوی خانم بختی. وقتی لحن وارد خوانش میشه راوی محترم برای هر شخصیتی صداش رو یه جور کلفت میکنه.
سوال: بهتر نبود راوی آقا انتخاب میکردید؟
یا
خانم بختی داستان رو بدون لحن میخوند؟
صدای گوینده و متن داستان به تنهایی انقدر کشش داره که نیاز به لحنسازی نباشه.
و ضربه نهایی رو به این شاهکار، ماهآوا زد وقتی که گوینده داره میخونه و بدون کات، جناب عمرانی نازنین اسم تهیهکننده و موسسه رو بلند میگه.
شوک جالبی نیست. خصوصا که حداقل یه پاراگراف از داستان رو از دست میدیم | 159 |
| 9 | sticker.webp | 148 |
| 10 | هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم
دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
#شنیدن
@khodkare_bice_man | 151 |
| 11 | the Whale - Khial (Rework of M.R Shajarian).mp3 | 2 |
| 12 | AUDIO-2026-07-13-14-58-31.mp3 | 237 |
| 13 | هیچچیز بیش از جنگ باعث فراموشی نمیشود... ما همه ساکت میمانیم و آنها سعی میکنند ما را متقاعد کنند که آنچه دیدهایم، آنچه کردهایم، آنچه در مورد خودمان و دیگران آموختهایم، توهمی بیش نبوده، کابوسی که پایان خواهد یافت. جنگ حافظه ندارد، و هیچکس جرئت ندارد آن را باورکند، تا وقتی که دیگر هیچ صدایی باقی نمیماند که بگوید واقعا چه اتفاقی رخ داده است، تا فرارسیدن لحظهای که دیگر جنگ را به یاد نمیآوریم، و جنگ باز میگردد، لا چهرهای دیگر و نامی دیگر. تا هر آنچه در پشت سر باقی گذاشته است، ببلعد و نابود کند.
#پاراگراف
سایهی باد/ کارلوس روئیث ثافون
@khodkare_bice_man | 220 |
| 14 | هر چه باشد، حتی اگر در نوشتن الکن هم باشم باید بنویسم، هیچ چیز مهم نیست جز نوشتن. تا روزی همه آن نوشتهها خوانده شود، تا از رهگذر همین خواندنها رد مصائبی زده شود که از سر گذراندیم و ماهیت آنها شناخته شود.
#پاراگراف
ملکان عذاب/ ابوتراب خسروی
@khodkare_bice_man | 224 |
| 15 | گفت اگر بود، حتما برات چیزی میفرستاد که خوب بشی | 225 |
| 16 | شمس_لنگرودی_اگر_اندکی_پایین_تر_بود.mp3 | 235 |
| 17 | گفت اگر بود، حتما برات چیزی میفرستاد که خوب بشی | 1 |
| 18 | شمس_لنگرودی_اگر_اندکی_پایین_تر_بود.mp3 | 1 |
| 19 | شمس_لنگرودی_اگر_اندکی_پایین_تر_بود.mp3 | 1 |
| 20 | مشهد که رفتم، عاطفه دوتا دفتر بهم داد. یکی شد دفتر ایدههام که با خودکار سبز مینویسمشان و هر کدام که داستان میشوند، تیک نارنجی میخورند.
آن یکی دفتر کوچک بود، از آن مدلها که جاسوییچی بهشان وصل میکنند.
اسمش را گذاشتم دفتر خوشحالی. هر وقت که چیز سادهای خوشحالم میکرد توش مینوشتم. مثلا بیدار شدن با صدای باران، پیدا کردن یک پر، بغل دخترها قبل از مدرسه.
امشب فکر کردم چند وقت است دفتر خوشحالی را باز نکردم؟ اصلا کجاست که پیش چشمم نیست؟
اگر دفتر خوشحالی پیش دستم بود، امشب حتما مینوشتم: خوشحالی یعنی دور و اطراف تختم پر از کتاب و دفتر شده...
همین کتاب و دفترها که تا دو روز پیش اضطرابم را در حد مرگ بالا میآورد. خیره میشدم به نوشتهها و فکر میکردم چقدر زمان کم دارم. و روی تقطه پایان جمله قفل میشدم. به واقع میماندم در خواندن یک کلمه پس از نقطه.
یک جایی از زندگی پیدا کردن کلمه بعدی شبیه آخرین کلمه قبل از مرگ است. که بگردی آنچه را به درد میخورد بگویی و بعد خلاص شوی. اما به وقتش میگویی بلکم حالا گفتمش، چه فایده؟
این است که میروی یک کنجی و سعی میکنی باور کنی این سکوت هم بخشی از زندگی است. حتی اگر وقتی نمانده باشد، باز ترجیحت لالمانی گرفتن است.
من اما این اواخر آنطور که باید سکوت را نمیخواستم. سکوتم انتخاب نبود، از نداشتن کلمه بود. از بهت بعد از هر حرف و حس اندوهی که، ای کاش نمیگفتم.
فهمیدم دیگر برای آدمها قصه نمیبافم. برای آن مردی که پیراهن چهارخانه تمیز تنش است و من فکر میکردم پشت این پیرهن، زنی زندگی میکند که لباسهای مردی را با سلیقه اتو میکشد. یا آن زنی که توی راهرو ساختمان با صدای بلند تلفنی حرف میزند و من برای پریشانی یا خوشحالی احتمالیاش داستان میساختم. حتی برای بچهای که سرش توی گوشی است و با اخم بازی میکند و باباش هم کنارش نشسته، بیآنکه بچه را ببیند.
فهمیدم دیگر برایم مهم نیست آدمها چه قصهای دارند. "خب چه فایده" در همه حواسم رخنه کرده بود. انسان برایم شکل خواستنیاش را از دست داده بود. فهمیدن و درک کردن آدمها...
امشب اما فهمیدم، همه آن روزهایی که من یک پیراهن چهارخانه، یک گوشی و یک بیخیالی دیدم، همه آن روزها چقدر خوشبخت بودم. داستان بافتن خوشبختی من بود و سکوت...
حالا فکر میکنم شاید باید به این سکوت هم نگاه کنم و قصهاش را بسازم. قصه ترسیدن و خزیدن به کنجی و قایم شدن. قصه کمد، قصه کودک بغض کرده، قصه آغوشهایی که دریغ نشد، قصه من، آزاده...
🖋آزاده.ا
#خودکاربیکمن
@khodkare_bice_man | 273 |
