en
Feedback
خودکار بیک من

خودکار بیک من

Open in Telegram

کلمه‌ها وزن دارند. وزنه دارند. دانه‌دانه آویزان می‌شوند به سلول‌های مغزت. درست مثل شرابه‌های آویخته از چلچراغی قدیمی. براق و شفاف، هزار رنگ. 🌿 پیج اینستاگرامم را با این آیدی جستجو کنید azadehashrafi_

Show more
437
Subscribers
+224 hours
+67 days
+1930 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+12
in 0 channels
August '26
+38
in 0 channels
Get PRO
July '26
+21
in 0 channels
Get PRO
June '26
+27
in 0 channels
Get PRO
May '26
+11
in 0 channels
Get PRO
April '26
+7
in 0 channels
Get PRO
March '26
+6
in 0 channels
Get PRO
February '26
+6
in 1 channels
Get PRO
January '26
+4
in 0 channels
Get PRO
December '25
+14
in 0 channels
Get PRO
November '25
+10
in 0 channels
Get PRO
October '25
+13
in 3 channels
Get PRO
September '25
+15
in 2 channels
Get PRO
August '25
+25
in 1 channels
Get PRO
July '25
+16
in 1 channels
Get PRO
June '25
+13
in 1 channels
Get PRO
May '25
+13
in 2 channels
Get PRO
April '25
+11
in 0 channels
Get PRO
March '25
+32
in 0 channels
Get PRO
February '25
+22
in 0 channels
Get PRO
January '25
+32
in 4 channels
Get PRO
December '24
+33
in 1 channels
Get PRO
November '24
+48
in 0 channels
Get PRO
October '24
+40
in 0 channels
Get PRO
September '24
+16
in 1 channels
Get PRO
August '24
+7
in 2 channels
Get PRO
July '24
+4
in 4 channels
Get PRO
June '24
+9
in 0 channels
Get PRO
May '24
+8
in 2 channels
Get PRO
April '24
+14
in 2 channels
Get PRO
March '24
+10
in 1 channels
Get PRO
February '24
+217
in 1 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
09 September+2
08 September+2
07 September+1
06 September+3
05 September+1
04 September0
03 September+2
02 September0
01 September+1
Channel Posts
به نظرم تاریخ‌نویس و تاریخ‌دان، فاصله زیادی از هم دارند. از این نظر که تاریخ‌دان به واسطه احاطه و علاقه‌اش به تاریخ، گاهی چنان در نوشتن هرز می‌رود که عطای مطالعه را به لقاءش ببخشی. #ازخواندنی‌های‌نگفتنی @khodkare_bice_man

2
این راه‌های طولانی _که به هر حال به یک آبادی منتهی می‌شوند_ به مردم مقاوم ساکن کویر یک خصلت دیگر را نیز آموختند، و آن اینکه وقتی قدم در راهی می‌گذارند باید تا نقطه انتها پیش روند، باید به هدف برسند. توقف میان راه و یا انصراف، به معنی مرگ و نابودی است. امروز، وسط کویر، وقتی به یک بلوچ که از طرف مقابل می‌آید برسی و از او بپرسی که مثلا: تا آبادی چند فرسنگ راه است؟ یا اینکه منزل نزدیک است؟ یا دور؟ فکر می‌کنید چه جواب خواهد داد؟ پنج فرسخ، یا یک جیغ راه؟ کم، یا زیاد؟ سخت؟ آسان؟ یک چپق کشیدن راه؟... هیچکدام از اینها را جواب نخواهد داد. او خواهد گفت: رَوی تا رَسی؟ این غایت راه کویر است. باید قدم‌ها را بلندتر برداشت. باید متکی به خود بود، نه متکی به باد. وگرنه سرنوشت ساکن کویر، کمتر از سرنوشت ریگ بیابان نیست. #پاراگراف از سیر تا پیاز/ محمدابراهیم باستانی پاریزی @khodkare_bice_man
74
3
عجیب نیست آن لحظه‌ای که زیر دست دکتر بودم و الواتور را توی استخوان فک‌ام می‌چرخاند و من دست‌هام را قفل کرده بودم، دلم می‌خواس
عجیب نیست آن لحظه‌ای که زیر دست دکتر بودم و الواتور را توی استخوان فک‌ام می‌چرخاند و من دست‌هام را قفل کرده بودم، دلم می‌خواست موبایل‌ام دم دستم بود و فقط می‌نوشتم. امروز هم وقتی پست دوستم را دیدم و جنس کلماتش را شناختم، دلم خواست بروم بگویم‌اش خوش‌به‌حالت. نگفتم. به جاش یک قطره اشک از چشمم ولو شد. ته دلم سوخت اما مثل همیشه فکر کردم از پس این هم برمی‌آیم. یک روزهایی چنان با شجاعت نسخه ضعیف خودم را زندگی می‌کنم که باورم نمی‌شود این‌طور بودن را هم بلدم. این‌که تکلیفم را با خودم می‌دانم، دل‌خواهم را می‌دانم، نیازم را می‌شناسم، خوب است. نیازم این روزها دردناک است، اما درد هم بودنی است و دیدنش جرات می‌خواهد. درد دارم، از بیخ ریشه دندان تا پاشنه‌های خسته‌ام. و خوب است که موبایلم دم دستم است
94
4
یکی از داستان‌های مصری که حوادث طبیعی را با امور فوق‌طبیعی درهم‌آمیخته و نمونه دیگر داستان‌های مصری به شمار می‌رود، قصه آنوپو و بی‌تیو است. این دو قهرمان داستان، دو برادر بودند، یکی بزرگتر و دیگر کوچکتر، که با کمال خوشبختی در مزرعه خود روزگار می‌گذراندند؛ ولی روزی ناگهان زن آنوپو عاشق بی‌تیو می‌شود و، چون راهی به وصال برادرشوهر پیدا نمی‌کند، از او انتقام می‌گیرد و نزد شوهر بدی او را می‌گوید و او را به دست‌درازی و قصد بد متهم می‌سازد. خدایان و نهنگان به یاری بی‌تیو برمی‌خیزند، ولی وی از آدمیزاد بیزار و گریزان می‌شود و برای اثبات بی‌گناهی خویش خود را ناقص می‌کند و از همه دوری می‌جوید و مانند تیمون‌آتنی به جنگلی پناه می‌برد. در این جنگل قلب خود را، در بالای درختی، بر بلندترین گل می‌گذارد که دست کسی به آن نرسد. خدایان بر تنهایی او رحمت می‌آورند و زن بسیار زیبایی برای او می‌آفرینند؛ رود نیل عاشق این زن می‌شود و تاری از گیسوی او می‌رباید. این تار مو با آب می‌رود و به دست فرعون می‌افتند و از بوی آن مست می‌شود و به کسان خود فرمان می‌دهد تا صاحب گیسو را جستجو کنند. این زن را پیدا می‌کنند و نزد فرعون می‌آورند که او را به همسری خود برمی‌گزیند. فرعون بر بی‌تیو رشک برده، مأمورانی می‌فرستد تا درختی را که بی‌تیو دل خود را بر آن گذاشته، ببرند، و چنین می‌کنند؛ چون گل بر زمین می‌افتد، بی‌تیو می‌میرد. توجه داشته باشید که تفاوت ذوق ادبی نیاکان ما با ذوق ادبی ما تا چه حد اندک است! #پاراگراف تاریخ تمدن، جلد یک/ آریل و ویل دورانت پ.ن: کمی شبیه قصه نارنج‌وترنج نیست؟ @khodkare_bice_man
92
5
می گفت شکست عشقی توی سن بالا خیلی ناجوره. خودت با دستای خودت، پوستتو میکَنی. یه جوری درد میکشی که نیاز به قرص مسکن داری. روز بعد پا میشی مثل همیشه لباس میپوشی، مسواک میزنی، تخم مرغ آب‌پز میخوری، کفشاتو واکس میزنی، ته مونه ی عطرتو خالی میکنی گوشه ی گردنت، میری سرکار. دردها مال دیروز میشن و تمام... بزرگسالی این شکلیه حاجی... حرفاش که تموم شد، سیگارش ر و که یادش رفته بود پک بزنه، پرت کرد روی زمین. یکی دیگه روشن کرد. گفت واسه دردای دیروزم میکشم. #هستی@zendanegii
98
6
یکی از اپیزودهای انسانک، حسام ایپکچی می‌گوید بدترین ناسزا به آدمی، "بی‌خیال" است. کسی که بی‌خیال باشد انسان بودنش را از دست داده. چیز دیگری ندارد. و من بی‌خیال شدم... دلم نمی‌خواهد پی دلیلش باشم. فکر می‌کنم شاید خسته‌ام، یا خواب‌آلود. هستم، اما تمام نمی‌شود. فکرش را رها می‌کنم. منگ و گنگ و بی‌صدام. حتی نمی‌دانم چه شد که این اتفاق افتاد. ذهنم پس می‌زند و یادم نمی‌آید چه شکلی بودم. شبیه یک لکه ابر سفیدم که آن‌قدر بزرگ نشده تا در دلش رعد داشته باشد. آن‌قدر بار ندارد که برفی، بارانی، تگرگی توی شکمش زندگی کند. کوچک و سبک و در مسیر باد است. هر کس تنی‌ای بهش می‌زند و ابر کوچک می‌داند باید صبر کند تا زورش به طبیعت بچربد. از هر تنه و طعنه‌ای یک تکه به جانش بچسبد تا بزرگ‌تر شود، وقیح شود، فریاد بکشد و انقدر مظلوم نماند. دیروز صبح تا ظهر را زیر آفتاب و سایه پرسه زدم، ظهر هر چه فکر کردم یادم نیامد کجاها بودم. عصر دوستی پرسید تعریف کن، به دوست دیگرم گفتم، تو یادت می‌آید؟ من خیالم را گم کردم. می‌خواستم بنویسم. خسته بودم. دوباره پی دلیل گشتم و باز گم شدم توی خودم. صدای ایپکچی توی سرمفت بدترین فحش عالم بی‌خیال است. آدم بی‌خیال چیزی ندارد اصلا... چشم‌هام را می‌بندم. باید یک جایی پشت پلک‌ها هر چه را دیدم ضبط کرده باشم. انگار که انباری تاریکی را بجورم. همین جاها گذاشتمش، صبر کن، پیدا می‌کنم حالا... اگر چراغ را پیدا کنم، همه چیز روشن می‌شود. @khodkare_bice_man
115
7
آن‌گاه که آدمی تنهاست و یار رازگویی ندارد، حفظ یقین آسان نیست. درست در همین هنگام بود که دروگو دریافت انسان‌ها چقدر از هم دورند و به‌رغم محبتی که ممکن است نسبت به هم داشته باشند، تا چه اندازه با یکدیگر بیگانه‌اند. پی برد که اگر انسانی رنج ببرد، رنجش از آنِ خود اوست و هیچ‌کس نیست که حتی اندکی از بار آن رنج را از دل او بردارد. دریافت که اگر کسی دردمند باشد، حتی عاشق بی‌قرارش هم نمی‌تواند با درد او درد بکشد و دانست که علت تنهایی آدمی همین است. #پاراگراف بیابان تاتارها/ دینو بوتزاتی @khodkare_bice_man
229
8
. نهنگ گفت: بپر تو دلم، من تو رو می‌برم به یه شهر دور، شهر آدمهای دلتنگ... گفتم: چه فایده؟! اگه قراره اونجا هم دلتنگ باشم...
. نهنگ گفت: بپر تو دلم، من تو رو می‌برم به یه شهر دور، شهر آدمهای دلتنگ... گفتم: چه فایده؟! اگه قراره اونجا هم دلتنگ باشم... گفت: اونجا می‌تونی سرت رو بگذاری روی شونه‌ی یه آدم تنهای دیگه و آروم بشی... 🧡
165
9
No text...
9
10
لطفا اینو فراموش کنید اگر هنوز بیابان تاتارها رو نشنیدید. این‌جاست که لازمه دوباره تکرار کنم کاش لحن رو وارد خواندن نمی‌کردید. همه شخصیت‌های کتاب مرد هستند و راوی خانم بختی. وقتی لحن وارد خوانش می‌شه راوی محترم برای هر شخصیتی صداش رو یه جور کلفت می‌کنه. سوال: بهتر نبود راوی آقا انتخاب می‌کردید؟ یا خانم بختی داستان رو بدون لحن می‌خوند؟ صدای گوینده و متن داستان به تنهایی انقدر کشش داره که نیاز به لحن‌سازی نباشه. و ضربه نهایی رو به این شاهکار، ماه‌آوا زد وقتی که گوینده داره می‌خونه و بدون کات، جناب عمرانی نازنین اسم تهیه‌کننده و موسسه رو بلند می‌گه. شوک جالبی نیست. خصوصا که حداقل یه پاراگراف از داستان رو از دست می‌دیم
175
11
sticker.webp
161
12
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست #شنیدن @khodkare_bice_man
165
13
the Whale - Khial (Rework of M.R Shajarian).mp3
2
14
AUDIO-2026-07-13-14-58-31.mp3
250
15
هیچ‌چیز بیش از جنگ باعث فراموشی نمی‌شود... ما همه ساکت می‌مانیم و آن‌ها سعی می‌کنند ما را متقاعد کنند که آنچه دیده‌ایم، آنچه کرده‌ایم، آنچه در مورد خودمان و دیگران آموخته‌ایم، توهمی بیش نبوده، کابوسی که پایان خواهد یافت. جنگ حافظه ندارد، و هیچ‌کس جرئت ندارد آن را باورکند، تا وقتی که دیگر هیچ صدایی باقی نمی‌ماند که بگوید واقعا چه اتفاقی رخ داده است، تا فرارسیدن لحظه‌ای که دیگر جنگ را به یاد نمی‌آوریم، و جنگ باز می‌گردد، لا چهره‌ای دیگر و نامی دیگر. تا هر آنچه در پشت سر باقی گذاشته است، ببلعد و نابود کند. #پاراگراف سایه‌ی باد/ کارلوس روئیث ثافون @khodkare_bice_man
254
16
هر چه باشد، حتی اگر در نوشتن الکن هم باشم باید بنویسم، هیچ چیز مهم نیست جز نوشتن. تا روزی همه آن نوشته‌ها خوانده شود، تا از رهگذر همین خواندن‌ها رد مصائبی زده شود که از سر گذراندیم و ماهیت آنها شناخته شود. #پاراگراف ملکان عذاب/ ابوتراب خسروی @khodkare_bice_man
246
17
گفت اگر بود، حتما برات چیزی می‌فرستاد که خوب بشی
252
18
شمس_لنگرودی_اگر_اندکی_پایین_تر_بود.mp3
264
19
گفت اگر بود، حتما برات چیزی می‌فرستاد که خوب بشی
1
20
شمس_لنگرودی_اگر_اندکی_پایین_تر_بود.mp3
1
خودکار بیک من - Statistics & analytics of Telegram channel @khodkare_bice_man