⸂⌜ ᎢᎪᎬKᎾᎾK's fanFIC📣^
این چنل تنها برای اعلام آپ فیک ها و فیک های تمام شدست💜📣 لیست فیک های در حال آپ: #fic وانشات: #Oneshot تمام شده: #full رمز پارت ها: داخل گروه توییت از فیک ها: #TWT_fic گروه نظرات: [ https://t.me/joinchat/ABDAjVb2P9w1YmVk ] چنل اصلی: @VKook_i
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام ⸂⌜ ᎢᎪᎬKᎾᎾK's fanFIC📣^
کانال ⸂⌜ ᎢᎪᎬKᎾᎾK's fanFIC📣^ (@vkooki_fic) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 14 135 مشترک است و جایگاه 2 648 را در دسته کتب و رتبه 22 975 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 14 135 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 22 سپتامبر, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 52 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر 0 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 4.79% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 2.34% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 677 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 331 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 20 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند #healme, heal, me,, #ارسالی, #spoil تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“این چنل تنها برای اعلام آپ فیک ها و فیک های تمام شدست💜📣
لیست فیک های در حال آپ: #fic
وانشات: #Oneshot
تمام شده: #full
رمز پارت ها: داخل گروه
توییت از فیک ها: #TWT_fic
گروه نظرات:
[ https://t.me/joinchat/ABDAjVb2P9w1YmVk ]
چنل اصلی:
@VKook_i”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 23 سپتامبر, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 23 سپتامبر | +6 | |||
| 22 سپتامبر | +30 | |||
| 21 سپتامبر | 0 | |||
| 20 سپتامبر | 0 | |||
| 19 سپتامبر | 0 | |||
| 18 سپتامبر | 0 | |||
| 17 سپتامبر | 0 | |||
| 16 سپتامبر | 0 | |||
| 15 سپتامبر | 0 | |||
| 14 سپتامبر | +2 | |||
| 13 سپتامبر | 0 | |||
| 12 سپتامبر | +9 | |||
| 11 سپتامبر | +11 | |||
| 10 سپتامبر | +7 | |||
| 09 سپتامبر | +5 | |||
| 08 سپتامبر | +3 | |||
| 07 سپتامبر | +8 | |||
| 06 سپتامبر | 0 | |||
| 05 سپتامبر | +6 | |||
| 04 سپتامبر | +1 | |||
| 03 سپتامبر | +4 | |||
| 02 سپتامبر | 0 | |||
| 01 سپتامبر | 0 |
✅ شرایط: 🔹 تعهد و مسئولیتپذیری 🔹 وقت آزاد و کافی 🔹 تحویل هفتهای دو عدد کارنمونه کارهاتون رو به یکی از آیدیهای زیر بفرستید: 📝 @Delunam 📝 @Callmetelma ⬅️ برای سین شدن پیامهاتون صبور باشید. ⬅️برای موضوع دیگهای پیام ندید. ⬅️ تا حد امکان صحبت و توضیحات طولانی ندید و فقط نمونه کارتون رو ارسال کنید. نتیجه بهتون اطلاع داده میشه. ≔⊹≕ 𖥨℡ @Vkook_i ⑉
| 2 | petronas – چشمان آهویی.mp3 | 212 |
| 3 | ␥Petronas🔜 Part 15
_ هی… منم! سلام… یعنی منظورم اینهکه خوبی دیگه؟ مگه نه…؟ من، من… پوف ایبابا، میشه اگه صدامو شنیدی بهم زنگ بزنی؟
من منتظرتم، هرچقدر زنگ میزنم جوابم رو نمیدی و خب من… خب… من… میدونی… من نگرانتم و خب… خب… ایبابا لعنت!
یونگی؟ خوبی دیگه؟ میشه خوب باشی؟ میشه بیای؟ قول دادی بهم یادته؟ من… من منتظرتم… منو چشم انتظار نذار و بیا، بعدش میتونی دوباره ولمکنی ولی… پوف… بهم زنگ بزن؛ لطفا:)
「 #Petronas ⁞ #Spoil 」
→
@VKook_i ᭧
@vkooki_fic ᭧ | 225 |
| 4 | petronas – I Can’t see you .mp3 | 258 |
| 5 | ␥Petronas🔜 Part 15
بل… _بلا چیشد؟
_ نبض نداره پسرم، نبضش نمیزنه، نبضشو حس نمیکنم!!
با چشمانی گشاد شده از شوک و سرگردانی، خیره به تودهی کوتاه قامت و درهم مچالهشدهای که در کنار پایهی تخت، بیجان و بینفس فروافتاده و چشمان آهوییاش را گویی برای همیشه بهروی هم بسته بود، قدمی به عقب برداشت! قدمی که در نهایت شانههایش را به طاق درگاه در، تکیه داد.
چ…_ چی؟
_ هوسوک نفس نمیکشه، وای نفس نمیکشه!!
چنگ پرقدرتی به گیسواناش زد و از همانجا کف دستاش را با شدت هرچه تمامتر، بهروی صورت جمعشده و وحشتزدهاش کشید.
_ وای…وای، وای… نه!! بلا نه! یه کاری کن، ایزابلا با توام یه کاری کن!! یه کاری کنننن!
_ هوسوک…
نمیتوانست لحظهای، نگاه از آن چهرهی کبود و رنگپریدهای که گویی درخشانتر از هر زمان دیگر بود، بگیرد!
چهرهای که مژههای مرطوب و بههم چسبیدهاش، گویای آن بودند که صاحبشان، ثانیهها را برای زندهماندن جنگیده، اشک ریخته و جنگیده و در نهایت، تسلیم شده بود…
ن…_ نه…
「 #Petronas ⁞ #Spoil 」
→
@VKook_i ᭧
@vkooki_fic ᭧ | 257 |
| 6 | ␥Petronas🔜 Part 15
خیره به آتش عظیمی که با سخاوت، تمام خانهی ویرانشدهی پسرک را درون خود میبلعید، نیشخند بلند بالایی بهروی لبهایش نشاند و همزمان با سری که بهروی شانهاش کج میکرد، تا با دقت بیشتری خاکستر شدناش را تماشا کند، لب زد:
_ گفته بودم که دعا کن بمیرم چشم آهویی، و کاش بدونم که چرا تا اینحد بدشانسی چون هنوز… زندم!
「 #Petronas ⁞ #Spoil 」
→
@VKook_i ᭧
@vkooki_fic ᭧ | 253 |
| 7 | ␥𝐓𝐡𝐞 𝐀𝐳𝐚𝐳𝐞𝐥 🔜 Part 62
ـ هیلاری سوپر…مدیر عامل شرکت ویکتوریا سکرت هستم.
جیمین چند لحظه به دست زن و چهره ریحانا نگاه کرد؛ ویکتوریا سکرت چیه؟ راز یک خانم به اسم ویکتوریا به چه دردش میخورد؟
پسر ناچار دستش رو جلو برد و با احتیاط دست داد.
ـ جیمین.
ـ جیمین…اسمت به چهره شیرینت میاد...خوشبختم.
جیمین لبخند زوری زد و دوباره نیمنگاهی به یونگی انداخت؛ انگار نگران بود که یونگی رو بین این جمعیت پر زرق و برق با بوی عطر بهشتی گم کنه. درواقع اون بوی طبیعی بدن یونگی رو با هیچ عطر گرون قیمتی عوض نمیکرد.
「 #Azazel ⁞ #Spoil 」
→
@VKook_i ᭧
@vkooki_fic ᭧ | 654 |
| 8 | ␥ 𝐇𝐞𝐚𝐥 𝐌𝐞, 𝐊𝐢𝐥𝐥𝐞𝐫 ☆
ماشین در پارکینگ متوقف شد و چشمان هر دو مرد به اطراف چرخید. بعد از بیشتر از یک سال دوباره برگشته بودن سر نقطه اول اما هیچ چیز عوض نشده بود.
هیچ چیز به جز خودشون و عشقی که نسبت به هم داشتن.
یک سال و نیم پیش، جونگکوک و تهیونگ دو غریبه بودن که یکی حتی اسم دیگری رو نمیدونست و دیگری به طور اتفاقی فهمیده بود طرف مقابلش یک کارآگاهه.
یکی مکانیکی گریخته از سرزمینی بیگانه بود با گذشته و تاریخی تاریک و دیگری یک کارآگاه خسته و بریده از دنیا به دنبال یک سایه دست نیافتنی.
هیچ یک برنامه و قصدی برای عاشق شدن نداشتن، شاید فقط گذروندن چند ساعت از شب با همدیگه برای فرار از خستگی و مزخرف زندگی اما حالا؟ حالا خیلی چیزها عوض شده بود.
یکی میخک بود و دیگری جهان. یکی افسانه زیبای کارآگاه بود و دیگری نفس روح مردش. یکی نور قلب تهیونگ بود و دیگری جان قلب جونگکوک.
یکی عاشق بود و یکی عاشق. یکی عاشق بود و یکی معشوق. یکی خدا بود و یکی معبود. یکی دلباخته بود و یکی دیوانه. یکی کارآگاه بود و یکی قاتل.
「 #HealMe ⁞ #ارسالی 」
→
@VKook_i ᭧
@vkooki_fic ᭧ | 507 |
| 9 | ␥ 𝐇𝐞𝐚𝐥 𝐌𝐞, 𝐊𝐢𝐥𝐥𝐞𝐫 ☆
❗️اگه به آپ نرسیدید بههیچوجه نخونید‼️
مرد بزرگتر دستش رو بالا آورد و در هوا به سمت نور گرفت که باعث شد جونگکوک هم همین کار رو کنه. دو خط سفید درست به شکل حلقه روی انگشت حلقه دست چپ هردوشون به چشم میخورد.
کمی زمان برد تا بفهمن اوضاع از چه قراره اما خوشبختانه یا بدبختانه، برای کشفش به اندازه کافی باهوش بودن.
نگاههاشون خیلی زود به سمت هم کشیده شد، کمی مکث و سکوت کردن و بعد بلند خندیدن. برای چند دقیقه فقط میخندیدن و هر بار ساکت میشدن یا نگاهشون به همدیگه و تتوهاشون میافتاد، دوباره بلند میخندیدن.
「 #HealMe ⁞ #ارسالی 」
→
@VKook_i ᭧
@vkooki_fic ᭧ | 452 |
| 10 | ␥ 𝐇𝐞𝐚𝐥 𝐌𝐞, 𝐊𝐢𝐥𝐥𝐞𝐫
آنچه امشب خواهید خواند! ساعت 21:00
❗️هنوز هم بلند نبود برقصه اما دیگه مهم نبود. عاشق بود و همین بس بود. عاشق بودن و همین، بس بود.❗️
「 #HealMe ⁞ #Prereading 」
→
@VKook_i ᭧
@vkooki_fic ᭧ | 479 |
| 11 | ␥ 𝐇𝐞𝐚𝐥 𝐌𝐞, 𝐊𝐢𝐥𝐥𝐞𝐫 🔜 Part 61
مکانیک بود.
بوی روغن میداد، بوی خون بیشتر. بوی خون میداد و بوی روغن رو بلد بود. بوی میخک میداد و شکلات و بوی بارون و تنهایی رو بلد بود.
روحش زانو زده بود و جسمش قوی بود. زخم برداشته بود. دویده بود، گریسته بود، سرزمین و دریا و مرزها رو دویده و دویده بود. گریخته بود، گریخته بود، گریخته بود و ریخته بود، خون.
「 #HealMe ⁞ #Spoil 」
→
@VKook_i ᭧
@vkooki_fic ᭧ | 611 |
| 12 | ␥ 𝐇𝐞𝐚𝐥 𝐌𝐞, 𝐊𝐢𝐥𝐥𝐞𝐫 🔜 Part 61
"جیسوک اخیراً کم به اینجا میاد."
"از من فرار میکنه."
"چرا؟"
"چون میترسه گند بزنه."
"به چی؟"
"احساسی که به همدیگه داریم."
"پس به هم احساس دارید."
"همدیگه رو بوسیدیم."
تهیونگ ناخودآگاه به سرفه افتاد و به سمت لیوان آب دست برد مبادا توسط کیمباپ خفه و مرگی چنین مسخره نصیبش بشه.
"ببخشید اما کدوم مردی بعد از بوسیدن کسی که دوستش داره، فرار میکنه؟ شما فرار کردید؟"
"جیسوک میترسه شبیه هیولایی بشه که تمام عمر ازش فرار کرده..."
"پدرش."
همزمان با هم گفتن و کارآگاه ادامه داد:
"اگه دوستت نداشت، اون بوسه هرگز رخ نمیداد. اونقدر هان جیسوک رو میشناسم که از این واقعیت، مطمئن باشم."
「 #HealMe ⁞ #Spoil 」
→
@VKook_i ᭧
@vkooki_fic ᭧ | 558 |
| 13 | ␥ 𝐇𝐞𝐚𝐥 𝐌𝐞, 𝐊𝐢𝐥𝐥𝐞𝐫 🔜 Part 61
"هیونگ، من گند زدم."
مرد که تا کمر در کاپوت ماشین فرو رفته بود، با شنیدن صدای پسر جا خورد و وقتی سعی کرد بیرون بیاد، سرش به چراغ آویزان بالای سرش اصابت کرد.
"لعنت!"
با خشم به سمتش چرخید و غر زد:
"پارک! چرا مثل یه جن کوفتی پشت سرم ظاهر میشی؟"
جیمین لپش رو باد و سرش رو کج کرد.
"هیونگ؟"
"زهرمار! قراره حرف بزنی یا نه؟"
جونگکوک با غر گفت و به سمت کتری برقی پشت سرش چرخید و دکمه رو زد تا آب به جوش بیاد. اگر قرار بود بهش گوش بده، بدون قهوه نمیشد.
آب جوش رو به قهوه فوری اضافه کرد و در همون حین که از قهوه خودش مینوشید، ماگ سفید رو به دست پسر داد. جیمین بدون اعتراض قبول کرد و کمی از قهوه چشید.
"شیرین نیست."
"قهوه نباید شیرین باشه."
"زهرماره."
"قهوه شیرین مثل فیلم فانتزیه! فقط احمقا دوستش دارن."
"ترجیح میدم احمق باشم."
"هستی."
"هیونگ!"
「 #HealMe ⁞ #Spoil 」
→
@VKook_i ᭧
@vkooki_fic ᭧ | 453 |
| 14 | ␥ 𝐇𝐞𝐚𝐥 𝐌𝐞, 𝐊𝐢𝐥𝐥𝐞𝐫 🔜 Part 61
❗️هشدار❗️
وقتی یوم در رو برای پسر باز کرد و منتظر موند تا سوار بشه از اینکه اصلاً عصبانی نیست، تعجب کرد. یوجین معمولاً تا این حد بخشنده یا آروم نبود. اگر چیزی از دست میداد، مطمئن میشد در عوضش هزاران چیز میگیره.
کیم کوچک داخل ماشین گرون قیمتش با صندلی و پوشش داخلی چرم نشست و وقتی بادیگارد سوار شد در حالی لب زد که هنوز نگاهش قفل درب ورودی اداره پلیس مرکزی بود:
"میخوامش."
"چی قربان؟"
"اون دختر، میخوامش."
"اما..."
"از موهاش خوشم اومد. شبیه تاندره."
「 #HealMe ⁞ #Spoil 」
→
@VKook_i ᭧
@vkooki_fic ᭧ | 453 |
| 15 | ␥ 𝐇𝐞𝐚𝐥 𝐌𝐞, 𝐊𝐢𝐥𝐥𝐞𝐫 🔜 Part 61
به سمت توالت نیمه پر خمش کرد.
صورتش در چند اینچی محتوای متعفنش قرار داشت. ترسید اگه لب باز کنه، زبونش به کثافت بخوره.
"بگو غلط کردم!"
"چی..."
"بگو غلط کردم حرومی."
"گوه..."
فاصله به کمتر از یک بند انگشت رسیده بود و تصور تماس پوستش با اون کثافت محض، گلوش رو تلخ کرد.
"راست میگی. بگو گوه خوردم!"
"چرا؟"
"نمیگی؟"
و سرش در کاسه توالت فرو رفت.
طعم کثافت در دهانش پیچید. سرش که بیرون اومد، سعی کرد نفس بکشه اما با پیچیدن بوی پوست و صورت خودش زیر بینیش بالا آورد اما حتی مجال بالا آوردن هم بهش نداد و دوباره سرش رو در کاسه توالت فرو کرد.
"بخور، خوب بخور. بخور دیگه! گرسنه به نظر میرسیدی. طعمش چطوره؟ ها؟"
بین کثافتی که به صورتش چسبیده و استفراغش که روی یقه و لباسش ریخته بود سردرگم بود.
"باشه. غلط کردم، گوه خوردم. باور کن خوردم، روی زبون کوفتیمه! فقط محض رضای خدا بس کن..."
گفت و پاهاش لرزید. ادرار گرمش از پاچه شلوارش به بیرون خزید و در کفشش فرو رفت.
بدون اینکه گردنش رو ول کنه، چند قدمی عقب اومد.
"بهت گفتم بگو غلط کردم!"
"غلط کردم..."
「 #HealMe ⁞ #Spoil 」
→
@VKook_i ᭧
@vkooki_fic ᭧ | 478 |
| 16 | ␥ 𝐒𝐚𝐮𝐝𝐚𝐝𝐞
_من رو با به خطر انداختن خودت، امتحان نکن!
تهیونگ برای بار دوم هشدار داد و بر رخسارهی از رنگ ماندهی معشوق خیره ماند.
اما نه؛ قلبِ بیرحم آسمان، به هوای جانِ به سر آمدهی ساعتساز نگریسته پس برای چه، مژههای بوسیدنی گلبرگش، با شبنم همآغوش گشته بود؟
او مهروی بیگناهش را، آلالهی حساسش را دوباره به گریه انداخته بود؟
آن چشمهای خسته و ملتهب، که چنین میگفت.
آری؛ تمشکدانهی غمگینش در اشک غلطیده اما، او هیچ نمیدانست مجنون بیچارهاش، در آن مکان اجازهی بوسه گذاشتن بر آن دریا نه که حال، او را با بلورهایش دیوانه کرده بود؟
_گریه نکن!
_هیونگ..._
_اصلا گریه کن! گریه کن تا همینجا بغلت بگیرم و تموم دنیام رو آتیش بزنم!
「 #Saudade ⁞ #TwT 」
→
@VKook_i ᭧
@vkooki_fic ᭧ | 604 |
| 17 | ␥ 𝐒𝐜𝐚𝐭𝐭𝐨 🔜 Part 23
با زنگ خوردن گوشی روی میزش، صحبت مرد قطع شد و منتظر به تهیونگ چشم دوخت.
سردبیر میدونست تا وقتی واجب نباشه منشی مزاحم جلسهاش نمیشه مخصوصا وقتی بهش گفته بود هیچ تماسی رو وصل نکنه یا کسی رو با اتاقش راه نده.
وقتی تلفن رو برداشت چیزی نگفت، منتظر موند توضیحش رو سریع بشنوه.
- رئیس کیم، آقای جئون اومدن اینجا و میخوان همین الان شما رو ببین.
تهیونگ به وضوح جا خورد و ناگهان غلیظ شدن رایحهی آتشش، برادرش رو متوجه خودش کرد.
- بذار بیاد.
خشک و سریع گفت، بلافاصله به سمت جین چرخید، "متاسفم، جونگوک اومده باید ببینم چیشده!"
قبل از اینکه جوابی بگیره، در با شدت باز و با جونگوکی روبهرو شد که تا به اون روز این حجم از خشم رو توی صورتش ندیده بود.
- جونگوک... چی شده؟
امگا هیچ توجهی به نفر سوم توی اتاق نداشت، دندونهای بهم چفتشدهاش رو هم سایید و در عین اینکه سعی میکرد صداش رو پایین نگه داره ولی توی کنترل لحنش موفق نبود، "تو باید بگی! قرار نبود دیگه بدون مشورت با من و پرسیدن نظرم کاری نکنی!؟"
「 #Scatto ⁞ #Spoil 」
→
@VKook_i ᭧
@vkooki_fic ᭧ | 966 |
| 18 | سلام عزیزهای دلم
با توجه به نکتهای که گفته بودم، و راضی نبودن از نظرات و انتظاراتی که از پارت پیش داشتم و متاسفانه برآورده نشد، این هفته پارت آپلود نخواهد شد.
#Petronas
#Sari | 873 |
| 19 | ␥𝐓𝐡𝐞 𝐀𝐳𝐚𝐳𝐞𝐥
بوسه ریزی به لبش زد و گفت:
-زمان و مکان سرت نمیشه...ها؟
جیمین دستش رو زیر کت یونگی برد و دکمههاش رو باز کرد.
-نه جیمین…آخه توی پارک؟
-تاریکه.
-زیر برف؟
-گرمت میکنم.
「 #Azazel ⁞ #ارسالی 」
→
@VKook_i ᭧
@vkooki_fic ᭧ | 1 036 |
| 20 | ␥Petronas🔜 Part 15
خیره به آتش عظیمی که با سخاوت، تمام خانهی ویرانشدهی پسرک را درون خود میبلعید، نیشخند بلند بالایی بهروی لبهایش نشاند و همزمان با سری که بهروی شانهاش کج میکرد، تا با دقت بیشتری خاکستر شدناش را تماشا کند، لب زد:
_ گفته بودم که دعا کن بمیرم چشم آهویی، و کاش بدونم که چرا تا اینحد بدشانسی چون هنوز… زندم!
「 #Petronas ⁞ #Spoil 」
→
@VKook_i ᭧
@vkooki_fic ᭧ | 928 |
