واژهفروش
رفتن به کانال در Telegram
حریر هستم، سعی میکنم جنب و جوش زندگی رو معنا کنم. سبز و روشن. سبزِ روشن.
نمایش بیشتر769
مشترکین
+424 ساعت
+77 روز
+1130 روز
آرشیو پست ها
769
یه خانومی ناز از این دستسازههای جذاب میسازه، اگه دوست داشتین بروید و کارهایش را ببینید.
769
نمیدونم میدونست میخواد کجا بره یا نه، ولی حس میکنم از نشستن خوشش نمیاومد. عاشق پرپر زدن بود.
769
داستان این پرندهی جنگلی کوچک که عاشق خورشید بود هم خیلی غمانگیزه. چقدر باید دلت براش تنگ بشه که زندگی توی جنگلت رو جا بذاری و بری خودتو توی آغوشش به آتیش بکشی؟
769
Lord of the flies
William Golding
امروز این کتاب رو تموم کردم، از بشریت میترسم و بیزارم.
بشر موجود پیچیدهایه، نه به خاطر چیزهایی که اختراع میکنه با ایدههایی که ارائه میده، بلکه به خاطر طیف گستردهای از نیازهایی که داره. هر موجود دیگهای اگه غذا، سرپناه و جفت داشته باشه راضی و خوشحاله، اما انسان به این چیزها اکتفا نمیکنه. انسان نیاز داره مالک باشه، اعمال قدرت کنه و امیال سلطهجویانهش رو هم ارضا کنه. برای این چیزهاست که در هیچ موجودی به اندازهی انسان نیاز به قانون و جامعه و حد و مرز احساس نمیشه.
بشر موجود پیچیده و ترسناکیه و فقط این موجود پیچیدهست که میتونه دربارهی جوانب تیره و کثیف وجودیش کتابی بنویسه که لرز به اندام هرکسی بندازه. شاید تنها مزیت این ماجرا اینه که ما میدونیم کی هستیم و شاید این آگاهی بتونه ما رو از دست خودمون نجات بده. شاید.
از این کتاب بیزارم و عاشقش هم هستم. درست همون حسی که نسبت به بشریت دارم.
769
Repost from Visual Alchemist
▫️جادوگری که خودش را مشکوک نگه میداشت
The Wizard Who Kept Himself Suspicious▪️
اسکات لینچ
مترجم: حسین قاضی
ویراستار: هادی احمدی
پاییز ۱۴۰۵
@SFF_Realm | @VisualAlchemist
769
Repost from Visual Alchemist
اسکات لینچ از نویسندههای مورد علاقهی منه و هر دفعه بحثِ فانتزی مدرن میشه از اولین اسمهاییه که به ذهنم میرسه. متاسفانه لینچ کاملا مجموعهی اصلیش، Gentleman Bastard، رو رها کرده و سیزده سالی میشه که از جلد جدیدش خبری نداریم. اما خبر خوب اینه که لینچ امسال یک داستان کوتاه برای آمازون نوشته که حسابی هم ازش تعریف و تمجید شده. "جادوگری که خودش را مشکوک نگه میداشت" یک داستان حدود ۵۰ صفحهای فانتزیه که من رو خیلی یاد Discworld و فیلم دوازده مرد خشمگین (میدونم این دوتا چیز خیلی از هم دورن، اما باور کنین شبیه جفتشونه) انداخت. به نظرم نثر اسکات لینچ به نسبت آخرین چیزهایی که ازش داشتیم چند پلهای بالاتر رفته و هنوز هم مثل قبل قصهگوی قویایه.
مشخصا من خودم رو مترجم نمیدونم، اما با زحمت زیاد و کمک گرفتن فراوان از دوست خوبم، هادی احمدی، این داستان رو آماده کردم. امیدوارم که از خوندنش لذت ببرین.
پ.ن: منتظر یکسری خبر خوب باشین. چند ماهه که خیلی سنگین در حال کار کردن بودیم و دوتا از پروژهها (اگه اتفاق بدی نیوفته) ماه آینده لانچ میشن. این داستانی که میخونین بخش کوچیکی از اونهاست.
769
دادگاه ویژه
(کمدی قضایی در سه پرده)
ولادیمیر نیکالایویچ واینوویچ
به صورت کلی در تمامی حکومتهای دیکتاتوری و فاسد نکات مشترک بسیار زیادی دیده میشه و ساختار و نوع اون نظام چندان تفاوتی در این موضوع ایجاد نمیکنه. مهم نیست نظام کمونیستی دوران شوروی باشه یا فاشیست نازی یا حتی این نظام سرتاسر فاسد آخوندی (که حتی نمیخوام اسمی هم روش بذارم). تکتک این سیستمها چیزهای مشترک بسیاری دارند که برای نمونه میشه به خفقان اشاره کرد. خفقان مطلق و ساکت کردن هر صدای مخالف.
نمایشنامهی دادگاه ویژه (کمدی قضایی در سه پرده) با دقت قابل توجهی نمونهای از این خفقان و سرکوب رو به ما نشون میده و از چندین دیدگاه مختلف و رایج افراد جامعه بهش نگاه میکنه. دیدگاه بیطرفی که میترسه، بیطرفی که خوشبینه، بیطرفی که سر شده، منفعتطلبی که فقط میخواد سود ببره و اهمیتی به چیز دیگهای نمیده، فردی که واقعا به آرمانهای نظام باور داره، بیطرفی که کمکم داره میفهمه بالاخره یک روز نوبت خودش میرسه، آرمانگرایی که پای عمل تبدیل به منفعتطلب میشه و بسیاری دیدگاه دیگه.
تفاوت نمایشنامهی دادگاه ویژه با سایر کتابهایی که توی این سبک نوشته شده استفاده از یک نوع طنز بسیار هوشمندانه و ظریفه که بدون اینکه تبدیل به هجو بشه و بدون اینکه تلاش زیادی کنه، سرتاپای نظام منفور مد نظرش رو به ریشخند میگیره. کلمات و دیالوگهایی که توی این کتاب استفاده شدند بیشتر از اینکه به صورت جدا جالب و درست باشند، در موقعیت و صحنهی مربوط به خودشون میدرخشند.
لاریسا: ولی شاید در بعضی موارد چیزی به شما بگویند که با اعتقاداتتان نخواند.
مستشار: چه میگویید خانم! همهچیز با اعتقادات من میخواند. مگر من که هستم؟ یک پیادهٔ سادهٔ شطرنج. اگر من سرم را پایین نیاورم، کسی را جایگزین من میکنند که این کار را انجام دهد و هیچچیز هیچ تغییری نخواهد کرد.
این نمایشنامه رو نمیشد زمین گذاشت، نمیشد بهش نخندید، و نمیشد از دستش حرص نخورد. و بدتر از همه این که نمیشد باهاش احساس نزدیکی نکنی و درد نکشی. چون هرچند که انتقادات با بذلهگویی بیان شده بود ولی من ذرهای اغراق یا چیزی فراتر از واقعیت در اون ندیدم، و تمام لحظاتی که کتاب رو میخوندم صحنههای اعدام و سایر جنایتهای بیشمار جمهوری اسلامی به صورت واضح در ذهنم تداعی میشد. به نوعی میشه گفت تاریخ بدون هیچ مکثی همواره در حال تکرار شدنه و مثل سوهان روح فقط داره ما رو مسخره میکنه.
