علی نور✍🏼
رفتن به کانال در Telegram
تراوشهایِ ذهنیِ “نور”ی که در تاریکی میجنگد. t.me/BChatPlusBot?start=sc-2YPkul4pBvaF ناشناهای آشنا چنلِ کتابخوانی: https://t.me/+j0VR0sSYEtwyNzRk
نمایش بیشتر3 036
مشترکین
-524 ساعت
-157 روز
+5430 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+22
در 3 کانالها
ژوئن '26
+182
در 5 کانالها
Get PRO
مه '26
+20
در 4 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+9
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+2
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+239
در 18 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+188
در 26 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+257
در 8 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+80
در 8 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+40
در 6 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+55
در 8 کانالها
Get PRO
اوت '25
+58
در 10 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+67
در 10 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+131
در 23 کانالها
Get PRO
مه '25
+63
در 16 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+75
در 15 کانالها
Get PRO
مارس '25
+156
در 25 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+161
در 17 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+87
در 19 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+226
در 10 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+56
در 12 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+474
در 14 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+140
در 12 کانالها
Get PRO
اوت '24
+308
در 18 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+194
در 37 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+414
در 23 کانالها
Get PRO
مه '24
+340
در 27 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+315
در 22 کانالها
Get PRO
مارس '24
+234
در 19 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+275
در 17 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+400
در 31 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+270
در 11 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+189
در 16 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+327
در 20 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+308
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+306
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+170
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+163
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+92
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+108
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+127
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+194
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+153
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+208
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+68
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+182
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+135
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+212
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+40
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+79
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+53
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+39
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+90
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+102
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+108
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+105
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+77
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+75
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+24
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+208
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 12 ژوئیه | 0 | |||
| 11 ژوئیه | +1 | |||
| 10 ژوئیه | +2 | |||
| 09 ژوئیه | +1 | |||
| 08 ژوئیه | +1 | |||
| 07 ژوئیه | +3 | |||
| 06 ژوئیه | +2 | |||
| 05 ژوئیه | +1 | |||
| 04 ژوئیه | +4 | |||
| 03 ژوئیه | +2 | |||
| 02 ژوئیه | +2 | |||
| 01 ژوئیه | +3 |
پستهای کانال
| 2 | - شبهایِ جامِ جهانی. | 183 |
| 3 | میخواستم برایت بنویسم پابند کن دریا را، ببند دور مچ زیبای پایت، بعد برایم برقص. پا بکوب، اجازه بده صدای موجها حرارت شود از حرکات تو تا بدن من، اجازه بده انجمادم به انقراض نرسد، صدایم کن از غار یخی، بگو بیا، بیا آدم تماشا کن ، برایت دریا آوردهام، و آتش، و شراب ابتلا. اما به خودم پابند خورد. زمانی که خواستم برایِ آزادی بجنگم. خیالِ مویِ ولِ تو باد و باد تو مویِ ولَت را داشتم و نمیخواستم این حسرت شود. اینکه با ترس و لرز دستانت را در خیابان بگیرم و نتوانم هیچوقت لبانت را در میدانِ اصلی شهر ببوسم. من دریا را میخواستم.
میهن آزاد را. و توعه شاد را. | 358 |
| 4 | « داری پیر میشی و خبر نداری!» | 400 |
| 5 | بدون متن... | 510 |
| 6 | بینِ دو نیمه فوتباله و بیاین بهم بگین
چه خبرا؟ چرخِ روزگار چطور میچرخه؟
t.me/BChatPlusBot?start=sc-2YPkul4pBvaF | 82 |
| 7 | گویِ چراغِ خوابِ اتاقم روشن است و چیزی درون من خاموش. عجیب است؛ به خیلی چیزها عادت کردهام. حتی به درد. درد هم اگر زیاد بماند، دیگر درد نیست. میشود بخشی از دکور زندگی. مثل زیرسیگاری. هر روز نگاهش میکنی، اما جابهجایش نمیتوانی کنی. فکر میکنم چقدر از آدمی که قرار بود باشم فاصله گرفتهام. منظورم فاصلهی شاعرانهای که در کتابها مینویسند نیست. فاصلهای واقعی. مثل فاصلهی من با تو. فاصلهی میان کسی که رؤیا داشت و کسی که حالا فقط برنامهریزی میکند چگونه روز را به شب برساند؛ به گذشته فکر میکنم. بیشتر شبیه کسی که به صحنهی یک تصادف قدیمی برمیگردد و زخمها را مرور میکند برای اینکه مطمئن شود واقعاً اتفاق افتاده است. زخمها را میبینم. تَنَم صحنهی جنگ است. جنوب است. لبنان هم.
کیِف نیز هم. زخمیِ دورانم. زخمی! | 541 |
| 8 | شاید زندگی فقط یادگرفتنِ این بود که در کنار سؤالهایی که هیچوقت قرار نیست پاسخی برایشان پیدا شود، بتوان زیست!
- چنین گفت نور | 596 |
| 9 | همین حالا آبجوش رویِ پایم ریخت!
عاشقی هم همین حس و حال را دارد نه؟ | 659 |
| 10 | دقیقا همونجا که فکر میکنی دیگه
تمومه، باید یادت باشه هنوز زمان مونده!
ممنونم ازت آرژانتین! ممنونم مسی! | 732 |
| 11 | بدون متن... | 698 |
| 12 | بدون متن... | 1 |
| 13 | نامِ اثر: سالهاست دوست داشته نشدم!
بدون فکر مینویسم برایتان!
انگار دارم بلندبلند فکر میکنم،
انگار مغزم را دارید با مقداری غصه،
سرِ صبحی لقمه میکنید و میخورید!
وای! از آن خودکارهاییست
که جوهر زیادی میدهد بیرون.
من دستانم همیشه جوهریست.
خوابم میآید.
نه. این شروع جذابی نیست،
من همیشه خستهام!
یه شروع جذابتر میخواهم.
[خطَش میزنم]
خیلی وقت است دوست داشته نشدم!
سالها کسانی بودند
که مرا دوست نداشتند.
من هیچوقت نفهمیدم خیلی
دوستداشتهشدن چه حسی دارد.
همیشه کسانی که دوست نداشتم
دوستم داشته باشند، دوستم داشتند
و آنهایی که میخواستم
دوستم داشته باشند، نداشتهاند.
قول گرفته که از زندگیش بیرون نروم!
میگوید ما قدرتِ آسیب زدن
بهیکدیگر را داریم.
من هم تایید میکنم و ادامه میدهم:
قدرتِ ترمیمِ زخمهایِ یکدیگر هم.
من آدمها را مریض میکنم.
من آدمها را اذیت میکنم.
دیوانهشان میکنم.
من نمیتوانم ذهنم را کنترل کنم.
ذهنم مرا برمیدارد میبرد توی رنگها؛
این دست خودم نیست.
رنگها برای من بو دارند،
بوها لمس میشوند.
چطور بگویم برایتان؟ اصلا بگذریم.
دست خودم نیست، فکرها مرا میبرند
من جلوی مغزم را نمیتوانم بگیرم.
نباید آدمها را اذیت کنم.
نباید بهشان بگویم که:
چقدر توی سرم شلوغ است
و غصههایم انتهای گوشم جیغ میزنند.
باید لبخند بزنم.
و جملههای معمولی بگویم، مثلا بگویم:
من از آشنایی با شما خوشبختم.
نگویم: خوشبخت شدن که مالِ قصههاست.
نباید از این چیزها بگویم،
نباید کلمات عجیب بهکار ببرم.
همان چیزهای مرسوم را باید بگویم.
کارهای عادی را.
باید تلاش کنم که هنوز پیش بروم.
هنوز دیوانه باشم
اما همه این دیوانگیِ مرا نبینند.
میگوید: درد دارم. از این گیجی خستهام.
من هم همینطور عزیزجان.
مطمئن بودم گیجی آدم را به ستوه میآورد
و حالا گویا این سم،
دامنِ موجوداتِ آسمانی را هم میگیرد!
میگویم: میدانی از گیجی بدتر چیست؟
اینکه تنهایی گیج بود! خوشبختانه
گیجی به جفتمان سرایت کرده!
میخندد.
نیش خند میزنم.
سالهاست کسی مرا دوست نداشته.
اگر هم دوست داشته یا من
عطایش را به لقایش بخشیدم، یا او!
امیدوارم این نفرین تمام شود! | 1 439 |
| 14 | نامِ اثر: دیپتاک باشد برای مونو،
من همیشه هاردتاک داشتهام!
من از آن آدمهایی نبودم که حرفزدن برایشان تفریح باشد. من سالهاست با نسخهی بیرحمتر زندگی طرفم، جایی که حرفها برای فهمیدن نیستند، برای تصمیم گرفتناند. جایی که حقیقت ارزشش را از عمقش نمیگیرد، از هزینهای میگیرد که بابت پذیرفتنش میپردازی. برای بعضیها گفتگو یعنی کندوکاو در لایههای ذهن، یعنی ساعتها نشستن پای سؤالهایی که قرار نیست هیچوقت جواب بگیرند. دوست دارند عمق را لمس کنند،
در تاریکی شنا کنند، و از پیچیدگی انسان حرف بزنند. حق هم دارند! اما من از جایی آمدهام که سؤالها تفریح نبودند. بعضی سؤالها اگر جواب پیدا نمیکردند، یک چیز درونت میمرد و اگر جواب میگرفتی، چیزِ دیگری. وقتی بقیه از معنای رنج حرف میزدند، من دنبال راهی بودم که از زیر آوارش بیرون بیایم. وقتی بقیه دربارهی ماهیت تنهایی بحث میکردند، من داشتم یاد میگرفتم چطور با آن زندگی کنم. وقتی بقیه از زخمهایشان روایت میساختند، من مشغول بخیه زدنشان بودم. شاید برای همین است که حوصلهی بعضی گفتگوها را ندارم. نه چون عمیق نیستند، چون زیادی امناند. چون درد ندارند و زخم نمیزنند. خیلی از آدمها عاشق عمقاند، تا وقتی که عمق مجبورشان نکند تصمیمی بگیرند. تا وقتی که مجبورشان نکند چیزی را ترک کنند، کسی را از دست بدهند، یا با حقیقتی روبهرو شوند که دیگر نمیشود از آن فرار کرد. مثل ایستادن کنار پرتگاه و حرف زدن دربارهی ارتفاعِ سقوط. اما من خودِ سقوط را میخواهم. پس دیپهاک باشد برایِ مونو، من هاردتاک میخواهم! | 871 |
| 15 | نامِ اثر: به جهان سردم
از دوازده گذشته. صدایِ سوختن، موسیقیِ بکگراندِ اینلحظاتم شده. صدایِ ماشینها را میشنوم که از رویِ آسفالت میگذرند. شبِ خوبیست برایِ فکر کردن در رختخواب؛ مثلِ هر شبِ دیگری. آخر شباست و آخرِ چای. سرد شده. من هم همینطور؛ مدتی میشود که نسبت به دنیا سرد هستم. چند تارِ مو رویِ تشک ریخته و احتمالا برایِ خودم است. تارها را میسوزانم. همانندِ روزهایم. همچون تکتکِ ساعاترا. اما به آرامی اینکار را میکنم. قرصِ خوابم تمام شده. خستهام. لهام. بیپول و فلاکتزده هم. تارِ بعدی را هم آتش میزنم. همچون این ثانیهها. اما هنوز نفس میکشم. دنیایِ غریبیست و من غریبتر از همهی غریبههای جهان در این غربت، شامِ غریبان میخورم! | 854 |
| 16 | - دوست داشتن بیچارگیه.
+ زندگی بیچارگیه؛
با دوستداشتن، قابلِ تحمل میشه. | 963 |
| 17 | زندهباد پیادهروی النگدره و پادرد! | 893 |
| 18 | - سهسال از روزی که عضوی از این خونه شدم گذشته. عضوی که سعی کرده هم مربی باشه، هم روانشناس، مشاور، دوست و همکارِ خوب. خوشحالم بخشی از این خونه بودم و همچنان هستم. این خونه و شاگردهام باعث شدن هنوز بخوام ادامه بدم. ممنونم، نیاز به تشویق نیست!
- تولدِ هشتسالگیِ خونهصلح | 936 |
| 19 | بدون متن... | 924 |
| 20 | تنها میدانم روزگار برایم به نحوی پیش میرود که هم کمی از همه چیز و هم بسیاری از هیچ چیز باشم. کمی از هر چیزی در من وجود دارد و هیچچیزی بهغایت ندارم؛
گاهی چون رودی جاری میشوم و گاه چون بیابانی خشک و خاموش میمانم. در من عشقی هست، اما نه تمام؛ اندوهی هست، اما نه بیپایان. دانشی ناچیز دارم، اما نه ژرف؛ زندگیای دارم، اما نه کامل. آرزوهایی پراکنده، اما نه یکتا. و تصورِ تو را دارم. | 1 079 |
