داستان کوتاه
رفتن به کانال در Telegram
نمایش بیشتر
📈 تحلیل کانال تلگرام داستان کوتاه
کانال داستان کوتاه (@irdastanak) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 20 853 مشترک است و جایگاه 1 656 را در دسته کتب و رتبه 16 177 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 20 853 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 03 سپتامبر, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -146 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -1 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 5.70% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 3.63% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 1 190 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 758 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 22 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند وقت, آقاجان, کس, روزنامه, گل تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
توضیحی برای کانال ارائه نشده است.
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 04 سپتامبر, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
20 853
مشترکین
-124 ساعت
-427 روز
-14630 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
سپتامبر '26
سپتامبر '26
+1
در 0 کانالها
اوت '26
+20
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+15
در 3 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+15
در 2 کانالها
Get PRO
مه '26
+4
در 1 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+4
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '26
+1
در 1 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+9
در 4 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+19
در 2 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+82
در 3 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+35
در 3 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+11
در 5 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+20
در 6 کانالها
Get PRO
اوت '25
+4
در 4 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+6
در 4 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+12
در 2 کانالها
Get PRO
مه '25
+8
در 5 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+15
در 1 کانالها
Get PRO
مارس '25
+8
در 3 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+18
در 2 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+15
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+161
در 2 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+8
در 3 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+10
در 2 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+20
در 5 کانالها
Get PRO
اوت '24
+37
در 8 کانالها
Get PRO
ژوئیه '24
+15
در 5 کانالها
Get PRO
ژوئن '24
+5
در 8 کانالها
Get PRO
مه '24
+59
در 3 کانالها
Get PRO
آوریل '24
+61
در 1 کانالها
Get PRO
مارس '24
+52
در 7 کانالها
Get PRO
فوریه '24
+47
در 5 کانالها
Get PRO
ژانویه '24
+120
در 18 کانالها
Get PRO
دسامبر '23
+98
در 8 کانالها
Get PRO
نوامبر '23
+75
در 10 کانالها
Get PRO
اکتبر '23
+76
در 4 کانالها
Get PRO
سپتامبر '23
+74
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '23
+56
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '23
+47
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '23
+50
در 0 کانالها
Get PRO
مه '23
+75
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '23
+68
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '23
+79
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '23
+104
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '23
+122
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '22
+156
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '22
+107
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '22
+40
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '22
+79
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '22
+138
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '22
+95
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '22
+75
در 0 کانالها
Get PRO
مه '22
+92
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '22
+74
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '22
+53
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '22
+29
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '22
+23
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '21
+19
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '21
+9
در 0 کانالها
Get PRO
اکتبر '21
+9
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '21
+15
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '21
+11
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '21
+18
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '21
+15
در 0 کانالها
Get PRO
مه '21
+20
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '21
+3 800
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '21
+3 399
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '21
+38
در 0 کانالها
Get PRO
ژانویه '21
+34
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '20
+89 694
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 04 سپتامبر | 0 | |||
| 03 سپتامبر | 0 | |||
| 02 سپتامبر | +1 | |||
| 01 سپتامبر | 0 |
پستهای کانال
عمو فریاد کشید:
_برو کنار یالا
عمه اومد جلو و گفت:
_لااقل بزار حرف بزنن
زنعمو پرید تو حرفش و گفت:
_حرف بزنن چی بگن؟ اونموقع که کمک دخترش میکرد تا این بی آبر.ویی رو بار بیاره و یه کلومحرف به شوهرش نزد باید فکر اینوقتاشو میکرد
تو چه میدونی که تو ده پخش بشه که حتما تا الان هم خبر رسیده نوه خان طلاق گرفته دیگه کسی تف تو صورت ما نمیندازه
زنعمو زد زیر گریه و گفت:
_ آخ خان بابا کجایی که همیشه از ط. لاق بیزار بودی و میگفتی معص یته خدا بیامرزت که هیچی رو اندازه طلاق بد نمیدونستی
عمه تا میخواست یکم عمو رو آروم کنه زنعمو دوباره هی زم تو آتیشش میریخت و اونو عصبانی تر میکرد
عمو از طرف دیگه خودشو رسوند به ما و با تمام حرصش شلاق چرمی رو برد بالا و خواست بزنه به مامان که خودمو انداختم روش
حس کردم دستم سوخت و جیغ بلندی زدم
همون موقع مسعود که دو سه روزی بود تو عمارت نبود و حدس میزدم واسه مراسم فرهاد رفته باشه با اسب وارد عمارت شد
عمو ضربه دوم رو زد کیارش هرچقدر سعی میکرد جلوشو بگیره موفق نمیشد
مسعود سریع از اسب اومد پایین و دویید سمت ما داد زد :چه خبر شده؟
کسی جوابشو نداد و عمو دوباره شل اقو برد بالا که مسعود سریع اومد کمک کیارش و تونستن عمو رو بکشن عقب
مسعود که هنوز نمیدونست سعی در آروم کردن عمو و فهمیدن حقیقت داشت
عمه سریع اومد سمت ما و کمکمون کرد تا بلندمون کنه
عمو هر دو تا ضربه رو به دست من زده بود و با همون دوتا ضربه خون از کتفم اومده بود
نمیدونستم قرار چه اتفاقی بیفته فقط اینو میدونستم اینجا دیگه جای ما نیست و تو دلم میگفتم کاش حداقل عمه فرشته نرفته بود
از جا بلند شدم و خواستیم بریم سمت اتاق که دوتا کارگر در حالی که جواد رو گرفته بودن و دنبال خودشون میکشوندن اومدن داخل حیاط و رو به عمو گفتن:
خان این مردک رو تو زمین شالیه کنار رودخونه پیداش کردیم مرتیکه اد عا میکنه زمین مال خودشه و بنچاقشو داره ماهم آوردیمش خدمت شما
عمو که تاره یاد زمین افتاده بود خودشو از دست کیارش و مسعود جدا کرد و اومد جلو ...
عمو یدونه زد تو گوش جواد که انگار جونی تو تنش نبود و به زور سرپا وایساده بود داد زد: غلط کرده
جواد افتاد رو زمین و ننه اومد جلو نشست کنار جواد و زد تو سر خودش گفت: ای خدااا این بچه رو چرا میزنی ما از کجا میدونسیتم شما خبر نداری از ماجرای زمین اون دختره ی ورپریده حتما بنچاقو از شما دزدیده آورده داده به ما که بتونه طلاقشو بگیره
زد رو سینه اش و گفت آخ که خدا از رو زمین ورت داره بهاار که بدبختمون کردی
رو به عمو گفت:
_ببین این بچه رو حال و روز پسر منو ببین آخه از دوری زنش به این حال افتاده از وقتی اون دختره هفت خط با دوز و کلک طلاقشو گرفت بچه ام از غصه افتاد گوشه خونه التماسش کرد نره ولی دختره تو چشمای این بچه نگاه کرد و گفت عاشق داماد شماست گفت از اول هم عاشق اون بوده و حالا هم میخواد طلاق بگیره تا به عشقش بره
شما بگو خان خودت بودی چیکار میکردی؟ باز پسر من آقایی کرد دست هم حتی روش بلند نکرد و فقط راضی شد طلاقش بده تا از این لکه ننگ راحت شیم
اینم مَرده غرور داره کدوم مردیه وقتی بفهمه زنش دلش جای دیگه اس طاقت میاره آخه ؟ این زد نداره؟
ننه داشت با دروغاش آتیشی که به زندگیم افتاده بود رو شعله ور میکرد از حرفایی که میزد حالم دگرگون شده بود چطور میتونست به این راحتی بهم تهمت خی. انت بزنه؟ فقط واسه اینکه پسر خودشو نجات بده؟
زنعمو گفت: آخ آخ مرد چقدر گفتم این دختره چشمش هنوز به فرهاده
عمو ن عره وحشتناکی کشید و من که دستم تو دست عمه بود پاهام شل شد و افتادم زمین
حتی عمه هم از حرفایی که شنیده بود مات مونده بود و کیارش با ناباوری به من نگاه میکرد
مسعود دا د زد: خفه شو زن یکه احمق خفه شو و کم دروغ بگو
عمو داد زد و اومد سمت من
همین حالا میکش.مت بهار همین جا چالت میکنم زنِ شوهر دار ....... ننگ از این بالاتر؟
راست میگه عشرت احمق بودم که فکر میکردم آدم شدی شوهر دارب و دلت جای دیگه اس؟ حقِ همبن شوهرت بود کارتو تموم میکرد حالا من کارِ ناتموم اونو تموم میکنم
زد به کارگرا گفت : هرکسی بخواد بیاد سمت من و این دخترو نجات بده بگیرین کسی حق نزدیک شدن به منو نداره
امروز خون اینو میریزم تا همه بفهمن تاوان خیانت چیه
اینننگ فقط با خونه که شسته میشه
کارگرا که از شنیدن حرف های ننه رگغیرتشون باد کرده بود و حق رو به اون میدادن اومدن جلو تا نزارن کسی بیاد سمت من ....
| 2 | ننه که دید عمو از اون عصبانی تره جا خورد ولی خودشو نباخت و گفت:
_به پسر من چیکار داری خان؟ کلاتو بزار بالاتر
مال یتیم خوردن داره؟
چشمچرخوند و منو پشت گلی دید
اومد جلوتر و گفت: این دختره سر منو کلاه گذاشته همه ی دار و ندارمو کشیده بالا
اومد جلو تر و گفت:
^منو دور میزنی؟ کو بنچاق زمین؟
عمو دوباره داد زد: کدوم زمین؟ با من حرف بزن سر نوه خان هوو میارین؟
پسر بی چشم روت رفته رو دختر برادر من زنگرفته؟
همه چی باهم قاطی شده و انگار هم ماجرای زمین و هم طلاق من داشت با هم لو میرفت
ننه یکم رنگش پربد و خودشو کشید عقب
زنعمو و سوسن و لیلا که حتی واسه خداحافظی هم بیرون نیومده بودن از اتاقاشون اومدن بیرون و مشغول تماشا شدن
ننه کمی من من کرد و گفت: پسر گردن شکسته من چه به زن گرفتن رو دختر شما اخه خان؟
همین دختر پاشو کرد تو به کفش و گفت الا و بلا طلاق میخوام
هرچی گفتم دختر بشین سر زندگیت طلاق دیگه چه صیغه ایه چرا میخوای آبروی عموتو ببری ولی گوش نکرد که نکرد
به خدا من و پسرم به پاش افتادیم که از خر شیطون بیاد پایین ولی گفت طلاقم ندین میرم میگم عموم بیاد دودمانتونو به باد بده خب ماهم ترسیدیم
یه بنچاق آورد داد دستمون گفت اینو عموم داده در قبال طلاق دادن من مگه ما فق یر بیچاره ها چی داریم خان وقتی دیدم بنچاق زمین رو دادین گفتیم حتما خودتون در جریانین اوضاع ماهم که میدونین تعریفی نداره گفتیم هم امر شمارو اطاعت میکنیم و هم رو اون زمین کار میکنیم نون در میاریم
دیگه از ترس داشتم پس میافتادم و حتی رنگ مامان هم سفید شده بود
عمو بلند تر از قبل فریاد کشید:
_اینچرتو پرتو چیه تحویل من میدی کدوم زمین؟
کی طلاق گرفته ؟
برگشت سمت من و داد زد:
_چی میگه این؟
مامان با صدای لرزون گفت:
_آروم باشین من براتون توضیح میدم
عمو متعجب برگشت سمت مامان و گفت: چیو توضیح میدی؟ طلاق گرفته؟
کسی جوابی نداد و عمو دوباره داد زد:
_میگمطلاق گرفتی؟
سرمو به نشونه آره تکون دادم و اشکام شروع به ریختنکرد :به خدا مجبور بودم عمو
عمو ناباور به من نگاه میکرد
زنعمو اومد جلو و جیغ کشید:
_خاک به سرم طلاق گرفتی؟ آبروی عموتو میخوای ببری زد تو سرش و گفت بدبخت شدیم بی آبرو شدیم از اول میدونستم اینا نحسن
ننه که دید زنعمو اومده جلو جون گرفت و دوباره گفت: روم سیاس خان فکر کردم شما در جریانید
با تنفر نگاه کردم بهش خواستم بگم دروغ میگه که عمو اومد جلو و تا خواست بزنه تو گو شم عمه جلوشو گرفت و گفت:
_آروم باش یکم حرف های بهارم بشنو شاید واقعا مجبور بوده چرا انقدر شلوغش میکنی طلاق گرفته آدم که نکشته دختره داره از ترس سکته میکنه
زنعمو دوباره گفت: آره آره ازش طرفداری کن شهرنشین شدی دیگه این بی حیایی ها برات عادی شده ایکاش آدم میکشت ولی اینجور آبرومونو نمیبرد
مثل بید به خودم میلرزیدم
عمو برگشت سمت مامان و گفت: تو میدونستی؟
مامان چیزی نگفت و عمو اون سی لی که میخواست به من بزنه بی هوا زد به مامان
انقدر محکم که مامان پخش زمین شد و من و گلی با جیغ دوییدیم سمتش
عمو داد زد رو به کارگرا که شلاقشو بیارن
کمک کردیم مامان بلند بشه
کیارش اومد جلو و گفتن: چیکار دارین میکنین؟ این رسم مردونگی نیست عمو یکم آروم باشین
مازیار که تا اون لحظه نظاره گر بود رو بهشونگفت: شما دیگه از کجا پیداتون شده تو همه چی هم خودتونو قاطی میکنید؟
مگه نمیخواستین برین؟
به سلامت چهلم تموم شد خان بابایی هم دیگه در کار نیست خوش اومدین مساله خانوادیگه
ولی هیچ کدوم محل مازیار ندادن یکی از کارگرا با شلاق چرمی عمو نزدیکتر میشد عمو انقدر عصبانی بود که انگار از دماغش هم دود میزد بیرون
شلاقو که داد دست عمو کیارش به تنهای وایساد جلوی منو مامان و گلی که مثل بید میلرزیدیم | 731 |
| 3 | همه مات و مبهوت به مامان نگاه میکردن
این حرکت واقعا ازش بعید بود و باعث تعجب همه شده بود
مامان چونه سیمین رو گرفت تو دستش و زل زد تو چشمای وحشت زده سیمین و گفت: تا الان هر غلطی کردی هیچی بهت نگفتم یک بار دیگه فقط یک بار دیگه تو زندگی دختر من د خالت کن اونوقت کاری میکنم از اینعمارت که هیچ از این شهر جمع کنی بری دختره ی پررو
زنعمو از جا بلند شد و داد زد: هوی دم در اوردی؟
ولی عمو نگذاشت ادامه جمله شو بگه و فریاد کشید: بشین سر جات تو صبحونه تو بخور و برگرد تو اتاقت
برگشت سمت سیمن و گفت شماهم به سلامت
مامان با غرور نگاه کرد به زنعمو
مازیار زد رو سفره و گفت: دست شما درد نکنه بابا حرمت مادر مارو حداقل نگه دارین
عمو با خشم نگاهی به مازیار کرد و گفت:
_مشکل داری؟
مازیار لال شد
این عمویی که بعد مرگ خان بابا میدیدم اصلا اون عموی قبل نبود.....
سیمین رفت سمت در و گفت: جواب همه ی این کاراتونو میدم منو دست کم گرفتین برگشت سمت مامان و گفت این کار امروزت یادت باشه
درو کوبید رفت
آقا مرتضی رو به جمع که همه بلاتکلیف بودن گفت صلوات بفرستین
صبحانه تونو بخورین سفره حرمت داره
همه مشغول خوردن صبحانه شدن ولی من میدونستم عمو حتما ماجرای زن گرفتن جواد و حرفای سیمین رو راجع به بیرون انداختن من از خونه رو پیگیری میکنه
ولی اصلا به اونجا ها نرسید
چون طوفان دیگه ای در راه بود......
بعد از صبحانه آقا مرتضی رفت تا ماشین بگیره برن شهر کیارش هم که خودش ماشین داشت قرار بود با هم راه بیافتن و تا یه جایی باهم برن وسایلشون رو که جمع کردن
عمه فرشته منو کشید کنار و بهم گفت تا قبل از اینکه عمو بیاد سراغم بهتره برم و خودم همه چیز رو تعریف کنم
حالا که مامان پشتمه شاید بتونیم عمو رو راضی کنیم تا با این قضیه کنار بیاد
ولی هم من و هم خودش میدونستیم محاله عمو کوتاه بیاد و من به شدت ازش میت رسیدم
عمه گقت چون شرایط شیرین اصلا خوب نیست مجبوره که بره ولی حتما زود برمیگرده تا اونم تو گفتن حقیقت به عمو کمکمون کنه
میدونستم به زودی همه چی لو میره و وقت زیادی نداشتم تا منتظر برگشتن عمه بمونم علی رو یه گوشه پیدا کردم و ازش خواستم هرچی سریع تر یه خونه برام تو شهر پیدا کنه
فعلا نمیتونستم از عمارت برم بیرون تا ساک پولارو بهش بدم واسه همین گفت به محض پیدا کردن خونه خودش یکم پول میده تا خونه رو واسم نگه دارن و بعد میاد اینجا تا پولارو ازم بگیره منم باید تو اون مدت به بهونه ای میرفتم اون خونه قدیمی و پولا و طلاهارو برمیداشتم
باید از مامان میخواستم عمو رو یجوری سرگرم کنه تا چند روز وقت بخرم و علی برگرده
شرایط خیلی بدی داشتم و حالم اصلا خوب نبود
عمه فرشته و عمه طلا تو حیاط داشتن خداحافظی میکردن برن و همه واسه بدرقه شون تو حیاط جمع شده بودن
یدفعه دوتا از کارگرای عمو با عجله اومدن تو حیاط و خواستن با عمو حرف بزنن و با اینکه عمو گفت فعلا کار داره باشه واسه بعد ولی گفتن مساله مهمیه و حتما باید عمو رو در جریان بزارن
عمه فرشته رو بهش گفت برو داداش تا ما خداحفظی کنیم و ماشین ها بیاد بخوایم بریم توام کارتو انجام میدی میای تا نیومدی نمیریمبرو شاید اتفاق مهمی افتاده باشه
عمو ناچارا سری تکون داد و رفت داخل عمارت تو اتاقش و اون دوتا کارگر هم رفتن دنبالش ولی تا عمو رفت ماشینی که قرار بود عمه فرشته باهاش برگرده رسید و به ناچار سریع تر رفتن
عمه طلا هم خودشون ماشین داشتن و منتظر موندن تا عمو بیاد بعد برن
حسابی کنجکاو شده بودم ببینم چه اتفاقی افتاده و دلشوره ام هم هر ثانیه بیشتر از قبل میشد
نمیدونستمچرا فکر میکردم خبری که اون دوتا کارگر آوردن مربوط میشه به من
طولی نکشید که عمو با چهره عصبانی از اتاق اومد بیرون انقدر عصبانی بود کل صورتش قرمز شده و با قدم های محکم میومد سمت ما
مشخص بود اوضاع اصلا خوب نیست ناخودآگاه خودمو کشیدم پشت گلی قایم شدم
ولی وقتی اوضاع بدتر شد که ننه در حالی که چادرشو بسته بود دور کمرش با توپ پر وارد حیاط شد و از همون جلوی در شروع به داد زدن کرد
_آهای سر منو کلاه میزارین؟
بدبختم کردین بیچارم کردین بیاین ببینم
رسید به ما و گفت: کو اون دختره بهار
عمو فریاد کشید: چی میخوای اینجا صداتو انداختی رو سرت زن؟
تا ندادم همینجا فلکت کنن برو بگو اون پسر گور به گور شده ات بیاد اینجا ببینم | 680 |
| 4 | .
باشد که روزگار
بچرخد به کام دل
باشد که غم خجل شود
از صبر قلب ما....
روزگااااارتون به عشق💛💚♥️
#داستان_کوتاه 📚🌱
📚 @irDastanak 📚 | 800 |
| 5 | ماشالله خان از عمو اجازه گرفت حالا که دیگه چهلم خان بابا رد شده مراسم نامزدی فرهاد و دختر خاله اش رو برگزار کنند و عمو هم که هنوز شرمنده بود جلوشون حسابی استقبال کرد
حالا میفهمیدم دلیل حضور اون دختر تو همه ی مراسم ها چی بوده
و چرا فرهاد امروز نیومد خیلی سعی کردم اشکم در نیاد و خودمو نگه دارم تا مهمونا برن و بتونم برم تو اتاق دل س یر گر یه کنم
....
بعد از رفتن مهمونا رفتمتو اتاف و فقط بی هدف زل زدم به یه گوشه گلی کنارم نشسته بود و غمگین نگاهم میکرد
کمی که آروم شدم اومد جلو دستمو گرفت و گفت:
_حق داری هرچقدر ناراحت باشی ولی خب به فرهاد هم حق بده دیگه اون فکر میکنه تو هنوز هم شوهر داری تا آخرش هم که پشتت وایساد واسه اثبات بی گناهی و گرفتن ان تقام از زنعمو و سیمین
به هر حال اونم خانواده داره و دوست دارن پسرشون ازدواج کنه
حس میکردم گلی خیلی تعجب نکرده ار شنبدن خبر ازدواج فرهاد رو بهش گفتم:
_تو میدونستی؟
سرشو انداخت پایین و گفت:
_از بین آدمای ده بالا که اومده بودن تو مراسم یه چیزایی شنیده بودم ولی خب مطمئن نبودم فکر میکنم اوناهم به خاطر حضور همون دختره تو مراسما این شای عات رو درست کرده بودن
با این که قلبم خیلی به درد اومده بود ولی همش خودمو دلداری میدادم که من و فرهاد اصلا قسمت هم نبودیم از اول و حتی اگه میفهمید من جدا شدم باز هم خانواده اش راضی به اینوصلت نمبشدن
اون شب تا صبح عمه و گلی دلداریم دادن و من تصمیم گرفتم با ازدواج فرهاد کنار بیام چون چاره دیگه ای نداشتم
دوروز از چهلم گذشت و با خبر شدم شب قبل مراسم نامزدی فرهاد برگزار شده
صبح همگی تو مهمونخونه نشسته بودیم و صبحانه میخوردیم دخترای عمه طلا با شوهرشون همون روز چهلم برگشته بودن و خانواده عمه فرشته مونده بودن با عمه طلا و کیارش که قرار بود همه بعد از صبحانه راهی بشن برن
سیمین دوباره تو عمارت مونده بود و با اعتماد به نفس بالایی که احتمالا واسه آویزوون بودن اون همه طلا از سر و گردنش بود نشسته بود کنار زنعمو که واسه مراطم عمو بهش اجازه داده بود بیاد از اتاقش بیرون
میلی به خوردن صبحانه نداشتم و حتی از اتاقم هم نمیخواستم بیام بیرون ولی گلی میگفت چون الان همه از ازدواج فرهاد باخبر شدن نیومدن من نشونه خوبی نداره
ناچار آبی به صورتم زدم و سعی کردم با چند بار ریختن آب سرد رو صورتم از قرمزی چشمام که اثر گریه شب تا صبحم بود رو کمی از بین ببرم
ولی انگار خیلی موفق نبودم
سیمین سر سفره گلویی صاف کرد و گفت:
_خوبی بهار جون؟ انگار خیلی سر حال نیستی؟ نکنه به خاطر خبر دیروزه؟
به نظرمخیلی سیمین دل و جرات داشت که جلوی اون همه آدم و درست وقتی عمو هم سر سفره بود باز داشت تیکه مینداخت
ولی واسه من عجیب این بود خودش حتی ذره ای به فرهاد حس نداشت که الان براش مهم نیست شنیدن خبر ازدواجش اون که همه ی این بلا هارو سر من آورد و باعث رسوایی خودش و مامانش شد واسه رسیدن به فرهاد الان چرا انقدر خونسرد بود ؟
ولی برعکس سوسن حسابی تو خودش بود
عمو چشم غره ای به سیمین رفت و گفت:
_تو چرا هنوز اینجایی؟
عمه طلا پرسید: مگه چه خبری شنیدی دیروز بهار جان؟
حالم خراب شد
همین مونده بود عمه طلا و بچه هاش از عشق ناکام من به فرهاد خبر دار بشن
عمه فرشته قضیه ازدواج من رو براشون تعریف کرده بود ولی میدونستم فرهاد رو حذف کرده و چیزی راجع به اون بهش نگفته
همه نگاه ها به من بود که مامان گفت:
_خبر مهمی نبوده
برگشت سمت سیمین و گفت:
_شماهم صبحانتو خوردی برو پیش شوهرت
آخ که چقدر کیف داشت مامان دیگه اون آدم ترسو و مظلوم نبود و جرات حرف زدن پیدا کرده بود و این قطعا به خاطر بال و پری بود که عمو بهش داده بود
دلم داشت از کنف شدن سیمین خنک میشد که با حرص گفت: من که حتما میرم
ولی دختر شما چرا دو ماهه سر خونه زندگیش نیست؟
شوهرش کجاست اصلا؟
نکنه به خاطر زن دومش دختر شمارو انداخته بیرون
خبر دارین که زن گرفته باز؟
عمو چهره اش قرمز شد برگشت سمت سیمین و گفت:
_چی میگی دختر؟
همه با دلسوزی به من نگاه میکردن
سیمین برگشت سمتم و گفت: خودش که تعجبی نکرد
ببینم نکنه خبر داشتی از زن دوم شوهرت از خونه انداختت بیرون که نمیری آره؟تا کی میخواستی پنهون کنی؟ خب میگفتی وساطت میکرد بابام دوباره بر میگشتی خونه ات تا کی میخوای سر بار باشی؟
مامان از جا بلند شد و من نفس تو سینه ام حبس شد
همه منتظر بودن ببینن میخواد چیکار کنه
سفره رو دور زد و رفت سمت سیمین
سیمین با تعجب از جا بلند شد و گفت :
_چیه؟ مامان دستشو برد بالا و با تمام قدرت کشیده محکمی به سیمین زد جوری که صورتش برگشت و اگه کم مونده بود بخوره زمین | 866 |
| 6 | سرمو بالا آوردم و با کیارش چشم تو چشم شدم
سوالی نگاهش کردم و گفتم : بفرما پسر عمه چیزی شده؟
کمی دست دست کرد انگار از حرفی که میخواست بزنه مطمئن نبود ولی در آخر دل و زد به دریا و گفت:
_مبخواستم باهاتون صحبت کنم
با تعجب پرسیدم:
_راجع به چی؟
راجع به... راستش چطور بگم
راجع به خودمون
چشمام از تعجب گرد شده بود و همونجور نگاهش میکردم که دوباره گفت:یعنی راجع به خودم و شما راستش من تو این چند روز یعنی از وقتی که رفتم تا الان خیلی فکر کردم همه ی جوانب هم سنجیدم راستش بهار خانوممن از شما خوشم اومده تو این چند روز شبی نبوده که بدون فکر شما بخوام بخوابم
نگذاشتم ادامه حرفشو بگه و سریع پریدم تو حرفش گفتم: چی میگین من شوهر دارم از کی تا حالا از زن شوهر دار خاستگاری میکنن
با عصبانیت زدمش کنار و خواستم برم که گفت:
ثث نداری میدونم که شوهر نداری یعنی داشتی ولی خب خبر دارم که جدا شدی
دوباره وایسادم و برگشتم سمتش تقریبا مطمئن شده بودم که اون روز پشت دیوار حرفامونو نشنیده ولی انگار برعکس فکر میکردم و کیارش همه رو شنیده بود
زیر لب گفتم :
_گوش وایساده بودی؟اون روز؟
سرشو انداخت پایین و گفت:
_نه بخدا فقط مناونجا بودم که شما اومدین خواستم برم که بحثتون بالا گرفت و کنجکاو شدم ببینمچی میگین
رفتمجلوتر و گفنم: کسی دیگه هم میدونه؟
سریع سرشو گرفت بالا و محکمگفت :
_هیچ کس
خیالم کمی راحت شد
اطراف و نگاه کردم و دو سه تا از کارگرا فقط تو حیاط بودن که اوناهم حواسشون به ما نبود حتی علی هم رفته بود
با این حال با صدای آروم گفتم:
_پس باید فهمیده باشی کسی از جدایی ما چیزی نمیدونه و نباید هم بفهمه
سرشو به نشونه آره تکون داد
دوباره گفتم:
^ببین پسر عمه من به درد شما نمیخورم من یه زن مطلقه ام ازدواج اصلا به صلاح نیست
سریع گفت: من هیچ مشکلی ندارم
گفتم:
_شما مشکل نداری بقیه..
دوباره گفت: حرف کسی برام مهم نیس خانواده من اصلا اونجوری که فکر میکنی نیستن
کلافه سری تکون دادم و گفتم :خیلی خب باشه من مشکل دارم من راضی نیستم
تازه از اون زندگی نکبت خلاص شدم قصد ازدواج دوباره همندارم نه الان و نه بعدا هم قرار نیست راضی بشم از شما هم فقط همینو میخوان راز منو پیش خودتون نگه دارین به خدا من اصلا شرایط خوبی ندارم نزار درگیر شماهم بشم این وسط
حرفامو زدم و سریع برگشتم سمت اتاق
حس کردم کمی تند باهاش صحبت کردم ولی خب لازمبود تا آب پاکی رو بریزم رو دستش
با خودم فکر کردم شاید اگه همه ی این اتفاق ها برام نمیافتاد کیارش میتونست گزینه خوبی واسه ازدواج باشه ولی من دوست نداشتم واسه بار دوم وقتی دلم پیش کسی دیگه اس برم با شخص دیگه ای ازدواج کنم باید فکر ازدواج رو واسه همیشه از سرم بیرون میکردم و یاد میگرفتم چجوری تنها زندگی کنم و از پس خودم بر بیام
فردای اون روز با کلی تاکید که به علی کردم با کسی حرف نزنه و چیزی نگه ازش خواستم بگرده یه خونه نقلی واسم پیدا کنه امیدوار بودم تنها با پولایی که از جواد و ننه گرفتم بتونم یه خونه کوچیک بخرم و فعلا به طلاها دست نزنم تا واسه خرج و مخارجم کم نیارم
مراسم چهلم به خوبی برگزار شد سیمین از اول صبح اومده بود لباس های فاخری تنش بود و کلی هم طلا جواهر بهش آویزوون بود اصلا انتظار اینکه اینجوری ببینمش رو نداشتم فکر میکردم الان بدبخت شده و به سختی رندگی میکنه ولی انگار واسش بهتر هم شده بود و وضعش خوب بود از شوهرش خبری نبود خودش هم بالای مجلس نشسته بود و مدام دم گوش لیلا پچ پچ میکرد
و بر خلاف انتظار من نه تنها دختر خاله فرهاد بلکه خودش هم نیومده بود
از ننه و جواد هم خداروشکر خبری نبود و به ظاهر همه چی آروم بود
تو اتاق مهمونخونه نشسته بودیم و مراسم دیگه تموم شده بود و مهمونا داشتن میرفتن
ماشالله خان رو کرد به عمو و گفت:
_الان دیگه خان این روستا شمایی
و شروع به تعریف از عمو و توانایی هاش کرد عمو هم حسابی به خودش مغرور شده بود
ماشالله خان در آخر گفت:راستش مطلبی هست که باید باهاتون در میون بزارم
همه توجهشون جلب شده بود به ماشالله خان تا ببینن چی میخواد بگه
گلی آروم زیر گوشم گفت :نکنه میخواد تورو خاستگاری کنه
حرف گلی با اینکه از محالات بود ولی واسم شیرین بود
هنوز شیرینی حرف گلی تو وجودم حل نشده بود که با حرف ماشالله خان دهنم مزه زه. ر گرفت.... | 780 |
| 7 | با دیدن کیارش سریع از جا بلند شدم و اشکامو پاک کردم نمیدونستم حرفامونو شنیده یا نه چیزی از چهره اش معلوم نبود
پرسید :اینجا چیکار میکنی ؟
کمی خیالم راحت شد و با خودم گفتم اگه چیزی شنیده بود حتما این سوالو ازم نمیپرسید
گفتم دلم واسه خان بابا تنگشده بود خواستم تنها باشم اومدم اینجا
سری تکون داد و چیزی نگفت
بی حرف به سمت عمارت راه افتادیم .....
هفتم خان بابا هم تموم شد و دیگه عمارت خلوت شده بود
عمه طلا و خانواده اش همون روز برگشتن و عمه ازشون قول گرفته بود تا واسه مراسم چهلم حتما بیان
خودش و بچه هاش هم فردای اون روز برگشتن شهر
مراسم عروسی گلی یک سال عقب افتاده بود و از این بابت خیلی ناراحت بود ولی خب چاره ای نبود
عمو انقدر بد اخلاق شده بود که کسی جرات حرف زدن باهاش رو حتی نداشت طوری که سیمین هم همون بعد از هفت بند و بساطشو جمع کرد و بی صدا رفت
فقط زنعمو بود که به جای برگشتن به اتاق ته راهرو رفته بود پیش سوسن و سعی میکرد جلوی چشم عمو خیلی آفتابی نشه تا یادش بیفته و باز بفرستش به همون اتاق ته راهرو
و من هم دقیقا شده بودم مثل زنعمو بیشتر وقتم رو تو اتاق میگذروندم و تا جایی که میتونستم از عمو دوری میکردم تا باز نخواد منو برگردونه خونه ام
مامان میگفت یکم زمان بدم تو خودش کم کم قضیه طلاق رو به عمو بگه ولی من میترسیدم
خیلی از واکنش عمو میترسیدم مخصوصا اینکه چسبیده بود به کار و رسیدگی به امور ده و من میترسیدم عمو از نبودن بنچاق زمین با خبر بشه مسعود هم دیگه خیلی تو عمارت پیداش نمیشد که بخوام ازش بپرسم چی شد و تونسته کاری کنه یا با خودم میگفتم اگه بنچاق رو پیدا کرده بود حتما خودش میاورد بهم میداد
فقط تنها شانسی که آورده بودم جواد هنوز نرفته بود سر اون زمین کار کنه چون در اونصورت حتما همه چی لو میرفت
تو اون مدت یک بار با گلی به هوای سر زدن به خونه رفتیم خونه کبری خانوم دریا میگفت اوضاع جواد اینا اصلا خوب نیست
انگار که جواد از راه به در شده بود و همش سر بساط بود میگفت همیشه از خونشون صدا دعواومیاد پری و ثریا و ننه با هم نمی سازن و جواد هر روز یا ثریا رو میگیره به باد کتک یا پری رو صدای آه و نفرین های ننه هم که همیشه میاد حتی میگفت انقدر دستشون خالیه که چند باری واسه یه تیکه نون یا کمی غذا اومدن جلوی در خونه کبری خانوم و همه ی مرغ و خروس هایی هم که داشتن فروختن ولی باز هم جواد نمیره واسه کار سر زمین
کبری خانوم میگفت از شوهرش شنیده ننه دنبال کارگره تا بزاره سر زمین و با گرفتن کارگر حتما عمو به زودی متوجه میشد من بنچاق زمین رو دادم به جواد
باید فکر به حال خودم میکردم و اگه قرار بود عمو از عمارت بندازم بیرون تا قبل از اون یه جایی رو واسه خودم پیدا میکردم
نظرم رو این بود با پولایی که از ننه گرفتم و طلاهایی که داشتم و خونه پدر بزرگم پنهون کرده بودم یه خونه واسه خودم بخرم ولی خب من هیچی بلد نبودم تو روستا که میدونستم کسی بهم خونه نمیفروشه کلا نه تو روستای ما و نه روستاهای کناری رسم نبود خونه به یه زن بفروشن پس باید میرفتم شهر که تا حالا من پامو از اینجا بیرون نگذاشته بودم حتی ..
تا چهلم خان بابا به هر طریقی بود گذروندیم مامان با عمو صحبت کرده بود که من تا چهلم تو عمارت بمونم و اونمقبول کرده بود مامان میگفت بعد از اونم خودم کم کم به عموت میگم و راضیش میکنم کاری با کارت نداشته باشه ولی خب خودمم میدونستم غیر ممکنه
عمو حتی یه روز که از دست یکی از کارگرا خیلی عصبانی بود و زنعمو رو تو اتاق سوسن دیده بود با داد و فریاد دوباره فرستاده بودش تو همون اتاق ته راهرو
زنعمو انگار هرچی بیشتر دست و پا میزد کمتر فایده داشت چون تو عمارت هیچ کدوم از کارگرا حتی کسایی که امینش بودن و همیشه به حرفش هم دیگه بهش محل نمیدادن و مامانم رو خانوم عمارت میدونستن که خیلی واسه زنعمو سنگین بود
بالاخره چهلم خان بابا رسید عمه فرشته با علی و شوهرش اومده بودن چون شیرین دیگه نمیتونست بیاد و پسر دیگه عمه هم رفته بود خدمت عمه طلا هم به همراه کیارش و سامان و مهسا و دختر دیگه اش که اسمش رعنا بود و دامادش اومدن
عمو دوباره چند تا کارگر گرفته بود تا واسه مراسم چهلم که فردا بود تو کارها کمک کنن و باز عمارت شلوغ شده بود
تواین چهل روز به خیلی چیز ها فکر کرده بودم اول میخواستم با مسعود صحبت کنم واسه اینکار برام جایی تو شهر پیدا کنه ولی بعد پشیمون شدم و با خودم فکر کردم اون دوست صمیمیه فرهاده و حتما بهش میگه در صورتیکه من نمیخواستم کسی بفهمه
و در آخر رسیدم به علی نامزد گلی عمه فرشته میگفت اونو در جریان همه چی گذاشته و خبر داشت من جدا شدم
میخواستم ازش بخوام واسه خونه کوچیکی تو شهر بخره و فعلا با کسی حرف نزنه راجع بهش
انقدر صبر کردم تا حیاط خلوت شه و علی تنها باشه داشتم میرفت مسمتش که کسی جلومو گرفت.... | 640 |
| 8 | ننه حق به جانب گفت:
_این همه مردم اینجا چیکار میکنن اومدیم واسه تسلیت
خواست بره جلوتر که نگذاشتم و رو به جواد گفتم: خان بابا رو به کشتن دادی حالا اومدی واسه ت سلیت؟
تو آدمی؟ کافیه همین الان به این آدما بگم باعث م رگ خان بابا تو بودی و بشینم به جون دادنت زیر دست و پاشون با لذت نگاه کنم
جواد رنگش پرید
ولی ننه اومد جلوم و گفت: کیو تهدید میکنی؟ میخواستی بگی که تا حالا گفته بودی؟
کی میگه جواد باعث مرگ خان شد؟ ها؟
همه میدونن خان خودش مریض بود
توام الکی واسه من خط و نشون نکش که همین آدما بفهمن خان بابا به خاطر طلاق گرفتن تو چشم سفید مرد اول خودتو میکشن
دستامو مشت کردم تا صدام نره بالا
انقدر بهم فشار اومده بود که سرم درد گرفته بودم
با حرص بهش گفتم: خیلی خب تسلیت گفتی به سلامت
اگه هم میخوای بری همه چیز رو به خان بگی که بفرما من از خدامه بفهمن و راحت شم ولی خب دیگه عواقبش پای خودتون همونطور که میدونید خان این روستا الان عموی من و از طرف دیگه شوهر مامانمه بفرما برو همه چیزو بگو ببینم اونی که ضرر میکنه کیه شما یا من؟
ننه فکرشو نمیکردم من این جوابو بهش بدم
البته که خودمم میدونستم همه ی حرفام تو خالیه و فقط واسه ترسوندنشونه و خدا خدا میکردم ننه از سر لجبازی به حرفم گوش نکنه چون در اون صورت نمیدونستم باید چیکار کنم
ننه کمی با تعجب نگاهم کرد و کم کم آروم شد
دیگه از اون حق به جانب بودن و پررویی تو چهره اش خبری نبود
پشت چشمی نازک کرد و گفت:
_این همه آدم دارن ناهار میخورن بچه انقدر بی چشم و رو نباش من یه زمانی مادر شوهرت بودم اینم شوهرت
ما هرچی داشتیم و نداشتیم دادیم به تو سر اون زمینی که جواد به خاطر جنابعالی هنوز هم نرفته سرش کار کنه
میدونی چند روزه غذای درست حسابی نخوردیم؟
ثریا بچه ام از گشنگی نا نداره از جا بلند شه انقدر بخیل نباش بزا بریم دو لقمه غذا بخوریم
لال شم اگه حرف بزنم
از شنیدن حرفاش ذره ای دلم نس وخت بلکه خوشحال هم شدم از وضعیتشون شنیدم دلم میخواست بگم اون همه تو اون خونه به من گشنگی دادین حقتونه پس
ولی خب نمیشد بیشتر از این کشش بدم حالا که کوتاه اومده بود
نیشخندی زدم و گفتم: پس واسه غذا اومدین نه تسلیت بوی آبگوشت به مشامتون خورده
در عمارت رو نشون دادم و گفتم: دوست ندارم اینجا باشین
برین بیرون منتظر بمونید تا غذا بیارم براتون
فقط برین پشت دیوار کنار عمارت تا کسی نبینتتون
سرشونو تکون دادن و بی حرف رفتن بیرون منم برگشتم سمت مطبخ اول خواستم اندازه جواد و ننه غذا بریزم ببرم براشون ولی دلم س وخت
ظرف بزرگ تری برداشتم و پر کردم از آب گوشت تا ببرن خونه و ثریا و پری هم بتونن ازش بخورن
با خودم گفتم میرسه به روح خان بابا دیگه
کمی صبر کردم تا حیاط یکم خلوت بشه و با سرعت به سمت در راه افتادم و رفتم همونجایی که بهشون گفته بودم
ظرف غذا رو گرفتم جلوشون و گفتم
_دیگه هیچ وقت دلم نمیخواد چشمم بهتون بیفته الان هم به حرمت مراسم عزای خان بابا چیزی بهتون نگفتم وگرنه دفعه بعد انقدر مهربون نیستم
ننه ظرف رو ازم گرفت و با مظلومیت گفت: بیا دو کلوم با این پسر حرف بزن بگو بره سر زمین شروع کنه به کار کردن از وقتی رفتی یه پول سیاه تو خونه نیاورده صبح تا شب یا خوابه یا ...
ننه آهی کشید و ادامه حرفشو نزد
زل زدم تو چشماش و گفتم: به من هیچ ربطی نداره این آقا میخواد کار کنه یا نکنه اتفاقا از شنیدن بدبختیاتون خوشحالم میشم
اون موقع که شوهرم بود چه خیری دیدم ازتون برگشتم سمت حواد و گفتم: اون موقع که کار میکردی و پول در میاوردی چه نفعی برام داشتی که حالا ازت بخوام بری کار کنی واسه اینا
برگشتم سمت ننه
_اون زمین هیچ خیری براتون نداره
اینمتو گوشت فرو کن ما یه زمانی نسبت داشتیم باهم اونم به غلط دفعه دیگه فکر اینکه بخوای بیای اینجا منو تهدید کنی که حقیقت رو به همه میگی رو از گوشت بیرون کن
چون خودم همین فردا قصد دارم به همه بگم طلاق گرفتم و از دستتون راحت شدم پس اگه نمیخوای این رو هم بگم که کی باعث مرگ خان شده رو ....
سعی کنید دیگه هیچ وقت نبینمتون ننه و جواد بی حرف رفتن و من انقدر اعصابم بهم ریخته بود همونجا نشستم زمین و تکیه دادم به دیوار شروع کردم به گریه کردن ولی با شندین صدای پایی که از پشت دیوار میومد ترسیده از جا پریدم | 661 |
| 9 | ───•♡ · · · ⌞🌻⌝ · · ♡· •───
تلنگرانه
(واقعا عااالی بود عااالی بود)
🔻لیلا تا به حال ازدواج نکرده! تنهاست و دلش میخواد با یه مرد باشه. برای فرار از تنهاییش به تقاضای اون مرد زن دار که یه بچه هم داره پاسخ مثبت داده... نمیخواد تا آخر عمر با اون مرد باشه ولی حالا یه مدت که ایرادی نداره
🔻سحر میگه آخه زنش با بچه هاش خارج زندگی می کنن و خودش اینجا تنهاست. من که آسیبی به زندگی اون زن نمی زنم! تازه اینقدر پولداره که خانواده ش هیچی کم ندارن! منم که ازش پول نمیخوام.
🔻سودابه از شوهر معتادش طلاق گرفته! باباش هم آدم حسابی نیست. دو تا پسر نوجوان داره و درآمدش به مخارج زندگی خودش و بچه هاش نمی رسه. برای همین به تقاضای اون مرد زن دار پاسخ مثبت داده... نمیخواد آسیبی به زندگی اون زن بزنه ولی خوب خودش لیاقت یه مسافرت و یه زندگی خوب را نداره؟؟؟؟
🔻مدیر شرکت به منشیش میگه زنم مشکل روحی داره. افسرده اس. سال هاست با هم رابطه ندارن. منشی میگه منم که کاری به زنش ندارم. کمک خرج زندگی من شده. مگه من باعث شدم زنش افسردگی بگیره؟ من به کمک مالیش نیاز دارم. منو سفر میبره. میگه تو شاد هستی و به من انرژی میدی. ترجیح میدم همش با تو باشم. تازه برای خانمم که کم نمیذارم. همه چی براش فراهم می کنم!
🔻بنفشه 27 سالشه و دانشجوئه. برای شهریه اش به پول نیاز داره... عادت داره که با مردهای متاهل سن بالا و پول دار دوست بشه. بنفشه حتی خیلی وقت ها به عمد لباسش را خونه ی معشوقش جا می گذاره تا یه جوری به زنش بفهمونه که شوهرش خیانتکار است! مواقعی که مرد تو خونه اس، روزای تعطیل، اس ام اس میده. که به همسر اون مرد بفهمونه.... ولی زنش عکس العمل نشون نمیده!!!!
🔻خوب چیکار کنم؟ درآمدم کمه! من جوانم و دلم میخواد خوب بپوشم و خوب بگردم! منم دلم دبی میخواد....
🔻معصومه چند ساله که از شوهرش جدا شده. درآمدش خوبه ولی خوب نیاز به یک مرد داره.
🔻 میگه زنش بد اخلاقه! همش با هم دعوا دارن. میگه به یه هم صحبت نیاز داره. خیلی هم خوب برام خرج میکنه. منو به رستوران های گرون قیمت میبره. کنسرت میبره. ماشینش بنزه. برام عطرای گرون میخره! من که نمیخوام زندگیش رو خراب کنم!
🔻عاطفه دو ساله که از همسرش جدا شده. از نظر مالی استقلال داره... لیسانس هم داره. با اون مرد فقط به خاطر رابطه داشتن دوست شده، وگرنه نه نیاز مالی داره نه نیاز عاطفی!
🔻 میگه هیکل تو حرف نداره. با این سن چه اندام خوبی داری. تو برام رویا بودی. بیچاره زنش رفته چربی شکمش رو ساکشن کرده! من که به زندگیش آسیبی نمی زنم!
👈این ها داستان های غریب اما واقعی زنانی هست که متاسفانه شاید در اطراف ما کم نباشن.... همه ی این زن ها خودشون را کاملا محق میدونن. شاید باور نکنید اما این نمونه ها اطراف ما زیادن. اونها برای رابطه جنسی یا حمایت مالی یا حمایت عاطفی و یا پر کردن تنهایی، به مرد نیاز دارند. همه اطمینان دارند که به همسر آن مردان آسیبی وارد نمیکنند!
در حال حاضر به درستی یا نادرستی رفتار این گونه مردها کاری نداریم. اما پرسش اینه که آیا ما زنان با این نوع رابطه ها در اصل به هم جنس خود خیانت نمیکنیم؟
آیا ما حاضریم که خود را جای همسران این مردها بگذاریم؟
آیا راه چاره ی ما برای پر کردن تنهایی، برطرف کردن نیاز عاطفی، داشتن رابطه جنسی و تامین مالی، آوار شدن بر زندگی یک زن دیگرانه؟
📚این مطلب را خواهشا برای دیگران ارسال کنید شاید تلنگری باشه برای همه. شاید یک زندگی فقط یک زندگی با این تلنگر خراب نشه👌
#داستان_کوتاه 📚🌱
📚 @irDastanak 📚 | 715 |
| 10 | خانواده های اصیل عروس رو امانت میدونن ❤️🤌
رابطه مادرشوهر و عروس یکی از مهمترین رابطه هایی می باشد که بعد از ازدواج ایجاد می شود. رابطه مادرشوهر و عروس از گذشته بسیار مورد بحث قرار گرفته است و افراد زیادی تلاش کرده اند که این رابطه را بهبود ببخشند. در اصل باید بدانید این رابطه چندان گرم نبوده و هر دو طرف با یکدیگر مشکل دارند. ولی شما باید بدانید زمانی که ازدواج می کنید و وارد یک خانواده دیگری می شوید در واقع یعنی یک بار دیگر متولد شده اید، به همین دلیل باید بسیاری از شرایط را تغییر دهید تا زندگی شما آسان تر و شیرین تر شود
#داستان_کوتاه 📚🌱
📚 @irDastanak 📚 | 683 |
| 11 | به قولِ محمود درویش:
آدمی باید در کنارِ کسی پیر شود
نه به سببِ کسی 🤍
#داستان_کوتاه 📚🌱
📚 @irDastanak 📚 | 829 |
| 12 | sticker.webp | 730 |
| 13 | 🔹🔹 📰 📰 🔹🔹
پـولـدار شـدن آرزو نیسـت!
تصمیــمش بــا خــودتــه!🔝
شاید دیدن این ویدیو زندگیت رو تغییر بده!
پس روی این لینک ضربه بزن
📱 کـانـال تـلـگـرام 👇👇👇
🆔 @Kingofdarkesm
🚨💝 مـشـاوره و ثـبـت سـفـارش ✅
👩🏻💻@BlackpnatherXm2
⚠️ 👧🏻 از این پیام، ساده رد نشو !!
شاید تنها فرصت طلایی 💢 زندگیت باشه !
❌🟢🟢🟢🟢🟢🟢❌ | 696 |
| 14 | هر کس به اندازهای که برای ما ارزش قائل است، باید ذهن و دلمان را اشغال کند، نه به اندازهای که ما دوستش داریم
صادق کامیاب
#داستان_کوتاه 📚🌱
📚 @irDastanak 📚 | 817 |
| 15 | 🌷🌷🌷
اگر کت خود را در اتاقی بگذارید که در آن افراد سیگار میکشند، خیلی زود بوی دود به خود میگیرد.
اما اگر آن را در باغ و در هوای آزاد بگذارید، وقتی دوباره آن را به خانه بیاورید، عطر هوای تازه و گلها را با خود خواهد داشت.
ذهن نیز همینگونه است.
جامهی افکار شما، ارتعاشات کسانی را که با آنان معاشرت میکنید، جذب میکند.
اگر با افراد بدبین معاشرت کنید، بتدریج بدبینی در شما ریشه میدواند؛ و اگر با انسانهای شاد و مثبت همنشین شوید، طبیعتی شاد و سرزنده در شما شکل میگیرد.
محیط، از اراده نیرومندتر است.
آمیختن با اهل دنیا، بدون آنکه دست کم بخشی از دنیا طلبی آنان را جذب کنید، نیازمند نیروی معنوی بسیاری است.
به ویژه کسانی که در آغاز مسیر معنوی هستند، باید در انتخاب همنشینان خود بسیار هوشیار باشند. بهتر است با دیگر جویندگان حقیقت و اهل معنویت معاشرت کنید و تا حد امکان از افرادی که غرق در نفس و دلبستگیهای دنیویاند، فاصله بگیرید.
حتی اگر فردی خود را اهل معنویت بداند، اما سرشار از انرژی منفی باشد، بهتر است از همنشینیِ نزدیک با او پرهیز شود.
اینکه انسان در مسیر زندگی به قدیس تبدیل شود یا گناهکار، تا حد زیادی تحت تأثیر همنشینان و محیطی است که برای خود برمیگزیند.
پاراماهانسا یوگاناندا
#داستان_کوتاه 📚🌱
📚 @irDastanak 📚
🌷🌷🌷 | 839 |
| 16 | پولدار بودن خیلی خوبه؛ هر تخصص یا هنری رو دلت بخواد یاد میگیری، باشگاه میری به هیکلت میرسی، به پارتنرت میرسی، سفرتو میری، تفریحتو داری، تهشم از اراده ات حرف میزنی.
#داستان_کوتاه 📚🌱
📚 @irDastanak 📚 | 784 |
| 17 | با اعتماد به ن فس برگشتمسمت سیمین و گفتم:
_فکر نکنم الان تس لیت گفتن شوهر من و خانواده اش موضوع مهم تری باشه تا اومدن تو به عمارت
فراموش نکن کافیه برم به عمو این موضوع رو یاد آوری کنم تو هنوز تو عمارت داری واسه خودت جولون میدی تا دوباره پرتت کنه بیرون
سیمین ت. رسید ولی کم نیاورد خواست جوابمو بده که زنعمو گفت:
_کیو ته دید میکنی تو بچه؟دختر منو؟دختر خان؟
تو کی باشی که بخوای دختر منو تهد ید کنی؟
این عمارت دیگه عمارت شوهر منه خان روستا
رو کرد به عمه اینا و گفت:
_قانون روستا که فراموش نکردین؟
همه چی از جمله جانشینی خان و عمارت و ده با کل زمیناش به پسر میرسه و پسرش کیه؟ شوهر من
همه با ح یرت نگاهش میکردن و از این همه پرروییی متعجب شده بودن هنوز خاک خان بابا خشک نشده بود و زنعمو به فکر ارث و میراثش بود
مامان خ ونسرد برگشت سمت زنعمو و گفت :
_و البته شوهر من ...
زنعمو به ثانیه نکشید چشماش گشاد شد و صورتش قرمز
حالا بقیه برگشتن سمت مامان
هیچ کس از مامان توقع همچین حرفی نداشت هیچ کس انتظار نداشت مامان بخواد توروی زنعمو در بیاد ولی مامان با خو نسردی جواب داد
_دوست ندارم با شوهرم صحبت کنم تا دوباره برگردی تواتاق ته راهرو فعلا صلاح میبینم جلو چشم مردم ده تو مراسمات حضور داشته باشی تا بعد ببینم چی میشه
زنعمو رو کارد میزدی خونش در نمیومد
لیلا خنده ای کرد و گفت:
_آخ آخ همینمون مونده بود
زنعمو با ح. رص از جا بلند شد و گفت :
_حالیتون میکنم
همین جور که میرفت سمت در زیر لب گفت زنیکه واسه من آدم شده میشونمت سر جات
دختراش و لیلا هم پشت سرش رفتن بیرون
عمه فرشته رو به مامان گفت :
_خوب کردی جوابشو دادی از تو بعید بود ولی لازم بود
فکر کرده دو روزه اومده بیرون از اتاقش دوباره قرار همه چی برگرده به روال قبل
عمه طلا استکان جاییشو گذاشت زمین و گفت :
_چه خبره اینجا؟
انگار خیلی اتفاق ها افتاده که من ازش خبر ندارم
عمه فرشته سری تکون داد وگفت:
_میگم برات همه رو خواهر بزار یکم سرمون خلوت شه تعریف میکنم برات
بعد از اون مشغول کار کردن شدیم و اتفاق خاص دیگه ای نیافتاد جز این کیارش همش تو خودش بود و برعکس قبل که همش دمخور ما بود سعی میکرد دوری کنه ازمون
و من با خودم میگفت خدارو شکر حداقل فهمید من مجرد نیستم و کار به جایی نرسید که بخوام براش توضیح بدماینمساله رو
.......
عمارت دوباره شلوغ شده بود و مردم به بهونه تس لیت واسه خوردن یه وعده غذای درست حسابی حجوم آورده بودن
انقدر کار زیاد بود که کارگرا کم میاوردن مامان و عمه که باید میشستن تو مجلس مریم هم تازه اومده بود و اصلا رومون نمیشد ازش بخوایم کمک کنه
زنعمو و بچه هاش هم که خودشون رو صاحب مجلس میدونستن و همیشه بالای اتاق میشستن
شیرین هم وضعش معلوم بود
میموندیم من و گلی که واقعا هم خسته شده بودیم
ولی انگار تمومی نداشتن مهمونا
خانواده ماشالله خان دوباره با همون دختره اومده بودن و من این سری دیگه نرفتم سر سفره کنارشون و تو همون مطبخ غذامو خوردم
ح س خوبی به حضور اون دختره کنار فرهاد و خانواده اش نداشتم
فرهاد تو حیاط بود و من یواشکی از تو مطبخ داشتم نگاهش میکردم
داشت با پسری که نمیشناختم خیلی آروم صحبت میکرد که با خیره شدنش به در و تغییر چهره اش که از همون دور هم مشخص بود خیلی عص بانی شده کنجکاو برگشتم سمت در تا ببینم فرهاد با دیدن کی انقدر بهم ریخته
ولی با دیدن جواد و ننه دستام شل شد
با چه رویی اومده بودن اینجا؟
دوییدم سمتشون تا مانع وردوشون بشم
فرهاد با دیدن من که سمت جواد میرفتم اخماشو بیشتر کرد تو هم و برگشت تو مهمونخونه
از حر ص زیاد تمام بدنم میل رزید
قطعا نمیتونستم تو این جمعیت باهاشون یکی به دو کنم ننه اگه لج میکرد و از جدایی من و جواد حرفی میزد بدبخت میشدم
جواد منو از دور دید دارم میرم سمتشون و دم گوش ننه چیزی گفت ننه سرشو برگردوند طرف من و اخماشو کرد تو هم
رسیدم بهشون و آروم گفتم:
_اینجا چیکار میکنید؟ | 909 |
| 18 | به هوای اینکه مریم پشت در باشه همون شکلی و بدونچارقد درو باز کردم
ولی کسی که پشت در بود کیارش بود که با چش م های درشت شده و صورتی متعجب بهم نگاه میکرد
جی غ کوتاهی کشیدم رفتم پشت در
گلی اومد جلو و گفت:
_بفرمایید
صدایی نیومد
گلی با صدایی که ته خنده توش بود دوباره گفت:
_کاری داشتی پسر عمه
کیارش نگار که به خودش اومده باشه سریع گفت:
_نه یعنی آره چیزه...مادرتون گفت دارن سفره صبحانه رو پهن میکنن
و قبل از اینکه گلی چیزی بگه رفت
گلی درو بست و با شیرین زدن زیر خنده
چ شم غره ای بهشون رفتم و همونجور که کمر پیراهن م شکیم رو میبس تم تو صندوق دنبال چارقد حریر حاشیه دوزی شده ای بودم که قبل از اینکه از عمارت برم گرفته بودمش
شیرین همونجور که خنده اشو میخورد گفت:
_چیه خب حق داره بنده خدا همه ی این سه روز با صورت چرک و موهای ژول یده درهم و چارقد کج کوله دیده ات
والا رفتی حم وم اومدی انگار رنگپوستتم تغییر کرد فکر کردم کلا سبزه شدی نگو کث یفی
دوباره زدن زیر خنده گلی بریده بریده گفت:
_لباسای خاکی و بوگندوشو بگو کیارش بیچاره حتما فکر کرده اشتباه دیده
با حرص گره ای به چارقدم زدم و رفتم سمت در گفتم:
_من دارم میرم شماهم تا شب لودگی کنین بخندین
درو محکمکو بیدم و راه افتادم سمت اتاق کوچیکی که کنار مطبخ بود و این چند روز وسائل پذیرایی از مهمونارو اونجا آماده میکردیم
داشتم فکر میکردم شیرین و گلی حق دارن من هنوز دلم پیش فرهاد بود ولی فقط دلم پیشش بود حتی ذره ای توقع نداشتم فرهاد بعد از اینکه بفهمه من از جواد جدا شدم دوباره بخواد باهام ازدواج کنه
توقع نداشتم چون خودم میدونستم اون به پسره مجرد با موقعیت های ازدواج زیاده و من یه زن مطلقه
ولی بیشتر که به حرف های شیرین و رفتارهای کیارش فکر میکردم میدیدم شاید حق با اون باشه شاید واقعا کیارش فکر میکنه من یه دختر مجردم و خیالاتی تو سرش داره آخه این مدت که تو عمارت بودن خیلی وقت ها متوجه سنگینی نگاهش میشدم
باید قبل از اینکه اتفاقی بیفته یه جورایی بهش میفهموندم من شوهر دارم
سر سفره بزرگ صبحانه تو مهمونخونه نشسته بودیم عمو تک سرفه ای کرد و گفت: سریع تر صبحانه رو بخورید که کلی کار داریم واسه امروز
گفتم چند تا گوسفند سر ببرن تا واسه ناهار آبگوشت بار بزارن نگاهی به خانوم ها کرد و گفت: شماهم کمک کنید تا قبل از اومدن مهمونا وسائل پذیرایی رو آماده کنید
از بعد از فوت خان بابا عمو به شدت بداخلاق شده بود و تو خودش رفته بود
اخماش همش تو هم بود و کسی جرات نداشت رو حرفش حرف بزنه
گلی میگفت عمو الان میشه خان روستا و واسه همینه که میخواد ادای خان هارو در بیاره میگفت
از این به بعد باید فقط شاهد بداخلاقیاش باشیم و من به این فکر میکردم الان که عمو حسابی تو جو خان شدن هست و میخواد ابهت خودشو ثابت کنه به هیچ وجه نباید الان از قضیه طلاق من با خبر بشه
چون به خاطر اینکه مردم روستا پشتش حرفی نزنن ممکن بود من رو هم از عمارت بیرون کنه
عمو که صبحانشو خورد رو به مازیار و مراد و علی گفت تا باهاش برن کمک دستش باشن و اوناهم خورده نخورده بلند شد
شوهر عمه فرشته هم همراهشون رفت
کیارش رو به سامان گفت:
پاشو بریم ماهم یه گوشه کارو بگیریم
خواستن از جا بلند شن که سیمین با صدای بلند رو به من گفت:
_راستی بهار ندیدم تو این سه روز شوهرت و خانواده شو انقدر واست ارزش قائل نشدن که بیان حداقل بهت تسلیت بگن؟ یا مشکلیه؟ نکنه بیرونت کردن که با گفتن حاملگی دروغیت اومدی پلاس شدی اینجا؟ همه برگشتن سمت من کیارش و سامان که نیم خیز شده بودن نشستن سر جا و با تعجب زل زدن به من
عمه طلا پرسید : بهار مگه شوهر داره؟ من فکر کردم دختر خونه اس
میدونستم سیمین و زنعمو بدجور ازم کینه دارن و من رو باعث لو رفتن نقششون و خشم و توبیخ عمو میدونستن میدونستم الانپر از حرص هستن
ولی حق دخالت تو زندگی منو نداشتن دیگه نمیخواستم بهشون اجازه بده | 810 |
| 19 | میگن دیدن پیر شدن پدر و مادر یه غمیه که هیچکس واقعاً براش آماده نیست…
ولی من همیشه غصه میخورم ک پدر و مادرم انقدر زنده نبودن ک بشه پیری هاشون رو ببینم
کبری خانم با اینکه خودشون مادر و مادربزرگ هستند هنوزم بیاد مادرش دلتنگ میشه وآرزو وحسرت دیدار دوباره داره
یاد همه ی خفتگان در خاک گرامی و
روحشون شاد🥀
#داستان_کوتاه 📚🌱
📚 @irDastanak 📚 | 824 |
| 20 | 🌱🕊
⭕️👈حکایتی بسیار زیبا و خواندنی
🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂
حکایت گرگ و گله !
گرگی به سبب هوشیاریِ چوپان
نمیتوانست به گله بزند و گوسفند شکار کند.
از قضا روزی پوست میشی را یافت.
پس آن را به تن کرد و به میان گله رفت.
برهای گرگ را در پوستین میش دید و
خیال کرد که مادرش است و او را
دنبال نمود.
گرگ بره را به دنبال خود به
گوشهای کشاند و خورد.
او مدتها گوسفندان را به همین حیلت فریب میداد و دلی از عزا در میآورد.
گرگ این را خوب میدانست که اگر بخواهد از چماق چوپان محفوظ باشد و
بدون نگرانی از گوسفندان بخورد،
باید هم رنگ آنان باشد.
چون بسی ابلیس آدم روی هست
پس به هر دستی نشاید داد دست
#داستان_کوتاه 📚🌱
📚 @irDastanak 📚 | 827 |
