داستان کوتاه
📈 تحلیل کانال تلگرام داستان کوتاه
کانال داستان کوتاه (@irdastanak) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 21 161 مشترک است و جایگاه 1 612 را در دسته کتب و رتبه 15 863 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 21 161 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 01 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -160 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -8 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 4.37% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 3.23% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 925 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 683 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 11 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند وقت, آقاجان, کس, روزنامه, گل تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
توضیحی برای کانال ارائه نشده است.
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 02 ژوئیه, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 02 ژوئیه | 0 | |||
| 01 ژوئیه | 0 |
| 2 | 🌷🌷🌷
ای کاش وقتی 20 ساله بودم میدونستم که :))
نصیحت و درس هایی که هر جوونی باید بدونه :
1. که لازم نیست کامل باشم تا شروع کنم
2. که اگه از تنهایی نترسم، خودم رو پیدا میکنم
3. که نه گفتن به بقیه، آره گفتنه به خودمه
4. که آدمها با من مشکل ندارن، با
خودشون درگیرن
5. که ترس همیشه هست، ولی جلو رفتن
بدونِ ترس نمیشه
6. که ارزش من به کارایی که میکنم نیست
به وجودمه
7. که ذهنم گاهی دروغ میگه، مخصوصاً وقتی میترسم
8. که هیچکس نمیاد نجاتم بده؛ خودمم که باید بلند شم
9. که مسیر رشد، یه شبه نیست... ولی هر قدمش می ارزه
#داستان_کوتاه 📚🌱
📚 @irDastanak 📚
🌷🌷🌷 | 1 061 |
| 3 | ✨1⃣👈🏾 این دعا را در خفا بنویس و ۳ شب متوالی برای بازگشت #معشوق بسوزان (بازگشت تضمینی در ۷ روز)
✨2⃣👈 بطور عجیبی عاشق و دیوانه شود و زبانش لال شود که هر چه گویی نه نگوید که رام و مطیعت میشود
💥همین الان انجام بده👇👇👇
https://t.me/joinchat/AAAAAEFwynzKfPRaaI_jGA | 916 |
| 4 | اشتهام کور شده بود ولی واسه اینکه بقیه متوجه نشن و نگن به خاطر یه تیکه مرغ قهر کرده از سر سفره بلند نشدم و با غذام بازی بازی کردم ننه نگاهی بهم کرد و گفت نمیخوری | 956 |
| 5 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
سحرناز رنگش پرید و دویید رفت سمت پله ها ثریا درو باز کرده بود و تا وسطای پله ها اومده بود با دیدن سحر ناز داد زد _کدوم گوری بودی ذلیل مر ده ؟ با اجازه کی رفتی بیرون ؟
گم و گور بشی که میخواد جواب اون بابای زبون نفهمتو بده آخه؟
سحر ناز که تا اون موقع میخواست از پله ها بره بالا با دیدن ثریا ترسید و به سمت مخالف دویید وایساد گوشه حیاط و گفت :
_بخدا همینجا بودم ثریا خانوم( اشاره کرد به مطبخ) و گفت: _اونجا پیش بهار
ثریا اومد پایین پله ها و با دیدن من جلوی در مطبخ خ. شمگین گفت:
_ چیکار بچه داری تو ها؟
صداش کردی فضولی کنی؟
حالا دیگه ننه و پری هم اومده بودن جلوی در
گفتم نه بخدا سحر ناز حوصله اش سر رفته بود اومد پایین منم گفتم کارامو بکنم بهش مرغ و خروسارو نشون میدم همین اصلا پیش پای شما اومد پایین خیلی وقت نبود
اینجوری گفتم که ثریا دیگه پی شو نگیره و بفهمه بچه چه چیزایی بهم گفته دخترک بیچاره کنج دیوار مثل ابر بهار بی صدا گریه میکرد از ترس ثریا
ثریا رفت جلو و با حرص کتفشو گرفت کشیدش سمت پله ها گفت
_ از اینبه بعد از کنار من جم نمیخوری حوصله دردسر های تورو ندارم دیگه
ننه هم از همون بالا چشم غره ای بهم رفت و گفت:
_ بروچند تا چایی بریز .....
از موقع اومدن جواد گذشته بود و هنوز خبری ازش نبود غذام آماده شده بود و بوی خوبش هوش از سرمبرده بود چند باری خواستم ناخنک بزنم بهش ولی ترسیدم سر سفره ننه بفهمه و آبرومبره
پری تو همونچند ساعت حسابی خودشو تو دل ننه جا کرده بود از بلاهایی که سر شوهرش و خانوادش آورده بود میگفت و ننه هم کیف میکرد
میگفت میخوام یه زمین بزرگ اینجا بخرم و سرمایه گذاری کنم
ننه مدام بهش میگفت ترو خدا هوای این ثریای ما هم داشته باش دستشو بگیر
اونم با افنخار از راهنمایی های که به ثریا میکرد میگفت
چیزایی که من مخم سوت میکشید از شنیدش
مثلا از اینکه یه چیزی داده به ثریا تا هر شب تو چایی زن آقا فتح الله و بچه هاش بریزه و خوابشون کنه
وقتی اینو گفت ننه تازه یاد خونه ثریا افتاد گفت :
_ راستی ننه خونت چطوره؟ بزرگه ؟راحتی؟
ثریا سری تکون داد و گفت چه خوبی ننه خونه کجا بود یه اتاق دادن (نگاهی به اتاقی که توش نشسته بودیم کرد و گفت) نصف اینجا
همون موقع صدای در حیاط اومد و نشون از اومدن جواد داد من که همش چشم به راه بودم تا جواد بیاد و سفره رو بندازم سریع از جا بلند شدم و گفتم وای جواد اومد برم چاییشو بریزم
متوجه نگاه های معنادارشون شدم
ولی نفهمیدم چرا؟
ثریا با آب و تاب واسه جواد از شهر و خونه هاش تعریف میکرد جواد هم گوش میداد وسطاش هم هی میگفت:
_ مگه نه پری؟
وای داداش پری کل شهرو بلده هرجا بخوای بری کافیه بهش بگی نزدیک ترین راهو بهت میگه
کلافه نشسته بودم و به چایی خوردن جواد نگاه میکردم منتظر بود تموم شه تا برم وسایل سفره رو بیارم
تا حالا شهر نرفته بودم و قبلنا خیلی دوست داشتم بدونم شهر چجوریه و هر وقت شیرین میومد بهش میگفتماز شهر واسمون تعریف کنه ولی حالا صحبت های ثریا واسم کلافه کننده بود دلم فقط پیش اون چلوی دم کشیده که عطرش هوش از سر میبرد بود م و اون مرغ به روغن نشسته بود بالاخره جواد چاییشو خورد و ننه گفت سفره رو بندازم
همه وسایلارو از قبل آماده کرده بودم سریع رفتم و تندتند همه رو آوردم بالا همیشه غذارو میگذاشتم پیش ننه و اون واسه همه میکشید قابله ها و بشقاب هارو گذاشتم کنارش تا مثل همیشه سهم هر کس رو براش بریزه ....
اولین بشقاب واسه پری پر شد و میتونم بگم نصف اون برنجی که تو قابلمه بود رفت تو بشقاب پری یه رون و یه سینه هم واسش گذاشت چون گفت نمیدونم کدومشو دوس داری پس از هر دوش برات گذاشتم بعد هم بشقاب جواد و ثریا و خودش و من تمام مدت داشتم آب دهن قورت میدادم و چشمم به قابلمه که هر لحظه خالی تر میشد
موندیم من و سحر ناز ننه کمی برنج هم واسه اون ریخت و کمر مرغ هم گذاشت واسه اون موند بال و گردن و یه تیکه کمر
همه غذاشونو شروع کرده بودن و مشغول خوردن بودن برنج دیگه به تهش رسیده بود ننه ته دیگ ته قابلمه رو تراشید و ریخت تو بشقاب من رو به پری گفت بیا ننه جان بیا برات مرغ بزارم باز با تعجب به بشقاب پری که مرغش رو به اتمام بود نگاه کردم چجوری تونسته بود اون همه مرغ رو به اون سرعت بخوره بشقابشو آورد جلو و با ناز از ننه تشکر کرد اون از من گشنه تر بود انگار
در آخر بال و گردن مرغ نسیب من شد....
ننه باقالی قاتق هم کشید توکاسه و گذاشت سر سفره
با بغض به بشقاب بقیه نگاه میکردم و سعی میکردم گریه نکنم انقدر که بغضمو قورت دادمحس میکردم سیر شدم حسرت میخوردم که چقدر به سختی اون مرغو پاک کردم و با عشق درستش کردم | 916 |
| 6 | sticker.webp | 739 |
| 7 | چرا بعضی از جوونای ۲۰ ساله از ۵۰ سالهها جلوتر و موفقترن؟ اگر زیر ۳۵ سال هستی، این ویدئو مخصوص توئه!
توصیههای محقق ایرانیِ ساکن انگلیس، به جوونای ۲۰ تا ۳۵ ساله ایرانی! پیام بهرامپور، بنیانگذار مجموعه "بیشتر از یک نفر" و دارای دو مدرک ارشد از دانشگاه KCL لندن و Neoma فرانسه.
برای ساختن یه سیستم مالی کارآمد که توی اقتصاد فعلی ایران کار کنه، کافیه آموزشهای رایگان پیام بهرامپور رو توی کانال تلگرامش دنبال کنی👇
@bishtarazyek
@bishtarazyek
@bishtarazyek | 709 |
| 8 | بنظرم قشنگترین دعا این باشه:
الهی به موقع برسید!
به عشق ،به یار، به همه آرزوهای قشنگتون وبه زندگی...
به هرچی میخواید...
سلام روزتون بخیر 🍀🍃
#صبح_بخیر
#داستان_کوتاه 📚🌱
📚 @irDastanak 📚 | 918 |
| 9 | آدما خیلی زود به همه چیز عادت میکنن، و دقیقاً همین، بزرگترین نقطهضعفشونه.
به خوبیها عادت میکنن و دیگه قدرشونو نمیدونن
به آدمایی که دوستشون دارن عادت میکنن، به آرامش، توجه و محبت هم عادت میکنن.
بعد یه روز که اون چیزا نباشه، میفهمن چقدر ارزشمند بودن.
#داستان_کوتاه 📚🌱 | 1 009 |
| 10 | *🔴 از نظر شما قیمت طلا و دلار بعد از اتفاقات اخیر ریزش میکنه یا افزایشی میشه ؟
1⃣ افزایشی میشود
2⃣ ریزش میکند
✅ روی گزینه مورد نظر کلیک کنید ☝🏻* | 965 |
| 11 | همه چیز درست میشه
دقیقا سی و دومین روز همین ماه
ساعت بیست و پنج
#داستان_کوتاه 📚🌱
📚 @irDastanak 📚 | 887 |
| 12 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
ننه فکری کرد و گفت :
_هرچی از پوست در آوردی بار بزار دوتا غذا سر سفره باشه خوبه دخترمسربلند میشه جلوی دوست شهریش
دیگه واقعا داشتمشاخ در میاوردم مرغ و برنج همراه باقالی قاتق ؟؟!!!!
آخ که خیلی وقت بود دلمقیلی ویلی میرفت واسه یه تیکه مرغ یا گوشت دروغ چرا خوشحال شده بودم از اینکه امشب غذای خوب داریم مثل بچه ها ذوق میکردمدستی به شکمم کشیدم و گفتم:
_ امشب قراره غذای خوب بخوری مامان جان
یدفعه خودم ماتم برد دستام یخ کرد این اولین بار بود که مستقیم داشتم با بچه تو شکمم حرف میزدم و این یعنی اینکه قبولش کرده بودم و چقدر ح س خوبی بود ...
انگار این بچه منو به زندگی وصل کرده بود و حتی همونجور که به خودم قول داده بودم سعی میکردم به فرهاد هم فکر نکنم من باید این بچه رو خوشبخت میکردم و اینو روزی چند بار با خودم تکرار میکردم ....
سریع رفتم سراغ زنبیل ننه ولی با دیدن مرغ سر کنده حالم دگرگون شد فکر میکردم حداقل پراشو کنده باشن
من کجا بلد بودم پرو بال مرغ رو بکنم آخه؟ اونم با اینوضعیت
کی جرات داشت بره به ننه بگه بیاد کمک ...
یه تیکه پارچه برداشتم و پیچیدم دور دماغ و دهنم و مرغه رو از زنبیل آوردم بیرون اول با دست شروع کردم پراشو کندن دیدم فایده نداره رفتم چ. اقو آوردم وبه هر بدبختی بود پر های مرغ بدبخت رو کندم بماند که وسطاش دو سه باری حالم بد شد و داشتممیاوردم بالا به سختی جلوی خودمو گرفتم تا تونستم مرغه رو تمیز کنم حتی از خوردنش هم پشیمون شده بودم یکم از کوزه آب آوردم و مرغه رو حسابی لب حوض شستم و تیکه کردم...
تمام تنم یخ کرده بود از سردی آب و دستام قرمز شده بود
و به مهمونی که بالا زیر لاحاف گرم و نرم راحت خوابیده بود و من داشتم واسش تو این هوا مرغ میشستم ح. سودیم شد
ولی با خودم گفتم به خوردن پلومرغ میارزه و با یاد آوری اینکه قرار امشب دلی از عزا در بیارم باز ته دلم غنج رفت و سریع رفتم تو مطبخ تا غذارو بار بزارم ...
افسوس میخوردم به حال خودم تا دو سال پیش که تو عمارت راحت غذاهای خوشمزه میخوردم هیجوقت فکرشم نمیکردم به خاطر یه شب مرغ خوردن بخوام اینجوری ذوق کنم البته بنظرم بی ربط هم به حامله بودنم نبود
تو مطبخ مشغول بودم که حس کردم یکی جلوی در وایساده و نگاهم میکنه .....
سر برگردوندم و با دختربچه ای که ثریا با خودش آورده بود مواجه شدم مظ. لومانه وایساده بود وبا خجالت داشت منو نگاه میکرد رفتم جلو و گفتم:
_ بیدار شدی خاله؟
سر تکون داد
_بقیه هم بیدار شدن؟
سرشو به علامت منفی تکون داد
_زبونتو موش خورده ؟
بالاخره لب باز کرد و آروم گفت: نه
_حوصلت سر رفته؟
_اوهوم
_میخوای وایسی اینجا پیش من
باز سرشو تکون داد
آوردمش تو مطبخ و رو صندوق گوشه مطبخ نشوندمش همونجور که کار میکردم باهاش حرف هم میزدم کم کم خودش هم یخش باز شد و شروع به حرف زدن کرد
گفت ۵ سالشه و اسمش سحر نازه
گفتم چه اسم قشنگی داری خاله خودتم مثل اسمت نازی
مظلوم گفت :
_واقعا؟ آخه ثریا خانوم میگه اسمت اصلا بهت نمیاد میگه اینچه اسمی رو تو گذاشتن دیگه تو که ناز نیستی
فهمیدم ثریا با این بچه هم سر جنذگ داره
گفتم:
_خاله ثریا میخواد سر به سرت بذاره عزیزم
گفت :
_نباید بهش بگیم خاله ثریا فقط ثریا خانوم
سری تکون دادم و چیزی نگفتم یعنی چیزی هم نداشتم بگم ثریا انگار واقعا مریض بود
دختر بچه گفت:
_ولی تو مهربونی تو رو دوست دارم
_منم تورو دوست دارم کوچولو
یکم که باهاش حرف زدم فهمیدم ثریا طفلی رو خیلی اذیت میکنه یه چند باری هم از دستش کتک خورده بود میگفت ثریا خانوم با همه دعوا میکنه مخصوصا با آبجیم من دوس ندارمتو خونمون باشه
دلم واسه دخترک بی نوا سوخت که گیر ثریا افتاده سعی کردم ذهنشو از ثریا دور کنم و با حرف زدن از مرغ و خروسامون و اینکه میتونه بهشون دون بده سرگرمش کنم
با صدای جیغ ثریا که میگفت سحر کدوم گوری رفتی هر دو از جا پریدیم .... | 866 |
| 13 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
ننه رو به ثریا گفت:
_این بچه کیه دختر؟ چجوری از شهر تا اینجا تنها اومدی؟ شوهرت چرا نیومد؟
ثریا هورتی از چاییش خورد و گفت :
_ننه مارو باش...
بیا شهر ببین زنا خودشون بیرون از خونه کار میکنن دیگه راه یک ساعته تا شهر که این حرف هارو نداره
نگاهی به بچه که مثل موش کنج دیوار کز کرده بود انداخت و گفت :
_اینم بچهدهمون مرتی که اس دیگه افتاده گردن من
_گردن تو چرا زنش چلاقه مگه ؟ رفتی شدی ل.له بچه؟ تو و اینحرف ها؟!
ثریا صورتشو جمع کرد و گفت:
_زنش علیله بابا افتاده گوشه خونه نفس های آخرشو داره میکشه ولی زبون داره دو متر
مرتیکه منو برده کلفتی زن و بچه اش
دختر خیر ندیدش مثل شمر میمونه دوتای منو حریفه اصن اون دو هفته ای که گم و گور شده بود واسه همین زنه بود انگار فهمیده بود عقد کرده افتاده بود گوشه مریض خونه بعدشم که کلا از کار افتاد اومد منو برد که کاراشونو بکنم ولی دارم براشون وایسا اگه اینپری نبود که من دوومنمیاوردم
اشاره کرد به زنه که سر میچرخوند و کل اتاق و زیر نظر داشت کرد گفت :
_اینپری دوستمه شانس اوردم باهاش دوست شدم به شو خی زد بهش و با خنده گفت از اون زرنگاس مردیه واسه خودش اینو راهکاراش نبود من از پس اون عفریته و دخترش بر نمیومدم که
ثریا میگفت و من نگاهم به اون دختر کوچولو بود که هر لحظه بیشتر تو خودش فرو میرفت
ننه نگاهی به پری کرد و گفت:
_خدا خیرت بده ننه این دختر من سادس هواشو داشته باش غریب کشش نکنن
خندم گرفته بود ثریا ساده بود؟
زنه به حرف اومد و برعکس صورتش صدای قشنگی داشت مخصوصا که خیلیبا ناز حرف میزد رو به ننه گفت :
_خیالتون راحت مامان جان هواشو دارم خودم
مامان جااان؟؟؟
دیگه واقعا داشتم شاخ در میاوردم
ننه چشماش برق زد
رو به ثریا گفت :
_چه خوب شد دوستتو آوردی حالا چند روز میمونید؟
ثریا با حرص گفت:
_زیاد نمیتونم بمونم پری یکم پول داشت میخواست زمینی چیزی بخره بهش گفتم بیاد یه سر ده شاید تونست زمین خوبی پیدا کنه
ننه دوباره چشماش برق زد و گفت
_باریکلا خودش میخواد زمین بخره ؟
ثریا با هیجان گفت:
_ آره بابا پری خیلی زرنگه از شوهرش که جدا شد مهرشو گرفت الان هم میخواد زمین بخره پولش حیف و میل نشه مغزش خوب کار میکنه
ننه با دلسوزی گفت:
_آخی جدا شدی ؟ چرا ننه؟
پری سر و گردنی تکون داد و گفت:
_شوهرم آدم نبود فکر میکرد من باید گوش به فرمانش باشم منم از این زنا نیستم که کسی بهم بگه چیکار کنچیکار نکن نساختیم باهم دیگه
بهتر گور باباش.......
ننه گفت واسه ثریا و دوستش رختخواب پهن کنم خسته راه هستن یه چرت بزنن تا سرحال بیان
خودش هم چادر سرش کرد زنبیلش و برداشت رفت بیرون یکم بعد برگشت و زنبیل رو گذاشت گوشه حیاط ...
رو صندکقی که تو مطبخ بود نشسته بودم و داشتم باقلا پاک میکردمتا واسه شام کمی باقالی قاتوق درست کنم هوا سرد شده بود و دیگه نمیشد روتخت توی حیاط نشست ننه اومد دم مطبخ و با دیدن من گفت:
_ جیکار میکنی؟
با تعجب نگاهش کردم
خب مشخص بود دارم چیکار میکنم اینچه سوالی بودالبته منتظر جواب من نموند و خودش گفت:
_نمیبینی مگه مهمون غریبه داریم رفتم به بدبختی از خدیجه یه مرغ گرفتم ...
مردم دندون گرد شدن هرچی بهش میگم مهمون داریم کم تر حساب کن یه کلوموایساده رو حرفش
همونجور که میرفت بیرون گفت بلند شو تمیزش کن واسه شام بار بزار یه کاسه ای چیزی بده برنجم بیارم
باورم نمیشد ننه رفته بود واسه ثریا و مهمونش مرغ خریده بود؟
هرچی فکر کردمدیدمتو اون مدتی که من با جواد عروسی کرده بود مهمون شام و ناهاری نداشتیمحتی آقا فتح الله هم تا حالا شام و ناهار خونه ما نبود
با خودم گفتم حتما ننه واسه همه ی مهموناش انقدر دست و دلبازه چون یادمه واسه خاستگاری ثریا هم خوراکیارو از گنجه در آورده بود
ولی چیزی که برامجالب بود این بود که ما خودمون مرغ و خروس داشتیم وقتی تخم میزاشتن اونایی که جوجه میشدن و نگه میداشتیم و بقیه تخم مرغ ها و مرغ هایی که بزرگ میشدن رو ننه میفروخت
به آقای بود تو شهر مغازه داشت هر چند وقت یک بار میومد تو ده و از اهالی هرچی که واسه فروش داشتن میخرید و میبرد تو مغازش میفروخت ماهم که جز مرغ و خروس چیزی نداشتیم همونارو ننه انقدر باهاش چونه میزد تا با قیمت بالا بفروشه حالا حتما تونسته بود از خدیجه با قیمت پایین تر بخره که از مرغ های خودمون سر نبریده بود
ننه از تو حیاط داد زد:
_ چیشد پس ؟
یه کاسه کوچیک برداشتم و بردمدادمبهش آخه هر وقت میخواستم غذای برنجی بزارم ننه خودش باید برنج و پیمونه میکرد و بهم میداد
گفتم: ننه پس باقالی هارو چیکار کنم؟ | 815 |
| 14 | 🌷🌷🌷
خدایا مرا ببخش بابت تمام زمانهایی که میشد به بخشهای خوب جهانم فکر کنم و من متمرکز شدم روی همان تکههای غمگین و سیاهی که میتوانستم بیتفاوت از کنارشان عبور کنم.
مرا ببخش که میشد سرم را به نشانهی شکرگزاری و لبخند بالا بگیرم، اما برای گلایه سراغت آمدم.
مرا ببخش که گاهی بیش از چیزی که باید رنجیدم و غمگین شدم، ببخش که همیشه حق را به خودم دادم، ببخش که گاهی آدمِ بدِ داستان، من بودم و در ذهنم از خودم قربانی ساختهبودم.
کمک کن قوی باشم و جسورانه در مقابل رنجهای روزگار بایستم و اگر زخم کوچکی برداشتم، به حرمت تکههای سلامتِ وجودم، نادیدهاش بگیرم.
کمک کن صبور باشم و کلیت آدمها را با جزئیات حرفها و رفتارهاشان زیر سوال نبرم.
کمک کن پس از هر رنجشی، به پذیرش و آرامش برسم و آرامش را تکثیر کنم و کسی نباشم که از غمهای کوچک میرنجد و شادیهای بزرگ را نادیده میگیرد 🌱
#داستان_کوتاه 📚🌱
📚 @irDastanak 📚
🌷🌷🌷 | 805 |
| 15 | رفیق خوب
غم ها را از بین نمیبرد
اما کمک میکند
با وجود غم ها محکم بایستیم
درست مثل چتر خوب
که باران را متوقف نمیکند
اما کمک میکند
آسوده زیر باران قدم بزنیم
#داستان_کوتاه 📚🌱
📚 @irDastanak 📚 | 1 238 |
| 16 | 🌸ســــــــــلام صبحتون عالی
🌿صبح یعنی عشق
🌸عشق یعنی حس خوب زندگی
🌿زندگی یعنی زیباترین هدیه خدا
🌸زیباترین هدیه خدا یعنی
🌿روزی پر از نشاط و آرامش
🌸و صبحی
پر از لبخند و اتفاقات عالی 🌿🌸
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
#داستان_کوتاه 📚🌱
📚 @irDastanak 📚 | 1 034 |
| 17 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
تصمیم گرفتم بمونم تصمیم گرفتم تلاش کنم تا بتونم زندگیمو درست کنم از اول بسازم و زندگی کنم
به خاطر بچه ام ......
خدا رو چه دیدی شاید حق با دریا بود شاید پاقدم این بچه باعث میشد سختی ها تموم بشه و بالاخره روی خوش زندگی رو ببینم من به خاطر این بچه میتونستم فرهادو فراموش که نه بزارم گوشه ترین نقطه ذهنم و دیگه بهش فکر نکنم و تصمیم گرفتم همین کارو بکنم
ولی فعلا از اینکه به ننه و جواد بگم حامله ام هم میترسیدم همش یه چیزی جلومو میگرفت و فکر میکردم وقتش نیس میدونستم بالاخره که میفهمن ولی الان نه .....
خدارو شکر از مازیار هم دیگه خبری نبود و من همه ی اینارو نشونه میدونستم ...
یک ماه از روزی که رفتیم پیش قابله گذشت و من تو این یک ماه سعی کرده بودم زندگیمو تغییر بدم مثلا با جواد مهربون تر شده بودم بیشتر باهاش صحبت میکردم و اونم وادار میکردم تا باهام حرف بزنه سعی میکردم باب میل ننه رفتار کنم غذاهای کم خرج درست میکردم و به خونه بیشتر میرسیدم خدارو شکر همه چیز آروم بود و شکمم یکم بیشتر اومده بود جلو ننه که هنوز منو ندیده بود چون اون مدت فقط دوبار با کبری خانوم و دریا رفتم حموم جواد همفکر میکرد چاق شدم اصلا فکرش هم سمت پدر شدن نمیرفت
چند روز دیگه هم گذشت و من
تصمیم گرفته بودم خبر بارداریمو بهشون بدم رفتم پیش دریا تا باهاش مشورت کنم چجوری به جواد و ننه بگم حامله ام و اون پیشنهاد داد به مامان کبری بگیم بره به ننه بگه فکر کنم عروست حام له اس و ننه منو ببره پیش قابله..
دریا هنوز جوشونده هایی که مروارید بهش داده بود رو سر موقع درست میکرد میخورد ولی هیج نتیجه ای نگرفته بود
میفهمیدم با حسرت بهم نگاه میکنه ولی خیلی هم برام ذوق میکرد و خوشحال بود میگفت من میشم خاله این فسقلی اصن خودم بزرگش میکنم تو کارات زیاده به بچه نمیرسی و من با تمام وجودم دعا میکردم تا دریا هم حامله بشه
اون روز قرار بود طبق نقشه کبری خانوم بیاد و خبر بارداری منو به ننه بده
دل تو دلم نبود تا عکس العمل ننه رو ببینم حتما از اینکه صاحب نوه میشد خوشحال میشد صدای در زدن اومد و من به هوای اینکه کبری خانوم اومده سریع درو باز کردم اما کسی که پشت در بود کبری خانوم نبود
آه از سرنوشت من......
ثریا بود اما تنها نبود با یه بچه ۴_۵ ساله و یه زن دیگه
با دیدن ثریا بیشتر از اینکه از اومدنش تعجب کنم از ریخت و قیافش تعجب کرده بودم جوری که از جلوی در نمیتونستم برم کنار....
سر و شکلش و لباساش عوض شده بود موهاشو رنگ کرده بود و لباس های شهری تنش بود کلی هم سرخ اب سفید آب رو صورتش بود ثریا با لحن بدی گفت :
_ها چته ؟ آدمندیدی؟هنوزم کودنی تو؟ گم شو برو اونور دیگه نمیبینی مهمون دارم؟
حس کردم حتی طرز حرف زدنش هم عوض شده
درسته هنوز بد دهن بود ولی چیزی که جالب بود این بود که سعی میکرد بدون لحجه حرف بزنه
از اینکه جلوی اوم زناینجوری باهامحرف زده بود خ جالت کشیدم کمی رفتم کنار تا بیان تو همون موقع در خونه کبری خانوم هم باز شد و دریا و کبری خانوماومدن بیرون اوناهم با دیدنثریا حسابی غافلگیر شده بود کبری خانوم با محبت به ثریا سلام کرد و گفت:
_ خوبی مادر؟خوش اومدی
اما ثریا با لحن سردی جوابش و داد و فقط گفت به مرحمت شما
بعد رو به زن کناریش که منتازه داشتم نگاهش میکردم گفت:
_اینا همون ف ضولایی ان که بهت گفته بودم شکر خدا همیشه همجلو در پلاسن زنه زد زیر خنده و رفتن تو اما من قرمز شدم از خ جالت چون مطمئن بودم هم دریا هم کبری خانومشنیدنچی گفت
دریا با تعجب گفت:
_ با ما بود اینایکبیری؟
با ش رمندگی گفتم :
_فکر نکنم ، حالش خوب نیس انگار با منم دعوا داشت رو به کبری خانومگفتم :
_ببخشید ترو خدا ها
کبری خانوم سری تکون داد و گفت :
_ما یه روز دیگه میایمامروز صلاح نیس بعد هم رفت تو و کاملا حس کردم ناراحت شده
دریا اومد جلو و گفت:
_کی اومد؟چرا این شکلی شده بود این؟
_نمیدونم والا
_اون کی بود باهاش ؟شبیه جادوگرا بود
_نمیدونم بخدا تازه همین الان رسیدن
برم تو ببینم چه خبره
دریا صداشو آروم تر کرد و گفت:
_هرچی شد به منم بگو
درو که بستم کسی داخل حیاط نبودن حدس زدم بالا رفته باشن رفتم مطبخ و سه تا چایی ریختم بردم تو اتاق
ثریا و زنه نشسته بودن بالای اتاق و اون بچه هم کنار در بود چایی هارو گرفتم جلوشون و نشستم از طرز نگاه کردن زنه اصلا خوشمنمیومد حس میکرد تحقیر آمیز و از بالا نگاهم میکنه خدارو شکر به موقع رسیده بودم و تازه سلام علیکشون تموم شده بود | 1 015 |
| 18 | #سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#بهارنارنج
رنگم پرید میدونستم میفهمه من باردارم ولی نه به این زودی و با یه نگاه
با صدای لرزون گفتم:
_نه من نمیخواسنم اصن حامله بشم یعنی حامله نیستم
_یعنی میخوای بگی من بعد از این همه بچه دنیا اوردن زن حامله رو نمیتونم تشخیص بدم ؟
از جلوی در رفت کنار و گفت بیاین تو ببینم
روی نگاه کردن به دریا رو نداشتم نمیدونم چرا انقدر خجالت میکشیدم ازش
دوباره به همون اتاق قبلی راهنماییمون کرد و به دریا گفت این سری جوشونده بهتری بهت میدم اینو بخوری رد خور نداره حامله بشی ....
دریا که حس میکردم از شنیدن خبر حاملگی من دلخوره با شنیدن حرف های قابله نیشش باز شد گفت:
_ راستمیگین؟
_آره دختر اینو رو چند نفر امتحان کردم هرکی خورده حام له شده خیالت راحت
نگاهی به من کرد و گفت:
_ بیا ببینمچند ماهته
دریا بلند شد و من آرومسر جاش نشستم و گفت :
_دو ماهو رد کردی
نمیدونستی حام. له ای؟
با صدای اروم گفتم:
_ نه
و اشکام سرازیر شد
درسته یجورایی خودممطمئن شده بودم از اینکه حامله ام ولی با گفتن مروارید حقیقت مثل پتک کوبیده شد تو سرم
مروارید گفت :
_چته چرا گریه میکنی؟
.دریا دستمو گرفت و کمکم کرد بلتد شم اونمحرفی واسه گفتن نداشت
یادم رفت قرار بود جلوی دریا نپرسم ولی طاقت نداشتم و به زبون اوردم :
_راهی واسه .....؟
دریا جیغ کوتاهی کشید و زد رو صورتش :
^چی میگی بهار؟ خدا قهرش میگیره
سرمو انداختمپایین و گفتم :
_ تو که شرایط منو میدونی
مروارید پرسید :
_شوهر که داری؟
_بله
_ نا اهله؟
_یجورایی
_من این کار رو نمیکنم توام که دوماهو رد کردی خطرناکه
دریا دستمو گرفت و رو به مرواریدگفت: _نمی ندازه اصلا شوکه شده یکم بگذره عقلش میاد سر جاش
پاشو بریم بهار دیر میشه
با التماس به مروارید نگاه کردم :
_من نمیتونم این بچه رو نگه دارم نمیتونم یه موجود بیگناه رو بیارم به دنیا با اینکه میدونم قرار نیس خوشبخت بشه بخدا که بدبخت میشه ترو خدا اگه راهی هست بگین
دریا دستمو کشید بلند شم و منتظر جواب مروارید نموند منو همونجور که هنوز داشتم به مروارید نگاه میکرد کشید سمت در و گفت بیا بریمچرت و پرت نگو
تا جلوی در که رفتیم مروارید صدامون زد و گفت صبر کنید ......
مروارید اومد جلو و گفت:
_جوشونده هاتو نمیخوای مگه؟
دریا انقدر هول شده بود یادش رفته بود جوشونده هاشو بگیره
مروارید خودش اومد جلوی در و یه کیسه داد دست دریا همونجور که داشت بهش میگفت چجوری باید اینارو مصرف کنه و دریا هم با دقت تمام گوش میداد اومد جلوی منو یواشکی یه چیزی گذاشت تو دستم
سریع انداختم تو جیبم تا دریا نبینه حرف هاش که تموم شد رو به من گفت :
_حتما دم کنه بخوره دوستت یادش رفت تو بگو بهش
فهمیدم منظورش همونیه که داد بهم سری تکون دادم و از در رفتیمبیرون
تمام راه دریا داشت نصیحتم میکرد که این کار استباهه میگفت بچه بیاد ننه هم اخلاقش عوض میشه و جواد میشه همونی که میخوام
میگفت تو که میدونی دیگه به فرهاد نمیرسی فر. ار هم که غیر ممکنه جایی نداری بری پس اینبچه رو به دنیا بیار شاید اصلا خدا خواسته تا ابن بچه بشه کلید خوشبختیت اینجوری خانوادتم شاید باهات آش تی کنن
دریا میگفت و من بسته ای که مروارید داد بهم رو تو جیبم سفت فشار میدادم
برعکس راه رفت اصلا نفهمیدم کی رسیدیم .....
دم در از دریا خواستم فعلا از اینقضیه به کسی چیزی نگه تا به وقتش خودم بگم......
چند روزی از وقتی که از پیش مروارید اومدیم گذشته بود
چند باری از جوشونده ها خواستم استفاده کنم ولی تا میخواستم تو آب حل کنم دلم نمیومد
به جا تو مطبخ قایمشون کرده بودم تا کسی نبینه
حال عجیبی داشتم حس میکردم چقدر اون موجود کوچولویی که توشک. مم داشت رشد میکرد رو دوست دارم ولی از طرفی هم فکر میکردم با به دنیا اومدنش خی. انت بزرگی در حقش کردم
درسته بعد از رفتن ثریا کمی اوضاع بهتر شده بود ولی من هنوز دلم با این زندگی نبود هنوز باور نداشتم میتونم آروم زندگی کنم و هر لحظه منتظر آشوب جدید بود هنوز هم دلم میخواست برم و از سیمین انتقام بگیرم تا جیگرم خنک شه
ولی اون حس قوی مادر بودن بود که میتونست جلوی همه ی این فکر هارو بگیره حتی فکر رفتم و تنهایی زندگی کردن ...
ساعت ها میشستم با خودم فکر میکردم و به خودم میگفتم یعنی دیگه نرم؟ یعنی بمونم و با جواد که ذره ای بهش علاقه نداشتم ادامه بدم ؟
و فکری تو سرممیگفت به خاطر بچت بمون و بجنگ .... | 877 |
| 19 | •
من خدارو جایی دیدم که
برنامه هامو بهم زد تا قشنگ ترش کنه...
#داستان_کوتاه 📚🌱
📚 @irDastanak 📚 | 782 |
| 20 | 🌷🌷🌷
ای کاش وقتی 20 ساله بودم میدونستم که :))
نصیحت و درس هایی که هر جوونی باید بدونه :
1. که لازم نیست کامل باشم تا شروع کنم
2. که اگه از تنهایی نترسم، خودم رو پیدا میکنم
3. که نه گفتن به بقیه، آره گفتنه به خودمه
4. که آدمها با من مشکل ندارن، با
خودشون درگیرن
5. که ترس همیشه هست، ولی جلو رفتن
بدونِ ترس نمیشه
6. که ارزش من به کارایی که میکنم نیست
به وجودمه
7. که ذهنم گاهی دروغ میگه، مخصوصاً وقتی میترسم
8. که هیچکس نمیاد نجاتم بده؛ خودمم که باید بلند شم
9. که مسیر رشد، یه شبه نیست... ولی هر قدمش می ارزه
#داستان_کوتاه 📚🌱
📚 @irDastanak 📚
🌷🌷🌷 | 804 |
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
