fa
Feedback
کشکول درویش بی ریش

کشکول درویش بی ریش

رفتن به کانال در Telegram

یادداشت های یک معاون مدرسه و لوازم تحریر فروش! 📬 http://t.me/HidenChat_Bot?start=107900978

نمایش بیشتر
474
مشترکین
+124 ساعت
-27 روز
-830 روز
آرشیو پست ها
فکر کنم یه مامور خیالی وجود داشته باشه توی خوابای من که قبل از بیدار شدنم میگه "الان صدای آلارمش درمیاد و بیدار میشه، بجنبید حافظه‌ش رو از خوابی که دید پاک کنید!" تو آخرین خوابی که دیدی چی بود؟

Siavash-Ghomayshi-Ghorbat-128.mp35.65 MB

Siavash-Ghomayshi-Bebakhsh-128.mp33.52 MB

امروز دوباره با یه شماره دیگه زنگ زد (قبلی رو بلاک کرده بودم) گفت الان میتونم خرید کنم؟ هستین؟ چَنده؟ خدایا روزی ما رو دست آدمای مشتی بذار نوکرتم. یه سیاوش قمیشی گوش کنیم ببینیم شنبه‌مون قشنگ میشه یا نه.

🔴 روایت ایرانِ پساجنگ | گفت‌وگوی حسین جنتی و احسان عبدی‌پور @MonazeratChannel

احسان عبدی پور رو دوست دارم، از اون موقعی شناختمش که یه گزارشی ازش شنیدم راجع به یه کتابفروش گمنامی به نام "حاتم مشمولی". شاید شنیده باشیدش. من درباره جنگ‌های اخیر و اتفاقات دی ماه سال گذشته تقریبا لال هستم. حتی قلمم لکنت داره و به سختی با خودم به شفافیت می رسم. یه گفتگویی به چشمم خورد از عبدی پور و حسین جنتی راجع به همین چیزهایی که من درباره‌ش گیجم. جالب بود

دیروز یه آقایی سر ظهرِ تابستون -که عالم و آدم میرن توی خلسه و استراحت و چرت- زنگ زد که خودکار زبرا ساراسا رو دارید؟ چنده؟ گفتم من نیستم الان؛ یه پیام تو بله بذارید چک می کنم اعلام می کنم خدمتتون. همون موقع هم به فروشنده پیام دادم که موجودی رو چک کن و بهم بگه. آقائه دوباره دو ساعت دیگه زنگ زد و جواب ندادم و شروع کرد رگباری تماس و تماس. آخرش از ناچاری جواب دادم و برگشت گفت: وضعت خیلی خوبه ها جواب مشتری نمیدی. گفتم پرسیدم آقا، اعلام کردن بهت میگم... چک کردم و عصری براش عکس رنگهایی که موجود داشتیم فرستادم . اونم پیام داد که اگر دونه‌ای ۳۰ تومن میدی من میخوام. (ساراسا ۱۷۰- ۱۸۰ تومنه!) منم دیدم اینطوری داره می کنه دیگه جواب ندادم. امروز دیدم سر ظهر یه شماره ناشناس دو سه بار زنگ زده، دفعه آخر که زنگ زد برداشتم گفت: "خیلی سرت شلوغه ها...شناختی؟!" گفتم نه بفرمایید؟ "اون خودکارا رو سی تومن نمیدی؟"

چند وقتیه که مغازه رو توی لیست فروشندگان حضوری ترب اضافه کردم. یکی یکی جنس‌ها رو اضافه کردم و قیمت‌ها رو زدم و همچنان هم در حال انجام این کار هستم. به هر حال یه جوری باید فروش انجام بشه. اوایل شماره تماس مغازه رو گذاشته بودم ولی احساس کردم فروشنده‌مون یا بابام به خوبی نمی‌تونن مشتری پشت تلفن رو جذب کنن و نهایتا شماره‌ی خودمو گذاشتم. از اون روز عجیب‌ترین تماس‌ها رو دریافت کردم.

همیشه چیزهایی برای فراموش نکردن هست!

داشتم از پارکینگ می رفتم بیرون که دیدم دختر‌های کوچک همسایه توی حیاط زیرانداز پهن کرده بودن و دوتایی نشستن روبروی هم و عروسک‌هاشون توی بغلشون بود و کاسه بشقاب جلوشون بود. خاله بازی به سنتی ترین حالت ممکن! چقدر ذوق کردم که به تبلت و موبایل و اینستا مشغول نیستن. گفتم "سلام همساده‌ها‌...چیزی لازم ندارین؟" ریز ریز خندیدن فقط.

بازار تهران مرداد سال ۵ در این بازار اگر سودی ست با درویش خرسند است خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی!

شرمِ نالازم خجالتِ بیخودی میپیچم به خودم اگر قرار باشه به یه نفر جواب منفی بدم! مثلا میمیرم و زنده میشم اگر به یه پدر بخوام بگم "فرزندتون تو آزمون ورودی قبول نشده" یا به کسی بگم "نمی تونم بیام چون کار دارم" یا "تمایلی به انجامش ندارم" یا "دوست ندارم جنسی که پرزنت می‌کنی رو بخرم" "پولی رو که قرض کرده بودی ممکنه پس بدی؟" این خجالت کوفتی یقه‌م‌رو میگیره و با نفر مقابل همراهی هم می‌کنم حتی!

خیلی وقته که فیلم درست حسابی و حال خوب کن ندیده بودم. امروز خواستم از سینما کمک بگیرم تا از روزمرگی خلاصم کنه. پست‌های مختلف از فیلم و مینی سریال‌ها رو سیو می‌کردم که یه روز یکیش رو دانلود کنم و ببینم. امروز یکیش رو انتخاب کردم و دیدمش و خیلی هم خوشم اومد! یه فیلم فرانسوی قدیمی به اسم "حفره ۱۹۶۰" با یک داستان واقعی جذاب و شنیدنی. داستان چند زندانی که تصمیم می‌گیرن کف سلول رو بِکَنن و فرار کنن...

گناه باده پرستان به توبه نزدیک است خدا پناه دهد از غرور هشیاران!

ابراهیم خودش سینه سوخته است از نوجوونی کار کرده و همه مدل کاری انجام داده، همیشه نسبت به خانواده اش فداکار و سر به زیر و محجوب بوده. خودش برای پدر کارگرش کمک خرج بوده و دنبال این نبوده آرزوهاش رو از جیب باباش بکشه بیرون. سالها با اعتیاد درگیر بوده و از خونه میره بعد از ترک هم خیلی کمک می کنه برای پاک شدن همدردهاش. ابی ادامه داد: خودمم همین بودم، به حرف کسی توجهی نداشتم، قربون خدا برم یه دونه عین خودم گذاشته تو دامنم. اون سالا که تازه یواش یواش بحث اعتیادم تموم شده بود از بس کسی رو نداشتم و اعتماد به نفس نداشتم با توجه یکی از راهنماهام که باهام صحبت کرد و روم تاثیر گذاشت مسیر زندگیم عوض شد. سینه م رو میدادم جلو و می گفتم با فلانی سلام علیک دارم. فقط چون صمیمانه بهم محبت کرده بود و یه جایگاه خوبی هم داشت. گفتم: محل کارش رفتی سر بزنی ببینی فضاش چطوره، صابکارش چجور آدمیه؟ آغشته به فکر و خیال بود و ادامه داد: حقیقتش نرفتم، روم نشده که برم گفتم:خجالت نداره که بابا بچه رفته یه فنی یه حرفه ای رو یاد بگیره دیگه... سری به نشانه "نمی دونم والا" یا "تو چه میدونی چی میگم" تکون داد.

از ابراهیم پرسیدم: از مرتضی چه خبر؟ سر کار میره؟ ردیفه کار و بارش؟ گفت: والا چه عرض کنم، خدا رو شکر سر کار رو میره مث یه مرد صبح میزنه بیرون و غروب خسته و کوفته میاد اما یه مدته با هم تو قهر و آشتی ایم، حرف نمیزنیم زیاد، اگرم حرف بزنیم به دو کلوم نرسیده دعوامون میشه. گفتم: همین که سر کار میره و غیرتش رو داره خیلی حرفه...بقیه اش هم درست میشه. یه مقایسه ش کن با هم سن و سالاش...بقیه مگه دارن چیکار می کنن تو 18 - 19 سالگی؟ گفت: اون توقعی که اون از یه پدر خوب داره من نبودم و باور کردن این براش سخته اعتماد به نفس نداره دنبال محبت و توجه یه آدم درست و درمون تو اطرافش می گرده. تقریبا هر حرفی از من بشنوه براش قابل قبول نیست. یه بار توی روم گفت: تو خودت با این همه بدو بدو تهش چی شدی مگه؟ اینا رو گفت و رفت توی فکر و توی جیباش دنبال پاکت سیگارش گشت...