uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

کشکول درویش بی ریش

کشکول درویش بی ریش

Kanalga Telegram’da o‘tish

یادداشت های یک معاون مدرسه و لوازم تحریر فروش! 📬 http://t.me/HidenChat_Bot?start=107900978

Ko'proq ko'rsatish
479
Obunachilar
+124 soatlar
+17 kun
-430 kun
Postlar arxiv
آزموت تستی
آزموت تستی

آزمایشگاه
آزمایشگاه

صبح ۱۲ آبان ۱۴۰۵ است. پاییز رخ از پشت پرده آشکار کرد و باران گرفته، خیابان‌های تهران را باران شسته و خنکی ملایمی در کوچه است، که با یک‌لا سویشرت می‌شود بیرون آمد. صبح با صدای باران به کانال کولر بیدار شدم و کورمال گوشی ام را پیدا کردم و ۴:۱۷ دقیقه بود، باران سخاوتمندانه بر فقیر و غنی می‌بارید، سرخوش از اینکه تا ۶ صبح فرصت دارم چشمهایم را به هم فشار دادم و باز خوابیدم. باید می‌رفتم آزمایشگاه ناشتا آزمایش بدهم، یک آزمایشگاه نزدیک‌ مدرسه پیدا کردم و مرخصی ساعتی گرفتم و راه افتادم؛موتورسواری بر موتور خسته و نسیم خوش و بوی باران و پاییزِ تهران. در آزمایشگاه یک تلویزیون بزرگ گذاشته بودند که آهنگ ریلکسیشن پخش می کرد و تصاویر پاییز و مناظر زرد و نارنجی داشت. حس کردم از توی قفس دارم از یک دریچه به زندگی و حیات و طبیعت نگاه می‌کنم، آهی کشیدم و مشغول تماشا و گوش کردن به گفتگو‌های پیرمرد‌ها و پیرزن‌ها و زنان بارداری بودم که با هم در صف نمونه‌گیری بودیم. یک آقای ناشنوا هم با همسرش در سکوت با زبان اشاره گفتگو می‌کردند. نمونه را دادم و از نظم آزمایشگاه پیش خانم نمونه‌گیر تعریف کردم و با خوشرویی تشکر کرد و شغلم را پرسید. گفتم معلمم. همیشه می‌گویم معلمم اما حس عدم صداقت می‌گیرم از خودم. باید بگویم معاونم، باید بگویم کادر مدرسه هستم. مثل این می‌ماند که من رستوران‌دار باشم و پشت صندوق نشین، ولی هر جا بپرسند بگویم "سرآشپزم" در معلمی هنر و ظرافت هست و در معاونت کارمندی و روزمرگی! (چشمک و لبخند به همه‌ی معلما...‌هنرمندای داداش!) پنبه را در جای سوزن فشار دادم و برگشتم به مدرسه؛ هوس میوه داشتم و از میوه فروشی جلوی مدرسه یک سیب و یک پرتقال خریدم و به جای صبحانه خوردم. الان آمده‌ام سر جلسه‌ی آزمون و بچه‌ها مشغول آزمون تستی هستند. کاش یک اردویی، یک چیزی در پیش باشد، همه خسته‌ایم اما با لبخند. #شرح_ایام

وقتی یه سریال یا یه کتاب یا حتی یه بازی کامپیوتری تموم میشه انگار زندگی از معنا تهی می‌شه، انگار دیگه کاری برای انجام دادن نیست و وارد یه مرخصی طولانی و کسل‌کننده میشی... مدتها با اون شخصیت‌ها و اون فضاها زندگی کردی و حالا وقت برگشتن به زندگی خودت می‌رسه مثلا توی "سمفونی مردگان" با اورهان طمع کردی و با آیدین استعداد‌هات کشته میشه و داستانت وسط برف و سرمای اردبیل تموم میشه... توی "برکینگ بد" از زاویه دید خدا به والتر نگاه می‌کنی و آهنگ "my baby blue" برات پخش میشه و از نیومکزیکو و آلبوکورکی میای وسط تهران. توی کال آف دیوتی نسخه جنگ جهانی دوم بعنوان آخرین بازیهای کامپیوتری داستانی که بازی کردم و بهم چسبید هم همینطور یهو جنگ تموم میشه و متفقین پیروز میشن و از اروپا میای تو خونه..‌. یا مافیا ۲ بعد از اتمام بازی انگار چشمهات دنبال ماشینهای قدیمی و آمریکای دهه ۵۰ و ۶۰ می‌گرده... حمیدرضا صدر گفته بود بهترین وقت برای مردن بعد از یه تورنومنته وقتی همه چیز تموم شده

بهبهی
بهبهی

🌌
+1
🌌

یه دکتر رفتم امروز که متخصص بود و از نتایج خوبی که بقیه از درمانش گرفته بودن و شلوغی مطبش، به نظر می‌رسید که توانمنده. وقتی منتظر بودم تا نوبتم بشه چند تا سوال از منشیش پرسیدم که مثلا چقدر حدودا باید بشینم یا اینکه فلان قسمت حرفتونو متوجه نشدم، با بی‌میلی و خشک و بی‌حوصله و لحنِ "چه سوالیه می‌پرسی" و "بیا برو بابا" ازش جواب گرفتم. همین حین یه خانومی با یه لحن واقعا آروم و مودبانه اومد یه مطلبی رو بگه یا بپرسه و خانم دکتر صداش رو برد بالا و گفت "ویزیت تهیه کنید و بعد بیاید داخل" خانمه باز داشت واقعا مودبانه و آروم صحبت می‌کرد و می‌گفت این برخورد و این پاسخگویی ناراحتش کرده و دکتر باز عربده کشید که دیگه اینجا نیا و الانم برو بیرون و خانوم فلانی که منشیش بود صدا کرد که بیا اینو بنداز بیرون... وقتی نوبتم شد رفتم تو، خانم دکتر متخصص بهم نگاه هم نکرد، چنتا سوال پرسید در حالی که داشت تایپ می‌کرد و من ازش همدلی نگرفتم که بتونم مشاوره‌ای بگیرم یا دو تا سوال بپرسم. براش یه کد ملی بودم و ۶۰۰ تومن ویزیت که توی حدودا ۴، ۵ دقیقه نسخه‌م رو پیچید و عربده زد "بعدی"

اینطوریه که هر تلاشی، بی‌خودی به نظر میرسه.

به راستی پیچ‌های کف خیابان از جان لاستیک عقب موتور من چه می‌خواهند؟
به راستی پیچ‌های کف خیابان از جان لاستیک عقب موتور من چه می‌خواهند؟

شیش و چهل و پنج دقیقه صبح پشت موتور توی راه کلاس پیشرفته آزمون تستی برای بچه های هفتم و هشتم و نهم به این فکر کردم که: "کی غذا فروشی باز می کنی امیرمحمد؟"

غم دور از تو بودن یه بی بال و پرم کرد نرفت از یاد من عشق سفر عاشق‌ترم کرد

رد پای آقا مصطفی آرایشگاه های مردانه برایم جالب هستند. صحبت های داخل آرایشگاه برایم مثل سرک کشیدن به گوشه کنار جامعه است و رنگ و بوی آراستگی و پیرایش، حس خوب و قشنگی است. سالها پیش یک آرایشگاه می رفتم که اسمش "دیدار" بود، صاحبان آرایشگاه دو پسرعمو بودند شاید هم دوست بودند ولی چند جای مغازه عکس شهید چسبانده بوده بودند و وان یکاد و احادیث و غیره... مدل موی خاصی هم بلد نبودند و از زیر دستشان، آدم ها همه شبیه بسیجی های مخلص آماده شهادت خارج می شدند، جای مغازه شان به خانه ما دور و بود و من هر بار در صف پیرمردها و آدمهایی که مدل مویشان دهه شصتی بود باید مدت ها منتظر می ماندم و دیگر "دیدار" را انتخاب نکردم. مدت های مختلف آرایشگر های مختلف را امتحان کردم و باهاشان گفتگو می کردم آقا محسن که قلیان گوشه مغازه اش گذاشته بود تا بچه محل ها بکشند و قصه ی دعواهای مختلف و شاخ و شونه کشیدن ها را تعریف بکنند را وقتی ترک کردم که شنیدم یکی از مشتری هایش را مامور آگاهی با "جنس" از توی مغازه قپونی گرفته و برده. امیر آرایشگر را ترک کردم چون از روابطش با دخترکان و دافی ها زیاد خالی می بست و حوصله ی کله تکان دادن در جواب خالی بندی ها را نداشتم ابوالفضل انگار آرایشگر کمپ پناهندگان بود و سوال های خصوصی زیاد می پرسید و کله را هر طور دلش می خواست می تراشید و زور می زد تا فقط سریع "تمام" کند یک آرایشگر هم توی عطاران قم بود به نام آقا آزاد که دو سه باری پیشش رفتم همه چیزش عالی بود فقط به خانه ما خیلی دور است(حدودا صد و بیست کیلومتر) با هم صحبت فلسفی کرده بودیم و یک بار هم پادکست گلستان سعدی را گوش کردیم، مرتب و خوشبو و با حوصله بود. انتخاب این روزهای من اما آقا مصطفی است. مصطفی به احتمال هفتاد درصد مصرف کننده مواد مخدر سنتی است و طرفدار پر و پا قرص ورزش است و از لیگ خلیج فارس تا لوشامپیونه فرانسه و سری آ ایتالیا را رصد می کند... کشتی و بازی های آسیایی و المپیک و فرمول وان برایش فرقی ندارد او یک تماشاچی است! همیشه وقت خالی دارد و همیشه اسمم را یادش نیست. مغازه اش نا مرتب و غیر بهداشتی به نظر می رسد و وسط کار یکهو یک چای کیسه ای می زند توی یک لیوان آب جوش و یک چایی ردیف می کند و دو کام پاد می کشد و ادامه می دهد. در جواب همه ی درخواست های شما که کجای کله را چطوری کند می گوید چشم و کار خودش را می کند. آخرین بار که رفتم پیشش دور کله ام را سفید کرده و ریزش سکه ای نزدیک گیجگاهم هم مزید بر علت شده و شبیه باجگیرهای شوش شده ام. هر بار که خودم را توی آینه میبینم به جای رد قیچی جای پا میبینم، جای پای آقا مصطفی روی شانه هایم اما احتمالا با آقا مصطفی خواهم بود تا پیدا کردن آرایشگر بعدی با یک جهان کاستی متنوع دیگر.

با حوصله چسب‌ش زدم و سیمی‌ش کردم و با یه صحافی تمیز تحویلش دادم.
با حوصله چسب‌ش زدم و سیمی‌ش کردم و با یه صحافی تمیز تحویلش دادم.

بحران در بحران در بحران در بحران! نوشتن درباره بحران دردی رو ازم دوا نمی‌کنه و فقط فکرای توی کله‌ام رو هم میزنه. فکرا مثل نعنا داغ و پیاز‌داغ و کشک و آش که هم میخوره، هم میخورن و زیر رو میشن امید اینکه یا حل بشن یا حداقل تحمل. بحرانِ یک صبحا که دارم میرم مدرسه دندونامو روی هم فشار می‌دم و عصرا با عصبانیت برمی‌گردم، ریزش سکه‌ای دوباره به گوشه‌ی کله‌م برگشته و آخرین بار که احساس خوشبختی کردم داشتم یه تعداد اسب رو کنار سد لفور می‌دیدم که در دوردست می‌دوییدن! مدیرعاملِ مدرسه(مدیرِ مدیرِ ما) سر قضیه‌ی حقوق و قرارداد و شرایط کار که قصه‌اش مفصله یه ظلمی در حق من و چند نفر از ما کرده و هیچ مرجعی رو ندارم که حقم رو بگیره و اعتراض خودم هم راه به جایی نمی‌بره؛ نتیجتا محل کار برام آزاردهنده‌ شده و انگیزه و علاقه‌ای باقی نمونده! هزار بار تمرین کردم که چطوری دعوا کنم و هزار بار نقشه کشیدم که آشوب کنم و مدیرعامل رو گروگان بگیرم و بعد که بستمش به یه ستون و روش بنزین ریختم بگم "آستالاویستا بیبی" و فندک زیپو رو روشن کنم و بندازم سمتش! اما صلح آمیزم در حد گاندی. نمی‌دونم تهش چی میشه ولی این نارضایتی از محل کار واقعا جان‌فرساست. بحران دو مثل یک سرماخورده که آمپول‌زن پنبه‌ی الکلی به ماتحت‌اش کشیده و هر لحظه منتظر فرود سوزن است، منتظر جنگ‌ایم. با صدا‌ی بسته‌شدن محکمِ درِ حیاط آرایش تهاجمی می‌گیریم. سعی می‌کنیم باک و یخچال‌مان پر باشد که نکند این دفعه زیر‌ساخت بزند و بزنیم و آواره‌ی جنگ بشویم. در این شرایط هیچ برنامه‌ریزی بلند مدتی نمی‌شود داشت. هر فکری درباره‌ی آینده بی معنی‌ست وقتی با صدای‌ افتادن قابلمه‌ی همسایه سنگر می‌گیریم و کنسرو‌هایمان را برمی‌داریم تا در برویم! جنگ و سایه‌ی جنگ هر دو بی طاقتم کرده. بحرانِ سه عدم ثبات اقتصادی، یقه‌ی کاسب و مصرف کننده را گرفته. قیمت‌ها هفته به هفته و روز به روز آپدیت می‌شود و با این شرایط کسب و کار معنی ندارد! هر مقدار که فروخته باشیم باید یک چیزی از حقوق مدرسه و سود فروش بگذاریم روش و دوباره تهیه‌اش کنیم. اقتصادِ مریض و قیمت‌های بالا کسب و کار را خیلی دشوار کرده و سر پا ماندن در چنین شرایطی آدمی را متحمل زخم می‌کند. دی ماه سال گذشته که همه چیز به هم ریخت شرایط از الان بهتر بود! مقدار تنوع جنس‌های مغازه کم شده و جرئت ندارم چیز زیادی اضافه کنم و جنس بخوابانم داخل کسب و کارم! آمدیم و جنگ شد، مدارس تعطیل شد، من می‌مانم و اجناسی که بازاری نخواهند داشت! قبلا اعتقادم این بود که هر مقدار درآمد که از طریق مغازه دارم باید تبدیل به جنس و تنوع اقلام و کالاها بشود. اما با کاهش قدرت خرید مردم و گرانی گزیده‌تر خرید می‌کنم و هر چقدر جنس ناقص‌تر، نتیجتا فروش کمتر و کسب و کار ضعیف‌تر! بحرانِ چهار افزایش هزینه‌های زندگی بر کیفیت زندگی همه‌مان اثر گذاشته و نمی‌دانم این قضیه تا کجا پیش خواهد رفت؟ برای مثال نمی دانم لباس جدید نخریدن و کافه نرفتن، فردا تبدیل به برنج نخریدن و گوشت نخوردن خواهد شد یا نه. صادقانه حس می‌کنم کیفیت زندگی‌ام همین چند سال پیش بهتر بود، یا حداقل اینکه میزانِ تلاش و ریسک و کاشته‌هایم با رفاه و آسایش و برداشته‌هایم همخوانی ندارد. این وسط حس می‌کنم بی عدالتی‌هایی هم هست، برای بعضی‌ها انگار راه موفقیت سخت نیست انگار یک میانبر‌هایی بلدند. پسردایی‌ام چند وقت پیش از سفر چین برگشت، خانه‌ی مجردی اش را دارد و ۲۰۷‌اش را تازه خریده و موتورِ خوب و آیفون ۱۷ و باشگاه و زندگیِ جالب! از آن ور مصطفی همکار مدرسه‌ام برای هزینه‌های زندگی فقط کلیه‌اش را نفروخته. نمی‌دانم آدم‌ها نتیجه‌ی انتخاب‌هایشان هستند یا شرایط! القصه بحران در بحرانی شده... یک بار که داشتم همین حرف‌ها و غرغر‌ها و شکایت‌ها را می‌گفتم، یکی گفت: می‌دونی آمپول شیمی‌درمانی رو چند می‌خرم؟

آيا كسى نشسته است پشت ابر كه نى مى‌زند، يا سه تار، نمى‌دانم آوازى، اما يك آواز از گوشه‌ى آسمان جمعه مى‌ريزد. #بيژن_نجدى

نورای دایی و مشقهاش.
+2
نورای دایی و مشقهاش.

خاله ام که چند ماهی هست پسر جوانش را از دست داده جمله ی غمگینی گفت... وقتی این جمله را گفت که بقیه میخواستند خانه اش را نونوار کنند و کاغذ دیواری اش را عوض کنند و مبلمانش را نو کنند تا حال و هوایش عوض شود. وقتی این جمله را گفت که ته چاه غم بود و داشت با پنجه و ناخن عمیق تر می کند و پایین و پایین تر می رفت و بی توجه به هر طنابی که برایش می اندازند با غم هایش تنهایی را می خواست. وقتی این جمله را گفت که احتمالا کسی نمی فهمید شانه هایش دارد وزن ساختمان بیمارستان شهدای تجریش را که پسرش در آنجا تمام کرد، حمل می کند. گفته بود: ولم کنید و دنبال خوشگل کردن زندگی من نباشید. شماها نمی دونید اینکه سه تا شناسنامه سوراخ شده تو وسایل آدم باشه یعنی چی... من خوبم و این چیزیه که خدا برام خواسته. اما جای من نیستید که 3 تا شناسنامه باطله رو دستتون باشه که ندونید بندازید دور یا یادگاری نگهش دارید. دو فرزند اولش به دلیل مشکلات ژنتیکی توی 3 سالگی و 9 ماهگی از دنیا رفتن و پسر 18 ساله اش اخیرا توی یه تصادف فوت شد. و البته یه دختر 35 ساله معلول داره که مثل چشمهاش مواظبشه و همه کارهاش با خاله است، حتی با وجود دو تا مفصل مصنوعی زانو و فرسودگی جسمی نمی ذاره و نمیخواد که کس دیگه ای به دخترش "خدمت" کنه.

یک میهمانی در مرکز شهر دعوت بودیم و من باید از مغازه خودم رو به شام می رسوندم. از روی تنبلی و ترافیک و اینکه ماشین خالی برای برگشتنم به خانه مهیا بود، دوست نداشتم ماشین بردارم، خیلی دودوتا کردم تا با موتور برم یا با اسنپ... آخرش به خودم گفتم بابا یه کم به خودت راحت بگیر نهایتا یه کم پول اسنپ میدی ولی راحت میشینی تو ماشین و مثل آقاها میرسوننت... مغازه رو بستم و اسنپ رو از مغازه گرفتم و قبول کرد و تا 5 دقیقه بعد برسم دم در خونه اسنپ هم جلوی در رسیده بود یه ماشین کهنه و نامرتب و با رانندگی ناجور اعصاب خورد کن و خلاصه خیلی ناراحت! پشیمون از گذشته و هراسون از آینده رسیدیم به مقصد! وقتی رسیدیم سر کوچه پیاده م کرد و گفت دور زدن توی کوچه سخته و یه تیکه رو پیاده برو... امتیاز کامل رو هم دادم چون روم نمیشه یه نفر که بالاخره زحمت کشیده منو تا یه جا رسونده ناسپاسی کنم! آخراش نزدیک مقصد بودیم که راننده پرسید: آقا ببخشیدا...خیلی معذرت میخوام دخالت می کنم... شما که موتور داشتی چرا با موتور نیومدی؟ گفتم نمی دونم.