کشکول درویش بی ریش
Open in Telegram
یادداشت های یک معاون مدرسه و لوازم تحریر فروش! 📬 http://t.me/HidenChat_Bot?start=107900978
Show more481
Subscribers
No data24 hours
-47 days
No data30 days
Posts Archive
هر بُعدی از خودت که پنهانش کردی یا کتمانش می کنی نهایتا در تربیت فرزندت متبلور میشه.
میگم این گواهی رو از کجا آوردی؟
میگه دکتر بودم.
میگم برای سرماخوردگی رفتی پیش جراح پلاستیک؟ اونم تو بیمارستانِ شمال تهران؟
بعدم دکتر برات نوشته آنفلانزا؟!
گفت پرینت گرفتم گواهی رو دادم بابام نوشت...
رضا علیپور ورزشکار شاخص سنگ نوردی بعد از کسب مدال نقره بازیهای آسیایی گفته:
نقره را پای پیر شدن سربازتان بگذارید.
یعنی ها...
آدم قهرمان، با نقره هم قهرمانه.
آقا تختی هم بعد از آخرین مدال نقره در تولیدوی آمریکا گفت:
مردم فرزند کوچکشان را ببخشند.
مدتی بود درگیر این قضیه بودم که پدر و مادرم برای من و تربیت و زندگیم وقت نذاشتن.
یه طلبکاری توی کله م شناور بود که:
من آنچنان خاطرهی تفریح و ورزش با پدرم ندارم و توی نوجوونی من پدرم واقعا کمرنگ بود.
یا مثلا مادرم دانش یا تجربه کافی برای برخورد با یک کودک یا یک پسر نوجوون رو نداشت که اگر داشت چقدر به تنشها و اضطرابهام کمک میکرد.
پدر و مادرم از اوایل چهارم، پنجم دبستان که از آب و گل دراومدم تا پایان دوره دانشگاه واقعا نمیدونن من چی خوندم و چند شدم و چیکار کردم.
حتی الان هم نمیدونن تحت چه فشارهایی هستم و زندگیم رو چطور میگذرونم.
اینا همش توی کلهم غوطه میخورد و طلبکاری من بیش و بیشتر میشد و از توی ذهنم والدینم رو بازجویی میکردم که چرا برام خاطره از گردش توی طبیعت نساختید؟
چرا اضطرابهام رو جدی نگرفتید؟
چرا به هنر و ورزش و مهارت آموزی تشویقم نکردید؟
دیده بودید که عاشق نجاری و کارهای فنی ام چرا توش پیشرفتم ندادید؟
چرا گاهی برای فوتبال ول بودم توی زمین فوتبالهای محله؟
این چرا ها،توی ذهنم بودند تا همین چند لحظه پیش...
خاطرات خوب و خوش اندک و کوچولو کوچولو رو توی خاطرم آوردم.
یکی دو تا مسافرتی که توی سالهای دور با هم رفتیم...
تعمیر وسایل خونه با پدرم.
لقمههایی که مامانم میپیچید و توی کیفم میگذاشت و من نخورده برشون میگردوندم.
وقتی نوجوون بودم بابام برام قناری خرید و تا چند سال داشتمش.
همین لطفهای کوچیک خودش توجه و تلاش محسوب میشن.
بعدم مگه والدین من، پدر و مادری داشتن که به این چیزا توجه کنه؟
مگر اینها آموزش دیدن که تو برخورد با نوجوون چه بکنند و چه نکنند؟
در حد وسعشون انجام دادن و من هم به همین رضایت میدم.
از این بابت دیگه طلبکاریای در من وجود نداره.
تو رخت خوابم و به اولین آفتابی که بعد از من به کوچه و دیوار و خونمون میتابه فکر کردم.
به اولین طلوع و اولین غروب.
حتی به خبرای خوب و بدی که وقتی من نیستم پخش بشن.
به اولین بارون، به اولین پاییز.
چی میشه یعنی؟
🌌
تو خیابونای قم دنبال آدرس میگشتم.
یه لحظه به خودم اومدم دیدم از امیرالمومنین ۳ دارم میپیچم توی نواب صفوی بعدم از بلوار امام موسی صدر و ۱۵ خرداد و میدان جهاد و میدان رزمندگان اومدم تا خونه.
نقشهی شهری قم بصورت mp3 دو واحد تاریخ اسلام و دو واحد انقلاب اسلامی داره تو خودش.
تهرانم خیلی جاهاش همینه ها.
ولی خب شمال شهر فقط اسم گلها و ....ئیه ها و ....آباد هاست.
+2
دستگاه پانچ کاغذ که کتاب سیمی میکنه امسال اذیت کرد و اسیرم کرد
طولانیترین و گستردهترین جستجویی که انجام دادم، جستجوی فنرِ شکسته دستگاه بود.
بعد از ساعتها گشتن و گشتن بالاخره یه جایی پیدا کردم و دادم فتر براش ساختن، آوردم خونه و شروع کردم مرحله به مرحله جمع کردن و بستن مجدد دستگاه؛
بستمش و با این خیال که موفق شدم زدم کار کنه و با چند صدای تق مواجه شدم و خورد شدن یکی از چرخ دنده ها.
دو روزه سپردمش تعمیرکار و هر وقت زنگ میزنم میگه هنوز درگیرشم(یه کم خالی بندم هست!)
همکار جدیدم هر دو ساعت به بهونه خرید از تره بار و سر زدن به موتور و اینا یه پاد میذاره جیبش میره بیرون یواشکی یه هواگیری میکنه برمیگرده.
میخوام بزنم رو شونه ش بگم مشتی!
ما رو نپیچون
من خودم سالها باد لاستیک ماشینِ تو پارکینگ چک کردم، فیوزهای تو حیاط رو بررسی کردم
شرح ایام
صبحگاه مدرسه در ششمین روز مهرماه سال تحصیلی جاری(405-406) به اتمام رسید و پشت میزم نشسته ام.
کارهای اول صبح را انجام داده ام و انگار بعد از یک طوفان نشسته ام تا چای ام را هورت بکشم.
اوضاع مدرسه ما از مملکت بغرنج تر است از اول سال تا به حال سه تا همکار میز کناری ام عوض شده و جنگ بقا و قدرت بین مدیران بالادستی ام زخمی ام کرده و ترکش های این دعواها دیر شدن و کم شدن حقوق پرسنل و نارضایتی عموم همکاران از نحوه اداره مجموعه است خودم هم منتظر یک بشکن هستم که قهر کنم و در بروم!
مدرسه یک شرایط خاص دارد که در چهار خط نوشته من نمی گنجد اما عجیب اینکه این کلمه تمام منظور را می رساند "تخمی"
ایام شروع سال تحصیلی را در مغازه پشت سر گذاشتیم، شلوغ بودیم و بعد از مدتها کسادی و جنگ و بی بازاری، یک رونق گرفتیم امیدوارم برای همه کسب و کار سکه باشد.
کوه کتابهایی که باید سیمی می شد به اتمام رسیده و خرید های کلی خانواده ها تمام شده، حالا تک و توک ناقصی ها را می فروشیم.
رئیس جمهور و هیئت همراه رفتند سازمان ملل.
دلار حوالی 235 و طلا نزدیک گرمی 24 میلیون تومان معامله می شود.
کشور در شیش و بش جنگ و صلح است.
یک پیتزا حدودا یک میلیون تومان آب می خورد و حقوق کارگر 25 میلیون تومان است.
چت جی پی تی جواب همه ی سوال ها را می داند و برای همه چیز راه حل بلد است.
هر لحظه که پروکسی و وی پی ان وصل نمی شود فکر می کنم دارد همه چیز از دست می رود و احتمال وقوع جنگ هست.
بازی های آسیایی در ناگویای ژاپن در حال برگزاری است و با اینکه زیاد در جریان نیستم اما ایران نتایج خوبی کسب کرده.
پاییز قشنگ و معتدل در حال گذشتن است، نارنگی ها به بازار رسیده اند.
بی توجه به همه این اتفاقات و حواشی، طبیعت در حال عبوری آرام و نرم است.
دلم یک اقامت چند روزه در یک جای سوادکوه یا بابلسر یا شیرگاه میخواهد.
خدایا! کی این ماشین کمپر را برایم می خری تا ایرانگردی را شروع کنم؟
#شرح_ایام
آدم خالی بند میترسونتم.
خالی بندی تو پسرای کم اعتماد به نفس و اونایی که دنبال توجه و تایید و احترام هستن هست.
دروغ گفتن راجع به موفقیت های کسب نشده و اتفاق های نیفتاده.
بی دلیل و مهمل.
همکار جدیدم گفت شنیدم شما قهوه میخوری امروز قهوه آوردم با هم بزنیم.
برام ریخت و خوردم.
خیلی دوست داشتم سیس خبره ها رو بگیرم و از ترشی و تلخی و روست و درصد ترکیبش باهاش صحبت کنم اما خوردم و چشمام از تلخیش جمع شد و گفتم عالیه.
برای من قهوه هر چیز تلخ و سیاهیه که بعدش چشمام بازتر میشه و مهربون تر میشم.
اوج قهر بودنِ آدم با خودش، اونجاست که با خودش میگه نکنه چون من بدستش آوردم بدرد نمیخوره؟
نکنه چون نصیب من شده بی اهمیته؟
اگر خوب بود حتما قسمت من نمیشد.
از بس که حس میکنه هیچ دستاوردی نداشته.
از بس که حس میکنه شکست مال اونه نه موفقیت.
دیشب با یک جهان خستگی(جهان به معنای مجموع کهکشانها و اجرام آسمانی و ساکنین احتمالی آن) ساعت ۱ خوابیدم که ۶ پاشم برای مدرسه.
ساعت ۵:۴۵ پریدم از خواب فک کردم عصره و زیاد خوابیدم و شب شده. داشتم عجله میکردم برم مغازه، لباسهام رو دیدم یادم افتاد صبحه و من کی ام و اینجا کجاست!
