یادها
رفتن به کانال در Telegram
مانند هر مخاطبی، بخش هایی از تاریخ برایم جذاب است. در اینجا با سایر مخاطبان در میان می گذارم
نمایش بیشتر2 229
مشترکین
-124 ساعت
-17 روز
+31530 روز
آرشیو پست ها
2 230
#بشارت_منجی
عبدی بیک، در وصف شاه طهماسب صفوی:
پیشرو قائم آل رسول
پیرو فرخ پی زوج بتول
هادی خلق است عدالت طراز
نایب مهدی است به عمر دراز
لشکرمهدی به تو دارد قرار
رایت مهدی است به تو استوار
2 230
#نظام_سلطانی
حکومت سلطانی با نوعی عقلانی کردن اداره امور ناسازگار نیست، اما فقط تا آنجا که این عقلانی کردن، توانایی فرمانروا و نزدیکانش را برای استثمار منابع از جامعه افزایش میدهد. اگر تکنوکرات ها سعی کنند در برابر شیوه های نگرش مسلط نظام مقاومت کنند، به حاشیه رانده می شوند. زیرا فرمانروا خواهان تمکین و اطاعت همیشگی ست. در نظر او وفاداری مقامات رسمی، تعهدی غیر شخصی نسبت به وظایف تعریف شده، نیستند. بلکه وفاداری یک خدمتکار است برپایه رابطه ای دقیقاً شخصی نسبت به فرمانروا بدون هیچگونه محدودیتی.
2 230
#سوسن_تسلیمی
بازیگری بود درباغ آلبالو که نقش یکی از مالکین باغ را بازی میکرد. این بازیگریک رشته حرکاتی داشت، از جمله با دستش. آربی مرتب میگفت این کارها را نکن، اما او دوباره تکرار میکرد و به آربی میگفت نمیفهمم چه میگویی. روزی آربی طنابی آورد و دستهایش را از پشت بست. آن بازیگر عصبانی شد و گفت: «این کارها یعنی چی؟» آربی جواب داد: «می خوام ببینم میتونی بدون دست بازی کنی و نقشت رو ارائه کنی یا نه؟»
در همین نمایش مدیر عامل [که سوسن تسلیمی در سوئد کارگردانی کرد] آقایی که نقش معتاد را بازی میکرد، یک رشته حرکات کلیشه ای داشت. من هر کاری کردم میگفت نه، من چنین حرکاتی ندارم. عادت خیلی بدی هم داشت که به تماشاچی نگاه میکرد. میخواست ببیند عکس العمل من و کسان دیگری که در جای تماشاگران نشسته ایم چیست. کارگرهای پشت صحنه گفتند این همیشه این کار را میکند و هیچ کارگردانی هم نتوانسته اصلاحش کند. این نوع بازیگران برای من به عنوان کارگردان چالش خوبی هستند و باعث رشد کارم میشوند. کاری که من کردم این بود که دستمالی را آوردم و چشمهایش را بستم. گفت: «یعنی چه؟ این کارها برای چیه؟» و عصبانی شد. گفتم: «یا چشمت را میبندم یا برو خانه» با عصبانیت رفت بیرون. من هم آرام نشستم. در سکوت. آربی هم وقتی بازیگری عصبانی میشد، می رفت و آرام مینشست، در سکوت. این بازیگر پنج دقیقه بعد برگشت و دیدم پارچه سیاهی آورده بود که چشم هایش را ببندم. اتفاق فوق العاده ای افتاد! لحن صدایش عوض شد، حرکاتش عوض شد. گفتم آزاد نشدی از این همه قیدوبند؟ راحت نشدی از کنترل تماشاگران؟ کنترل را باید جای دیگری داشته باشی. روی صدایت و حرکاتت. چشم هایش که بسته شد یکدفعه راه دیگری برای کشف نقشش باز شد.
2 230
#سیروس_نهاوندی
منیر صبور: من اعتراف میکنم که هیچ گونه شناختی در مورد جامعه و طبقات اجتماعی آن دوره نداشتم. از کمونیزم و سوسیالیزم اطلاع زیادی نداشتم. اما به لحاظ بی عدالتی و ستم جنسی و جنسیتی که در خانواده و جامعه بر من و دیگر زنان روا میشد، مذهب و رژیم شاه را مسئول همه بدبختیها میدانستم. با این پیش زمینه، به افراد یا گروهای عدالت طلب گرایش پیدا میکردم. شاید اگر مجاهدین یا گروهای مشابه سر راهم قرار میگرفتند، ممکن بود به آنها بپیوندم.
سازمان آزادیبخش از افراد ناآگاهی چون من تشکیل شده بود. ساواک جوانان مخلص و ناراضی را به دام می انداخت و میکوشید در تمامی گروه ها به شکلی نفوذ کند. در ضمن مانع رشد و پیشرفت آنها در کسب موقعیت بهتر در کارآترین مرحله ی زندگیشان یعنی در دوران جوانی میشد. جوانان هم سن و سال من از مواهب طبیعی زندگی دوران جوانی بی بهره می ماندند و بی دلیل خودآزاری را به عنوان یک فضیلت به حساب میآوردند. داشتن زندگی خوب و رفاه نسبی در قاموس ما جرم محسوب میشد. اکثر دوستان دچار تفکر افراطی و چپ روی می شدند. سادگی در حد شلختگی، بی نظمی در امور شخصی، ظاهر بینی، برخوردهای عجولانه و غیر منطقی و مهمتر از همه خود بزرگ بینی و نگاه عاقل اندر سفیه به مردم عادی مشکلی همه گیر بود.
فرض کنید چه شور شعفی به یک فرد ۲۱ الی ۲۳ ساله دست میدهد که به یک خانه تیمی رفت آمد کند!
2 230
#بشارت_منجی
مظهر الاسرار، در وصف شاه طهماسب صفوی:
صاحب عهدست و جهاندار دور
نایب مهدی ست، نه سلطان جوره
هست امیدم که بود در جهان
پیشرو لشكر صاحب زمان
2 230
#نظام_سلطانی
دیکتاتورها اغلب در مرحله ای از حکومت خودکامه شان، تکنوکرات ها را وارد نظام میکنند. هم برای خوشایند حامیان آمریکائی شان و هم به منظور ارائه جایگزینی غیر سیاسی برای اپوزیسیون.
آخرین شاه ایران شماری از بوروکراتهای ورزیده را پس از انقلاب سفید ۱۳۴۱ (که طی آن ملاکان بزرگ را به عنوان طبقه اجتماعی دارای سلطه سیاسی از میان برداشت) وارد دستگاه سیاسی کرد.
در کنگو، كينشاسا موبوتو از همان اوایل حکومتش سازمانهای دولتی و نیمه دولتی بسیاری تأسیس کرد که ریاست آنها را تکنوکراتهای جوان و سیاستمداران پیشین (که به توسعه اجتماعی و اقتصادی کنگو علاقه مند بودند) برعهده داشتند و به گونه ای فزاینده بر استعداد و تخصص گروه هایی اجتماعی همچون دانشجویان دانشگاه و مدارس فنی و کارمندان پیشین بوروکراسی تکیه کرد.
در فیلیپین، مارکوس انبوهی از تکنوکراتهای را وارد حکومت خود کرد، در اواسط سال ۱۹۸۱ اعلام کرد که کنار خواهد نشست و اجازه خواهد داد تکنوکرات ها کارها را اداره کنند، و تأثیر مطلوبی هم بر مقامات آمریکایی و هم مقامات صندوق بین المللی پول و بانک جهانی برجای گذاشت. اما، در واقع به تکنوکراتها این امتیاز داده شد که دستور کار دولتی را به صورت برنامه های توسعه (که اساس وام های خارجی را تشکیل میداد) با آب و تاب بنویسند و تنظیم کنند. آنگاه رهبری سیاسی آنچنان استثناهای فراوانی را در آن وارد کرد که روح و ماهیت واقعی برنامه ها به هجو محض تبدیل شد.
در هائیتی ژان کلود دووالیه وزیران خود را برکنار و تعدادی تکنوکرات جوان دارای حُسن شهرت را وارد حکومت کرد تا حکومت را پاک سازی کرده و ایالات متحده آمریکا را تحت تأثیر قرار دهد. اما در ظرف مدت کوتاهی شماری از آنها را برکنار کرد، برخی را به علت ایرادهای همسرش و دیگران را به این دلیل که واقعاً قصد داشتند این مأموریت را انجام دهند!
2 230
#سوسن_تسلیمی
برای من بازیگری نه شهرت است و نه پول و نه ستایش خریدن. یک ارتباط معنوی است با خودم و دنیایی که نمیشناسم. برای کشف انسان دیگری که داری نقشش را بازی میکنی باید کاملاً به درون مراجعه کنی. وقتی به درون مراجعه کردم و به آن انسان اجازه رشد دادم، این دیده می شود. لحظه ای که بازیگر تبدیل به نقش میش، ود آن لحظه جادویی است. برای بازی نقش یک پیشخدمت، تقلید رفتار او کافی نیست، باید ببینی که پشت این پیشخدمت یک انسان خوابیده، آن انسان را باید پیدا کنی. خیلی ها هستند که نقش روسپی را بازی میکنند - من خودم چنین نقشی را در روسپی بزرگوار ژان پل سارتربازی کردم و درگیر خلق این شخصیت بوده ام - این که فقط فکر کنیم روسپی یک آدامس در دهان دارد، کافی نیست. یا فکر کنیم روسپی ها این طور می نشینند، یا بد حرف میزنند. روسپی هایی هستند که از رفتارشان به هیچ وجه نمیشود حدس زد که روسپی هستند. این قضاوتهایی است که ما درباره تیپهای مختلف داریم. باید از ظواهر گذشت و درون یک نقش را کشف کرد.
2 230
#سیروس_نهاوندی
منیرصبور: وقتی شروع به دستگیری اعضای سازمان آزادیبخش کردند، من به منزل دوستی در شهر بیرجند رفتم. تقریباً دو ماهی در بیرجند ماندم. روزی خواهرم برایم پیام فرستاد که سعید حدائق گفته همه ی سازمان گرفتار شده اند و همه ی اطلاعات لو رفته. لازم به ذکر است که عمه سیروس نهاوندی (فاطمه سلطان نهاوندی) ابتدا همسر علی حسینی و بعد همسر سعید حدایق شد. خواهرم برایم پیغام فرستاد که به سعید زنگ بزنم و به تهران برگردم. من رفتم به مشهد تا از آنجا با سعید تماس بگیرم که نتوانند رد مرا در بیرجند پیدا کنند. تماس که گرفتم، او خواست مرا حضوراً در تهران ببیند. بالاخره به تهران آمدم.
در فرودگاه سعید منتظرم بود. سوار ماشین اش شدم. روز جمعه و اوایل اسفندماه بود. مرا دور تهران چرخاند و ماوقع را چنین تعریف کرد که یکی از بچه های سازمان همه را لو داده، هیچ اطلاعاتی باقی نمانده است و تو باید با من بیایی به اداره ی پلیس و خودت را معرفی کنی، و گرنه همسرت کشته خواهد شد.
من خیلی مقاومت کردم، اما یکباره خودم را در کمیته دیدم! او مرا تحویل رسولی داد و با او خیلی گرم گرفت. رسولی یک بغل پرونده آورد، گفت: ببین! ما هیچ اطلاعاتی از تو نمیخواهیم! فقط بگو این مدت پیش کی بودی؟ برای آنان مشخص بود که پیش کسی بودم که هیچ ربطی به سازمان نداشت، چون هیچ گزارش و یا نوشته ای مبنی بر مشخصات او در پرونده ها نبود. گفتم که من برای تعطیلات بین ترم و دیدن شهر بیرجند به آنجا رفته ام.
سرانجام او پرونده ام را جلویم گذاشت. از اولین دست نوشته هایم، هر آنچه که در مورد افراد و اخبار و دیگر مسائل نوشته بودم همه را به ترتیب تاریخ دسته بندی شده با امضای مسئولم مشاهده کردم. ساعتی پرونده را بررسی کردم. فکر احمقانه ای به سرم زد و آن این که خودم و همه ی نوشته ها را به وسیله آتش بخاری بزرگی که آنجا روشن بود، بسوزانم.
رسولی آمد و گفت چه کار کردی؟ تموم شد؟ مقاومت کردم. گفتم من را هم دستگیر کنید، من هیچی نمینویسم. او مرا برد پیش سعید حدائق. آنها داشتند با هم ناهار میخوردند. سعید و رسولی کلی مرا نصیحت کردند.
سرانجام کوتاه آمدم و راضی شدم، به این شرط که چیزی از تسلیم من به پلیس در روزنامه ها منعکس نشود. آنها هم قول دادند.
من نوشتم که به خواست خودم اینجا آمدم تا خودم را معرفی کنم و در آینده به هیچ گروهی نخواهم پیوست.
عصر همان روز با سعید آمدم شیراز. به خاطر نمی آورم که چند روز بعد در روزنامه ها با حروف بزرگ نوشتند که یک زن تروریست خود را به پلیس معرفی کرد، نام و نام خانوادگی من هم پایین آن نوشته شده بود.
از آن پس همه ی آنهایی که مرا میشناختند فکر میکردند من مهره ی ساواک بوده ام. تاثیر این جریان مرا تا مرز نیستی برد. شاید بسیاری هنوز هم ندانند که اصل ماجرا چه بوده است. لازم به ذکر است که در تمام این مدت سعید حدائق گوشزد میکرد که دوباره سازمان را احیا خواهیم کرد!
2 230
#بشارت_منجی
تاریخ سلطانی، تالیف سید حسن استرآبادی:
و گویند در این سال جمعی از قلندران بد اعتقاد به هم رسیده، نواب خاقان جنت مکان [شاه طهماسب صفوی] را به حضرت صاحب العصر و الزمان مخاطب کردند و امام عصر می خواندند. نواب خاقان ایشان را طلب کرده، سئوال فرمودند. همگی اظهار عقیدت و اخلاص نمودند و اسناد مهدویت به آن حضرت دادند و سر ارادت بر خاک قدم او گذاشتند. نواب خاقان به دلایل عقلی و برهان نقلی، خاطر نشان نتوانست نمود، و از این عقیده فاسد باز نگشتند. بالاخره سر ایشان را به تخماق خرد کردند.
2 230
#نظام_سلطانی
تروخيلو، رضاشاه، سوموزا و موبوتو همگی کار خود را با تقویت دولت پس از یک دوره انحطاط نهادی آغاز کردند. همه آنها چالشهای منطقه ای را در برابر تسلط مرکز، در مراحل اولیه حکومت خود سرکوب کردند. این تمرکز اولیه قدرت - که همراه با تقویت ارتش و دیگر نهادهای دولتی بود - کنترل نظام سلطانی را بر جامعه ممکن می سازد. با افزایش قدرت بنیادگذاران، گرایشهای سلطانی پدیدار میشوند.
دولت سلطانی با فقدان یا تحریف هنجارهای عقلانی - قانونی، فساد و رشوه خواری گسترده مشخص می شود. در دستگاه اداری دولت و ارتش، برخی ویژگیهای دیوانسالاری مدرن (تخصصی شدن حوزه های صلاحیت، سلسله مراتب، تفکیک شخصیت های حقوقی از حقیقی و...) ممکن است روی کاغذ و - بسته به سطح توسعه کشور - حتی در واقعیت تا حدودی وجود داشته باشند. اما تمامی اینها با شیوۀ عمل سلطانی که اساس آن بر تنظیم همه روابط از طریق ارتباط با شخص حاکم است، دائماً مورد حمله قرار میگیرند.
2 230
#سوسن_تسلیمی
اولین اجرایی که با آربی [آوانسیان] داشتم، باغ آلبالو بود که در سالن بزرگ تئاتر شهر اجرا شد. تمریناتش در کارگاه نمایش بود و باغ فردوس، که یک باغ بزرگ قدیمی بود، خیلی شبیه خود باغ آلبالو. تماشاگرها هم گاهی می آمدند و آنها باید به دنبال بازیگر راه میرفتند! این تمرینات برای زمان خودش بسیار مدرن بود. خیلی از زمان خودش جلوتر بود. اگر تمرینات موفق نبود، آربی میگفت باید بفهمیم که چرا موفق نبوده.
2 230
#سیروس_نهاوندی
منیر صبور: تا زمانی که از وجود سازمان صحبتی نمیشد، سمپات بودی و پس از آن که از سازمان و آرمانش مطلع میشدی و در این باره با تو صحبت میکردند، عضو سازمان محسوب میشدی. من حدود ۸ ماه سمپات بودم که طی این مرحله تمام اطلاعات من از طریق مسئولم به نفر بالاتر داده میشد. پس از آن با بررسی وضع و مواضع من تصمیم گرفته شد که به عضویت سازمان درآیم. بعد از آن مدت یک هفته در یک کلاس تئوری شرکت کردم و بعد هم آموزش تعقیب و ضد تعقیب بود. کار خاص دیگری انجام نمیشد جز این که هر هفته برنامه ی کوهنوردی داشتیم.
عضویت (از دیدگاه اکنونِ من) هیچ مزیتی نداشت جز این که به خانه تیمی رفت و آمد میکردی و چند نفر بیشتر را میشناختی. اما از نظر احساسی در آن سن و سال، بسیار خوش آیند بود. تو احساس بزرگی می کردی، احساس متفاوت بودن با دیگران داشتی، درس خواندن را فراموش میکردی و به کار مهمتری اشتغال داشتی، کاری که قهرمانان در طول تاریخ مبارزاتی ایران انجام میدادند. من در آن روزها در توهم خویش فکر میکردم از نزدیکان ستارخان و باقرخان هستم و اعضاء سازمان همه از قبیله ی آنها. درس و دانشگاه را فراموش کرده بودم و تمام اوقاتم به دنبال کردن اخبار در مورد چه گوارا، فیدل کاسترو، هوشی مین و... میگذشت. در حالی که در آن زمان از وجود شخصیتی مثل بهمن بیگی کوچکترین اطلاعی نداشتم و این که این آدم برای عشایر و کودکان آنان چه کار کارستانی میکرد. الان البته بسیار افسوس میخورم.
2 230
#بشارت_منجی
سید محمد باقر خوانساری صاحب روضات الجنات، درباره شاگردان ابن فهد حلی مینویسد:
یکی از آنها سید محمد فلاح مشعشعی حویزی بود. کسی که ابن فهد رساله ای برای او نوشت و وصایای خود را در آن آورد. از جمله آن وصایا آن بود که به زودی شاه اسماعیل صفوی ظهور خواهد کرد، چنان که امیر المؤمنين روز صفين بعد از کشته شدن عمار یاسر، برخی از ملاحم از جمله خروج چنگیز و ظهور شاه اسماعیل را خبر داد. به همین جهت ابن فهد در این رساله به والیان حویزه توصیه کرد که اگر روزگار شاه اسماعیل را درک کردند، به خاطر حقانیت او از وی اطاعت کنند.
خوانساری برخی از اقدامات شاه طهماسب را هم بر اثر دستوراتی میداند که حضرت صاحب الامر در خواب به وی داده اند.
2 230
#نظام_سلطانی
نظام سلطانی بر حکومت شخص استوار است. انگیزه وفاداری به فرمانروا را نه ایدئولوژی ای که در او تجسم یافته یا توسط او بیان می شود، نه رسالتی شخصی و منحصر به فرد و نه هیچگونه ویژگی فرهمندانه، پدید نمی آورد. بلکه آمیزه ای از ترس و پاداش هایی که به همدستانش میدهد، وفاداری آنان را بر می انگیزد. فرمانروا قدرتش را بدون مانع اعمال میکند. به دلخواه خود و (مهمتر از همه) بی آنکه قوانین یا هیچ گونه تعهدی به ایدئولوژی یا نظامی ارزشی، مانع او شود.
هنجارهای الزام آور و روابط مدیریت دائماً با تصمیم های شخصی خودسرانه فرمانروا تضعیف میشوند. کارکنان اداری چنین حکومتی را دستگاهی با رده های شغلی مشخص (مانند سلسله مراتب در ارتش یا اصول بوروکراسی در دستگاه هایی که برپایه معیارهای عام استخدام شده اند) تشکیل نمی دهند، بلکه همه چیز تحت الشعاع اراده فرمانرواست. در میان دولت و نظامیان، اغلب اعضای خانواده سلطان، دوستان، همدستان یا افرادی را که مستقیماً در استفاده از خشونت برای حفظ نظام دخالت دارند، می یابیم.
موقعیت آنها از اطاعت از شخص فرمانروا ناشی می شود. فرمانروا و همدستانش نماینده هیچ طبقه یا منافع گروهی نیستند. اگرچه اینگونه نظام ها ممکن است از بسیاری جهات مدرن باشند، آنچه آنها را مشخص میکند ضعف مشروعیت (چه سنتی و چه عقلانی - قانونی) و ضعف در توجیه ایدئولوژیکی است.
2 230
#سوسن_تسلیمی
آربی آوانسیان «حضور کامل» داشت. زمان خودش را خوب میشناخت و کاملاً میدانست که چه میخواهد. فکرش خیلی آزاد بود. خودش را در آزادی مطلق قرار میداد، برای کشف چیزهایی که نمیداند. کشف ناشناخته ها برایش خیلی مهم بود. فکر میکنم این جست وجوی ناشناخته ها بود که او را مدرن می کرد. به هر حال نوعی ریسک بود ولی نمی ترسید از شکست.
آربی از کارگردانهایی بود که خیلی بدوبیراه و ناسزا شنید. هر کاری که میگذاشت، ما بازیگرها منتظر بودیم که یک عده بیایند و بعد حمله وحشتناک به نمایش بکنند. این حمله ها اصلاً شخصی میشد. البته تعدادی از منتقدان هم بودند که کارش را درک میکردند، اما تعدادی هم نه. که ختم میشد به حمله های شخصی مثل این که آربی ارمنی است و محیط را نمیشناسد و فارسی بلد نیست. آربی متولد ایران بود و پدر و مادرش هم همین طور و ادبیات فارسی را خیلی خوب میشناخت. توی نقدها مثلاً به این اقلیت بودن آربی اشاره میشد که اصلاً خوب نبود.
جرئتش به نظرم از کنجکاوی اش میآمد. میخواست راه های نوی نمایشی را پیدا کند، راه های نوی بازیگری. فکر میکنم این جست و جو کردن کار هر هنرمندی را از بقیه متمایز میکند.
با آربی تمرینات صدا و بدنی بسیار زیادی داشتیم. خیلی بداهه سازی هم میکردیم. تمرینات تمرکز داشتیم، تمرینات رقص داشتیم، تمرینات در حضور تماشاگر داشتیم. اجراهایی داشتیم که نمیدانستیم موضوع چیست! یعنی بلیت فروخته میشد، تماشاگر می آمد و ما نمی دانستیم که باید چه چیز را اجرا کنیم! حق نداشتیم که از قبل باهم موضوعی را هماهنگ کنیم. آربی میخواست ما را در موقعیتی قرار دهد که بداهه سازی کنیم. وقتی تو متن نداری و چیزی را حفظ نکرده ای، نامطمئن هستی. آربی میگفت در این موقعیت است که اتفاق تئاتری می افتد.
تماشاچی ها دور مینشستند، ما بازیگرها هم بین تماشاچی ها می نشستیم. آربی میگفت وقتی همه نشستند، تمرکز کنید در خودتان. البته منظورش از تمرکز این نبود که بنشینیم و به هپروت برویم، منظورش این بود که حواسمان را جمع کنیم و به چیزهای پراکنده فکر نکنیم. بعد هرکس خواست و به هر ترتیبی که مایل بود، بازی را شروع کند. یک نفربازی را شروع میکند، نفر دوم وارد میشود و بازی را ادامه میدهد و بعد نفر بعدی... بدون اینکه بدانیم چه اتفاقی خواهد افتاد و چه داستانی شکل خواهد گرفت. شاید اصلاً داستانی اجرا نشود و فقط یک موقعیت نمایشی را اجرا کنیم و شاید هم یک داستان زیبای نمایشی از ابتدا تا انتها... هیچ کس نمی دانست. این قضیه البته ترس داشت. گاه پیش میآمد که ده دقیقه مینشستیم و کسی شروع نمیکرد. سکوت مطلق! سکوت را میدیدی، جسمانیت پیدا میکرد! بعد یک کسی می آمد وسط یا با یک حرفی یا صدایی شروع میکرد. کسی که شروع میکرد، مثل یک موتور بود و انگار که ماشین را راه می انداخت. اینها باعث میشد که ترس از خطر کردن و شکست خوردن از بین برود.
2 230
#سیروس_نهاوندی
افسر ستاری: سال ۱۳۵۸ بود. سازمان چریکهای فدایی خلق در یکی از سالنهای دانشگاه صنعتی [شریف] جلسه ای برگذار کرده بود. من به اتفاق خواهرم به آن جلسه رفته بودیم. حزب توده نیز در سالن روبه رو جلسه ی سخنرانی داشت. خواستم ببینم در سالن مقابل چه میگذرد که ناگهان دیدم سیروس نهاوندی در جمع عده ای آنجا ایستاده است. در میان آن جمع از جمله سعید حدائق را شناختم. به خواهرم گفتم مواظب اینها باش تا من بروم به ستاد فدائیان خلق خبر بدهم بیایند و او را دستگیر کنند. این کار را کردم. رفقای پیشگامِ صنعتی از ستاد فدائیان (که در خیابان میکده قرار داشت) دستور گرفتند و او را دستگیر کردند و به ستاد بردند. مرتب میگفت شما مرا اشتباهی گرفته اید؛ من سیروس نهاوندی نیستم.
ولی من او را می شناختم. بارها او را دیده بودم و جزئیات حرکات صورت و دست و پا و عادتهایش در موقع غذا خوردن و حرکات عصبی اش را میشناختم. چند روزی او را در ستاد فدائیان نگه داشتند. بعد گفتند که این شخص شناسنامه ای با خود داشت و تشابه صوری بوده است. هم چنین گفتند ما را به خانه اش برد و بر ما ثابت شد که او نهاوندی نیست، بنابراین آزادش کردیم.
2 230
Repost from مهمات
۲۶ تیر ۱۳۶۷ #خاطره_هاشمی
به دفتر آیت الله خامنهای رفتم. جمعی از نمایندگان مجلس و جمعی از وزراء و جمعی از اعضای شورای نگهبان و مجلس خبرگان و جامعه مدرسین [حوزه علمیه قم] و جمعی از نظامیان بودند.
آقای خامنه ای به عنوان مدیر جلسه صحبت کوتاهی کردند و احمدآقا پیام امام را خواندند که مضمون آن عدم امید به پیروزی به این زودیها، بنابر اعتراف فرماندهان نظامی سپاه و ارتش و درخواست امکانات زیادی برای جنگ براساس نامه فرمانده سپاه که دولت قادر به انجام آن نیست و سرانجام نهی و تهدید افراطیها از مخالفت با این تصمیم و چون مضامین تأثرآوری داشت، جلسه را تحت تأثیر قرار داد و جمعی گریه کردند. سپس من با بیان مفصل، علل این تصمیم را توضیح دادم. سپس فرماندهان نظامی، حسنی سعدی و شمخانی علل نظامی را گفتند و [آقایان ایروانی و روغنی زنجانی] وزرای اقتصاد و برنامه مشکلات مالی ادامه جنگ را گفتند. سپس اظهار نظرها و راهکارها برای پیاده شدن نظر امام مطرح گردید. اکثریت حضار موافق و راضی بودند. یکی دو نفر نظر دادند که به نام امام تمام نشود که مقبول نیفتاد.
بعد از نماز و ناهار هم بحث ادامه یافت. بهترین راهکار، پذیرفتن قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت تشخیص داده شد و تذکرات در کیفیت تبلیغ و توجیه و برخورد با دشمن که یادداشت شد. اول قرار نبود که امام چیزی بنویسند و قرار بود که بعد از اعلان ما، امام هم تأیید کنند ولی تدبیر احمدآقا مؤثر واقع شد و امام پیام نوشتند ؛ برای حل مشکلات احتمالی. احمدآقا کار بزرگی انجام داد
@mohem_mat
2 230
#بشارت_منجی
شرف الدین قاضی احمد قمی از مورخین دوره شاه طهماسب نوشته است:
«اما حدیثی دیگر که فقیر مؤلف از حضرت شیخ الطايفه بهاء الملة محمد العاملی شنیدم که دلالت بر ظهور شاه صاحبقران، خسرو گیتی ستان نموده اینست که آن حضرت چنین نقل فرمودند که این حدیث را به نوعی که از پدر مرحوم خود یعنی شیخ حسين عبد الصمد عاملي شنیدم این است که ان لنا باردبيل كنزاً. و اى كنز ليس بذهب و لا فضة ولكنه رجل من أولادي، يدخل تبريز مع اثنا عشر الفا راكبا، بغلة شهباء و على راسه عصابة حمراء. سيد كبير مرحوم سيد حسن بن السيد جعفر العاملي الكركى استاد پدر فقیر به فقیر گفت: در اوایل سلطنت پادشاه مرحوم شاه اسماعیل - طاب ثراه - که به زیارت مشهد مقدس میرفتم، به تبریز رسیدم. شاه در شکار بودند. روزی که از شکار معاودت فرمودند با اهالی تبریز که به استقبال رفته بودند، رفتم. اتفاقاً شاهِ عالم افروز آن روز بر استر سفید سوار بودند و به واسطه کوفت چشم، دستمال سرخ بر سر بسته بودند و لشکری که همراه بودند، دوازده هزار سوار بودند. در آن وقت این حدیث که به چند سال قبل ازین به نظر رسیده بود، به خاطر رسید.»
گفتنی است که اصل این روایت درباره طالقان است، چنان که در کنز العمال نقل شده است که : ویحا للطالقان، فإن الله فيه كنوزا لَيسَت من ذهب ولا فضة. یعنی آفرين به طالقان، خداوند در آنجا گنجهایی دارد که از طلا و نقره نیست. همین حدیث سبب روانه شدن گنج یابان به آن منطقه شده است.
2 230
#نظام_سلطانی
هیچ پادشاهی ذاتاً مستبد نبوده، حتی در ایران.
امـا هـر شـاه گستاخ و ریاکاری که سیم و زرگرد آورد، در اندک زمانی مستبد خواهد شد.
ولتر
واژه نامه فلسفی
2 230
#سوسن_تسلیمی
چیزهایی که آربی [آوانسیان] درباره تئاتر میگفت، حقیقتش من اصلاً درک نمیکردم. آربی هیچ وقت به بازیگر نمی گفت از چپ برو، از راست بیا و اینجا بشین. ابداً. متن را تشریح میکرد، بعد ما تمرین میکردیم. گاهی یکدفعه چهار ساعت حرف میزد، یا اصلاً سکوت میکرد. بنابه موقعیت فرق میکرد. ولی وقتی حرف میزد، هیچ نمی فهمیدم. سعی میکردم حدس بزنم که منظورش چیست. معمولاً این حدسها هم اشتباه در می آمد. من در واقع در یک ابهام عظیمی به سر می بردم.
باغ آلبالو را برایتان مثال بزنم که مهرماه سال ۱۳۵۱ ما سه شب در حضور تماشاگران تمرین کردیم. شب اول همه نمایش با متن کامل از ابتدا تا انتها اجرا شد. نیم ساعت قبل از شروع در شب دوم آربی به ما گفت امشب نمایش را کامل اجرا کنید، اما بدون گفت و گوها و در سکوت! ما همه حیرت زده ماندیم. سؤالاتی پیش آمد و بحث های تندی در گرفت. فضا خیلی متشنج شد. به هر حال قبل از شروع نمایش آربی رفت و برای تماشاگران توضیح داد که امشب اجرا در سکوت کامل انجام میشود، این تمرین برای پرورش کار ما لازم است و بازیگران آزاد هستند که اگر مایل نبودند، بازی نکنند.
در آن زمان من ماه آخر بارداری ام را میگذراندم و قرار نبود در تمرین شرکت داشته باشم. دختر دیگری جای من بازی میکرد که به علت بحثهای پشت صحنه، کار را ترک کرده بود. من از آربی خواهش کردم که بگذارد بازی کنم. آربی ابتدا مردد بود ولی با این حال راضی شد.
در بحث های پشت صحنه یکی از بازیگران عصبانی شد، آمد جلو و زد تو گوش آربی. عینک آربی افتاد زمین اما آرام بود و عکس العملی نشان نداد و گفت: اگه دوست داری میتونی یکی دیگه هم بزنی!
بعد از این اتفاق برخی بازی نکردند. مثلاً داریوش فرهنگ و پرویز پورحسینی و فهیمه راستگار رفتند میان تماشاگران نشستند. تمرین در سکوت شروع شد. بازیگرانی که در میان تماشاگران بودند دیدند یک اتفاق تئاتری در حال رخ دادن است و یکی یکی وارد صحنه شدند.
