es
Feedback
یادها

یادها

Ir al canal en Telegram

مانند هر مخاطبی، بخش هایی از تاریخ برایم جذاب است. در اینجا با سایر مخاطبان در میان می گذارم

Mostrar más
1 910
Suscriptores
+124 horas
-27 días
+2030 días
Archivo de publicaciones
در جوامعی که افراد مردانگی خود را نه با موفقیتشان در یک حرفه بلکه با سرعتشان در کشیدن شش لول اثبات میکنند، وقتی که جامعه فرهنگی یا به قولی «ملت» جای خانوادهٔ کلان را بگیرد، باز هم این ارزشها تداوم خواهند یافت. به نظر می رسد همین عامل میتواند سبعیت منازعات قومی در بالکان در حوالی ۱۹۱۲، جنگ جهانی دوم و نیز دهه ۱۹۹۰ را تبیین کند. میلوان جیلاس مجموعه فوق العاده ای از داستانهای کوتاه دارد که متاسفانه از شهرت کمتری نسبت به سایر آثار وی برخوردار است. این داستانها آکنده از قتل اند، اما تقریباً هرگز سخنی از قتل آلمانیها یا ایتالیاییهای اشغالگر به میان نمی آید، قتل همواره میان خود اسلاوها صورت میگیرد. خواننده این داستانها با فاجعه های پس از فروپاشی یوگسلاوی ناآشنا نخواهد بود.

فشارهای اقتصادی ناشی از صنعتی شدن در مراحل اولیه توسعه اقتصادی، در حادترین شکل خود هستند. اختلال در زندگی سنتی روستایی، به فقر و فلاکت کشیده شدن پیشه وران سابق، هجوم سیل آسای تازه واردان فقیر و سردرگم به شهرهای صنعتی (که مثل قارچ میرویند اما فاقد زیربنای مادی، نهادی و اخلاقی لازم برای پذیرایی از مهاجران هستند) همه و همه «جهان چارلز دیکنز» را به وجود می ک آورند. حاصل این وضعیت برای دیرآمدگان، دنیای حلبی آبادها و آلونک نشینهاست. جایی که به گفته مارکس شاید فقر موجود در آن بسیار آزاردهنده تر از بلاهت زندگی روستایی بود که از آن گریخته بودند. و فقر نسبی (به ویژه در مقایسه با ثروت منتفعان از موج اولیه رفاه) غیر قابل تحمل است. بی اعتبار شدن توجیهات قدیمی برای مشروعیت بخشی به ساختارهای سلسله مراتبی، تحمل این وضعیت را برای طبقات پایین جامعه باز هم مشکل تر میکند. #ارنست_گلنر

رشد و رفاه اقتصادی و ثبات سیاسی، با افراط گرایی در ستیزند. در چنین شرایطی افراد (چه دارای تعصبات قومی باشند و چه نباشند) با تحریک منازعات خشونت آمیز، امنیت و آسایش خود را از بین نمیبرند. خطر زمانی بروز میکند که چنین شرایطی وجود ندارند. مثلاً به هنگام فروپاشی واحدهای سیاسی بزرگ. وقتی که اقتدار فروریزد و هیچ مرکزیتی (که آمریت آن را اکثریت اعضای جامعه به رسمیت بشناسند) موجود نباشد، وقتی که مراکز آمریت جدیدی می باید از میان مدعیان رقیب برگزیده شوند، یک راه مناسب برای بازیابی یک پارچگی اجتماعی، جنبشهای قومی است. #ارنست_گلنر

احساس برتری طولانی مدت و ریشه داری که مسلمانان نسبت به مسیحیان داشتند سبب میشد که کمتر جذب اندیشه های جدید در درون مسیحیت شوند. آنها حاضر بودند که فناوری توپخانه را از غربیان اخذ کنند بدون آن که ریاضیات و فلسفه مرتبط با آن را بپذیرند ممکن بود که دکارت افسر را استخدام کنند اما به دکارت فیلسوف اعتنایی نمی کردند. #ارنست_گلنر

در طول تاریخ انسانها با هم جنگیده اند از یکدیگر نفرت داشته و دیگری را کشته اند بدون آن که توجه زیادی به زبان ،نژاد ،قومیت اعتقاد و رنگ پوست طرف مقابل داشته باشند. آنها در قتل و استثمار یکدیگر تبعیضی روا نداشته اند. #ارنست_گلنر

مخاطبان این کانال می دانند که بخش اعظم مطالب آن، بریده های کتاب های عموماً تاریخی بود. آخرین مطلب از این دست، ماه ها پیش منتشر گشت. بازگشت به روال سایق خود تلاش ذهنی و روحی نه چندان کمی لازم دارد که شاید چند روز دیگر از من برآید. تا آن روز، چند بریده از کتاب ناسیونالیسم نوشته ی ارنست گلنر را مرور می کنیم. «ناسیونالیسم» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/208442

Repost from دانشکده
وقتی جنگ مبارزه‌ سیاسی را معلق می‌کند در سال ۱۹۸۲ جنگی میان آرژانتین و انگلستان بر سر مالکیت جزایر فالکلند (که آرژانتینی‌ها آن را مالویناس می‌نامند) درگرفت که ۷۴ روز طول کشید. در آن زمان یک رژیم دیکتاتوری نظامی در آرژانتین حاکم بود که به‌دلیل سرکوب گسترده و کشتار حدود ۲۰ هزار شهروند در بحران عمیق سیاسی به سر می‌برد. نظامیانی که در هفته‌های پیش از جنگ با تظاهرات خشونت‌آمیز و اعتصاب‌های سراسری دست‌وپنجه نرم می‌کردند، ناگهان به منجی غرورآفرین کشور تبدیل شدند. مخالفان سیاسی و فعالان اجتماعی، که برخی هنوز آثار شکنجه را بر بدن داشتند، جلوی دوربین‌ها از زندان بیرون آورده شدند تا شعار جمعی را تکرار کنند: «مالویناس متعلق به آرژانتین است.» کریس هِجِز، روزنامه‌نگار آمریکایی که نزدیک به دو دهه جنگ‌های مختلف را گزارش کرده بود، آن زمان در بوئنوس‌آیرس مستقر بود و از نزدیک شاهد این تحول بود. او در کتابش، جنگ نیرویی‌ست که به ما معنا می‌بخشد، می‌نویسد: «این حمله کشور را دگرگون کرد. یک‌باره داستان‌هایی از قهرمانی ارتش آرژانتین رسانه‌ها را پر کرد؛ همان ارتشی که پیش از آن تنها دستاوردش سرکوب وحشیانه مردم خودش بود.» هِجز از نزدیک شاهد این بود که چگونه جنگ شور ملی را زنده می‌کند، اولویت‌ها را جابجا می‌کند و موجب می‌شود تا مطالبات سیاسی برای مدتی به تعویق بیافتند. هجز می‌نویسد، بسیاری از مخالفان حکومت نظامی‌که تا چند روز پیش از جنگ دیکتاتوری را به‌شدت محکوم می‌کردند، حالا از قابلیت‌ها و شجاعت فرماندهان آرژانتینی تعریف می‌کردند. داستان‌های غیرت و وطن‌پرستی نظامیان نیز زبان به زبان می‌چرخید، از جمله اینکه یکی از ژنرال‌های ارتش آرژانتین، در جریان اختلافی با کشور شیلی (متحد انگلستان در جنگ) با هلیکوپتر از مرز شیلی عبور کرده بود تا روی خاک آن کشور ادرار کند. در خیابان‌های بوئنوس‌آیرس، مردم پرچم آرژانتین را تکان می‌دادند و خودروها بوق می‌زدند. در رویدادهای ورزشی، تماشاچیان ناگهان سرود ملی را می‌خواندند و بازیکن‌ها را با شور و هیجان تشویق می‌کردند. حس غرور و همبستگی ملی در سراسر کشور موج می‌زد. هجز از شب‌هایی یاد می‌کند که پیش از جنگ با روشنفکران و مخالفان گذرانده بود؛ شب‌هایی که از آرمان‌هایشان برای آرژانتینی آزاد و دموکراتیک صحبت می‌کردند، ، کشوری که به حقوق بشر احترام بگذارد، آزادی‌های بنیادین را بپذیرد و شاید ژنرال‌های مسئول سرکوب و شکنجه و کشتار را محاکمه کند. اما به محض شروع جنگ، چنین صحبت‌هایی منفور و حتی خیانت‌آمیز تلقی شد. هر شکل مخالفت با جنگ می‌توانست به خشونت فیزیکی منجر شود — با اینکه آغازکننده‌ی جنگ خودِ نظامیان بودند. هجز درباره‌ی حس بیگانگی‌اش می‌نویسد: «گویی مانند یکی از شخصیت‌های کافکا از خواب بیدار شده بودم. بعدها در هر کشوری که درگیر جنگ می‌شد، همین احساس را پیدا کردم.» حتی وقتی نیروهای بریتانیایی سربازان آرژانتینی با لباس نامناسب و تجهیزات ناکافی را به‌راحتی شکست دادند، در مطبوعات دولتی هیچ نشانه‌ای از شکست دیده نمی‌شد. برعکس، چنین به نظر می‌رسید که بریتانیا در حال باختن است. وقتی نیروهای آرژانتینی بالاخره تسلیم شدند، صدها هزار نفر خشمگین به خیابان‌ها ریختند — این بار نه برای ستایش ارتش، بلکه برای خواستن سلاح جهت ادامه‌ی جنگ. نکته‌ی جالب این بود که آرژانتینی‌ها لزوماً به تبلیغات دولت باور نداشتند. بسیاری می‌دانستند بخش زیادی از آنچه در رسانه‌های داخلی می‌بینند دروغ است و به رادیوهای خارجی دسترسی داشتند. اما فرض می‌کردند هر دو طرف دروغ می‌گویند و ترجیح می‌دادند گزینشی عمل کنند: بخش‌هایی از تبلیغات را رد می‌کردند، اما پیام اصلی را نه — که آرژانتین پیروز است. هجز می‌نویسد: «مردمی که پیش‌تر برای تغییر به پا خاسته بودند، اکنون از یکدیگر پیشی می‌گرفتند تا قاتلان یونیفورم‌پوش را ستایش کنند.» تنها پس از پایان جنگ است که می‌توان دوباره انگیزه‌های دولت را به پرسش کشید. در آرژانتین همین‌طور شد. وقتی آتش‌بس برقرار شد، مخالفان مبارزه‌ی سیاسی را از همان‌جایی ادامه دادند که رها کرده بودند. هجز می‌نویسد: «گویی هرگز جنگی در کار نبوده است. گویی آن خلسه‌ی جمعی چیزی بیش از یک رویای بد نبود؛ یک شب بدمستی که بهتر است فراموش شود.» دو روز پس از پایان جنگ، بزرگ‌ترین تظاهرات ضد دولتی از زمان کودتای ۱۹۷۶ در بوئنوس‌آیرس برپا شد. هزاران شهروند خشمگین خواستار پایان حکومت نظامی شدند. یک سال بعد، آن حکومت از صحنه محو شد. روایت هجز از آرژانتین در دوران جنگ همزمان با دیکتاتوری نظامی را در زیر بخوانید: https://daneshkadeh.org/global/14962/ @Daneshkadeh_org

وقتی آقا تختی در المپیک ملبورن طلا می‌گیرد، محمد مصدق که در حصر خانگی است چیزی خطاب به تختی می‌نویسد که یک جمله‌اش در ذهنم مانده است.  او شکر می‌کند که دل مردم را شاد کرده و (نقل به مضمون می‌کنم) می‌گوید: «مردم ایران لایق شادترین‌ها هستند و معمولا غمگین‌ترین‌ها نصیبشان می‌شود.» khabaronline.ir/xpCqd

بلیط گرفتم

photo content

آذر نفیسی: من درسی درباره ادبیات معاصر آمریکا داشتم. بین دانشجویانم دختری جوان بود به نام راضیه، مسلمان و باحجاب. مادرش نظافتچی و پدرش فوت کرده بود؛ دختر فوق‌العاده باهوشی بود. در برنامه درسی‌ام، علاوه بر همینگوی و فیتز جرالد، آثار هنری جیمز هم بود و راضیه شیفته او شد. راضیه، بعد از هر جلسه کلاس، تا دم در دانشگاه همراهم می‌آمد. در طول راه مدام از زنان داستان‌های هنری جیمز حرف می‌زد؛ از این‌ که چقدر شجاع‌اند و چطور با وجود خطر طرد شدن از طرف جامعه، سرسختانه از اصول و ارزش‌هایشان دفاع می‌کنند. راضیه می‌گفت در کودکی، مادرش او را همراهش به خانه‌هایی می‌برد که در آنجا نظافت می‌کرد و او همان‌جا کتاب‌هایی را که پیدا می‌کرد می‌خواند و گاهی بعضی از آن کتاب‌ها را یواشکی با خودش می‌برد. یک بار، راضیه وسط صحبت از زن‌های رمان‌های هنری جیمز، گفت: «فکر می‌کنم عاشق شده‌ام.» و من با خودم گفتم: این همان قدرت تخیل است؛ وقتی یک دختر مسلمان که هیچ‌وقت از کشور خارج نشده، با بال‌های ادبیات و شعر از مرزها عبور می‌کند. بعدها من از دانشگاه بیرون آمدم و دیگر راضیه را ندیدم؛ جز یک‌ بار اتفاقی در خیابان که با ایما و اشاره فهماند نزدیکش نروم، چون همان موقع هم ممکن بود در خیابان بازداشت‌مان کنند. چند سال بعد، یکی دیگر از دانشجویانم به دیدنم آمد و گفت که در زندان، هم‌سلول راضیه بوده‌. با هم از کلاس‌های من حرف می‌زدند؛ یکی از هنری جیمز می‌گفته و دیگری از فیتز جرالد، و نگهبان نمی‌فهمیده چرا آن‌ها در آن شرایط می‌خندند. بعد رو به من کرد و گفت: «می‌دانید که راضیه را اعدام کردند؟» من خبر نداشتم. مرگ او برایم غیرقابل تصور بود. همان‌جا به خودم گفتم وظیفه من، به‌عنوان نویسنده، این است که درباره کسانی بنویسم که دیگر نمی‌توانند حرف بزنند؛ باید صدای آن‌ها باشم و ادبیات، نگهبان حافظه است. من به راضیه صدا دادم؛ داستانش را برای شما تعریف کردم، شاید شما هم آن را برای کس دیگری تعریف کنید. https://www.bbc.com/persian/articles/c931vq5kn5no

Repost from مهمات
خواب هاشمی رفسنجانی در مورد مذاکره با آمریکا جمعه ۳ بهمن ۱۳۸۲، «امروز صبح با خواب عجیبی بیدار شدم. در عالم رویا قرار بود در رأس هیاتی چهار نفره که دکتر روحانی هم جزو آن بود با امریکا مذاکره کنیم. آقای خاتمی هم جزو هیات بود. من ترجیح می‌دادم که چون ایشان رییس‌جمهور است رییس هیات باشد و ایشان می‌خواست چون من بزرگ‌ترم رییس هیات باشم. بدون اینکه این مساله را حل کرده باشیم به محوطه‌ای رسیدم که مثل جماران کوچه پس کوچه‌ای بود. از ما استقبال گرمی نمودند. وارد حیاط بزرگی شدیم. مجموعه‌ای از نژادهای مختلف مردم آنجا بودند و با صدای بلند و شعارگونه از ما استقبال کردند و گروهی عرب هم بودند که با شعار «مرحبا» خوش‌آمد می‌گفتند. اینجا آقای خاتمی همراه نبود نزدیک سالن اصلی که رسیدیم شخصی را به عنوان بوش معرفی کردند. ته‌ریشی هم داشت و با من معانقه کرد. با هم راه افتادیم کنار پله و ستونی رسیدیم آنجا حالش به هم خورد و به زمین نشست و دهانش بازماند. لحظه‌ای بعد او را بردند و شخص دیگری به جای او نشست. در این لحظه از خواب بیدار شدم و برای نماز صبح بلند شدم». https://t.co/R84bsMfW6X... 🔗 @hmousavian

Repost from دانشکده
چرا روایت‌های معجزه‌وار از جنبش‌های اجتماعی خطرناک‌اند؟ جنبش تحریم اتوبوس‌های مونتگومری حالا هفتاد ساله است، اما آنچه در حافظه‌ی جمعی از آن باقی مانده، بیش از آنکه واقعیت باشد، یک افسانه‌ی الهام‌بخشِ ساده‌شده است: زنی سیاه‌پوست و خسته به نام رُزا پارکس روزی از جای خود بلند نشد، کشیش جوانی به نام مارتین لوتر کینگ از او حمایت کرد، و خیلی زود قانون تفکیک نژادی لغو شد. جین تئوهَریس، استاد علوم سیاسی و نویسنده‌ی کتاب زندگی سرکش خانم رُزا پارکس (نشر بیکِن)، این روایت را نه‌فقط نادقیق، بلکه خطرناک می‌داند. به باور او، رمانتیزه‌کردن جنبش‌های اجتماعی ما را نسبت به شیوه‌ی واقعی تغییر اجتماعی — که زمان‌بر، فرساینده و پرهزینه است — دچار خطای جدی می‌کند. تئوهریس تأکید می‌کند که تحریم اتوبوس‌های مونتگومری نتیجه‌ی یک لحظه یا یک تصمیم ناگهانی نبود. این جنبش حاصل بیش از دو دهه فعالیت سیاسی، انتخاب‌های دشوار، ناامیدی‌های مکرر و فداکاری‌های سنگین بود. وقتی پیروزی‌های گذشته را معجزه‌وار و یک‌شبه جلوه می‌دهیم، مبارزه‌ی کنشگران امروز نیز غیرمنطقی، افراطی یا بی‌ثمر به نظر می‌رسد. برخلاف تصور رایج، رُزا پارکس در سال ۱۹۵۵ نه زنی سالخورده و ناتوان، و نه کنشگری تصادفی بود. او زنی ۴۲ ساله با بیش از بیست سال سابقه‌ی فعالیت سیاسی بود که در کنار ای.دی. نیکسون، دفتر انجمن ملی پیشرفت رنگین‌پوستان را در مونتگومری فعال نگه داشته بود. پارکس بعدها گفت: «این مبارزه از روز دستگیری‌ام شروع نشد.» او سال‌ها در دادگاه‌ها، کارزارهای ثبت‌نام رأی‌دهندگان و پیگیری عدالت برای زنان سیاهِ قربانی خشونت شرکت کرده بود؛ مسیری طولانی و فرساینده که اغلب بی‌نتیجه به نظر می‌رسید. هشت ماه پیش از اقدام پارکس، دختری پانزده‌ساله به نام کلادت کالوین به دلیل بلند نشدن از صندلی برای یک زن سفید بازداشت شد. جامعه‌ی سیاهان مونتگومری خشمگین شد و برای مدتی کوتاه استفاده از اتوبوس را تحریم کرد، اما دادگاه کالوین به جنبشی فراگیر منجر نشد. بسیاری کالوین را «خیلی جوان»، «فقیر» یا «مسئله‌ساز» می‌دانستند و قاضی نیز عمداً تبعیض نژادی را وارد پرونده نکرد. با این حال، تئوهریس تأکید می‌کند اگر مقاومت کالوین و آن دادگاه نبود، شاید اقدام پارکس هم به جرقه‌ای تاریخی بدل نمی‌شد. جنبش‌ها نه با نخستین ظلم، بلکه با انباشت بی‌عدالتی‌ها شکل می‌گیرند. شجاعت پارکس دقیقاً در همین نقطه معنا پیدا می‌کند: او زمانی ایستادگی کرد که هیچ نشانه‌ای از پیروزی در افق دیده نمی‌شد. خود او چند ماه پیش از دستگیری‌اش گفته بود بعید می‌داند در مونتگومری جنبشی توده‌ای شکل بگیرد. با این حال، وقتی راننده از او خواست جایش را ترک کند، نپذیرفت؛ نه به امید نتیجه‌ای فوری، بلکه چون نمی‌خواست این رفتار را تأیید کند. پس از دستگیری پارکس، شبکه‌ای از زنان و کنشگران به‌سرعت وارد عمل شدند. جو اَن رابینسون از شورای سیاسی زنان، تنها در یک شب ۳۵ هزار اعلامیه برای تحریم اتوبوس‌ها چاپ کرد. ای.دی. نیکسون نیز مارتین لوتر کینگِ جوان را برای سازماندهی جلسه‌ی عمومی به میدان آورد. برخلاف روایت‌های اسطوره‌ای، کینگ نه با الهامی الهی، بلکه با تردید و تأمل تصمیم گرفت مسئولیت را بپذیرد. صبح دوشنبه، اتوبوس‌ها تقریباً بدون مسافرِ سیاه حرکت کردند. پارکس این لحظه را «معجزه» نامید، اما همان‌جا پرسید: «چرا این‌قدر طول کشید؟» تحریم ۳۸۱ روز ادامه یافت—نه فقط با پیاده‌روی، بلکه با یک سیستم پیچیده و داوطلبانه‌ی هم‌سفری که روزانه هزاران نفر را جابه‌جا می‌کرد. زنان سیاه با پخت‌وپز، جمع‌آوری کمک مالی و سازماندهی محلی ستون فقرات این مقاومت بودند. در این مسیر، کنشگران بهای سنگینی پرداختند: بیکاری، تهدید، بمب‌گذاری، تعقیب قضایی و فشار دائمی. حتی برخی نهادهای رسمی سیاه‌پوستان نیز از این شیوه‌ی «مختل‌کننده» فاصله گرفتند. با این حال، مقاومت ادامه یافت تا سرانجام دادگاه فدرال و سپس دیوان عالی آمریکا حکم به لغو تفکیک نژادی در اتوبوس‌ها داد. تئوهریس در پایان یادآوری می‌کند که پیروزی مونتگومری نه حاصل یک «نه» قهرمانانه، بلکه نتیجه‌ی «نه» گفتن‌های پی‌درپی، ممارست بی‌پاداش و پایداری در دل تردید بود. تغییر اجتماعی دقیقاً از همین‌جا می‌آید: از ایستادگی‌هایی که شاید در لحظه بی‌ثمر به نظر برسند، اما مسیر تاریخ را آرام و پیوسته عوض می‌کنند. چکیده‌ای از این پژوهش را در زیر بخوانید: https://daneshkadeh.org/global/14907/ @Daneshkadeh_org

عزت الله انتظامی، برای نخستین بار با خواندن پیش پرده "کارمند دولت" پرویز خطیبی با آهنگ اسماعیل مهرتاش به روی صحنه تئاتر رفت. انتظامی در کتاب زندگینامه خود "آقای بازیگر" می نویسد: موضوع پیش پرده ها، بدبختی ها و مشکلات مردم بود. مثلا درباره نان سیلو می خواندند، همان نانی که زمان جنگ می پختند و تویش همه چیز پیدا می شد. انتظامی از مشکلاتی که در آن دوران برای گرفتن مجوز برای اجرای پیش پرده های سیاسی پرویز خطیبی وجود داشته، می نویسد: در آن زمان خانمی آمریکایی بود به نام میس کوک که در ابتدای ورود به ایران چند کلاس رقص دایر کرد و ما هم سر کلاس هایش رفتیم، دیدیم فایده ای ندارد. همین خانم آمریکایی مسئول بررسی نمایش ها در وزارت کشور شد. من خودم می رفتم پیش او، چند ورق سفید کاغذ هم می بردم و هنگام پیش پرده خواندن در مقابل او، آنقدر اذیتش می کردم تا بلند شود و از اتاق بیرون برود. بعد مهرش را بر می داشتم و پای ورق های سفید می زدم که بعد می بردیم و رویشان {پیش پرده ها را} می نوشتیم. آقای انتظامی می نویسد: از جمله این پیش پرده ها یکی بود به نام "قاسم کوری" که پرویز خطیبی ساخته بود و در دوره نخست وزیری قوام در تئاتر پارس خواندم. می گفت: ز سعی دولت دگر مملکت آباد شود و آخرش هم بود: شکر خدا مملکت گشته بهشت برین، خلاصه تمامش ظاهرا در تعریف از دولت بود اما در واقع نعل وارونه می زد. آخرش هم بر وزن آی بری باخ ترکی گروه کر از پشت صحنه می خواندند. من هم روی صحنه با چشم هایم بازی می کردم و چشمک می زدم .... انتظامی در ادامه این مطلب می نویسد: همان موقع فهمیدند که مجوز این پیش پرده قلابی است و از وزارت کشور آمدند و بعد سپهبد احمدی آمد با عصبانیت و تهدیدمان کرد. بعد هم یک افسری آمد روی صحنه که سرگرد شهربانی و مامور اجرای حکم من بود و جلوی جمعیت سیلی محکمی به گوش من زد که با فریاد تماشاگران همراه شد و تئاتر را تعطیل کردند و مرا به زندان بردند. این دومین باری بود که انتظامی از روی صحنه به زندان برده می شد، بار اول هم پس از خواندن پیش پرده ای از پرویز خطیبی، آقای انتظامی را دستگیر کردند. پرویز خطیبی نوه ی میرزا رضا کرمانی بود. https://www.bbc.com/persian/arts/2012/08/120803_l06_khatibi_tofigh_hajibaba_20th

پیروزی مخالفان لازم است، اما به‌هیچ‌وجه کافی نیست. دموکراسی از دلِ کار طولانی و پرهزینه روی نهادها، مهار میل به انتقام، طراحی سازوکارهای عدالت انتقالی، و تنظیم نقش بازیگران خارجی بیرون می‌آید. https://t.me/Daneshkadeh_org/287

چندی پیش به مرور کتاب «ستیز با جهان مدرن» با #سنت_گرایی پرداختیم. طعنه آمیز است که در این روزهای فوق بحرانی (در اقتصاد، در امنیت، در محیط زیست، در سیاست و اجتماع و...) هنوز دم و دستگاه حکومت دلمشغول ترویج بیشتر رنه گنون است. گویا برداشت آنها از وضعیت امروز این است که: متاسفانه به اندازه کافی مانع نفوذ مدرنیزم نشده ایم https://t.me/hekmatfalsafe/4217

❌ Bloomberg | گروه تاریخ صدام حسین در حال شوخی با همسرش ساجده طلفاح، دهه ۱۹۶۰ به مناسبت روز ولنتاین #تاریخ_در_آیینه_تصویر ☑️
❌ Bloomberg | گروه تاریخ صدام حسین در حال شوخی با همسرش ساجده طلفاح، دهه ۱۹۶۰ به مناسبت روز ولنتاین #تاریخ_در_آیینه_تصویر ☑️ @persiannbloomberg بلومبرگ فارسی✔️

مقاله مشهور « چارچوب مفهومی برای تفسیر تاریخ مکتوب بشری » این مقاله به نقش خشونت و کنترل خشونت و رانتهای اقتصادی در تحولات جوامع و حکومت‌ها از پیدایش اولین تمدن‌ها تا جوامع توسعه یافته مدرن می‌پردازد. کتاب خشونت و نظم‌های اجتماعی از همین نویسندگان، بسط یافته این مقاله است. داگلاس نورث برای پژوهشهایش در تاریخ اقتصاد جایزه نوبل دریافت کرد. نویسندگان: داگلاس سی نورث، جان والیسی، باری وینگاست مترجم: جعفر خیرخواهان #مقاله

در عهد فتحعلی‌شاه درفش شیر و خورشید بیرق ذوالفقاری در کنار خود داشت که در نیمۀ قرن گذشته از ترکیب این دو بیرق و دو نقش، یک بیرق با نقش شیر و خورشیدی پرداخته شد که شمشیر ذوالفقار به دست داشت. قبلاً دایرۀ خورشید روی شیر به صورتی چشم و ابرو‌دار آراسته بود که به روزگار مشروطه از آن پیراسته و ساده شد، چنانکه فعلاً پدیدار است. نشان شیر و خورشید که از پانصد سال پیش به بعد همواره نشان تنها مملکت شیعۀ عالم یعنی ایران شناخته شد، در سال ۱۳۲۵ هجری هنگام تصویب متمم قانون اساسی به تصویب وکلای مجلس اول رسید که چند مجتهد و چندین عالم مذهب شیعه در میان آنان وجود داشتند. بدیهی است در صورتی که در ابقای آن تصور محذوری می‌کردند با آن آزادی بی‌حدی که وکلای دورۀ اول از آن برخوردار بودند قطعاً در این باره اظهار رأی می‌کردند که در صورت مذاکرات مجلس به چاپ می‌رسید و عنداللزوم از تصویب آن خودداری می‌نمودند. ترکان عثمانی پانصد سال پیش بعد از غلبه بر دولت روم شرقی استانبول را به اسلامبول تغییر اسم دادند و کلیسای سن‌سوفی را به مسجد ایاصوفیه مبدل ساختند، اما نقش هلال را که رمز عظمت روم شرقی بود به میراث حفظ کردند و پنجاه سال پیش که سلطنت و خلافت آل عثمان را لغو کردند و دولت جمهوری عصر نوین را به جای سلطنت مشروطه بنیاد نهادند، حاضر شدند که آثار دین خود را از مسجد ایاصوفیه بردارند ولی حاضر نشدند نقش هلال را که در طی پنج قرن متوالی رمز دین اسلامی پیش مسیحیان عالم شده بود به نقش دیگری مبدل سازند. بنا بر آنچه به اختصار گذشت، شیر و خورشید که در مدت پانصد سال به طور مستمر نشان کشور شیعۀ ایران در سراسر جهان معرفی شده و شیعیان ایرانی اعم از عارف و عامی بدان مانند یک اثر مقدس می‌نگریسته‌اند و آن را زینت چاپ کتاب‌های مذهبی و عرفانی و اخلاقی خود اختیار می‌کردند و در برابر صلیب سرخ دولت‌های عیسوی و هلال احمر کشورهای مسلمان، شیر و خورشید گلگون خود را نشانۀ تنها کشور مسلمان شیعه به جهانیان شناسانده‌اند، در این صورت سزاوار است اکنون که قانون اساسی حکومت جمهوری اسلامی ایران در دست تصویب قرار دارد، به پاس احترام و اعتباری که این نشان در طی قرن‌ها برای مذهب شیعه و ملت مسلمان ایران فراهم آورده است، اولیای امر و اعضای مجلس موقر خبرگان نشان شیر و خورشید را به همان نظر توقیر و احترامی بنگرند که در صدر مشروطه از طرف آیات عظام و حجج اسلام عصر، مرحومان آخوند ملا کاظم خراسانی و سید محمد طباطبایی و سید عبدالله بهبهانی و شیخ محمدتقی نجفی اصفهانی و سید حسن مدرس طباطبایی و سایر علمای اعلام ایران نگریسته می‌شد و به هیچ‌گونه تصرف اساسی در شکل جهان‌شناختۀ آن رضا ندهند و از تصویب بگذرانند و بر رنگ مصوب پردۀ درفش ملی بیفزایند. با تقدیم احترامات فائقه محمد محیط طباطبایی همچنین آقای دکتر سید جعفر شهیدی تذکراً و به طور تتمیم طی نامه‌ای موارد مذکور در ذیل را یادآور شده‌اند: ۱- شیر و خورشید از پایان عصر مغول و تمام دورۀ صفوی و عصر قاجار به علامت مذهب تشیع به حساب آمده است. محمدشاه قاجار در آغاز پادشاهی خود نشان تاج را بر بالای شیر و خورشید گذاشت گویا از آن جهت که نشان دهد پادشاه کشور شیعه‌مذهب است. بدین ترتیب شیر و خورشید علامت مذهب و ملت بوده است نه نشان حکومت. ۲- وجود پرچم‌ها، کتیبه‌پوش‌ها، قالی‌ها که از سیصد سال پیش به علامت شیر یا شیر و خورشید مزیّن است و از آنها در تکیه‌ها، روضه‌خوانی‌ها و تعزیه‌ها استفاده می‌شود، مؤید این است که شیر و خورشید رمز مذهبی است نه سیاسی. ۳- به نظر می‌رسد وجود خورشید یا نیمه‌خورشید بر سر کتیبه‌ها و بالای محراب‌های بعضی از مساجد اشارتی باشد به فروغ ولایت علوی. ۴- پس از آنکه مرحوم ممتازالدوله به نمایندگی از طرف کشور ایران برای شرکت در اتحادیۀ صلیب سرخ رفت، کوشش فراوانی به کار برد تا شیر و خورشید را برابر هلال عثمانی به دیگر اعضای صلیب سرخ بقبولاند. با توجه به اینکه صلیب نشانۀ دین است نه دولت، معلوم خواهد شد که شیر و خورشید از آن جهت که رمز مذهب تشیع است به سازمان صلیب سرخ پیشنهاد شده نه از آن جهت که علامت سیاسی پادشاه و دولت ایران است. با عرض مجموع این توضیحات تردیدی باقی نمی‌ماند که از شش قرن پیش شیر و یا شیر و خورشید را شیعیان ایران به کار برده‌اند و گویا اشارتی به اسدالله الغالب علی علیه‌السلام و خورشید ولایت است. سید جعفر شهیدی [«نقش شیر و خورشید»، مجلۀ آینده، جلد پنجم، ص ۷۰۳-۷۰۸] بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار؛ تعمیم زبان فارسی، تحکیم وحدت ملّی و تمامیت ارضی @AfsharFoundation