fa
Feedback
صبح و شعر

صبح و شعر

رفتن به کانال در Telegram

ادبیات هست چون جهان برای جان‌های عاصی کافی نیست.🥰😍 🎼🎧📖📚

نمایش بیشتر
681
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+17 روز
+530 روز
آرشیو پست ها
‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍    😴#داستان_شب 📖 هزار و یک شب  مجموعه‌ایست از حکایت‌ها و افسانه‌های قدیمی ایرانی، عربی و هندی به نقل از شهریار ایرانی، که راوی آن شهرزاد دختر وزیر است بیشتر ماجراهای آن در بغداد و ایران می‌گذرد.   #هزار_و_یک_شب 🔸   #شب_هشتسد_هشتاد_سوم قصه‌گو: #ليلا_پراشيده @sobhosher

پیغام من از تصوّر ویرانی تو‌ ویرانم و از خیال پریشانی‌ات پریشانم اگر چه نیست امیدی به این زمانهٔ بد به انتظار خبرهای خوب می‌مانم به جز به یاد تو روز و شبم نمی‌گذرد بمان که با تو بمانم، بگو به ایرانم ✍🏻: وحید عیدگاه طرقبه‌ای @taranom_ordibehesht @sobhosher

‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍ ‍    😴#داستان_شب 📖 هزار و یک شب  مجموعه‌ایست از حکایت‌ها و افسانه‌های قدیمی ایرانی، عربی و هندی به نقل از شهریار ایرانی، که راوی آن شهرزاد دختر وزیر است بیشتر ماجراهای آن در بغداد و ایران می‌گذرد.   #هزار_و_یک_شب 🔸   #شب_هشتسد_هشتاد_دوم قصه‌گو: #ليلا_پراشيده @sobhosher

https://t.me/sobhosher/14305 از امشب عمری باش و زمانی ادامه‌ی افسانه‌ی هزار و یک شب را پی‌می‌گیریم

هنگامی که طوفان به پایان برسد، به یاد نخواهی آورد که چگونه از آن گذشتی یا چگونه توانستی زنده بمانی. حتی مطمئن نخواهی بود که آیا طوفان واقعاً تمام شده است یا نه. اما یک چیز قطعی است: وقتی از طوفان بیرون بیایی، همان شخصی نخواهی بود که وارد آن شده بودی. تمام هدف این طوفان همین است! کافکا در کرانه #موراکامی @sobhosher

شهر پر شده از این آگهی‌های پرغلط اسنپ! عامدانه واژه‌ها و فاصله‌ها‌ را به هم ریخته‌اند تا توجه جلب کنند! بماند که این نوشته‌ها
شهر پر شده از این آگهی‌های پرغلط اسنپ! عامدانه واژه‌ها و فاصله‌ها‌ را به هم ریخته‌اند تا توجه جلب کنند! بماند که این نوشته‌ها چقدر تمرکز راننده‌ها‌ را مختل می‌کند و چه تصادفاتی پیش می‌آورد؛ اما در جریان باشید این‌ها با مجوز وزارت ارشاد اصطلاحاً «اکران» شده‌اند و یکی از وظایف این وزارتخانه پاسداری از خط و زبان فارسی است! ۲ مرداد ۱۴۰۵ حسین جاوید @Virastaar

زنده‌گی! زنده‌گی! من از مرگ گریزانم. روحِ من سال‌هاست که مُرده است، امّا جسمِ من است که چشم از دنیا نمی‌پوشد. دیده‌گانِ من منتظر زنده‌گی هستند. هنوز در دلِ خویش، آتشِ نیمه‌خاموشی نهان دارم. من، سال‌هاست که به انتظارِ زنده‌گی، با مرگ دست‌وپنجه نرم کرده‌ام. سال‌ها با سختی‌ها مقاومت کرده‌ام و با بدبختی‌ها مصاف داده‌ام. من امیدوارم، امیدوار! احمد شاملو مرگِ امیدها | هفته‌نامه پولاد | شماره ۲۰ جمعه نهم دی‌ماه ۱۳۲۲ @sobhosher

در روزگار بی‌لبخند به سوگ اعجوبه‌ی هزار چهره‌ی سینمای سرزمینمان نشسته‌ایم 🖤😭 @sobhosher

نه، نه تنها عادت، به لحنِ زخم‌هایی که خوانده‌ایم. که می‌خورند که می‌خراشند ... نه بازیِ صرفِ زندگی، میانِ دو پرده‌ی بودن و نبودن، شاید، رقصی‌ست دیگر، با نیستی، از سرِ فهمی عمیق‌تر. ما، با رگ‌هایی که در تاریخ تنیده‌اند، حافظه‌ای به قدمتِ هزاران سال، دریافته‌ایم: در قلبِ طوفان‌های سهمگین، آنجا که برهوت، تشنه‌تر از روح، دهان باز می‌کند، جوانه‌ای هست. ظریف، شکننده‌تر از رویا، اما قدرتش از خشت و سنگِ ویرانی، افزون‌تر. همین جوانه، پنجره‌ای می‌گشاید، رو به نوری که نامی ندارد. و هستی، آن گستره‌ی بی‌انتها، با تمامِ قدرتِ پنهانش، در مصافِ حماقت، تعصب، و نعره‌هایِ بی‌مغزِ جنگ‌طلب، بر لبِ عشق، لبخندی می‌کارَد. ابدی. ✍🏻: مریم رضوی @sobhosher

طلوع خورشید_ هرمزگان چو تـــــــــاج خور روشن آمــــــد پدید سپیده ز خــــــــم کمان بر دمیــــد چهارشنبه / ۳۱ تیرماه ۱۴۰۵ ار
طلوع خورشید_ هرمزگان چو تـــــــــاج خور روشن آمــــــد پدید سپیده ز خــــــــم کمان بر دمیــــد چهارشنبه / ۳۱ تیرماه ۱۴۰۵ ارسالی گرد‌آفرینان شاهنامه @sobhosher

رونق عهد شباب است دگر بُستان را می‌رسد مژدهٔ گل بلبل خوش‌الحان را ای صبا گر به جوانان چمن باز رَسی خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را ✍️#حافظ 🎤: ناهید درود صبحتون زیبا @sobhosher

همان‌جا ميان هياهو،ميان آتـش و خـون بـود كـه شاهرخ سر گشتة گلشاد،جلو خون گرم او سـوگند يـادنمود تـا انتقـام او را بگيرد،تـا از دشـمنان وطنش كيفر خود را بستاند. از اين نژاد ديو و دد كه جـز شـكنجه كردن،چاپيدن،كـشتن و آتـش زدن مقصد ديگری ندارد.از همان روز،از همان لحظه در صدد انتقام بر آمد.همين كيف انتقـام و افسون‌گری آن بود كه در او حس زندگی توليد كرد.از آنوقت مس‌خواسـت زنـده باشد،می‌خواسـت مغول بكشد. ✍🏻: #صادق_هدایت 📚: سایه مغول @sobhosher

از غم‌ها آوازی می‌ماند از امیدها کلمه‌ای از زندگی شعری می‌ماند... ✍🏻 : بیژن جلالی ❑ تبارِ کلمه؛ از زوالِ جسم تا درخششِ معنا در تماشای این سطور، با یک پارادوکس بنیادین روبه‌رو هستیم: تقابلِ میانِ «فناپذیریِ مادی» و «ابدیتِ معنایی». زندگی، در این منظومه، گذری است از لحظاتِ گذرا که در نهایت به فرم‌های هنری بدل می‌شوند؛ زیرا «از غم‌ها آوازی می‌ماند، از امیدها کلمه‌ای و از زندگی شعری می‌ماند.» این یعنی حقیقتِ هستی، نه در ماندگاریِ جسم، که در تبدیل شدنِ تجربه‌ها به «آوا» و «شعر» نهفته است. چونان که هستی، فراتر از حضورِ جسمانی، در قلمروِ «گفتار» معنا می‌یابد. اگر تن، موضوعِ فراموشی و خاک است، کلمه، تنها داراییِ مقاومت‌کننده‌ای است که در برابرِ فرسایشِ زمان ایستادگی می‌کند. در اینجا، کلمه پدیده‌ای است که مرزهای میانِ ماده و روح را می‌دروازد؛ کلمه‌ای چنان رهایی‌بخش که «باید شعری باشد که وقتی می‌خوانی‌اش، پرنده‌ها از دهانت به آسمان بپرند؛ کلمه‌ای در میانِ سکوتِ مرگ، که راهی به سویِ نور باز می‌کند.» وقتی «بودن» با «داشتنِ کلمه» گره می‌خورد. انسان ممکن است در سطحِ مادی، از هر آنچه هست «هیچ» باشد؛ زیرا «من هیچ نیستم، من هرگز هیچ نخواهم بود... اما آنچه از من می‌ماند، نه تنِ من، که سایه‌ی کلماتی است که بر کاغذِ تنهاییِ زمان، به یادگار گذاشته‌ام.» در واقع، انسان با کلمه، از محدودیتِ تن فراتر می‌رود و می‌تواند تمامِ رویاهای جهان را در خود جای دهد. حتی در عمیق‌ترین لحظاتِ پیوندِ انسانی، جایی که «دهانت را می‌بویند، مبادا گفته باشی دوستت می‌دارم»، کلمه و سکوت در یک بازیِ ظریف، معنای عشق را از قالبِ بیانِ مستقیم به شکلی عمیق‌تر و ماندگارتر منتقل می‌کنند. 🔅در نهایت، ارزشِ زیستن در «چیدنِ درستِ کلمات» است. در حالی که «مردم از یاد می‌روند و شادی‌ها به خاک سپرده می‌شوند، اما کلمه‌ای که به درستی چیده شده است، چونان بلوری، در گذرگاهِ ابدیت، همچنان می‌درخشد.» این درخششِ بلورین، همان پاسخِ انسان به پوچیِ فناست؛ یعنی تبدیل کردنِ یک عمرِ فانی، به شعری که هرگز نمی‌میرد. ✍🏻: مریم رضوی @sobhosher

... لازم نیست انسان باشی تا بر اهمیت سیاسی‌ات افزوده شود کافی‌ست نفت باشی، علوفه یا مواد بازیافتی… یا حتی میز مذاکراتی که شکل
... لازم نیست انسان باشی تا بر اهمیت سیاسی‌ات افزوده شود کافی‌ست نفت باشی، علوفه یا مواد بازیافتی… یا حتی میز مذاکراتی که شکل آن ماه‌هاست مورد جنگ و جدال است: پشت کدام میز درباره‌ی زندگی و مرگ باید مذاکره کرد میز گرد یا میز مربع؟ در این اثنا آدم‌ها گم می‌شدند جانوران می‌مردند خانه‌ها می‌سوختند و مزارع بایر می‌شدند مثل زمان‌های قدیم که کمتر سیاسی بودند. ✍🏻: #ویسواوا_شیمبورسکا ترجمه از : مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی @sobhosher

« گستره ایران فرهنگی بر مبنای شاعران پارسی‌گو» ❑ زبان پارسی به مثابه‌ی میهن ماست تا هر جا و هر زمان که این زبان جاری باشد، ای
« گستره ایران فرهنگی بر مبنای شاعران پارسی‌گو» ❑ زبان پارسی به مثابه‌ی میهن ماست تا هر جا و هر زمان که این زبان جاری باشد، ایران نیز هست. @sobhosher

.჻ᭂ 🔅تک بیت خاص🔅ᭂ آن‌ها که اهل صلحند، بُردند زندگی را وین ناکسان بمانند در جنگِ زندگانی ✍🏻: #مولانا خط خوش: جهانی @sobhosh
.჻ᭂ 🔅تک بیت خاص🔅ᭂ آن‌ها که اهل صلحند، بُردند زندگی را وین ناکسان بمانند در جنگِ زندگانی ✍🏻: #مولانا خط خوش: جهانی @sobhosher

جمعه ست وخروس میکند نوحه گری خواب ست درون لانه مرغ سحری همسایه ز خواب خوش پریده ست وخروس- گوید که زعمر گشته یک شب سپری!! #ع_مژگانی درود صبح زیبای آدینتون بخیر آوا : ناهید @sobhosher

ما را به خاطر بیاور! ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم. شور عشق درسینه داشتیم و پیش از آن که عاشق شویم سینه بر خاک سوده مُردیم. ما را به خاطر بیاور! ما را که سینه‌سرخانی خنیاگر بودیم و ده به ده نه در آسمان و نه در کوهسار و نه بر شاخسار که در بازار پیش از آن‌که آوازه‌خوان شویم بر شاخه‌ای تکیده از تکیه‌گاه خویش جان واسپردیم. به خاطر دارم پیامشان را، سرنوشتشان را، آری… و همیشه درگذرگاه خاطرم درگذر است آوازهای صامت سینه‌سرخان سینه برسیخ و تجسد آرزوهای بیست و دو سالگان سینه بر سنگ و از تکرار یادشان شاید پیش از آن که شاعر شوم بیست و دو ساله بمیرم... عزت ابراهیم‌نژاد، جان باخته جنبش ۱۸ تیر ۱۳۷۸ @sobhosher

჻ᭂ 🔅تک‌بیت خاص🔅ᭂ عمر که بی‌ عشق رفت هیچ حسابش مگیر آب حیاتست عشق در دل و جانش پذیر ✍🏻: #مولوی @sobhosher
჻ᭂ 🔅تک‌بیت خاص🔅ᭂ عمر که بی‌ عشق رفت هیچ حسابش مگیر آب حیاتست عشق در دل و جانش پذیر ✍🏻: #مولوی @sobhosher

من آمده‌ام تا بمانم در این جهان که جز دوست داشتن هیچ‌کجایش امن نیست. ✍🏻: #مریم_نوروزی @sobhosher
من آمده‌ام تا بمانم در این جهان که جز  دوست داشتن هیچ‌کجایش امن نیست. ✍🏻: #مریم_نوروزی @sobhosher