صبح و شعر
Відкрити в Telegram
681
Підписники
Немає даних24 години
+17 днів
+530 день
Архів дописів
681
😴#داستان_شب
📖 هزار و یک شب مجموعهایست از حکایتها و افسانههای قدیمی ایرانی، عربی و هندی به نقل از شهریار ایرانی، که راوی آن شهرزاد دختر وزیر است
بیشتر ماجراهای آن در بغداد و ایران میگذرد.
#هزار_و_یک_شب
🔸 #شب_هشتسد_هشتاد_سوم
قصهگو: #ليلا_پراشيده
@sobhosher
681
پیغام
من از تصوّر ویرانی تو ویرانم
و از خیال پریشانیات پریشانم
اگر چه نیست امیدی به این زمانهٔ بد
به انتظار خبرهای خوب میمانم
به جز به یاد تو روز و شبم نمیگذرد
بمان که با تو بمانم، بگو به ایرانم
✍🏻: وحید عیدگاه طرقبهای
@taranom_ordibehesht
@sobhosher
681
😴#داستان_شب
📖 هزار و یک شب مجموعهایست از حکایتها و افسانههای قدیمی ایرانی، عربی و هندی به نقل از شهریار ایرانی، که راوی آن شهرزاد دختر وزیر است
بیشتر ماجراهای آن در بغداد و ایران میگذرد.
#هزار_و_یک_شب
🔸 #شب_هشتسد_هشتاد_دوم
قصهگو: #ليلا_پراشيده
@sobhosher
681
https://t.me/sobhosher/14305
از امشب عمری باش و زمانی ادامهی افسانهی هزار و یک شب را پیمیگیریم
681
هنگامی که طوفان به پایان برسد، به یاد نخواهی آورد که چگونه از آن گذشتی یا چگونه توانستی زنده بمانی. حتی مطمئن نخواهی بود که آیا طوفان واقعاً تمام شده است یا نه. اما یک چیز قطعی است: وقتی از طوفان بیرون بیایی، همان شخصی نخواهی بود که وارد آن شده بودی. تمام هدف این طوفان همین است!
کافکا در کرانه
#موراکامی
@sobhosher
681
شهر پر شده از این آگهیهای پرغلط اسنپ! عامدانه واژهها و فاصلهها را به هم ریختهاند تا توجه جلب کنند!
بماند که این نوشتهها چقدر تمرکز رانندهها را مختل میکند و چه تصادفاتی پیش میآورد؛ اما در جریان باشید اینها با مجوز وزارت ارشاد اصطلاحاً «اکران» شدهاند و یکی از وظایف این وزارتخانه پاسداری از خط و زبان فارسی است!
۲ مرداد ۱۴۰۵
حسین جاوید
@Virastaar
681
زندهگی!
زندهگی! من از مرگ گریزانم.
روحِ من سالهاست که مُرده است، امّا جسمِ من است که چشم از دنیا نمیپوشد. دیدهگانِ من منتظر زندهگی هستند.
هنوز در دلِ خویش،
آتشِ نیمهخاموشی نهان دارم.
من، سالهاست که به انتظارِ زندهگی،
با مرگ دستوپنجه نرم کردهام.
سالها با سختیها مقاومت کردهام و با بدبختیها مصاف دادهام.
من امیدوارم،
امیدوار!
احمد شاملو
مرگِ امیدها | هفتهنامه پولاد | شماره ۲۰
جمعه نهم دیماه ۱۳۲۲
@sobhosher
681
نه،
نه تنها عادت،
به لحنِ زخمهایی که خواندهایم.
که میخورند
که میخراشند ...
نه بازیِ صرفِ زندگی،
میانِ دو پردهی بودن و نبودن،
شاید،
رقصیست دیگر،
با نیستی،
از سرِ فهمی عمیقتر.
ما،
با رگهایی که در تاریخ تنیدهاند،
حافظهای به قدمتِ هزاران سال،
دریافتهایم:
در قلبِ طوفانهای سهمگین،
آنجا که برهوت،
تشنهتر از روح، دهان باز میکند،
جوانهای هست.
ظریف،
شکنندهتر از رویا،
اما قدرتش
از خشت و سنگِ ویرانی، افزونتر.
همین جوانه،
پنجرهای میگشاید،
رو به نوری که نامی ندارد.
و هستی،
آن گسترهی بیانتها،
با تمامِ قدرتِ پنهانش،
در مصافِ حماقت،
تعصب،
و نعرههایِ بیمغزِ جنگطلب،
بر لبِ عشق،
لبخندی میکارَد.
ابدی.
✍🏻: مریم رضوی
@sobhosher
681
طلوع خورشید_ هرمزگان
چو تـــــــــاج خور روشن آمــــــد پدید
سپیده ز خــــــــم کمان بر دمیــــد
چهارشنبه / ۳۱ تیرماه ۱۴۰۵
ارسالی گردآفرینان شاهنامه
@sobhosher
681
رونق عهد شباب است دگر بُستان را
میرسد مژدهٔ گل بلبل خوشالحان را
ای صبا گر به جوانان چمن باز رَسی
خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
✍️#حافظ
🎤: ناهید
درود صبحتون زیبا
@sobhosher
681
همانجا ميان هياهو،ميان آتـش و خـون بـود كـه شاهرخ سر گشتة گلشاد،جلو خون گرم او سـوگند يـادنمود تـا انتقـام او را بگيرد،تـا از دشـمنان وطنش كيفر خود را بستاند.
از اين نژاد ديو و دد كه جـز شـكنجه كردن،چاپيدن،كـشتن و آتـش
زدن مقصد ديگری ندارد.از همان روز،از همان لحظه در صدد انتقام بر آمد.همين كيف انتقـام و افسونگری آن بود كه در او حس زندگی توليد كرد.از آنوقت مسخواسـت زنـده باشد،میخواسـت
مغول بكشد.
✍🏻: #صادق_هدایت
📚: سایه مغول
@sobhosher
681
از غمها آوازی میماند
از امیدها کلمهای
از زندگی شعری میماند...
✍🏻 : بیژن جلالی
❑ تبارِ کلمه؛ از زوالِ جسم تا درخششِ معنا
در تماشای این سطور، با یک پارادوکس بنیادین روبهرو هستیم: تقابلِ میانِ «فناپذیریِ مادی» و «ابدیتِ معنایی». زندگی، در این منظومه، گذری است از لحظاتِ گذرا که در نهایت به فرمهای هنری بدل میشوند؛ زیرا «از غمها آوازی میماند، از امیدها کلمهای و از زندگی شعری میماند.» این یعنی حقیقتِ هستی، نه در ماندگاریِ جسم، که در تبدیل شدنِ تجربهها به «آوا» و «شعر» نهفته است.
چونان که هستی، فراتر از حضورِ جسمانی، در قلمروِ «گفتار» معنا مییابد. اگر تن، موضوعِ فراموشی و خاک است، کلمه، تنها داراییِ مقاومتکنندهای است که در برابرِ فرسایشِ زمان ایستادگی میکند. در اینجا، کلمه پدیدهای است که مرزهای میانِ ماده و روح را میدروازد؛ کلمهای چنان رهاییبخش که «باید شعری باشد که وقتی میخوانیاش، پرندهها از دهانت به آسمان بپرند؛ کلمهای در میانِ سکوتِ مرگ، که راهی به سویِ نور باز میکند.»
وقتی «بودن» با «داشتنِ کلمه» گره میخورد. انسان ممکن است در سطحِ مادی، از هر آنچه هست «هیچ» باشد؛ زیرا «من هیچ نیستم، من هرگز هیچ نخواهم بود... اما آنچه از من میماند، نه تنِ من، که سایهی کلماتی است که بر کاغذِ تنهاییِ زمان، به یادگار گذاشتهام.» در واقع، انسان با کلمه، از محدودیتِ تن فراتر میرود و میتواند تمامِ رویاهای جهان را در خود جای دهد. حتی در عمیقترین لحظاتِ پیوندِ انسانی، جایی که «دهانت را میبویند، مبادا گفته باشی دوستت میدارم»، کلمه و سکوت در یک بازیِ ظریف، معنای عشق را از قالبِ بیانِ مستقیم به شکلی عمیقتر و ماندگارتر منتقل میکنند.
🔅در نهایت، ارزشِ زیستن در «چیدنِ درستِ کلمات» است. در حالی که «مردم از یاد میروند و شادیها به خاک سپرده میشوند، اما کلمهای که به درستی چیده شده است، چونان بلوری، در گذرگاهِ ابدیت، همچنان میدرخشد.» این درخششِ بلورین، همان پاسخِ انسان به پوچیِ فناست؛ یعنی تبدیل کردنِ یک عمرِ فانی، به شعری که هرگز نمیمیرد.
✍🏻: مریم رضوی
@sobhosher
681
... لازم نیست انسان باشی
تا بر اهمیت سیاسیات افزوده شود
کافیست نفت باشی، علوفه یا مواد بازیافتی…
یا حتی میز مذاکراتی که شکل آن
ماههاست مورد جنگ و جدال است:
پشت کدام میز دربارهی زندگی و مرگ باید مذاکره کرد
میز گرد یا میز مربع؟
در این اثنا
آدمها گم میشدند
جانوران میمردند
خانهها میسوختند
و مزارع بایر میشدند
مثل زمانهای قدیم که کمتر سیاسی بودند.
✍🏻: #ویسواوا_شیمبورسکا
ترجمه از : مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی
@sobhosher
681
« گستره ایران فرهنگی بر مبنای شاعران پارسیگو»
❑ زبان پارسی به مثابهی میهن ماست تا هر جا و هر زمان که این زبان جاری باشد، ایران نیز هست.
@sobhosher
681
.჻ᭂ 🔅تک بیت خاص🔅ᭂ
آنها که اهل صلحند، بُردند زندگی را
وین ناکسان بمانند در جنگِ زندگانی
✍🏻: #مولانا
خط خوش: جهانی
@sobhosher
681
جمعه ست وخروس میکند نوحه گری
خواب ست درون لانه مرغ سحری
همسایه ز خواب خوش پریده ست وخروس-
گوید که زعمر گشته یک شب سپری!!
#ع_مژگانی
درود صبح زیبای آدینتون بخیر
آوا : ناهید
@sobhosher
681
ما را به خاطر بیاور!
ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم.
شور عشق درسینه داشتیم و
پیش از آن که عاشق شویم سینه بر خاک سوده مُردیم.
ما را به خاطر بیاور!
ما را که سینهسرخانی خنیاگر بودیم و ده به ده
نه در آسمان و نه در کوهسار و نه بر شاخسار
که در بازار پیش از آنکه آوازهخوان شویم
بر شاخهای تکیده از تکیهگاه خویش
جان واسپردیم.
به خاطر دارم پیامشان را، سرنوشتشان را،
آری…
و همیشه درگذرگاه خاطرم درگذر است
آوازهای صامت سینهسرخان سینه برسیخ و
تجسد آرزوهای بیست و دو سالگان سینه بر سنگ
و از تکرار یادشان شاید پیش از آن که شاعر شوم
بیست و دو ساله بمیرم...
عزت ابراهیمنژاد، جان باخته جنبش ۱۸ تیر ۱۳۷۸
@sobhosher
681
჻ᭂ 🔅تکبیت خاص🔅ᭂ
عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیر
آب حیاتست عشق در دل و جانش پذیر
✍🏻: #مولوی
@sobhosher
