☕️کافه رمان☕️
هرچی رمان میخوای میتونیجست وجو کنی از هر ژانری که میخوای همه تو چنل هست در صورت ناراضی بودن نویسنده به ایدی زیر پیام دهید رمان #آخراسفند رمان #طلسم عشق رمان #انتروپی آیدی چنل: 🌹🌹🌹🌹 https://t.me/joinchat/PusRKOEDucqOsCk6
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام ☕️کافه رمان☕️
کانال ☕️کافه رمان☕️ (@cafeeroman) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 11 126 مشترک است و جایگاه 3 427 را در دسته کتب و رتبه 28 493 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 11 126 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 13 ژوئن, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -95 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -6 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 7.09% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 1.11% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 789 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 124 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 4 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند صدا, دخترک, آیسا, وقت, کس تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“هرچی رمان میخوای میتونیجست وجو کنی
از هر ژانری که میخوای همه تو چنل هست
در صورت ناراضی بودن نویسنده به ایدی زیر پیام دهید
رمان #آخراسفند
رمان #طلسم عشق
رمان #انتروپی
آیدی چنل:
🌹🌹🌹🌹
https://t.me/joinchat/PusRKOEDucqOsCk6”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 14 ژوئن, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 13 ژوئن | 0 | |||
| 12 ژوئن | 0 | |||
| 11 ژوئن | 0 | |||
| 10 ژوئن | 0 | |||
| 09 ژوئن | 0 | |||
| 08 ژوئن | +2 | |||
| 07 ژوئن | +1 | |||
| 06 ژوئن | +1 | |||
| 05 ژوئن | 0 | |||
| 04 ژوئن | +1 | |||
| 03 ژوئن | 0 | |||
| 02 ژوئن | 0 | |||
| 01 ژوئن | 0 |
| 2 | -- با ارس ازدواج کن نیکا! من عمرم به این دنیا نیست بذار خیالم ازت راحت باشه...
بغض گلویم را چنگ میزند:
- خدا نکنه خاله...
موهایش ریختهاند همه... راست میکوید حالش خوب نیست.
- نمیتونم امانت خواهرمو ول کنم... بذار با خیال راحت بمیرم.
- خاله ارس منو دوست نداره. ازم کلی بزرگتره همش بهم میگه بچه... اگه باهاش عروسی کنم و بره یه زن دیگه بگیره... اگه بگه فقط قراره از دور مواظبم باشه چی؟
خاله تلخند میزند و میگوید:
- هنوز نفهمیدی؟
دستم را میگیرد و ادامه میدهد:
- ارس همیشه عاشق تو بوده نیکا! به خاطر همینکه ازت بزرگتره جلو نیومد و اجازه داد با آرمان نامزد کنی....! غرورش اجازه نمیده که جلو بیاد و بهت بگه...
ماتم میبرد:
- هفتهی آینده وقت محضر گرفتم براتون. تا وقتی زنده ام میخوام ببینم که...
سرفه میکند:
- ولی بهش نگو اینا رو شنیدی بذار خودش بهت بگه!
❤️عاشقانه٫ همخونهای٫ پایان خوش❤️
نویسندهی اشک تمساح با یه رمان جدید خفن اومده🥹🩵
https://t.me/+P7bJ0KCPuPcwNzU0
نیکا دختر دبیرستانی وزه و شیطونی که بعد از فوت پدر و مادرش یعنی تو سن هفت سالگی با خاله و شوهر خاله و به همراه دوتا پسرخاله هاش زندگی میکنه! نیکا دیوانه وار عاشق پسر خالهی کوچیکش یعنی آرمانه :)
اما آرمان قصد داره با شخص دیگهای ازدواج کنه و این وسط کسی که نیکا هرگز فکرشم نمیکنه یعنی اَرَس پسر خالهی بزرگش خیلی وقته که عاشق نیکاست...🩷🌱🦋 | 93 |
| 3 | بی حوصلگی این روزهای هیراد هم گویا به من سرایت کرده بود ..!
من بچه نبودم ...!
دور شدنش و نگاه دزدیدنش ، معذب بودنش را، این روزها حس میکردم...
اگر چه دیوار حاشا و انکارش بلند بود و من بیچاره ،چاره ای جز باور و قبول نداشتم ..!
امروز کمی زودتر به شرکت رسیده بودم ..!
طبق معمول این اواخر سر زدن به اتاق هیراد بود و سر و سامان دادن به پرونده ها!
پوشه ها را یکی چک میکردم و مرتب که لحظه چیزی از بین یکی از پرونده ها سر خورد!
عکس هیراد بود کنار زنی زیبا و جذاب،چشمان هیراد برق داشت ..برقی که من در این مدت از او هرگز ندیدم ..حتی در خلوتمان..!
سعی کردم افکارم را مسموم نکنم ..!گفته بود امروز می آید تا راجب موضوع مهمی حرف بزنیم..
ذهنم در گیر آن موضوع بود که با صدای کفش زنانه ای به عقب بر میگردم..
-بفرمایید..
-فکر میکنم باید بهت اطلاع بدم دیگه نباید توی این اتاق بیای نه فقط اتاق بلکه این شرکت هم..!
-شما؟..چی میگید شما؟
یه قدم نزدیکتر میشود ..!
-ببین ،من یه مدت نبودم ،اکی... تخت هیراد و گرم کردی پولش و هم گرفتی،کار هم همینطور...
هیراد این مدت نتونسته بهت بگه جل و پلاست و جمع کن ..اما من میگم...
من نامزدشم ...! خودت و تا قبل اینکه دمت و بگیره بندازه بیرون از زندگیمون بکش بیرون ..ما قرار ازدواج داریم...!
الان متوجه میشوم این همان عروس فراریست...!
-رفتی دورات و زدی برگشتی فکر کردی هیراد..
-خفه شو..کی به تو اجازه میده اینطور با نامزد من حرف بزنی...؟
قلبم زدن و فراموش میکنه..هیراد ..هیراد با من بود..؟
-هیراد..چیـ..چی میگی؟..این زن چی..
-هر چی شنیدی درست بود ..هر چی بود تموم شد ..نمیخوام دیگه وسط زندگیم باشی میبینی که میخوام ازدواج کنم...
دلم نمیخواست جلوی آن ها اشک بریزم اما مگر دست خودم بود..؟
_باشه..باشه هیراد..اما یادت نره توی چه حالی به من پناه آوردی..یکی که بهت خیانت..
-گم شو..
اگر اون میخواست گم میشدم و شدم ..من گم شده بودم مدت ها....
اونقدری که باز روزگار چرخیده بود و کارش پیش من افتاده بود ...
پیش زنی پر از کینه و نفرت...
مدتها دنبال پیدا کردنم بود ..اما نمیدانست چه خوابی برایش دیدم ...
https://t.me/+2mdvoVPNCPRjNTA0
https://t.me/+2mdvoVPNCPRjNTA0 | 45 |
| 4 | - مــــــن زنت نیستممممممم روانییی!
صدای جیغم تو خونش پیچید جوری که همه ساکت شدن.
خواهرش، مادرش، رفیقش، محافظ کنارش، خدمهی دورمون!
همه به من خیره نگاه میکردن و انگار میگفتند فاتحت را خواندی...!
نگاه نافذ مردونش رو بهم داد و تو سکوت از جاش بلند شد جوری که صندلیش صدا داد و من از ترس پریدم عقب، سمتم اومد که بازم عقب رفتم اما خودشو بهم رسوند و مچمو گرفت!
و منو کشوند سمت پله ها و غرید:
_هیچ کی بالا نمیاد!
و همین جمله باعث شد صدای جیغ من تو عمارت بپیچه، میخواست چیکار کنه؟ منو بزنه؟!
اگه با اون قد و هیکلش منو میزد چیزی از من میموند؟ قطعا نه!
و دیگه جیغامو تقلاهام دست خودم نبود:
_ولمکن...کمک…ولم کن روانیِ عوضیِ دزدِ بی ناموس! ولم کن کمک کنید این منو میکشه!
https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0
خودمو عقب میکشیدم اما اون با یه دست چنان منو گرفته بود و میکشید که حتی ذرهای تقلای من تاثیر نداشت و هیچ کیم دیگه جرات حرف نداشت…
و من به یک باره مثل کوآلا چسبیدم به نردهی پله ها و این بار قانون فیزیک مانع شد که منو بکشونه پِی خودش!
کلافه سمتم برگشت و غرید:
_ولش کن!
عصبانیت و خشم از سر و صورتش میریخت و من هیچ حرکتی نکردم که نیشگون بدی از بازوم گرفت و همین باعث شد نرده رو ول کنم. این بار دیگه غفلت نکرد منو روی کولش انداخت و سمت اتاقش رفت و از دید همه خارج شدیم.
به کتفش میزدم و وقتی وارد اتاقش شدیم جوری پرتمکرد رو تختش که کل تنم تیر کشید و حالا اون بود که داد زد:
_چه گوهی خوردی؟ جلو اون همه آدم سر من داد میکشی؟؟؟
موش شده بودم:
_ببخشید…
چند ثانیه تو صورت خیره شد و چند بار پلک زد که ادامه دادم:
_منو نزن…
اخماش باز شد و پوفی کشید، اما همین که کمربندشو باز کرد جیغ زدم:
_نزن! میخوای بزنی؟!!!
از تخت خواستم پاشم که هولم داد رو تخت:
_سلیطه بازی در نیار! من رو مال و مِنال خودم خط نمیندازم...! فقط گفتی زنم نیستی دیدم داری راست میگی گفتم زنّت کنم!!
❌❌❌❌❌❌
https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0
https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0
🌌رُخِ بـی پنــاه🌌
⭕️رمانی سراسر عشق و هیجان⭕️
https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0 | 45 |
| 5 | سخته مردی که عاشقشی رو کنار یکی دیگه ببینی اما من دیدم و از امروز به بعد دیگه هیچی نمیتوانست من رو بیازاره!
سالن شلوغ نبود اما کم هم مهمان نداشتند.
پسرِ بزرگِ جناب اقبالی سرمایهدار مطرح و پرافتخار عروسی را مثلا ساده برگزار کرده بود تا جشن بعدی را بدون حضور فامیل و همراه دوستانش در کشتیای میلیاردی و بزرگ در استانبول برگزار کند.
هرچند که همین عروسی به ظاهر ساده هم هزینهای میلیاردی برداشته بود و کک هیچکس از خرج این همه پول نگزیده بود.
دلم تنگ بود...
دلتنگی میدانی چیست جاندلم؟
دلتنگی شبیه من بود...
من زنی در آستانهی سی سالگی که انگار روی دلش گرد مرده پاچیدهاند... زنی که شکست را پذیرفته بود اما باز هم یواشکی و به دور از عقل به جوش آمدهاش دلش میلرزید برای یکبار دیدنت... دلم تنگ بود و دل تنگ که حرف حالیاش نمیشد.
راستش را بخواهی یکبار بین آن گریههای نیمه شب دست دلم را گرفتم و برای بار هزارم برایش توضیح دادم که بببین احمق آن مرد تو را دوست نداشت... چرا رها نمیکنی؟ چرا مثل همیشه که برای همه نسخه میپیچی رها کن بره نمیتوانی رها کنی؟
رهایش کن... او لیاقت این همه بیتابی را ندارد.
اما میدانی چه گفت خیرهسر؟
گفت میخواهم یک بار دیگر او را بغل بگیرم، اما فقط یک بار دیگر... آخر ما خداحافظی نکرده بودیم.
احمق بود دیگر نمیفهمید آدمها فقط کسانی را بدون خداحافظی پشت سر رها میکنند که دوستشان ندارند.
آخر آدم اگر حتی کمی کسی را دوست داشته باشد حداقل خداحافظی میکند، نمیکند؟
سر تکان دادم و گوشهی لبم را گاز گرفتم.
کاش دل احمقم حداقل در ذهن خودم او را جاندل صدا نمیکرد.
https://t.me/+4w1U4-p8f8w1NDE8
https://t.me/+4w1U4-p8f8w1NDE8
داستان دختری که اومده تا تمام چیزهایی که عاشقشونه رو پس بگیره و اینبار قرار نیست کوتاه بیاد... داستان شهرزاد بازیگر معروفی که حالا میخواد نقش اصلی زندگی خودش باشه. | 64 |
| 6 | بدون متن... | 30 |
| 7 | -- با ارس ازدواج کن نیکا! من عمرم به این دنیا نیست بذار خیالم ازت راحت باشه...
بغض گلویم را چنگ میزند:
- خدا نکنه خاله...
موهایش ریختهاند همه... راست میکوید حالش خوب نیست.
- نمیتونم امانت خواهرمو ول کنم... بذار با خیال راحت بمیرم.
- خاله ارس منو دوست نداره. ازم کلی بزرگتره همش بهم میگه بچه... اگه باهاش عروسی کنم و بره یه زن دیگه بگیره... اگه بگه فقط قراره از دور مواظبم باشه چی؟
خاله تلخند میزند و میگوید:
- هنوز نفهمیدی؟
دستم را میگیرد و ادامه میدهد:
- ارس همیشه عاشق تو بوده نیکا! به خاطر همینکه ازت بزرگتره جلو نیومد و اجازه داد با آرمان نامزد کنی....! غرورش اجازه نمیده که جلو بیاد و بهت بگه...
ماتم میبرد:
- هفتهی آینده وقت محضر گرفتم براتون. تا وقتی زنده ام میخوام ببینم که...
سرفه میکند:
- ولی بهش نگو اینا رو شنیدی بذار خودش بهت بگه!
❤️عاشقانه٫ همخونهای٫ پایان خوش❤️
نویسندهی اشک تمساح با یه رمان جدید خفن اومده🥹🩵
https://t.me/+P7bJ0KCPuPcwNzU0
نیکا دختر دبیرستانی وزه و شیطونی که بعد از فوت پدر و مادرش یعنی تو سن هفت سالگی با خاله و شوهر خاله و به همراه دوتا پسرخاله هاش زندگی میکنه! نیکا دیوانه وار عاشق پسر خالهی کوچیکش یعنی آرمانه :)
اما آرمان قصد داره با شخص دیگهای ازدواج کنه و این وسط کسی که نیکا هرگز فکرشم نمیکنه یعنی اَرَس پسر خالهی بزرگش خیلی وقته که عاشق نیکاست...🩷🌱🦋 | 40 |
| 8 | ❤️
-ســــه مـاه محرمیت در ازای پول عمـل مادرت!
پاهام از شنیدن حرف رئیس شرکتی که تازه منشی اش شده بودم، سست شد و خشکم زد.
برگشتم و با قورت دادن آب دهانم با خجالت و تپه تپه گفتم:
- ببخــــ....شید.... متــــ....وجــــه نشدم رئیـــــس!
سیگارش روتوی جای سیگاریش خاموش کرد و به سمتم اومد. دود سیگار روتوی صورتم فوت کرد و خونسرد زل زد به چشم هام.
- محرم ام شو!
چشم هام گرد شد واومدم حرفی بزنم که انگشتش رو به معنی سکوت نزدیک لب هام نگه داشت.
-می دونم وضعیت مادرت وخیمه! می دونم بار زندگی روی دوش توئه.... کافیه سه ماه محرم ام شی!
اشکم روی گونم چکید. با بغض گفتم:
-شما چه فکری درمورد من کردید؟ که منم مثل اون دختر خراب هایی هستم که هرشب تختون رو گرم می کنن؟
انگشتش چسبید به قطره اشک روی گونم و تا نزدیک چونم کشیده شد.
-اتفاقا چون مثل اونا نیستی گفتم سه ماه!
بعد از جلوم کنار رفت و با اشاره به در گفت:
-فکرات روکه کردی خبر بده. فقط ۲۴ ساعت مهلت داری!
با خشم از کنارش گذشتم و در اتاقش روبه هم کوبیدم.
من می مردم هم زیر بار این ذلت نمی رفتم!
❌دو روز بعد
-خانوم محترم حال مادرتون خوب نیست اگر تا یکی دو ساعت دیگه عمل نکنه جونشون رو از دست می ره!
با حرف دکتر اشک صورتم رو خیس کرد. از اینکه پیشنهاد رئیس رو قبول نکرده بودم پشیمون شدم!
با دستایی که میلرزید شمارش روگرفتم که صدای سردش توی گوشم پیچید.
-ســــ...لام
- به به آهوی گریزپا! بفرمایید؟
-من پیشنهادتون رو قبول می کنم فقط همین الان کل مبلغ رومی خوام. مادرم باید عمل شه وگرنه می میره!
گفتم و بغضم شکست. طولی نکشید که صدای سردش توی گوشم پیچید:
-متاسفم خانم رضایی! ۲۴ ساعت از وقتی که تعیین کردم گذشته!
بغضم بیشتر می شه و با هق هق اسمش زو زمزمه کردم:
- هیـــراد!
صدای کلافه اش بلند شد و گفت:
- شش ماه محرم ام می شی! هروقت خواستم باید باشی! اینکه مادرم مریضه اینکه کار دارم و این ها حالیم نیست! هرووقت و هرجا اراده کردم باید باشی!
هیچ چیزی متوجه نمی شدم فقط می خواستم زودتر پول رو بریزه.
- قبوله!
- آدرس بیمارستان روبفرست تایک ساعت دیگه خودم رو می رسونم و پول عمل رو واریز می کنم
ای کاش هیچوقت پام رو تو شرکتش نمی ذاشتم!
تو ماه پنجم محرمیتمون من باردار شده بودم و درست یک هفته مونده به پایان محرمیتون زنی رو بهم معرفی کرد که قرار بود تا ماه آینده زن رسمی و شناسنامه ایش باشه!
و من مونده بودم و بچه ای که تازه از وجودش خبردار شده بودم و هیرادی که هنوز نمی دونست باردارم!
https://t.me/+ZM2ogcMjgP9lNWJk
https://t.me/+ZM2ogcMjgP9lNWJk | 21 |
| 9 | - مــــــن زنت نیستممممممم روانییی!
صدای جیغم تو خونش پیچید جوری که همه ساکت شدن.
خواهرش، مادرش، رفیقش، محافظ کنارش، خدمهی دورمون!
همه به من خیره نگاه میکردن و انگار میگفتند فاتحت را خواندی...!
نگاه نافذ مردونش رو بهم داد و تو سکوت از جاش بلند شد جوری که صندلیش صدا داد و من از ترس پریدم عقب، سمتم اومد که بازم عقب رفتم اما خودشو بهم رسوند و مچمو گرفت!
و منو کشوند سمت پله ها و غرید:
_هیچ کی بالا نمیاد!
و همین جمله باعث شد صدای جیغ من تو عمارت بپیچه، میخواست چیکار کنه؟ منو بزنه؟!
اگه با اون قد و هیکلش منو میزد چیزی از من میموند؟ قطعا نه!
و دیگه جیغامو تقلاهام دست خودم نبود:
_ولمکن...کمک…ولم کن روانیِ عوضیِ دزدِ بی ناموس! ولم کن کمک کنید این منو میکشه!
https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0
خودمو عقب میکشیدم اما اون با یه دست چنان منو گرفته بود و میکشید که حتی ذرهای تقلای من تاثیر نداشت و هیچ کیم دیگه جرات حرف نداشت…
و من به یک باره مثل کوآلا چسبیدم به نردهی پله ها و این بار قانون فیزیک مانع شد که منو بکشونه پِی خودش!
کلافه سمتم برگشت و غرید:
_ولش کن!
عصبانیت و خشم از سر و صورتش میریخت و من هیچ حرکتی نکردم که نیشگون بدی از بازوم گرفت و همین باعث شد نرده رو ول کنم. این بار دیگه غفلت نکرد منو روی کولش انداخت و سمت اتاقش رفت و از دید همه خارج شدیم.
به کتفش میزدم و وقتی وارد اتاقش شدیم جوری پرتمکرد رو تختش که کل تنم تیر کشید و حالا اون بود که داد زد:
_چه گوهی خوردی؟ جلو اون همه آدم سر من داد میکشی؟؟؟
موش شده بودم:
_ببخشید…
چند ثانیه تو صورت خیره شد و چند بار پلک زد که ادامه دادم:
_منو نزن…
اخماش باز شد و پوفی کشید، اما همین که کمربندشو باز کرد جیغ زدم:
_نزن! میخوای بزنی؟!!!
از تخت خواستم پاشم که هولم داد رو تخت:
_سلیطه بازی در نیار! من رو مال و مِنال خودم خط نمیندازم...! فقط گفتی زنم نیستی دیدم داری راست میگی گفتم زنّت کنم!!
❌❌❌❌❌❌
https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0
https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0
🌌رُخِ بـی پنــاه🌌
⭕️رمانی سراسر عشق و هیجان⭕️
https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0 | 20 |
| 10 | #آن_سوی_مه
#پارت_1
دختر آرام از جایش بلند شد. در میانه اتاق ایستاد و برای چند ثانیه با دقت به اطراف گوش داد.
شب از نیمه گذشته بود و جز سکوت، صدای دیگری به گوش نمیرسید. نفس عمیقی کشید و پاورچین به سمت کمد چوبی گوشه اتاق رفت و با سرانگشتانش در کمد را به سمت خودش کشید. صدای قیژ مانند در، نفس را در سینه اش حبس کرد و ترس را در دلش نشاند.
با قلبی که ضربانش به شدت بالا رفته بود بی حرکت به انتظار شنیدن صدایی از بیرون ایستاد. وقتی مطمئن شد کسی از خواب بیدار نشده، نفس حبس شده اش را رها کرد و با احتیاط لباس هایش را از داخل کمد بیرون آورد به تن کرد. روسری مشکی بزرگش را سر کرد. کیف کوچکی که مدارکش در آن بود را روی دوشش انداخت.
در آخر ساک سیاه رنگی که با چند دست لباس پر شده بود را از زیر تختش بیرون کشید و با ذهنی مغشوش از اتاق خارج شد.
دختر در حالی که روی پنجه های پا راه میرفت خودش را به مادرش که گوشه هال خوابیده بود رساند. به آرامی کاغذ تا شده ای را که از قبل داخل جیب مانتویش پنهان کرده بود درآورد و زیر بالش مادرش گذاشت.
زیر لب زمزمه کرد:
- مامان معذرت میخوام. کاش مجبور نبودم این کار رو انجام بدم. تو خودت شاهد بودی که من تمام راه ها رو امتحان کردم تا کار به اینجا نکشه ولی نشد یعنی نذاشتن که بشه.
اشک روان شده روی صورتش را پاک کرد و با عزمی جزم تر به راه افتاد.
قد راست کرد و برای آخرین بار نگاهی به خانه انداخت. دیگر راه برگشتی وجود نداشت. همه پل های پشت سرش را خراب کرده بود و حالا دیگر چاره ای جز ادامه دادن نداشت.
نفسی گرفت و با قدمهای بلند به سمت خیابان به راه افتاد.
همین که از کوچه بیرون آمد پسر را دید که ساک به دست به انتظارش ایستاده. با دیدن پسر تمام ترس و اضطرابش از بین رفت و لبخند بر روی لب هایش نشست. رسیدن به او ارزش خطری را که به جان خریده بود
داشت. او عشقش، امیدش و تمام زندگیش بود. او راهی به سمت آینده روشنی بود که برای خودش تصور کرده بود. با او میتوانست به تمام آرزوهایش برسد.
پسر لبخند زنان دستش را برای دختر تکان داد. دختر قدم دیگری به سمت پسر برداشت ولی ناگهان دستی بزرگ روی دهانش را پوشاند و دستی دیگری دور بدنش حلقه زد و او را محکم گرفت. چشم هایش از ترس گشاد شد و نفسش به شماره افتاد. شروع به تقالا کرد تا شاید بتواند خودش را نجات دهد ولی صدایی آشنا درگوشش زمزمه کرد:
- اشتباه بزرگی کردی. خیلی بزرگ.
دختر با وحشت به پسر نگاه کرد که در دستان دو مرد سیاه پوش اسیر شده بود و دست و پا میزد.
مردی که دختر را اسیر خودش کرده بود با حرکت سر اشاره ای کرد که از دید دختر پنهان نماند.
یکی از مردان سیاه پوش چاقوی ضامن داری را از جیبش بیرون آورد. برق تیغه چاقو که بی محابا درون سینه پسر فرو رفت چشمان دختر را کور کرد.
صدای فریادش به واسطه دستی که روی دهنش بود خفه شد و بدنش محکمتر از قبل
اسیر دستان قدرتمند مرد شد. هر چی بیشتر تقلا میکرد فشار دستان مرد روی دهان و بدنش بیشتر میشد. تا جایی که نفسش بند آمد. بدنش شل شد و چشمانش روی هم افتاد.
https://t.me/+RBXQHhk0oudkNTE0
https://t.me/+RBXQHhk0oudkNTE0 | 30 |
| 11 | بدون متن... | 56 |
| 12 | -- با ارس ازدواج کن نیکا! من عمرم به این دنیا نیست بذار خیالم ازت راحت باشه...
بغض گلویم را چنگ میزند:
- خدا نکنه خاله...
موهایش ریختهاند همه... راست میکوید حالش خوب نیست.
- نمیتونم امانت خواهرمو ول کنم... بذار با خیال راحت بمیرم.
- خاله ارس منو دوست نداره. ازم کلی بزرگتره همش بهم میگه بچه... اگه باهاش عروسی کنم و بره یه زن دیگه بگیره... اگه بگه فقط قراره از دور مواظبم باشه چی؟
خاله تلخند میزند و میگوید:
- هنوز نفهمیدی؟
دستم را میگیرد و ادامه میدهد:
- ارس همیشه عاشق تو بوده نیکا! به خاطر همینکه ازت بزرگتره جلو نیومد و اجازه داد با آرمان نامزد کنی....! غرورش اجازه نمیده که جلو بیاد و بهت بگه...
ماتم میبرد:
- هفتهی آینده وقت محضر گرفتم براتون. تا وقتی زنده ام میخوام ببینم که...
سرفه میکند:
- ولی بهش نگو اینا رو شنیدی بذار خودش بهت بگه!
❤️عاشقانه٫ همخونهای٫ پایان خوش❤️
نویسندهی اشک تمساح با یه رمان جدید خفن اومده🥹🩵
https://t.me/+P7bJ0KCPuPcwNzU0
نیکا دختر دبیرستانی وزه و شیطونی که بعد از فوت پدر و مادرش یعنی تو سن هفت سالگی با خاله و شوهر خاله و به همراه دوتا پسرخاله هاش زندگی میکنه! نیکا دیوانه وار عاشق پسر خالهی کوچیکش یعنی آرمانه :)
اما آرمان قصد داره با شخص دیگهای ازدواج کنه و این وسط کسی که نیکا هرگز فکرشم نمیکنه یعنی اَرَس پسر خالهی بزرگش خیلی وقته که عاشق نیکاست...🩷🌱🦋 | 48 |
| 13 | ❤️
-ســــه مـاه محرمیت در ازای پول عمـل مادرت!
پاهام از شنیدن حرف رئیس شرکتی که تازه منشی اش شده بودم، سست شد و خشکم زد.
برگشتم و با قورت دادن آب دهانم با خجالت و تپه تپه گفتم:
- ببخــــ....شید.... متــــ....وجــــه نشدم رئیـــــس!
سیگارش روتوی جای سیگاریش خاموش کرد و به سمتم اومد. دود سیگار روتوی صورتم فوت کرد و خونسرد زل زد به چشم هام.
- محرم ام شو!
چشم هام گرد شد واومدم حرفی بزنم که انگشتش رو به معنی سکوت نزدیک لب هام نگه داشت.
-می دونم وضعیت مادرت وخیمه! می دونم بار زندگی روی دوش توئه.... کافیه سه ماه محرم ام شی!
اشکم روی گونم چکید. با بغض گفتم:
-شما چه فکری درمورد من کردید؟ که منم مثل اون دختر خراب هایی هستم که هرشب تختون رو گرم می کنن؟
انگشتش چسبید به قطره اشک روی گونم و تا نزدیک چونم کشیده شد.
-اتفاقا چون مثل اونا نیستی گفتم سه ماه!
بعد از جلوم کنار رفت و با اشاره به در گفت:
-فکرات روکه کردی خبر بده. فقط ۲۴ ساعت مهلت داری!
با خشم از کنارش گذشتم و در اتاقش روبه هم کوبیدم.
من می مردم هم زیر بار این ذلت نمی رفتم!
❌دو روز بعد
-خانوم محترم حال مادرتون خوب نیست اگر تا یکی دو ساعت دیگه عمل نکنه جونشون رو از دست می ره!
با حرف دکتر اشک صورتم رو خیس کرد. از اینکه پیشنهاد رئیس رو قبول نکرده بودم پشیمون شدم!
با دستایی که میلرزید شمارش روگرفتم که صدای سردش توی گوشم پیچید.
-ســــ...لام
- به به آهوی گریزپا! بفرمایید؟
-من پیشنهادتون رو قبول می کنم فقط همین الان کل مبلغ رومی خوام. مادرم باید عمل شه وگرنه می میره!
گفتم و بغضم شکست. طولی نکشید که صدای سردش توی گوشم پیچید:
-متاسفم خانم رضایی! ۲۴ ساعت از وقتی که تعیین کردم گذشته!
بغضم بیشتر می شه و با هق هق اسمش زو زمزمه کردم:
- هیـــراد!
صدای کلافه اش بلند شد و گفت:
- شش ماه محرم ام می شی! هروقت خواستم باید باشی! اینکه مادرم مریضه اینکه کار دارم و این ها حالیم نیست! هرووقت و هرجا اراده کردم باید باشی!
هیچ چیزی متوجه نمی شدم فقط می خواستم زودتر پول رو بریزه.
- قبوله!
- آدرس بیمارستان روبفرست تایک ساعت دیگه خودم رو می رسونم و پول عمل رو واریز می کنم
ای کاش هیچوقت پام رو تو شرکتش نمی ذاشتم!
تو ماه پنجم محرمیتمون من باردار شده بودم و درست یک هفته مونده به پایان محرمیتون زنی رو بهم معرفی کرد که قرار بود تا ماه آینده زن رسمی و شناسنامه ایش باشه!
و من مونده بودم و بچه ای که تازه از وجودش خبردار شده بودم و هیرادی که هنوز نمی دونست باردارم!
https://t.me/+ZM2ogcMjgP9lNWJk
https://t.me/+ZM2ogcMjgP9lNWJk | 25 |
| 14 | - مــــــن زنت نیستممممممم روانییی!
صدای جیغم تو خونش پیچید جوری که همه ساکت شدن.
خواهرش، مادرش، رفیقش، محافظ کنارش، خدمهی دورمون!
همه به من خیره نگاه میکردن و انگار میگفتند فاتحت را خواندی...!
نگاه نافذ مردونش رو بهم داد و تو سکوت از جاش بلند شد جوری که صندلیش صدا داد و من از ترس پریدم عقب، سمتم اومد که بازم عقب رفتم اما خودشو بهم رسوند و مچمو گرفت!
و منو کشوند سمت پله ها و غرید:
_هیچ کی بالا نمیاد!
و همین جمله باعث شد صدای جیغ من تو عمارت بپیچه، میخواست چیکار کنه؟ منو بزنه؟!
اگه با اون قد و هیکلش منو میزد چیزی از من میموند؟ قطعا نه!
و دیگه جیغامو تقلاهام دست خودم نبود:
_ولمکن...کمک…ولم کن روانیِ عوضیِ دزدِ بی ناموس! ولم کن کمک کنید این منو میکشه!
https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0
خودمو عقب میکشیدم اما اون با یه دست چنان منو گرفته بود و میکشید که حتی ذرهای تقلای من تاثیر نداشت و هیچ کیم دیگه جرات حرف نداشت…
و من به یک باره مثل کوآلا چسبیدم به نردهی پله ها و این بار قانون فیزیک مانع شد که منو بکشونه پِی خودش!
کلافه سمتم برگشت و غرید:
_ولش کن!
عصبانیت و خشم از سر و صورتش میریخت و من هیچ حرکتی نکردم که نیشگون بدی از بازوم گرفت و همین باعث شد نرده رو ول کنم. این بار دیگه غفلت نکرد منو روی کولش انداخت و سمت اتاقش رفت و از دید همه خارج شدیم.
به کتفش میزدم و وقتی وارد اتاقش شدیم جوری پرتمکرد رو تختش که کل تنم تیر کشید و حالا اون بود که داد زد:
_چه گوهی خوردی؟ جلو اون همه آدم سر من داد میکشی؟؟؟
موش شده بودم:
_ببخشید…
چند ثانیه تو صورت خیره شد و چند بار پلک زد که ادامه دادم:
_منو نزن…
اخماش باز شد و پوفی کشید، اما همین که کمربندشو باز کرد جیغ زدم:
_نزن! میخوای بزنی؟!!!
از تخت خواستم پاشم که هولم داد رو تخت:
_سلیطه بازی در نیار! من رو مال و مِنال خودم خط نمیندازم...! فقط گفتی زنم نیستی دیدم داری راست میگی گفتم زنّت کنم!!
❌❌❌❌❌❌
https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0
https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0
🌌رُخِ بـی پنــاه🌌
⭕️رمانی سراسر عشق و هیجان⭕️
https://t.me/+U3XAkGIqeuw3ODI0 | 25 |
| 15 | من مهتـــا فتحی ام!
تنها وارث و بازمانده خاندان فتحی!
سورن مردی بود که بعد از مرگ پدر ومادرم دل دادم بهش و عاشقش شدم، اما اون با بهترین دوستم بهم خیانت کرد!
و در نهایت بانقشه همه اموالم روگرفتن و بهم انگ دیوونگی زدن و منوراهی تیمارستـــان کردن!
وقتی خبر ازدواج سورن با دوستم به گوشم رسید، مُــــردم!
شش ماهـه تمام هرشب خیره ماه شدم و برای فرار از این دیوونه خونه نقشه کشیدم و تا انتقام زندگی و احساس برباد رفته ام رو بگیرم!
و امشب وقت اجرای نقشه هامه!
فرار من از این دارلمجانین رعشه به جون خیلی ها میندازه که بی شک سورن اولین نفر این لیسته!
اون باید منتظر من و انتقام بی رحمانه من باشه! اون باید تاوان قلبی که شکونده بود و بازی ای که با من کرده رو پس می داد!
امـــا درست شب فرار از تیمارستان اتفاقی برام می افته که زندگیم زیر و رو می شه!
من...
https://t.me/+uoOhEDrZXJo1Y2Nk
https://t.me/+uoOhEDrZXJo1Y2Nk
توصیه ویژه برای رمانخوان های حرفه ای❤️🔥 | 28 |
| 16 | رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان
آنــتــروپــی🔥🔞
#عـاشـقـانـه_اجتماعی
@cafeeroman
#پارت_۱۷۵
#آنــتــروپــی🦋💍
باشه اصلا حق داشت یکم ناراحت شه که وقتی تیام برادرم خطابش کرد چیزی نگفتم ولی اصلا مگه میدونست من اون لحظه به چی فکر میکردم؟
اصلا چرا به خودش اجازه داده بود که گوشیمو چک کنه؟!
همهی اینا به کنار، چطور تونسته بود روم دست بلند کنه؟
حامی همیشه واسه من اونی بود که وقتی از همه ترسیده بودم بهش پناه میبردم، عادلانه نبود که حالا خودش بخواد باعث ترسم شه...
بوی سیگار با وجود بسته بودن در کل خونهرو برداشته بود. نمیدونم این چندمیش بود که بین لبهاش دود میشد...
بغضمو فرو دادم و سرمو روی بالش گذاشتم.
حالم اصلا خوب نبود، کاش خوابم میبرد...
اما انگار خواب هم باهام لج کرده بود که هرچقدر چشمامو روی هم میذاشتم فایدهای نداشت...
با شنیدن صدای زنگ در سراسیمه چشمامو باز کردم و انگار که منتظر اتفاق بدی باشم به سرعت سر جام نیمخیز شدم...
در اتاق هنوز بسته بود و خبری از حامی نبود که صدای باز شدن در و بعد صدایی به گوشم رسید که تموم وجودمو غرق بهت و وحشت کرد...
صدای مامان بود که با عصبانیت رو به حامی میگفت :
_خیلی رذل و نمک نشناسی. مشکل از تو نیست از من احمق دل نازکه که پا گذاشتم رو حرف همه و نذاشتم آوارهی خیابون بشی...افسانه خودش چی بود که تولهاش چی باشه؟ زنیکهی دوزاری هرجایی!
ترس تموم وجودمو فرا گرفته بود و خوب میدونستم توی چه اوضاع وحشتناکی هستیم ولی بازم باورم نمیشد که از مامان همچین حرفهایی رو بشنوم...
میدونستم حامی مخصوصا از وقتی که به خودش اومده بود و فهمیده بود چی به چیه با راهی که انتخاب کرده بود یا بهتر بگم؛ مجبور شده بود انتخاب کنه تو چشم مامان و بابا اونقدرا عزیز نیست. ولی اینکه یه روز بخواد باهاش اینجوری حرف بزنه رو توی خوابمم نمیدیدم...
مگه واسه مامان مثل بچهاش نبود؟!
از جام پاشدم و با هول پشت در ایستادم که حامی فقط گفت :
_اسم اونو نیار...
ریپلای به #پارت_اول رمان
#آنــتــروپــی در کانال کافه رمان👇
https://t.me/cafeeroman/65407 | 153 |
| 17 | sticker.webp | 183 |
| 18 | _میری اون دختر پیدا میکنی و میاریش اینجا..این تنها شرط پدربزرگت برای اجرای وصیت و سند زدن اموال به نام وراثه!
نریمان با پوزخند پا روی پا میاندازد و نگاهش را به پسر ارشد خاندان نقشبند که پدرش باشد میدوزد:
_خدایی خوب گیر آوردید من و دیگه نه؟قشنگ از اون سر دنیا کشوندیم اینجا براتون خر حمالی کنم...الان باید باور کنم کل این ثروت و اموال لنگ یه الف دختر بچهست؟!
نقشبند بزرگ به یاد حرف پدرش قبل از مرگ میافتد:
"نریمان و فقط شاهدخت میتونه آروم کنه پسر..این دو تا بچه تو زندگی زیاد درد کشیدن..بذارشون کنار هم تا زخمای همو مرهم کنن"
عصایش را محکم به زمین میکوبد:
_هنوز یادنگرفتی با پدرت چطور صحبت کنی..گفتم میری و اون دختر و پیدا میکنی و میاریش اینجا..تمام!
سپس از جا بلند میشود و برگه ای که حاوی آدرس بود را روی پای پسر ناخلفش رها میکند:
_به وکیل پدربزرگت خیلی مشکوکم.رادین معتمد رو میگم...باید قبل از اون تو شاهدخت رو پیدا کنی پسر!
نریمان با همان پوزخند تک ابرویی بالا میاندازد و اسم دخترک را زمزمه کند:
_هه شاهدخت..انگار دوره قاجاره...ولی میگم این بابابزرگم بدجوری پایِ کار بوده ها...زنای تو این خونه بس نبودن براش،زن صیغه ای هم داشته...یه حرمسرا کم داشتیم فق...
_نریمااان..
پدرش که با غیظ صدایش میکند خنده اش را قورت داده و چشم میدوزد به آدرس.الکی الکی از پنت هوسش در سوییس آمده اینجا برای پیدا کردن یک فسقل بچه:
_این روستایی که اینجا نوشته اصلا تو نقشه وجود داره؟یا باید لای گاو و گوسفندا دنبال این شاهدختتون بگردم؟
صدای جدی و رسای پدرش پیش از خروج از اتاق در گوشش مینشیند:
_قبل از رادین معتمد اون دختر و پیدا کن نریمان و حواست باشه...
مکث میکند و با زیرکی ادامه میدهد:
_هیچ رابطه ای نباید بین تو و شاهدخت شکل بگیره...هیچ رابطه ای!
از اتاق خارج میشود و نمیبیند فرزندش چطور سر به پشتی مبل انداخته و قهقهه سر میدهد.آن هم یک قهقهی بلند و از ته دل وقتی میگوید:
_آررره حتما...در و دافای سوییس و ول میکنم میام ور دل شاهدختتون که احتمالا عین زنای رضا شاه باید قربون سیبلای فرش برم...جمع کنید بساطتون و بابا...
میگوید و نمیداند پایش که به آن روستا برسد با یک پری زیبا رو به رو میشود که شاهدخت و عزیز آن روستاست.
نمیداند وقتی نگاهِ زخم خورده و پر از کنایهاش قفل آن تیله های رنگی شد چقدر قرار است رگ گردنش باد کند و حرص بخورد زمانی که دخترک با آن آوای خوشش رو به او میگوید:
_هرکاری با من دارید میتونید اول از همه با نامزدم که وکیلم هم هستند مطرح کنید.با جناب رادین معتمد! من بدون اطلاع ایشون تصمیمی نمیگیرم!
حتی فکرش را هم نمیکند که روزی قرار است برای یک دم گرفتن از موهای مواج او له له بزند و خرخرهی رادین معتمد که برای شاهدختِ او تور پهن کرده را بخاطر یک نگاه کوتاه به آن دخترک بجود و نابود کند..اصلا نمیداند..!
https://t.me/+WzpZ-Lvyge44Yjg0
https://t.me/+WzpZ-Lvyge44Yjg0
#شاهدخت با ۶۸۰پارت اماده در کانال عمومی و تموم شده در کانال ویایپی
اثر جدید از نویسندهی رمان محبوب #التیام | 220 |
| 19 | -لی لی لی لی....عروس چقدر قشنگهههه....
این را خواهرش از داخل ماشین پدرش فریاد زده بود.
دخترک دیوانه سرش را از پنجره بیرون داده بود و برای خوشبختی تک خواهرش این گونه ابراز شادی میکرد.
-نخیییییر....دوماد خوش آب و رنگهههههه
این را نیز برادر راستین گفته بود.
پسرک بد تر از خواهر خودش دیوانه و سرخوش بود.
خنده ای از شوق زیاد کرده و رو به چهره راستین که این یک ساعت اخیر بعد از عروسی تماماً در هم رفته بود کرد و با خنده ای نازدار که در وجود مرد ولوله ای که مرد سعی در انکارش داشت به پا میکرد ، لب زد:
- راستین جــــانـــم....
مرد اما اخمالو جواب داد:
- هــــوم...
دخترک که این اخمالو بودن را پای خستگی و دوندگی های امروز که روز عروسیشان بود گذاشته بود ، با گرفتن پنجه های زمخت مرد در دستان لطیف و نرمش ، با لحنی لطیف تر لب زد:
- قربونت برم که خسته شدی امروز....نگران نباش الان که رسیدیم خونه راحت میشی....
مرد چیزی نگفت و با نیم نگاهی به چهره همچون فرشته دخترکی که امروز همسرش شده بود و بعد از آن برگرداندن صورتش به جلو به دلیل ازدواجشان فکر کرد.
دلیلی که نامش انتقام بود.
انتقام از پدر دخترکی که همسرش بود.
مردی که با نامردی تمام به دختر اوی انتقام گیر تجاوز کرده و دخترکش را راهی تیمارستان کرده بود و ککش نیز از این باب نمیگزید.
اصلأ او برای همین با مهان ، دختر آن مرد ازدواج کرده بود.
برای گرفتن انتقام جوانی خواهرکش که مجنون شده بود.
آخ از امشب....آخ از امشبی که قرار بود چوب حراج بزند بر آبروی پدر دخترک....
آن هم با به بازی گرفتن احساسات دخترکش....
مهانی که با لباس سپید وارد خانه بخت میشد اما همین امشب کفن پیچ میشد.
بعد از آنکه به خانه رسیدند و از خانواده ها خداحافظی کردند ، او ماند و تازه عروسی که امشب پا به حجله اش می نهاد.
لحظاتی بعد این خودش و مهان بودند که بر روی تخت در هم پیچ و تاب میخوردند و این خود نامردش بود که بدون آماده کردن دخترک بی تجربه ، سر اصل مطلب رفته و جیغ دخترک را در آورده بود.
- آخ....راستین آرومتر...راستین جون...آی توروخدا
توجهی به دخترک و جیغ و التماسهایش نکرده و با اتمام کارش ، بی آنکه به حال دخترک اهمیتی بدهد ، پارچه خونین را که نماد پاکی دخترک بود برداشته و حین گرفتن فندک در زیر پارچه ، رو به چشم و نگاه حیران دخترک با کینه لب زد:
-حالا دیگه انتقامم کامل میشه...
- راستین...چی...چیکار میک....
با به آتش کشانیده شدن پارچهٔ خونین، حرف در دهان دخترک سنگ شد و مرد با کینه و خشم بی نهایت بر روح دخترک بی جان تاخت:
- پاشو تن لشتو جمع کن دختره کثافت....الان که زنگ زدم به بابای قرمساقت و تشت رسواییتون از رو بوم افتاد ، همون بابای حرومزادت میفهمه که نباید با آبروی پدرم بازی می کرد تا منم با آبروی دخترش بازی نکنم...
گفت و بی توجه به چهره بی روح دخترکی که در یک لحظه تمام آرزوهایش نیست و نابود شده بود با پدر دخترک ، تماس گرفت.
اینکه چه ها پشت گوشی گفته شد را به یاد نداشت....
تنها این را فهمید که با ورود پدرش ، چنان زیر مشت و چک و لگد هایش گرفته شد ، که دیگر جانی برایش نماند.
آن هم زمانی که سخن مردی که بالاتر از جان عاشقش بود را شنید ، اینکه دخترک را اگر میخواهند بکشند ، بیرون از خانه او بکشند.
چرا که نمیخواست خون اوی هرزه در خانه اش بریزد....آخر کراهت داشت ریخته شدن خون دخترکی چون او در خانه اش....
همان شب بود که دخترک از دست خانواده اش فرار کرد و گریخت....
رفت تا سال ها بعد با دست پُر برگردد....
زمانی که میتوانست بی گناهی خود و کثافت بود مرد را به همه نمایان سازد....
و آنجا بود که دیگر اگر مرد اظهار پشیمانی و عاشقی نیز میکرد هم دیگر نوش دارو بعد از مرگ سهراب بود....
مرگ عشقی که نسبت به او دیگر در سینه دخترک وجود نداشت...
https://t.me/+hw4Q8niHuT85OTFk
https://t.me/+hw4Q8niHuT85OTFk | 102 |
| 20 | - بار آخری بود که پدرتون توی حیاط خونهی ما شاخه گل میندازه واسه مامان من! من نمیدونم شما با چه فرهنگی بزرگ شدی آقا عماد، ولی ما اینجا آبرو داریم!
https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk
https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk
هاج و واج نگاهم میکرد و نمیدانست چه جوابی باید بدهد. خودش که هیچ، چند نفری که دورش جمع شده بودند هم با تعجب نگاهم میکردند.
تازه فهمیدم که بیاجازه پا توی دفتر کارش گذاشته بودم و گند زدم به یک جلسهی کاری خیلی مهم.
- من معذرت میخوام...میرسم خدمتتون.
گفت و مقابل نگاه متعجب بقیه با قدمهای بلند به سمتم آمد. مچ دستم را محکم چسبید و دنبال خودش به بیرون از اتاق کشاند.
- دستم درد گرفت...ولم کن!
بلاخره از حرکت ایستاد...توی نگاهم خیره شد و پر از خشم غرید:
- چه غلطی میکنی معلوم هست؟
اخمی کردم و مچ دستم را به سختی بیرون کشیدم.
- مودب باشید آقای محترم!
- مودب باشم؟ گند زدی به مهمترین قراداد من و ازم انتظار ادب و احترام داری؟ دختر جون کوتاه بیا بزار شر بخوابه. بابای ما چقدر بره و بیاد تا شما رضایت بدین؟ دوره زمونه برعکس شده؟
نگاهی به سر تا پایش انداختم و تمسخرآمیز گفتم:
- عشق پیری گر بجنبد، سر به رسوایی زند. سر جدت بیخیال ما شو آقا عماد. دست و پای باباتم جمع کن، وگرنه دفعهی بعدی با مامور کلانتری میام سراغت.
گفتم و بدون اینکه منتظر شنیدن جوابش باشم، راهم را به سمت در خروجی کارخانه کج کردم.
- صبر کن دختر!
پر از خشم ایستادم. به سمتش چرخیدم و بیاختیار گفتم:
- من اسم دارم! گیسو.
خندید و حواس من پرت چال روی صورتش شد. دست و پایم را گم کردم و او بیملاحظه گفت:
- چه اسم قشنگی!
نفسم توی سینه حبس شد. انگار پاهایم به زمین چسبیده بودند، تکان از تکان نخوردم.
او اما نزدیکم شد. آنقدر نزدیک که ضربان قلبم ناگهان اوج گرفت و زیر نگاه کنجکاو کارگران کارخانه فرش بافیاش آب شدم.
- میتونیم دربارهاش حرف بزنیم گیسو هوم؟ نمیخوام دل بابامو سر پیری بشکنم!
حرفش خنده دار بود. لب باز کردم تا جواب دندان شکنی به او بدهم. اما تلفن همراهش ناگهان زنگ خورد. عذرخواهی کرد و تماس برقرار شد.
- سلام طلا جان...گرفتارم الان...بگیرمت بعدا؟
طلا جان؟! توی رابطه بازن دیگری بود و دل من لرزیده برایش؟
https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk
https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk
https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk
https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk
https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk
https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk
https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk
ماجرا از جایی شروع میشه که گیسو خانوم ما عاشق یه دونه پسر تازه از فرنگ برگشتهی خواستگار سیریش مادر بیوهاش میشه و...🙈😍
این رمان پر از حس و حال خوبه، اگه دلت واسه خندیدن از ته دل تنگ شده، این لینک واسه خودته😜👇🏻
https://t.me/+K3xkN3TBIONlNGFk | 106 |
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
