☕️کافه رمان☕️
هرچی رمان میخوای میتونیجست وجو کنی از هر ژانری که میخوای همه تو چنل هست در صورت ناراضی بودن نویسنده به ایدی زیر پیام دهید رمان #آخراسفند رمان #طلسم عشق رمان #انتروپی آیدی چنل: 🌹🌹🌹🌹 https://t.me/joinchat/PusRKOEDucqOsCk6
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام ☕️کافه رمان☕️
کانال ☕️کافه رمان☕️ (@cafeeroman) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 10 865 مشترک است و جایگاه 3 511 را در دسته کتب و رتبه 28 769 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 10 865 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 31 اوت, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -74 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -2 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 5.10% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 1.51% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 554 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 164 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 0 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند صدا, دخترک, آیسا, وقت, کس تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“هرچی رمان میخوای میتونیجست وجو کنی
از هر ژانری که میخوای همه تو چنل هست
در صورت ناراضی بودن نویسنده به ایدی زیر پیام دهید
رمان #آخراسفند
رمان #طلسم عشق
رمان #انتروپی
آیدی چنل:
🌹🌹🌹🌹
https://t.me/joinchat/PusRKOEDucqOsCk6”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 01 سپتامبر, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 31 اوت | 0 | |||
| 30 اوت | +1 | |||
| 29 اوت | +2 | |||
| 28 اوت | 0 | |||
| 27 اوت | 0 | |||
| 26 اوت | +2 | |||
| 25 اوت | +1 | |||
| 24 اوت | +5 | |||
| 23 اوت | +3 | |||
| 22 اوت | 0 | |||
| 21 اوت | 0 | |||
| 20 اوت | 0 | |||
| 19 اوت | 0 | |||
| 18 اوت | +2 | |||
| 17 اوت | 0 | |||
| 16 اوت | +2 | |||
| 15 اوت | 0 | |||
| 14 اوت | 0 | |||
| 13 اوت | 0 | |||
| 12 اوت | 0 | |||
| 11 اوت | +1 | |||
| 10 اوت | +1 | |||
| 09 اوت | 0 | |||
| 08 اوت | 0 | |||
| 07 اوت | 0 | |||
| 06 اوت | +1 | |||
| 05 اوت | 0 | |||
| 04 اوت | 0 | |||
| 03 اوت | +1 | |||
| 02 اوت | +1 | |||
| 01 اوت | 0 |
| 2 | رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان
آنــتــروپــی🔥🔞
#عـاشـقـانـه_اجتماعی
@cafeeroman
#پارت_۱۸۱
#آنــتــروپــی🦋💍
کف زمینو با پاش ضرب گرفته بود که بدون فکر کردن رو بهش لب زدم :
_باید به بچهها بگم برنامهی سفرو بندازن جلوتر!
اخماشو توی هم کشید و گفت :
_چی؟
حدس میزدم که خبر داشته باشه. هرچند اونجوری که دیشب گوشیمو تفتیش کرده بود حدس چیه؟ حتما خبر داشت!
با یادآوریش حرصی شدم ولی توی این وضعیت به روی خودم نیاوردم و گفتم :
_چند روزی اینجا نباشیم بهتره. تا ببینیم چی قراره پیش بیاد...
سمتم برگشت و با مکث گفت :
_چیزی نمیشه...
با اعتراض گفتم :
_حامی!
نفسشو با صدا بیرون داد و لب زد :
_خیلیخب خودمون میریم...
نچی کردم و دنبال گوشیم گشتم. آخرین بار همینجا دیده بودمش...
_توی این اوضاع تنها نباشیم بهتره...
بازومو کشید و منو سمت خودش برگردوند...
_از چی میترسی؟ یعنی من نمیتونم مواظبت باشم؟
با ناراحتی گفتم :
_حرفم این نیست. به هرحال بچه ها باهامون باشن بهتره...
صداشو بالا برد و گفت :
_بچه ها کین؟ انتظار که نداری ببرمت ور دل اون عوضی؟
کلافه گفتم :
_من چی میگم تو چی میگی... بند کردی به یارو الکی... گوشیم کو میخوام به آنا زنگ بزنم...
گوشیمو از گوشه کنار کاناپه برداشت و همونطور که دستم میداد، گفت :
_نه نمیگم نه به خاطر این جریان. چون میدونم دلت میخواد باهاشون بری ولی ببین نفس؛ اون دختره بخواد بیاد همونجا گردنشو میشکونم. دیگه خود دانی!
ریپلای به #پارت_اول رمان
#آنــتــروپــی در کانال کافه رمان👇
https://t.me/cafeeroman/65407 | 569 |
| 3 | رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان
آنــتــروپــی🔥🔞
#عـاشـقـانـه_اجتماعی
@cafeeroman
#پارت_۱۸۰
#آنــتــروپــی🦋💍
پوزخند تلخی زد و با مکث گفت :
_فکر میکنی از شنیدن حرفاش تعجب کردم؟
بی حرف به چشماش زل زدم که ازم رو گرفت و ادامه داد :
_یادت میاد وقتی بحثمون میشد و بهم میگفتی ازشون دلگیر نشو پدر مادرن بهت چی میگفتم؟ میگفتم اونا پدر و مادر توان. من هیچکسو ندارم!
بلافاصله با بغض گفتم :
_منو داری...
سمتم برگشت و عصبی گفت :
_آره فقط تورو دارم... واسه همینم هست که با هر حرکتی از سمتت روانی میشم... چون نمیتونم تو یکیرو هم نداشته باشم!
نگاهم به دستای لرزونش افتاد که جفت دستاشو توی دستام کشیدم و گفتم :
_من همیشه پیشتم...
چیزی نگفت که با ترسی که سعی داشتم بروزش ندم تا اوضاع کمی آرومتر شه سمت آشپزخونه رفتم...
دوتا چای ریختم و کنارش روی کاناپه نشستم که چشمم به ته سیگارهای پخش شده روی میز افتاد...
غرق فکر مشغول جمع کردنشون شدم...
نمیدونستم باید چیکار کنیم...
میترسیدم؛
توی این شرایط خیلی از بابا میترسیدم...
حامیرو زنده نمیذاشت...
مشغول جویدن پوست لبم شدم و ته سیگارهای روی میزو توی بشقاب جلوی دستم انداختم که چیزی به ذهنم رسید...
شاید اگه چند روزی از اینجا میرفتیم اوضاع کمی آرومتر میشد...
نمیدونستم مامان واقعا قصد داره موضوعو به بابا بگه یا نه، اما غرق استرس بودم...
اگه چند روزی میرفتیم یه طرفی معلوم میشد مامان میخواد چیکار کنه...
اونوقت یا باید یه تصمیم جدی میگرفتیم یا دیگه خیالمون راحت بود که اتفاقی نمیفته...
سفر آخر هفتهای که بچهها ازش حرف زده بودن توی این موقعیت پیشنهاد خوبی بود...
ریپلای به #پارت_اول رمان
#آنــتــروپــی در کانال کافه رمان👇
https://t.me/cafeeroman/65407 | 527 |
| 4 | https://rubika.ir/joinc/FECIJDJC0HLTYHCDTTUFSQYNBSPYHEDN
لینک لوازم ارایشی در روبیکا | 1 204 |
| 5 | https://rubika.ir/joinc/FBCJFGAJ0QNJLOZKBRQHXPGKADNAQEBZ
لینک لباس فروشیمون در روبیکا | 1 148 |
| 6 | رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان
آنــتــروپــی🔥🔞
#عـاشـقـانـه_اجتماعی
@cafeeroman
#پارت_۱۷۹
#آنــتــروپــی🦋💍
نفسمو با صدا بیرون دادم و با غصه گفتم :
_چطور میتونی این حرفارو بزنی مامان؟ توی تموم این سالها تو جای مادرش بودی...
سرشو تکون داد و به سیم آخر زد...
_نمیخوای برگردی نه؟
با ترس و نگرانی نگاهی به حامی که هنوز توی همون حالت بود و حس میکردم داره از غصه میترکه انداختم و چیزی نگفتم که ادامه داد :
_باشه.
اینو گفت و سمت در رفت...
ترسیده خواستم دنبالش برم که حامی مچ دستمو گرفت و مانعم شد...
نمیدونستم چی میشه...
همین که از در پاشو بیرون میذاشت ممکن بود به بابا خبر بده و اونوقت چه اتفاقی میفتاد؟
بیشتر از اینکه نگران خودم باشم برای حامی میترسیدم. هرچقدر که از من عصبی بودن ده برابرشو از چشم حامی میدیدن.
حالا فهمیده بودم؛
حامی همیشه براشون یه غریبه بود. غریبهای که نمیتونستن به خاطر حرف مردم به حال خودش رهاش کنن...
مامان رفت و درو پشت سرش کوبید که با نگرانی به صورت در هم حامی چشم دوختم...
ناخواسته، ناراحت از حرفایی که شنیده بود لب ورچیدم. انگار متوجه شد که دستمو ول کرد و خواست ازم فاصله بگیره که با چنگ زدن بازوش مانعش شدم و توی آغوشم کشیدمش...
بیخیال اتفاقات دیشب دستمو لای موهاش کشیدم و بغضمو بزور قورت دادم که نفسشو با صدا بیرون داد و بازوهاشو دور تنم حلقه کرد...
نمیدونم چقدر گذشته بود که ازش کمی فاصله گرفتم و آروم لب زدم :
_به حرفاش فکر نکن...
ریپلای به #پارت_اول رمان
#آنــتــروپــی در کانال کافه رمان👇
https://t.me/cafeeroman/65407 | 1 266 |
| 7 | رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان
آنــتــروپــی🔥🔞
#عـاشـقـانـه_اجتماعی
@cafeeroman
#پارت_۱۷۸
#آنــتــروپــی🦋💍
سمت حامی برگشتم و با اعتراض رو بهش لب زدم :
_حامی!
به خیالش میتونست اینجوری نگهم داره؟
با این حرفا که مامان هرلحظه عصبیتر میشد و احتمال اینکه به بابا آمارمونو بده بیشتر میشد...
با اخم هیسی رو بهم گفت که مامان گوشیشو از توی کیفش درآورد و گفت :
_باشه. خودت خواستی!
با ترس گوشیو از دستش قاپیدم و لب زدم :
_نکن مامان... ببین میدونم از دستمون عصبانیای... حق داری ولی ببین منو... مامان من خیلی دوستش دارم...
با صدای بلندش ناخواسته عقب پریدم...
_کیو دوست داری؟ چیو دوست داری؟ یه دخترو؟ که کل زندگیت جای خواهرت بوده؟!
حامی با کلافگی موهاشو چنگ زد که با گریه گفتم :
_نبوده... هیچوقت نبوده...
برافروخته جواب داد :
_تو اصلا میدونی این کیه؟ پدر و مادرش کی بودن؟ گولشو خوردی... گولشو خوردی چون من و بابات آوردیمش توی زندگیمون... تقصیر ماست... تو از وقتی که به دنیا اومدی پیشش بودی. معلومه که خوب تونسته مغزتو بشوره...
حامی با غم فقط نگاهش میکرد. انگار این حرفا چندان دور از انتظارش نبودن. جوری نگاهش میکرد که انگار همیشه میدونسته چی توی دلش میگذره...
معترضانه لب زدم :
_چیکار به پدر و مادرش داری؟
_میدونی مادرش وقتی داشت توی مریضی میمرد ولش کرد و رفت؟
بی طاقت با صدای بلندی گفتم :
_من ولش نمیکنم!
داشت برای از چشمم انداختنش به همه چیز چنگ میزد و اصلا حواسش نبود که چی داره از دهنش بیرون میاد...
گاهی بزرگترها از یه بچهی پنج ساله هم کودکانهتر حرف میزدن،
فقط کافی بود یه چیزی بر خلاف میلشون باشه!
نگاهی به حامی غمزده و در هم انداختم که مامان دوباره ادامه داد :
_دِ میدونی؟
هیچوقت برام تعریف نکرده بود ولی از کابوسهای شبونهاش فهمیده بودم؛
کابوسهایی که جز من هیچکس ازشون خبر نداشت...
ریپلای به #پارت_اول رمان
#آنــتــروپــی در کانال کافه رمان👇
https://t.me/cafeeroman/65407 | 885 |
| 8 | sticker.webp | 241 |
| 9 | چرا کاوه باید بزنه دستت رو بشکونه!؟ اون که میگه عاشقته؟! برگرد ویلا حرف بزنیم.
_مامان، خبر داری؟
_پس خبر مرگم واسه مهمونی اومدم!؟ اومدم ببینم چی سر پسر مردم اوردی.
_رسیدیم.
بیحرف جلوی ترمینال پیاده شدم.
_مامان، تو طرف منی یا اون!؟ من به اون خراب شده و پیش اون عوضیها برنمیگردم.
_بیخود میکنی، برای من آستین سرخود شده، اون دستت رو شکونده تو حتماً زدی گردنشو شکوندی.
_از همین میسوزم که ناغافل زد و نخورد.
_یارا تو مگه بچهای، مدام بگیر و ببند؟!مگه پسری که مدام درگیر زد و خوردی!؟
خدا منو مرگ بده که از دست کارای تو تن و بدنم میلرزه.
_اون که خورده منم! اون قرمساق دیوث دستمو شکونده، تو به جای غصه خوردن برای من، ناله و نفرین میکنی؟!
_بیا اگه تو بیتقصیر بودی من گردنش رو میشکنم.
_من عمراً پامو توی خونه اون پول پرستای بیخود...
هنوز حرفم تموم نشده بود که گوشی از دستم کشیده شد، هینی کشیدم و با دیدن قد دیلاق شاهرخ هنگ کردم خیال کردم گوشیم رو زدن.
منو انداخت توی ماشین خودش و نشست. از حرص منم بهش حمله کردم. با مشت به سر وصورتش کوبیدم. البته با یه دست که متأسفانه این #گوریل_خر_زوردارتر از این حرفا بود. منو پس زد با فریاد گفت:
_ بشین سرجات.
از فریادش گورخیدم با پررویی گفتم:
_ نگه دار تا دوباره نزدمت.
با خشم نگاهم کرد، زهلهام آب شد اما پرروتر از این حرفا بودم، همین که دستم رو بالا بردم، دستم رو گرفت. دور تنم پیچوند و منو روی پاهاش خوابوند.
دردی حس نمیکردم اما سرم روی دم دستگاهش بود، اون وسط سایز غول پیکرش دستم اومد و این خشم منِ یارا رو بیشتر کرد که بیتوجه به عواقب کارم دهن باز کردم دندونام روی گوشت تنش فشار دادم.
ناله درد ناکش شبیه صدایی رعدآسا بود که فهمیدم اوضاع خرابه و باید فلنگ رو ببندم وگرنه....
https://t.me/+TA89XqvMcCYwMjVk
کاوه شب نامزدیش با سانیا«دخترخاله یارا» به دروغ به همه میگه عشق دوطرفه بایارا دارند و نامزدی بهم میخوره
توی دعوای کاوه با یارا، کاوه دست یارا رو میشکونه
حالا یارا رفته کلانتری و از کاوه دردونه خاندان کیوان شکایت کرده🤭
https://t.me/+TA89XqvMcCYwMjVk
https://t.me/+TA89XqvMcCYwMjVk | 276 |
| 10 | من کژال هستم
چهل روز از مرگ پدرم گذشته بود…
هنوز لباس سیاه از تنم درنیامده بود که صاحب خونه جلویم رو گرفت.
«تا آخر ماه خونه رو خالی کن. من پسر مجرد دارم، به دختر تنها خونه اجاره نمیدم…»
نه پولی داشتم، نه جایی برای رفتن…
و بدتر از همه، پیشنهادی که مثل خنجر توی قلبم فرو رفت
«اگه میخوای بمونی… باید زن پسرم بشی.»
پسرش کی بود؟
یه ول گرد خیابونی که هر کاری از دستش بر میومد..
همهچیز از همان شب شروع شد…
شبی که برای دفاع از خودم دستم به پارچ آب رفت و سرنوشت زندگیام عوض شد.
یک ضربه… یک فریاد… و چند دقیقه بعد دستبند روی دستهایم!
وقتی پسر صاحب خونه از کما بیرون آمد، با یک لبخند سرد گفت:
«یا صیغه من میشی… یا اینقدر اینجا میمونی تا موهات رنگ دندونات بشه.»
با نفرت جواب دادم:
«اگه بمیرم هم نمیذارم دستت به جنازهام برسه… چه برسه به اینکه زنت بشم.»
اما درست فردای همان روز… اتفاقی افتاد که هیچکس فکرش را نمیکرد…
مرد چهل ساله ای آزادم کرد به شرط ازدواج، اما فقط ازدواجی که روی کاغذ باشه نه واقعی تا روزی که فهمیدم اون یک آدم معمولی نیست بلکه....
https://t.me/+Ei1j21Hwvm4xNjRk
https://t.me/+Ei1j21Hwvm4xNjRk | 135 |
| 11 | من یه بیوه ی هجده سالم!!
دختری که فردای عقدش، همسرش و کشتن...
از نظر بقیه، تا حالا دختر نجیب خونه بودم ولی الان، یه دختر نانجیبم که برای برادر شوهر مجردم تور پهن کردم...اون یه فرد نظامی عبوس و گوشت تلخه با هزار جای زخم روی بدنش...
با همه ی عبوس بودنش، مثل برادرم دوسش دارم.
غافل از اینکه اون حس دیگه ای بهم داره و از بچگی می خواستتم...
حالا از نظر کل خانواده، من یه زن خراب و بد کارم که باعث شدم برادر شوهرم نامزدیش و بهم بزنه و من و بخواد....
از بچگی تو خونه ی عموم بزرگ شدم و عاشق پسر کوچیکش شدم و باهاش ازدواج کردم، غافل از اینکه پسر عموی بزرگم که حکم برادرم و داره از بچگیم عاشقم بود...
https://t.me/+eiPfYKmHDvtlMWI0 | 120 |
| 12 | #پارت_101
شلنگ آب را محکمتر میکشم و رو به سورنا که کنار شیر آب ایستاده میگویم:
-هر وقت گفتم شیر آبو باز کنی ها.
نگاهش بین دوچرخه و در حیاط نیمه باز میچرخد و بیتمرکز مینالد:
-عمه زود باش دیگه، به بچهها قول دادم باید برم، ببین صدام میزنند.
سر و صدای بازی بچهها از کوچه به پشت بام هم میرسد. شلنگ را با خود میکشم و رو به جاوید و فرهاد که تی و جارو به دست داخل اتاق مشغول حرف زدن هستند سریع میگویم:
-برید کنار خیس نشید.
سپس تُن صدایم را بالا میبرم و مخاطبم سورنا میشود:
-باز کن سورن...
انگار فقط منتظر همین جمله بوده، که حرفم تمام نشده، آب از شلنگ جهش میزند و شلوار جاوید و فرهاد که مقابلم هستند کمی خیس میشود و بلافاصله صدای بسته شدن محکم در حیاط در گوشم میپیچد.
-جانان حواست کجاست...
-دختر بده کنار خیس شدیم بابا...
شلنگ را پایین میگیرم و رو به هر دو نفرشان که غر میزنند با خنده میگویم:
-مثل دخترای تیش تیش مامانی ادا نیاید، زود باشین من آب میگیرم شما کف اتاق رو جارو بزنید.
جاوید جاروی در دستش را به فرهاد میدهد:
-تا من فرشی که جواهرخانم داده رو میتکونم، تو با جانان مشغول باش.
فرهاد ابرویی بالا میاندازد:
-نچایی یه وقت، از صبحِ که خواب تشریف داری، من بدبخت دوتا قالیچه شستم، پنج تا دم دری، انباری گوشه حیاط رو بیرون ریختم و مامانت مجبورم کرد کل حیاط رو هم بشورم، حالا جنابعالی هنوز یه ساعت نشده بیدار شدی و اومدی دو تا دستمال روی طاقچه کشیدی، میخوای بپیچونی، د برو که رفتیم؟
آب را به انتهای اتاق میپاشم و خندهام را مهار میکنم. فرهاد حق دارد، از صبح که بیدار شده است، مامان یک ثانیه به خودش و او امان نداده و خواهر برادری کل حیاط و خانه را برق انداختهاند.
-خواهر خودته جناب، کارهای شما به من ارتباطی نداره.
فرهاد با تی در دستش، ضربهای نسبتاً محکم روانه باسن جاوید میکند:
-د اگه شما زیر گوش این خواهر ما قصه سر نمیدادید منو مجبور نمیکرد اینجا بمونم و کوزتی رو از پیش بگیرم.
جاوید با اخم دست به باسنش میکشد:
-والا من یادم نمیاد حرفی زده باشم تا خواهر گرامیت توی لندهور رو اینجا نگه داره، برای خودت قصه نباف.
فشار آب زیاد است و من در تلاش هستم با احتیاط کف سیمانی اتاق را بشورم و آب سرایتی به گچ دیوار نکند و رنگش به زردی نگراید. رو به هر دو نفرشان که در حین پاک کردن شیشه با یکدیگر دوئل میکنند بلند میگویم:
-اَه بس کنید دیگه، مثلا ۳۵ سالتونه شما دو تا... حالمو بد کردید. زود باشید این آبهای جمع شده رو با جارو بیرون بریزید.
جاوید با نیم نگاهی به آبهای جمع شدهِ کنار در دست به کمر میزند و بدخلق نگاهم میکند، فرهاد هم که رنگ نگاهش مثل جاوید میشود، از سر حرص و اجبار انگشت شصتم را روی سر شلنگ میگذارم و آب را سمتشان میپاشم. شروع به خیس شدنشان میکنم و دادشان بلند میشود:
-نکن جانان... چی کار میکنی تو؟
-فقط دستم بهت برسه جانان...
با خنده سرتاپای هر دو نفرشان را خیس از آب میکنم. یک آن هر دو نفرشان بیخیال پناه گرفتن میشوند و سمتم هجوم میآورند؛ جیغ بلندی میکشم و با انداختن شلنگ به نقطهای نامعلوم پا به فرار میگذارم.
قبل از خروج از اتاق، دستهای جاوید قفل کمرم میشود و فرهاد هم بلافاصله پاهایم را میگیرد و از زمین بلندم میکنند. هیجان و خنده و ترس آمیخته به صدایم شده است و با التماس فریاد میزنم:
-غلط کردم... ولم کنید... خواه...ش می...کن..م...
معلق در میان زمین و آسمان مرا سمت بیرون میبرند تا مثلا از پشتبام رو به حیاط آویزانم کنند. میدانم قفل دستانشان هیچ وقت از دست و پاهایم کنده نمیشود و من سقوط نخواهم کرد. اما با دیدن ارتفاع و حالت آویزان بودنم، چنان داد و فریاد و التماس به راه میاندازم که مامان و بابا هراسان از خانه بیرون میزنند. مامان بلافاصله با دیدن من به پشت دستش ضربه میزند:
-خدا منو مرگ بده، چتون شده شما، اون دختر رو چرا آویزون کردید، صداتون ده محله اون ورتر داره میره، ولش کنید...
-ولش کنید دخترمو، شما دو تا مرد گنده خجالت نمیکشید زورتون به این بچه رسیده؟
-ولم کنید...
-باید ادب بشه محمودخان، دخترت ما رو شبیه موش آب کشیده کرده.
در میان صدای نالههای من و اعتراض مامان و بابا و خندههای فرهاد و جاوید، ناگهان صدای داد و فریاد دیگری بلند میشود. فریادی که خندههای جاوید و فرهاد را میخشکاند و نالههای من را پایان میدهد...
https://t.me/+R-MvTJTzSl8xMTlk
https://t.me/+R-MvTJTzSl8xMTlk
https://t.me/+R-MvTJTzSl8xMTlk
رمان خانوادگی و جذاب که عشق بین شخصیتها لمس شدنیه. عشقِ بینِ پدر دختر، خواهر برادر و خواهرزاده و دایی...
دختری متعلق به خانوادهای ساده و بیآلایش و از پایینشهر تهرون که دستیار سرآشپزه و دلش جا میمونه پیش صاحب رستورانی که به تازگی رستوران رو خریده... | 204 |
| 13 | sticker.webp | 24 |
| 14 | #پارت_781
آیه وارد خونهش میشه و خواهر ناتنیش رو با شوهرش میبینه و فکر می کنه بهش خیانت کردند و....
از صدای برخورد دسته کلید و کولهام با زمین سر هر دو به طرف من چرخید، از پشت پرده اشک دیدم که مردِ من، زن رو پس زد.
قدمی عقب رفتم.
_آیه... برات توضیح میدم.
بدون اینکه به حرفش اهمیت بدم از خونه بیرون زدم.
اسمم رو با فریاد صدا زد.
_آیــه؟
بهم رسید و با فاصله چند قدم ازم ایستاد.
_آیه... برات توضیح میدم عزیزم...
قدمی عقب رفتم که داد زد:
_ وایستا... پشتت جاده است، بیا بریم همه چیزو برات تعریف میکنم قربونت برم، به جون مامان فاطمه اشتباه متوجه شدی.
قدم دیگهای عقب رفتم.
چی رو میخواست توضیح بده؟
اشتباه متوجه شدم!؟ آره من همیشه اشتباه متوجه میشم...!
_به جون لوبیا اشتباه فهمیدی...
دستم رو به شکمم گرفتم.
کجا میرفتم؟ من تنهایی، جایی رو نداشتم، لوبیا هم بود، لوبیا نه پسرم!
تصویر آیهای که هیچکس نمیخواستش، نکنه پسرمم رو کسی نخواد...!؟
قدم دیگهای عقب رفتم، مامان فاطمه هم لنگان لنگان پشت سر یزدان رسید.
تمام تصویر ذهنی منو پسر بچهای گرفت که هیچکس نمیخواستش... من نتونستم از خودم مراقبت کنم، از بچهام میتونستم؟ آواز اذیتش میکرد.
هر دو دستم رو به شکمم گرفتم به طرف جاده برگشتم، ماشینی به سرعت به ما نزدیک میشد.
_خودم مراقبتم.
دو قدم بلند برداشتم، صدای ترمز ماشین و فریاد یزدان و یا فاطمه زهرا گفتن مامان فاطمه، میون دردی که همه جونم رو گرفت محو شد، وقتی بعد از برخورد با ماشین روی زمین افتادم صدای شکستن استخونام رو میشنیدم.
تصویر فرو ریختهی مردی که قرار بود پدر بچهام باشه رو میدیدم.
دست راستم رو احساس نمیکردم اما دست چپم رو به شکمم رسوندم، دیگه حتی نمیتونستم لبهامو تکون بدم مغزمم داشت خواب میرفت اما به پسرم قول دادم نذارم کسی اذیتش کنه.
+++++++++++
https://t.me/+iNeuFM9kEv00Nzg8
https://t.me/+iNeuFM9kEv00Nzg8
https://t.me/+iNeuFM9kEv00Nzg8 | 23 |
| 15 | 😭
تازه چهل روز از مرگ پدرم گذشته بود و هنوز لباس سیاه تنم بود که زن صاحب خونه راهم را گرفت و گفت:
+ تا آخر ماه خونه رو خالی کن من پسر مجرد دارم به دختر تنها خونه اجاره نمیدم تا امروزم به خاطر پدرت صبرکردم
خواستم اعتراض کنم که گفت؛
+شش ماه هم هست پول اجاره ندادید ، بی هیچ حرفی فقط جمع کن برو
ناراحت گفتم:
_ کجا برم با کدوم پول برم؟
+ قبلا هم بهت گفتم فقط یه راه داری که بمونی اونم اینکه زن پسرم بشی میدونی که خاطرت رو میخواد!
عصبی شدم و بی اینکه جوابش رو بدم پا تند کردم. ایاز پسرش که گوشه حیاط سرش به آخورش گرم بود با داد ننه اش فهمید چه خبره که اخم سنگینی کرد.
کلافه از دست این مادر و پسر وارد خونه شدم نصفه شب خسته توی اتاق دراز کشیده بودم که با صدای باز شدن در هراسون از جام پریدم تا به خودم بیام میون بازوان ایاز گیر افتادم.
قصد تعرض داشت و هرچه تقلا میکردم بی فایده بود تا اینکه چشمم به پارچ آب کنار دستم افتاد و بی درنگ با تمام توانم کوبیدمش به گیجگاهش که نقش زمین شد و خون فواره زد.
هراسون به سمت حیاط دویدم و شروع کردم به جیغ زدن که به کسری از ثانیه خونه پر از آدم شد و مأمور ها منو دستگیر کردن هرچی توضیح میدادم چی شده کسی به حرفم گوش نمیکرد
داشتم دیوونه میشدم ، شب و روز به خدا التماس میکردم از کما بیرون بیاد اما وقتی که به هوش اومد بهم گفت:
یا زن من میشی یا اینقدر اینجا میمونی تا موهات رنگ دندونات بشه!!!....
با تنفر گفتم:
-اگه بمیرمم نمیزارم دستت به جنازه ام برسه ....چه برسه به این که بخوام زنت بشم!!!....
اما درست فردای همون روز ....
https://t.me/+TYaXqbj20gk2MGRk
https://t.me/+TYaXqbj20gk2MGRk
https://t.me/+TYaXqbj20gk2MGRk | 12 |
| 16 | من یه بیوه ی هجده سالم!!
دختری که فردای عقدش، همسرش و کشتن...
از نظر بقیه، تا حالا دختر نجیب خونه بودم ولی الان، یه دختر نانجیبم که برای برادر شوهر مجردم تور پهن کردم...اون یه فرد نظامی عبوس و گوشت تلخه با هزار جای زخم روی بدنش...
با همه ی عبوس بودنش، مثل برادرم دوسش دارم.
غافل از اینکه اون حس دیگه ای بهم داره و از بچگی می خواستتم...
حالا از نظر کل خانواده، من یه زن خراب و بد کارم که باعث شدم برادر شوهرم نامزدیش و بهم بزنه و من و بخواد....
از بچگی تو خونه ی عموم بزرگ شدم و عاشق پسر کوچیکش شدم و باهاش ازدواج کردم، غافل از اینکه پسر عموی بزرگم که حکم برادرم و داره از بچگیم عاشقم بود...
https://t.me/+eiPfYKmHDvtlMWI0 | 14 |
| 17 | فقط 20 پارت دیگه تا پایان این رمان مونده🥹👇 کلی پارت آماده داره. «قبل چاپ حتما بخونش»
#پارت_155
-خواهر احمق من از شوهرت حاملهس خانـــــوم.
دامنِ لباس عروسم را بالا میکشم و پر بهت به مرد خشمگین رو به رو خیره میشوم. هیاهوی وحشتناکی مجلس را فرا گرفته و همگی سر در گوش یکدیگر میبرند و پچپچ میکنند.
صورت کامیار از خشم کبود شده است. مرا عقب میکشد و محکم رو به مرد میگوید:
-جمع کن این بساط رو، اومدی عروسی منو بهم ریختی و چرت و پرت میگی واسه من؟ معنی حرفاتو میفهمی مرتیکه؟
مرد عربده میکشد و میخواهد به سمت کامیار یورش بیاورد که نمیگذارند:
-بیناموس بی همهچیز خواهر ساده منو گول زدی و هر به راهی کشوندیش دو قورت و نیمتم باقیه؟
-خواهرت کیه؟ این مزخرفات چیه میگی؟
-خواهرم کیه؟ بیا ببینش...
مرد دستهای بقیه را پس میزند و دست دختر ریزمیزهای را میگیرد و از میان جمعیت جلو میکشد. نگاه میدهم به دختر که شکمش برجسته شده و از لباسش بیرون زده است. این دختر محدثه است. رفیق ناب و صمیمی خودم که حالا از نامزدم حامله شده بود...
نفسم بالا نمیآید و چشم به کامیار میدهم که با دیدن محدثه رنگ از رخش میپرد.
-چیشد حالا یادت اومد چه بیناموسی سر خواهر من اوردی؟
پدر کامیار جلو میآید و با پرخاشگری میغرد:
-دست خواهرتو بگیر و از خونه من برو بیرون و بگرد دنبال کسی که این بلا رو سرتون اورده، پسر من اهل این بیناموسیها نیست که دارید بهش انگ میزنید.
مرد خندهای عصبی سر میدهد و محدثه سر در یقهاش فرو میبرد. برادرش محکم تکانش میدهد و فریاد میکشد:
-بگو بهشون، بگو که با همین شازده پسر بودی و خاک تو سر ما کردی، بگو که چطور و دور از چشم ما پات رو تو خونش باز کرده.
کامیار سکوت اختیار کرده و قلب من هر لحظه بیشتر خرد میشود و فرو میریزد. پدر کامیار به سوی محدثه میرود و میپرسد:
-سرتو بده بالا خوب نگاه کن، تو با پسر من بودی؟ آره؟
محدثه از ترس و بدون نگاه تنها به تایید سر تکان میدهد و من دیگر پاهایم توان ندارند که روی صندلی فرود میآیم. همان صندلیای که قرار بود ده دقیقه پیش بله سر عقد را به کامیار بگویم.
درگیری بالا میگیرد و زد و خوردها شروع میشود. همه به تکاپو میافتند برای جدا کردن کامیار و برادر محدثه. محدثه با گریه گوشهای ایستاده و من احساس میکنم دیگر نباید در این جمع بمانم.
دعوا برای جانشین کردن محدثه به جای من است. محدثهای که حدس زده بودم سر و سری ممکن است با کامیار داشته باشد. اما صیغه و بچه داشتن، فرای چیزی است که بتوانم تحمل کنم و سر سفره این عقد بشینم.
با دعوای رو به رو کسی حواسش به من نیست. با جمع کردن لباسم از میان جمعیت میگذرم و از خانه بیرون میزنم. وارد حیاط که میشوم، با قدمهای تند به طرف در حیاط میدوم. اما قبل از رسیدن به در سکندری میخورم و همان دم نقش زمین میشوم.
دیگر نمیتوانم خودم را کنترل کنم و در یک آن بغضم میترکد. دستانم را ستون زمین میکنم و بلند گریه میکنم و زمین و آسمان را نفرین میکنم.
نمیدانم چقدر میگذرد و کسی هم سراغی از من نمیگیرد ولی بعد از مدتی کفشهای براق مشکی در مسیر دید چشمان اشکیام قرار میگیرند. صاحبش را میشناسم و سر بالا نمیبرم.
امشب او هم در مراسم حضور داشت و حتم دارم از حال و روز من لذت میبرد. چرا که همیشه مرا طعنه میزد و تمسخر آمیز با من رفتار میکرد. اما اشتباه کردهام که آب معدنی را به سمتم میگیرد و میگوید:
-قویتر از این حرفها میدیدمت خانم مهندس.
لعنتی! همیشه در شرکت کارش طعنه زدن به من بوده و سنگ رو یخ کردنم. حالا قصد کمک کردن به من را دارد؟ تعللم را که میبیند، در آب معدنی را باز میکند و میگوید:
-نظرت چیه این آب رو بگیری بخوری و منم لطف کنم سوئیچ ماشینمو بهت بدم که با این سر و وضع آواره کوچه و خیابون نشی؟
معین حکمت نگران من شده است؟ اویی که همیشه میخواست سر به تن من نباشد و به سگ اخلاقی مخصوصا نسبت به من معروف بود؟ مات شدنم را که میبیند میگوید:
-با اینکه دلم نمیاد ماشین نازنیمو به یه خانمی با حال و روز تو بدم ولی چارهای هم ندارم...
سوئیچ را تکان میدهد تا از دستش بگیرم:
-اگه باهات بیام ممکنه امشب انگ خیانت به پیشونی تو هم بخوره و تو هم مثل اون یارو متهم بشی.
باور نمیکنم او به من محبت کند. اویی که احساس میکردم همیشه از من متنفر است. اما ذهنم تنها یک چیز را میفهمد. فرار کردن از اینجا به هر روشی که ممکن است.
-نظرت چیه؟ خودت میری؟ یا حرف بقیه رو به جون میخری؟
در یک آن سوئیچ را از دستش میقاپم و حیاط را ترک میکنم. آن شب هیچ وقت فکر نمیکردم روزی برسد که نفسم بسته به معین حکمتی شود که از نزدیکی به او وحشت داشتم.
https://t.me/+I-UFuX793X45MzQ0
https://t.me/+I-UFuX793X45MzQ0 | 21 |
| 18 | sticker.webp | 55 |
| 19 | _ آخ.... آی.....مُــردم... خـــــدا.... درد دارم
_ آخ دســتم.... آییی.... مُردَم.... بدادم برسید....
_ خوبی خانم؟؟ زنگ بزنیم اورژانس؟ طرف رو بگیرید فرار نکنه.
یکی از مردهای اطرافم پشت یقه مرد رو گرفت و از روی موتور پایین کشید.
_ کوری مگه آشغال نفهم... تو که موتور سواری بلد نیستی برو خرسواری... یابو.
اینا رو با جیغی از درد و عصبانیت به مردی گفتم که بهم زده بود و چند قدم اونطرفتر از من، روی ترک موتورش نشسته بود، گفتم.
_ مرتیکه مثل بز وایستاده به منه لتوپار شده نگاه میکنه!
-زدی دختر مردم رو ناکار کردی مرد حسابی... یه نفر زنگ بزنه اورژانس...
بلاخره از موتور پایین اومد و کلاه ایمنی رو از سرش برداشت. موهای حالت دارش روی پیشونیش ریخت.اومد و بالای سرم ایستاد، پشت به نور بود، صورتش رو واضح نمیدیدم و اما قد بلندش منو وادار کرد سرمو بالاتر بگیرم با پوزخندی گفت:
_این حالش از منم بهتره.
عصبی از حرفش با حرص گفتم:
_ خرو چه به خرسواری...اصول که رعایت نشه نتیجه اش میشه داغون کردن مردم...یکی زنگ بزنه پلیس...زنگ بزنید اورژانس...اخ خدا دارم میمیرم از درد...
البته که درحال مردن نبودم اما پرو بازی این مردک دراز باعث شد کولی بازی کنم.
خانمی کنارم نشست وگفت:
یه جوون مرد پیدا نمیشه این طفلکو ببره بیمارستان ؟
آقایی از پشت سرش رو به مردک دراز گفت:
_ من ماشین دارم اما چون زدی باید همراهم بیایی...من تا جلوی بیمارستان می برمت.
_ این هیچیش نیست ...چرا باید ببریمش بیمارستان؟
_ من پدرت رو درمیارم... اخ مردم.
_ الان بدنش داغه شاید خونریزی داخلی کرده باشه.
باحرف زن واقعا وحشت کردم اگه می مردم برای کی مهم بود؟ معلومه هیچ کس حتی همه هم راحت میشدن و من اصلا همچین آدم بخشنده ای نبودم که اینو براشون بخوام.
_وای وای منو برسونید بیمارستان
مردک دراز بد قواره مقابلم نشست وبا پوزخند گفت:
_ حالا از ترس سکته نکنه خونش بیوفته گردن من!
_بلایی سرم بیاد پدرتو درمیارم... میام سراغت.
-اگه زنده بمونی...که فکر نکنم وضعت خرابه...
_بمیرم هم روحم میاد سراغت.
نگاهی به سر تا پام کرد و چشمکی زد و با صدای آرومی گفت:
_خوب چیزی هستی، حتما خودت تنها بیا.
_ خفه شو...
خندهای که کرد نفسم بند اومد. دراز جذاب چه خنده نفس گیری داشت آب دهنم رو قورت دادم می خواستم بگم من خفه میشم تو بخند... به لباش خیره بودم.
اخماش رو کشید توهم و بعد هم مثل گونی برنج منو زد زیر بغلش، دستم کشیده شد و از دردش جیغم در اومد.
-چیکار میکنی آقا آروم تر...بچه مردم رو کشتی!
صورتش رو نمی دیدم اما جواب اون خانمی که اینو گفت رو اینطوری داد:
_ بچه مردم حالش از همه ی ما بهتره، اگه درد داشت زبونش صد اسب بخار کار نمیکرد.
رو به خودم زمزمه کرد :
_با نگاهش بچه مردمو نمی خورد
+رو دستم افتادم نه زبونم ...آخ...
اخی که تنگ جمله ام چسبوندم برای خالی نبودن عریضه بود. تا به خودم بیام منو انداخت توی ماشینی و ماشین حرکت کرد.
https://t.me/+2Jk6vLDaLNs0YzNk
https://t.me/+2Jk6vLDaLNs0YzNk
❌❌
پسره با راننده ماشین دست به یکی می کنند و دختره رو تهدید می کنند که اگه صدات رو نبری توی یه کوچه خلوت .... 😱
https://t.me/+2Jk6vLDaLNs0YzNk
https://t.me/+2Jk6vLDaLNs0YzNk | 53 |
| 20 | من کژال هستم
چهل روز از مرگ پدرم گذشته بود…
هنوز لباس سیاه از تنم درنیامده بود که صاحب خونه جلویم رو گرفت.
«تا آخر ماه خونه رو خالی کن. من پسر مجرد دارم، به دختر تنها خونه اجاره نمیدم…»
نه پولی داشتم، نه جایی برای رفتن…
و بدتر از همه، پیشنهادی که مثل خنجر توی قلبم فرو رفت
«اگه میخوای بمونی… باید زن پسرم بشی.»
پسرش کی بود؟
یه ول گرد خیابونی که هر کاری از دستش بر میومد..
همهچیز از همان شب شروع شد…
شبی که برای دفاع از خودم دستم به پارچ آب رفت و سرنوشت زندگیام عوض شد.
یک ضربه… یک فریاد… و چند دقیقه بعد دستبند روی دستهایم!
وقتی پسر صاحب خونه از کما بیرون آمد، با یک لبخند سرد گفت:
«یا صیغه من میشی… یا اینقدر اینجا میمونی تا موهات رنگ دندونات بشه.»
با نفرت جواب دادم:
«اگه بمیرم هم نمیذارم دستت به جنازهام برسه… چه برسه به اینکه زنت بشم.»
اما درست فردای همان روز… اتفاقی افتاد که هیچکس فکرش را نمیکرد…
مرد چهل ساله ای آزادم کرد به شرط ازدواج، اما فقط ازدواجی که روی کاغذ باشه نه واقعی تا روزی که فهمیدم اون یک آدم معمولی نیست بلکه....
https://t.me/+Ei1j21Hwvm4xNjRk
https://t.me/+Ei1j21Hwvm4xNjRk | 24 |
