☕️کافه رمان☕️
هرچی رمان میخوای میتونیجست وجو کنی از هر ژانری که میخوای همه تو چنل هست در صورت ناراضی بودن نویسنده به ایدی زیر پیام دهید رمان #آخراسفند رمان #طلسم عشق رمان #انتروپی آیدی چنل: 🌹🌹🌹🌹 https://t.me/joinchat/PusRKOEDucqOsCk6
显示更多📈 Telegram 频道 ☕️کافه رمان☕️ 的分析概览
频道 ☕️کافه رمان☕️ (@cafeeroman) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 10 846 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 3 531,并在 伊朗 地区排名第 28 945 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 10 846 名订阅者。
根据 22 九月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -21,过去 24 小时变化为 1,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 4.75%。内容发布后 24 小时内通常能获得 1.24% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 515 次浏览,首日通常累积 135 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
- 主题关注点: 内容集中在 صدا, دخترک, آیسا, وقت, کس 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“هرچی رمان میخوای میتونیجست وجو کنی
از هر ژانری که میخوای همه تو چنل هست
در صورت ناراضی بودن نویسنده به ایدی زیر پیام دهید
رمان #آخراسفند
رمان #طلسم عشق
رمان #انتروپی
آیدی چنل:
🌹🌹🌹🌹
https://t.me/joinchat/PusRKOEDucqOsCk6”
凭借高频更新(最新数据采集于 23 九月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
数据加载中...
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 23 九月 | +5 | |||
| 22 九月 | +1 | |||
| 21 九月 | +2 | |||
| 20 九月 | +5 | |||
| 19 九月 | +2 | |||
| 18 九月 | +3 | |||
| 17 九月 | +1 | |||
| 16 九月 | 0 | |||
| 15 九月 | +7 | |||
| 14 九月 | +1 | |||
| 13 九月 | 0 | |||
| 12 九月 | +2 | |||
| 11 九月 | 0 | |||
| 10 九月 | 0 | |||
| 09 九月 | 0 | |||
| 08 九月 | 0 | |||
| 07 九月 | +2 | |||
| 06 九月 | 0 | |||
| 05 九月 | 0 | |||
| 04 九月 | +3 | |||
| 03 九月 | +1 | |||
| 02 九月 | 0 | |||
| 01 九月 | 0 |
😍 اینجا قراره لباسهای موردعلاقهات رو با قیمت مناسب پیدا کنی!⏰ دیر نکن؛ بعضی از مدلها و تخفیفها خیلی زود تموم میشن. ❗️ همین الان عضو شو و قبل از بقیه مدلها و تخفیفهای جدید رو ببین! 🛍️❤️ 👇 برای ورود به کانال کلیک کن https://t.me/+f-V2UhwX5RphZjlk
| 2 | رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان
آنــتــروپــی🔥🔞
#عـاشـقـانـه_اجتماعی
@cafeeroman
#پارت_۱۸۴
#آنــتــروپــی🦋💍
آنارو سوار کردیم و حامی بلافاصله سمت جاده پیچید. چون نگران بودم ماماناینا هنوز طرفهای خونشونو زیر نظر داشته باشن بهش گفتم که تا یه جاییرو تنها بیاد...
روی صندلی جابجا شد و همونطور که بهم نزدیک میشد گفت :
_تعریف کن ببینم چیشد؟
پوفی کشیدم و بی حوصلهتر از اونی که بخوام چیزی درموردش بگم، مخصوصا چون میدونستم این کار حامیرو هم بیشتر به هم میریزه، لب زدم :
_بیخیالش...
انگار متوجه شد نباید ادامه بده که به پشتی صندلی چسبید و گفت :
_به نظرم اگه میخواست به بابات خبر بده همونموقع داده بود. میدونه جریان بوی خون میده... واسه همین هم اینکارو نمیکنه!
مشغول جویدن پوست لبم شدم و نیم نگاهی به حامی در هم انداختم ؛
حق داشت!
هرکس دیگهای هم اون همه حرف شنیده بود حالش از این بهتر نمیشد...
آروم دستمو روی دستش گذاشتم که نگاهی بهم انداخت و با مکث دستمو فشرد...
کاش درموردش حرف نمیزدیم که با هربار یادآوریش تن و بدنم میلرزید...
زیر لب نمیدونمی گفتم که خوشبختانه آنا دیگه کشش نداد...
حامی ماشینشو توی حیاط ویلای دانیالاینا پارک کرد که پیاده شدیم و با بچهها مشغول سلام و احوالپرسی شدیم. از آغوش عسل بیرون اومدم و طبق عادت خواستم افقو هم بغل کنم که ازم فاصله گرفت!
تعجب کردم اما به روی خودم نیاوردم و همراه بقیه داخل شدم...
با هم رسیده بودیم و همگی حسابی سردمون بود...
فضای داخل ویلا هم عین سیبری بود؛
دانیال داشت میگفت که سرایدارشون رفته خونهی دخترش و یه چند وقتی نیستش. اومدنمون هم که یهویی شده دیگه اصلا حواسش به این موضوع نبوده...
اینو گفت و همراه آنا مشغول روشن کردن شوفاژها شد.
ریپلای به #پارت_اول رمان
#آنــتــروپــی در کانال کافه رمان👇
https://t.me/cafeeroman/65407 | 594 |
| 3 | رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان
آنــتــروپــی🔥🔞
#عـاشـقـانـه_اجتماعی
@cafeeroman
#پارت_۱۸۳
#آنــتــروپــی🦋💍
با هول گفتم :
_نه نزن...
به وضوح تعجب کرد که گفت :
_چرا؟
بیحوصله لب زدم :
_حامی فیریک زده روش میدونی که!
_باشه ولی اینجوری که زشته...
مشغول جویدن پوست لبم شدم و گفتم :
_نمیدونم فعلا نگو بعد بگو یهویی شد...
واقعا هم زشت بود ولی هیچ ایدهای درموردش نداشتم...
زشت شدنش بهتر از این بود که اونجا حامی بخواد بیسچاری دعوا و درگیری راه بندازه!
_خیلی خب باشه پس من برم بچههارو راه بندازم که یکی دو ساعت دیگه راه بیفتیم...
با رضایت باشهای گفتم و تماسو قطع کردم...
از کارهای یهویی خوشم نمیومد ولی الان واقعا بهش احتیاج داشتیم!
از جام پاشدم و سرسری مشغول برداشتن چندتا لباس از توی کشو شدم که صدای حامی توی گوشم نشست...
_بهش گفتی به اون خبر نده؟
سمتش برگشتم و با حرص گفتم :
_آره حامی گفتم. بسه دیگه کشش نده!
موهاشو چنگ زد که لباسامو توی کولهام انداختم و ادامه دادم :
_چی برات بردارم؟
یکی دوتا از لباساشو از روی چوب لباسی برداشت و دستم داد...
دو ساعتی میگذشت که بچهها بالاخره آماده شدن و خبر دادن که راه بیفتیم...
شالمو با استرس روی سرم کشیدم و رو به حامی لب زدم :
_بریم؟
کتشو تنش کرد و سر تکون داد که کنارش راه افتادم و نگاهی به پشت سرم انداختم...
امیدوار بودم خیلی زود خیالمون راحت شه و بتونیم برگردیم...
ریپلای به #پارت_اول رمان
#آنــتــروپــی در کانال کافه رمان👇
https://t.me/cafeeroman/65407 | 469 |
| 4 | رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان
آنــتــروپــی🔥🔞
#عـاشـقـانـه_اجتماعی
@cafeeroman
#پارت_۱۸۲
#آنــتــروپــی🦋💍
پوفی کشیدم و همونطور که گوشیمو از دستش میگرفتم از جام بلند شدم...
واقعا اوضاع بدتر و پیچیدهتر از اونی بود که بخواد این وسط به تیام فکر کنه!
شمارهی آنارو گرفتم و سمت اتاق خواب رفتم که جواب داد :
_جانم؟
با شنیدن صداش تازه یاد دیروز افتادم. که میخواست چیزی بگه اما نگفت...
نکنه فهمیده بود مامان پیدامون کرده و میخواست همینو بهم بگه؟!
با مکث لب زدم :
_سلام، چطوری؟
_خوبم تو خوبی؟ چیزی شده؟
اینکه انگار منتظر خبر بدی بود به شکم دامن زد...
_میدونی مامان سر از کارمون درآورده، نه؟
با نگرانی جواب داد :
_چی شده نفس؟ خوبین؟
گوشهی تخت نشستم و گفتم :
_خوبیم ولی خیلی ترسیدم. نمیدونم باید چیکار کنیم. مامان اینجا بود...
بلافاصله گفت :
_وای... من شک کرده بودم که اون شب که منو رسوندین کسی اطراف خونمونو میپایید... ولی گفتم شاید اشتباه کرده باشم... چی شد؟ چی گفت؟ بابات چی نفس؟
با کلافگی گفتم :
_نه فقط مامان... ولی تهدید کرد که اگه باهاش نرم به بابا میگه کجاییم... آنا میتونی یه جوری بچینی که چند روزی از شهر بزنیم بیرون؟ برنامهی سفرو بنداز جلوتر!
نیمچه تاملی کرد و جواب داد :
_آره الان به دانیال زنگ میزنم هماهنگش میکنم. قرار بود بریم ویلای اونا... عسل و سپهر هم که اوکین میمونن افق و تیام... افقو یه کاریش میکنم به تیام هم الان زنگ میزنم...
ریپلای به #پارت_اول رمان
#آنــتــروپــی در کانال کافه رمان👇
https://t.me/cafeeroman/65407 | 475 |
| 5 | 🔴یه خبر #فوررری و #مههههم😲
🤩حراج واقعی شرووووع شد 😍
کالکشن تازه لباسهای #زنانه #مردانه #شومیز #مانتو #تیشرت #ستورزشی و..... با کیفیت عالی و طرحهای #رنگی جذاب همین امروز رسید!
✨
اندازههای #متنوع ، با #دوخت مقاوم و راحتی بینظیر 🚀👕💫
😍فرصت ها را از دست ندهید🤩
تخفیف ویژه فقط امروز برای #مشتریهای خوششانس ما 🎉
《تا اخر امروز خرید کنید و از تخفیف 50 درصدی بهره ببرید》
فروش به صورت انلاین💯
خریدی #ساده، پرداخت #امن و #ارسال سریع به سراسر کشور با خدمات #رضایتبخش ما 🚚💳
ظرفیت محدود فقط و فقط #20 نفر
https://t.me/+f-V2UhwX5RphZjlk | 1 208 |
| 6 | رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان
آنــتــروپــی🔥🔞
#عـاشـقـانـه_اجتماعی
@cafeeroman
#پارت_۱۸۱
#آنــتــروپــی🦋💍
کف زمینو با پاش ضرب گرفته بود که بدون فکر کردن رو بهش لب زدم :
_باید به بچهها بگم برنامهی سفرو بندازن جلوتر!
اخماشو توی هم کشید و گفت :
_چی؟
حدس میزدم که خبر داشته باشه. هرچند اونجوری که دیشب گوشیمو تفتیش کرده بود حدس چیه؟ حتما خبر داشت!
با یادآوریش حرصی شدم ولی توی این وضعیت به روی خودم نیاوردم و گفتم :
_چند روزی اینجا نباشیم بهتره. تا ببینیم چی قراره پیش بیاد...
سمتم برگشت و با مکث گفت :
_چیزی نمیشه...
با اعتراض گفتم :
_حامی!
نفسشو با صدا بیرون داد و لب زد :
_خیلیخب خودمون میریم...
نچی کردم و دنبال گوشیم گشتم. آخرین بار همینجا دیده بودمش...
_توی این اوضاع تنها نباشیم بهتره...
بازومو کشید و منو سمت خودش برگردوند...
_از چی میترسی؟ یعنی من نمیتونم مواظبت باشم؟
با ناراحتی گفتم :
_حرفم این نیست. به هرحال بچه ها باهامون باشن بهتره...
صداشو بالا برد و گفت :
_بچه ها کین؟ انتظار که نداری ببرمت ور دل اون عوضی؟
کلافه گفتم :
_من چی میگم تو چی میگی... بند کردی به یارو الکی... گوشیم کو میخوام به آنا زنگ بزنم...
گوشیمو از گوشه کنار کاناپه برداشت و همونطور که دستم میداد، گفت :
_نه نمیگم نه به خاطر این جریان. چون میدونم دلت میخواد باهاشون بری ولی ببین نفس؛ اون دختره بخواد بیاد همونجا گردنشو میشکونم. دیگه خود دانی!
ریپلای به #پارت_اول رمان
#آنــتــروپــی در کانال کافه رمان👇
https://t.me/cafeeroman/65407 | 1 023 |
| 7 | رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان
آنــتــروپــی🔥🔞
#عـاشـقـانـه_اجتماعی
@cafeeroman
#پارت_۱۸۰
#آنــتــروپــی🦋💍
پوزخند تلخی زد و با مکث گفت :
_فکر میکنی از شنیدن حرفاش تعجب کردم؟
بی حرف به چشماش زل زدم که ازم رو گرفت و ادامه داد :
_یادت میاد وقتی بحثمون میشد و بهم میگفتی ازشون دلگیر نشو پدر مادرن بهت چی میگفتم؟ میگفتم اونا پدر و مادر توان. من هیچکسو ندارم!
بلافاصله با بغض گفتم :
_منو داری...
سمتم برگشت و عصبی گفت :
_آره فقط تورو دارم... واسه همینم هست که با هر حرکتی از سمتت روانی میشم... چون نمیتونم تو یکیرو هم نداشته باشم!
نگاهم به دستای لرزونش افتاد که جفت دستاشو توی دستام کشیدم و گفتم :
_من همیشه پیشتم...
چیزی نگفت که با ترسی که سعی داشتم بروزش ندم تا اوضاع کمی آرومتر شه سمت آشپزخونه رفتم...
دوتا چای ریختم و کنارش روی کاناپه نشستم که چشمم به ته سیگارهای پخش شده روی میز افتاد...
غرق فکر مشغول جمع کردنشون شدم...
نمیدونستم باید چیکار کنیم...
میترسیدم؛
توی این شرایط خیلی از بابا میترسیدم...
حامیرو زنده نمیذاشت...
مشغول جویدن پوست لبم شدم و ته سیگارهای روی میزو توی بشقاب جلوی دستم انداختم که چیزی به ذهنم رسید...
شاید اگه چند روزی از اینجا میرفتیم اوضاع کمی آرومتر میشد...
نمیدونستم مامان واقعا قصد داره موضوعو به بابا بگه یا نه، اما غرق استرس بودم...
اگه چند روزی میرفتیم یه طرفی معلوم میشد مامان میخواد چیکار کنه...
اونوقت یا باید یه تصمیم جدی میگرفتیم یا دیگه خیالمون راحت بود که اتفاقی نمیفته...
سفر آخر هفتهای که بچهها ازش حرف زده بودن توی این موقعیت پیشنهاد خوبی بود...
ریپلای به #پارت_اول رمان
#آنــتــروپــی در کانال کافه رمان👇
https://t.me/cafeeroman/65407 | 941 |
| 8 | https://rubika.ir/joinc/FECIJDJC0HLTYHCDTTUFSQYNBSPYHEDN
لینک لوازم ارایشی در روبیکا | 1 204 |
| 9 | https://rubika.ir/joinc/FBCJFGAJ0QNJLOZKBRQHXPGKADNAQEBZ
لینک لباس فروشیمون در روبیکا | 1 148 |
| 10 | رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان
آنــتــروپــی🔥🔞
#عـاشـقـانـه_اجتماعی
@cafeeroman
#پارت_۱۷۹
#آنــتــروپــی🦋💍
نفسمو با صدا بیرون دادم و با غصه گفتم :
_چطور میتونی این حرفارو بزنی مامان؟ توی تموم این سالها تو جای مادرش بودی...
سرشو تکون داد و به سیم آخر زد...
_نمیخوای برگردی نه؟
با ترس و نگرانی نگاهی به حامی که هنوز توی همون حالت بود و حس میکردم داره از غصه میترکه انداختم و چیزی نگفتم که ادامه داد :
_باشه.
اینو گفت و سمت در رفت...
ترسیده خواستم دنبالش برم که حامی مچ دستمو گرفت و مانعم شد...
نمیدونستم چی میشه...
همین که از در پاشو بیرون میذاشت ممکن بود به بابا خبر بده و اونوقت چه اتفاقی میفتاد؟
بیشتر از اینکه نگران خودم باشم برای حامی میترسیدم. هرچقدر که از من عصبی بودن ده برابرشو از چشم حامی میدیدن.
حالا فهمیده بودم؛
حامی همیشه براشون یه غریبه بود. غریبهای که نمیتونستن به خاطر حرف مردم به حال خودش رهاش کنن...
مامان رفت و درو پشت سرش کوبید که با نگرانی به صورت در هم حامی چشم دوختم...
ناخواسته، ناراحت از حرفایی که شنیده بود لب ورچیدم. انگار متوجه شد که دستمو ول کرد و خواست ازم فاصله بگیره که با چنگ زدن بازوش مانعش شدم و توی آغوشم کشیدمش...
بیخیال اتفاقات دیشب دستمو لای موهاش کشیدم و بغضمو بزور قورت دادم که نفسشو با صدا بیرون داد و بازوهاشو دور تنم حلقه کرد...
نمیدونم چقدر گذشته بود که ازش کمی فاصله گرفتم و آروم لب زدم :
_به حرفاش فکر نکن...
ریپلای به #پارت_اول رمان
#آنــتــروپــی در کانال کافه رمان👇
https://t.me/cafeeroman/65407 | 1 266 |
| 11 | رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان
آنــتــروپــی🔥🔞
#عـاشـقـانـه_اجتماعی
@cafeeroman
#پارت_۱۷۸
#آنــتــروپــی🦋💍
سمت حامی برگشتم و با اعتراض رو بهش لب زدم :
_حامی!
به خیالش میتونست اینجوری نگهم داره؟
با این حرفا که مامان هرلحظه عصبیتر میشد و احتمال اینکه به بابا آمارمونو بده بیشتر میشد...
با اخم هیسی رو بهم گفت که مامان گوشیشو از توی کیفش درآورد و گفت :
_باشه. خودت خواستی!
با ترس گوشیو از دستش قاپیدم و لب زدم :
_نکن مامان... ببین میدونم از دستمون عصبانیای... حق داری ولی ببین منو... مامان من خیلی دوستش دارم...
با صدای بلندش ناخواسته عقب پریدم...
_کیو دوست داری؟ چیو دوست داری؟ یه دخترو؟ که کل زندگیت جای خواهرت بوده؟!
حامی با کلافگی موهاشو چنگ زد که با گریه گفتم :
_نبوده... هیچوقت نبوده...
برافروخته جواب داد :
_تو اصلا میدونی این کیه؟ پدر و مادرش کی بودن؟ گولشو خوردی... گولشو خوردی چون من و بابات آوردیمش توی زندگیمون... تقصیر ماست... تو از وقتی که به دنیا اومدی پیشش بودی. معلومه که خوب تونسته مغزتو بشوره...
حامی با غم فقط نگاهش میکرد. انگار این حرفا چندان دور از انتظارش نبودن. جوری نگاهش میکرد که انگار همیشه میدونسته چی توی دلش میگذره...
معترضانه لب زدم :
_چیکار به پدر و مادرش داری؟
_میدونی مادرش وقتی داشت توی مریضی میمرد ولش کرد و رفت؟
بی طاقت با صدای بلندی گفتم :
_من ولش نمیکنم!
داشت برای از چشمم انداختنش به همه چیز چنگ میزد و اصلا حواسش نبود که چی داره از دهنش بیرون میاد...
گاهی بزرگترها از یه بچهی پنج ساله هم کودکانهتر حرف میزدن،
فقط کافی بود یه چیزی بر خلاف میلشون باشه!
نگاهی به حامی غمزده و در هم انداختم که مامان دوباره ادامه داد :
_دِ میدونی؟
هیچوقت برام تعریف نکرده بود ولی از کابوسهای شبونهاش فهمیده بودم؛
کابوسهایی که جز من هیچکس ازشون خبر نداشت...
ریپلای به #پارت_اول رمان
#آنــتــروپــی در کانال کافه رمان👇
https://t.me/cafeeroman/65407 | 885 |
| 12 | sticker.webp | 241 |
| 13 | چرا کاوه باید بزنه دستت رو بشکونه!؟ اون که میگه عاشقته؟! برگرد ویلا حرف بزنیم.
_مامان، خبر داری؟
_پس خبر مرگم واسه مهمونی اومدم!؟ اومدم ببینم چی سر پسر مردم اوردی.
_رسیدیم.
بیحرف جلوی ترمینال پیاده شدم.
_مامان، تو طرف منی یا اون!؟ من به اون خراب شده و پیش اون عوضیها برنمیگردم.
_بیخود میکنی، برای من آستین سرخود شده، اون دستت رو شکونده تو حتماً زدی گردنشو شکوندی.
_از همین میسوزم که ناغافل زد و نخورد.
_یارا تو مگه بچهای، مدام بگیر و ببند؟!مگه پسری که مدام درگیر زد و خوردی!؟
خدا منو مرگ بده که از دست کارای تو تن و بدنم میلرزه.
_اون که خورده منم! اون قرمساق دیوث دستمو شکونده، تو به جای غصه خوردن برای من، ناله و نفرین میکنی؟!
_بیا اگه تو بیتقصیر بودی من گردنش رو میشکنم.
_من عمراً پامو توی خونه اون پول پرستای بیخود...
هنوز حرفم تموم نشده بود که گوشی از دستم کشیده شد، هینی کشیدم و با دیدن قد دیلاق شاهرخ هنگ کردم خیال کردم گوشیم رو زدن.
منو انداخت توی ماشین خودش و نشست. از حرص منم بهش حمله کردم. با مشت به سر وصورتش کوبیدم. البته با یه دست که متأسفانه این #گوریل_خر_زوردارتر از این حرفا بود. منو پس زد با فریاد گفت:
_ بشین سرجات.
از فریادش گورخیدم با پررویی گفتم:
_ نگه دار تا دوباره نزدمت.
با خشم نگاهم کرد، زهلهام آب شد اما پرروتر از این حرفا بودم، همین که دستم رو بالا بردم، دستم رو گرفت. دور تنم پیچوند و منو روی پاهاش خوابوند.
دردی حس نمیکردم اما سرم روی دم دستگاهش بود، اون وسط سایز غول پیکرش دستم اومد و این خشم منِ یارا رو بیشتر کرد که بیتوجه به عواقب کارم دهن باز کردم دندونام روی گوشت تنش فشار دادم.
ناله درد ناکش شبیه صدایی رعدآسا بود که فهمیدم اوضاع خرابه و باید فلنگ رو ببندم وگرنه....
https://t.me/+TA89XqvMcCYwMjVk
کاوه شب نامزدیش با سانیا«دخترخاله یارا» به دروغ به همه میگه عشق دوطرفه بایارا دارند و نامزدی بهم میخوره
توی دعوای کاوه با یارا، کاوه دست یارا رو میشکونه
حالا یارا رفته کلانتری و از کاوه دردونه خاندان کیوان شکایت کرده🤭
https://t.me/+TA89XqvMcCYwMjVk
https://t.me/+TA89XqvMcCYwMjVk | 276 |
| 14 | من کژال هستم
چهل روز از مرگ پدرم گذشته بود…
هنوز لباس سیاه از تنم درنیامده بود که صاحب خونه جلویم رو گرفت.
«تا آخر ماه خونه رو خالی کن. من پسر مجرد دارم، به دختر تنها خونه اجاره نمیدم…»
نه پولی داشتم، نه جایی برای رفتن…
و بدتر از همه، پیشنهادی که مثل خنجر توی قلبم فرو رفت
«اگه میخوای بمونی… باید زن پسرم بشی.»
پسرش کی بود؟
یه ول گرد خیابونی که هر کاری از دستش بر میومد..
همهچیز از همان شب شروع شد…
شبی که برای دفاع از خودم دستم به پارچ آب رفت و سرنوشت زندگیام عوض شد.
یک ضربه… یک فریاد… و چند دقیقه بعد دستبند روی دستهایم!
وقتی پسر صاحب خونه از کما بیرون آمد، با یک لبخند سرد گفت:
«یا صیغه من میشی… یا اینقدر اینجا میمونی تا موهات رنگ دندونات بشه.»
با نفرت جواب دادم:
«اگه بمیرم هم نمیذارم دستت به جنازهام برسه… چه برسه به اینکه زنت بشم.»
اما درست فردای همان روز… اتفاقی افتاد که هیچکس فکرش را نمیکرد…
مرد چهل ساله ای آزادم کرد به شرط ازدواج، اما فقط ازدواجی که روی کاغذ باشه نه واقعی تا روزی که فهمیدم اون یک آدم معمولی نیست بلکه....
https://t.me/+Ei1j21Hwvm4xNjRk
https://t.me/+Ei1j21Hwvm4xNjRk | 135 |
| 15 | من یه بیوه ی هجده سالم!!
دختری که فردای عقدش، همسرش و کشتن...
از نظر بقیه، تا حالا دختر نجیب خونه بودم ولی الان، یه دختر نانجیبم که برای برادر شوهر مجردم تور پهن کردم...اون یه فرد نظامی عبوس و گوشت تلخه با هزار جای زخم روی بدنش...
با همه ی عبوس بودنش، مثل برادرم دوسش دارم.
غافل از اینکه اون حس دیگه ای بهم داره و از بچگی می خواستتم...
حالا از نظر کل خانواده، من یه زن خراب و بد کارم که باعث شدم برادر شوهرم نامزدیش و بهم بزنه و من و بخواد....
از بچگی تو خونه ی عموم بزرگ شدم و عاشق پسر کوچیکش شدم و باهاش ازدواج کردم، غافل از اینکه پسر عموی بزرگم که حکم برادرم و داره از بچگیم عاشقم بود...
https://t.me/+eiPfYKmHDvtlMWI0 | 120 |
| 16 | #پارت_101
شلنگ آب را محکمتر میکشم و رو به سورنا که کنار شیر آب ایستاده میگویم:
-هر وقت گفتم شیر آبو باز کنی ها.
نگاهش بین دوچرخه و در حیاط نیمه باز میچرخد و بیتمرکز مینالد:
-عمه زود باش دیگه، به بچهها قول دادم باید برم، ببین صدام میزنند.
سر و صدای بازی بچهها از کوچه به پشت بام هم میرسد. شلنگ را با خود میکشم و رو به جاوید و فرهاد که تی و جارو به دست داخل اتاق مشغول حرف زدن هستند سریع میگویم:
-برید کنار خیس نشید.
سپس تُن صدایم را بالا میبرم و مخاطبم سورنا میشود:
-باز کن سورن...
انگار فقط منتظر همین جمله بوده، که حرفم تمام نشده، آب از شلنگ جهش میزند و شلوار جاوید و فرهاد که مقابلم هستند کمی خیس میشود و بلافاصله صدای بسته شدن محکم در حیاط در گوشم میپیچد.
-جانان حواست کجاست...
-دختر بده کنار خیس شدیم بابا...
شلنگ را پایین میگیرم و رو به هر دو نفرشان که غر میزنند با خنده میگویم:
-مثل دخترای تیش تیش مامانی ادا نیاید، زود باشین من آب میگیرم شما کف اتاق رو جارو بزنید.
جاوید جاروی در دستش را به فرهاد میدهد:
-تا من فرشی که جواهرخانم داده رو میتکونم، تو با جانان مشغول باش.
فرهاد ابرویی بالا میاندازد:
-نچایی یه وقت، از صبحِ که خواب تشریف داری، من بدبخت دوتا قالیچه شستم، پنج تا دم دری، انباری گوشه حیاط رو بیرون ریختم و مامانت مجبورم کرد کل حیاط رو هم بشورم، حالا جنابعالی هنوز یه ساعت نشده بیدار شدی و اومدی دو تا دستمال روی طاقچه کشیدی، میخوای بپیچونی، د برو که رفتیم؟
آب را به انتهای اتاق میپاشم و خندهام را مهار میکنم. فرهاد حق دارد، از صبح که بیدار شده است، مامان یک ثانیه به خودش و او امان نداده و خواهر برادری کل حیاط و خانه را برق انداختهاند.
-خواهر خودته جناب، کارهای شما به من ارتباطی نداره.
فرهاد با تی در دستش، ضربهای نسبتاً محکم روانه باسن جاوید میکند:
-د اگه شما زیر گوش این خواهر ما قصه سر نمیدادید منو مجبور نمیکرد اینجا بمونم و کوزتی رو از پیش بگیرم.
جاوید با اخم دست به باسنش میکشد:
-والا من یادم نمیاد حرفی زده باشم تا خواهر گرامیت توی لندهور رو اینجا نگه داره، برای خودت قصه نباف.
فشار آب زیاد است و من در تلاش هستم با احتیاط کف سیمانی اتاق را بشورم و آب سرایتی به گچ دیوار نکند و رنگش به زردی نگراید. رو به هر دو نفرشان که در حین پاک کردن شیشه با یکدیگر دوئل میکنند بلند میگویم:
-اَه بس کنید دیگه، مثلا ۳۵ سالتونه شما دو تا... حالمو بد کردید. زود باشید این آبهای جمع شده رو با جارو بیرون بریزید.
جاوید با نیم نگاهی به آبهای جمع شدهِ کنار در دست به کمر میزند و بدخلق نگاهم میکند، فرهاد هم که رنگ نگاهش مثل جاوید میشود، از سر حرص و اجبار انگشت شصتم را روی سر شلنگ میگذارم و آب را سمتشان میپاشم. شروع به خیس شدنشان میکنم و دادشان بلند میشود:
-نکن جانان... چی کار میکنی تو؟
-فقط دستم بهت برسه جانان...
با خنده سرتاپای هر دو نفرشان را خیس از آب میکنم. یک آن هر دو نفرشان بیخیال پناه گرفتن میشوند و سمتم هجوم میآورند؛ جیغ بلندی میکشم و با انداختن شلنگ به نقطهای نامعلوم پا به فرار میگذارم.
قبل از خروج از اتاق، دستهای جاوید قفل کمرم میشود و فرهاد هم بلافاصله پاهایم را میگیرد و از زمین بلندم میکنند. هیجان و خنده و ترس آمیخته به صدایم شده است و با التماس فریاد میزنم:
-غلط کردم... ولم کنید... خواه...ش می...کن..م...
معلق در میان زمین و آسمان مرا سمت بیرون میبرند تا مثلا از پشتبام رو به حیاط آویزانم کنند. میدانم قفل دستانشان هیچ وقت از دست و پاهایم کنده نمیشود و من سقوط نخواهم کرد. اما با دیدن ارتفاع و حالت آویزان بودنم، چنان داد و فریاد و التماس به راه میاندازم که مامان و بابا هراسان از خانه بیرون میزنند. مامان بلافاصله با دیدن من به پشت دستش ضربه میزند:
-خدا منو مرگ بده، چتون شده شما، اون دختر رو چرا آویزون کردید، صداتون ده محله اون ورتر داره میره، ولش کنید...
-ولش کنید دخترمو، شما دو تا مرد گنده خجالت نمیکشید زورتون به این بچه رسیده؟
-ولم کنید...
-باید ادب بشه محمودخان، دخترت ما رو شبیه موش آب کشیده کرده.
در میان صدای نالههای من و اعتراض مامان و بابا و خندههای فرهاد و جاوید، ناگهان صدای داد و فریاد دیگری بلند میشود. فریادی که خندههای جاوید و فرهاد را میخشکاند و نالههای من را پایان میدهد...
https://t.me/+R-MvTJTzSl8xMTlk
https://t.me/+R-MvTJTzSl8xMTlk
https://t.me/+R-MvTJTzSl8xMTlk
رمان خانوادگی و جذاب که عشق بین شخصیتها لمس شدنیه. عشقِ بینِ پدر دختر، خواهر برادر و خواهرزاده و دایی...
دختری متعلق به خانوادهای ساده و بیآلایش و از پایینشهر تهرون که دستیار سرآشپزه و دلش جا میمونه پیش صاحب رستورانی که به تازگی رستوران رو خریده... | 204 |
| 17 | sticker.webp | 24 |
| 18 | #پارت_781
آیه وارد خونهش میشه و خواهر ناتنیش رو با شوهرش میبینه و فکر می کنه بهش خیانت کردند و....
از صدای برخورد دسته کلید و کولهام با زمین سر هر دو به طرف من چرخید، از پشت پرده اشک دیدم که مردِ من، زن رو پس زد.
قدمی عقب رفتم.
_آیه... برات توضیح میدم.
بدون اینکه به حرفش اهمیت بدم از خونه بیرون زدم.
اسمم رو با فریاد صدا زد.
_آیــه؟
بهم رسید و با فاصله چند قدم ازم ایستاد.
_آیه... برات توضیح میدم عزیزم...
قدمی عقب رفتم که داد زد:
_ وایستا... پشتت جاده است، بیا بریم همه چیزو برات تعریف میکنم قربونت برم، به جون مامان فاطمه اشتباه متوجه شدی.
قدم دیگهای عقب رفتم.
چی رو میخواست توضیح بده؟
اشتباه متوجه شدم!؟ آره من همیشه اشتباه متوجه میشم...!
_به جون لوبیا اشتباه فهمیدی...
دستم رو به شکمم گرفتم.
کجا میرفتم؟ من تنهایی، جایی رو نداشتم، لوبیا هم بود، لوبیا نه پسرم!
تصویر آیهای که هیچکس نمیخواستش، نکنه پسرمم رو کسی نخواد...!؟
قدم دیگهای عقب رفتم، مامان فاطمه هم لنگان لنگان پشت سر یزدان رسید.
تمام تصویر ذهنی منو پسر بچهای گرفت که هیچکس نمیخواستش... من نتونستم از خودم مراقبت کنم، از بچهام میتونستم؟ آواز اذیتش میکرد.
هر دو دستم رو به شکمم گرفتم به طرف جاده برگشتم، ماشینی به سرعت به ما نزدیک میشد.
_خودم مراقبتم.
دو قدم بلند برداشتم، صدای ترمز ماشین و فریاد یزدان و یا فاطمه زهرا گفتن مامان فاطمه، میون دردی که همه جونم رو گرفت محو شد، وقتی بعد از برخورد با ماشین روی زمین افتادم صدای شکستن استخونام رو میشنیدم.
تصویر فرو ریختهی مردی که قرار بود پدر بچهام باشه رو میدیدم.
دست راستم رو احساس نمیکردم اما دست چپم رو به شکمم رسوندم، دیگه حتی نمیتونستم لبهامو تکون بدم مغزمم داشت خواب میرفت اما به پسرم قول دادم نذارم کسی اذیتش کنه.
+++++++++++
https://t.me/+iNeuFM9kEv00Nzg8
https://t.me/+iNeuFM9kEv00Nzg8
https://t.me/+iNeuFM9kEv00Nzg8 | 23 |
| 19 | 😭
تازه چهل روز از مرگ پدرم گذشته بود و هنوز لباس سیاه تنم بود که زن صاحب خونه راهم را گرفت و گفت:
+ تا آخر ماه خونه رو خالی کن من پسر مجرد دارم به دختر تنها خونه اجاره نمیدم تا امروزم به خاطر پدرت صبرکردم
خواستم اعتراض کنم که گفت؛
+شش ماه هم هست پول اجاره ندادید ، بی هیچ حرفی فقط جمع کن برو
ناراحت گفتم:
_ کجا برم با کدوم پول برم؟
+ قبلا هم بهت گفتم فقط یه راه داری که بمونی اونم اینکه زن پسرم بشی میدونی که خاطرت رو میخواد!
عصبی شدم و بی اینکه جوابش رو بدم پا تند کردم. ایاز پسرش که گوشه حیاط سرش به آخورش گرم بود با داد ننه اش فهمید چه خبره که اخم سنگینی کرد.
کلافه از دست این مادر و پسر وارد خونه شدم نصفه شب خسته توی اتاق دراز کشیده بودم که با صدای باز شدن در هراسون از جام پریدم تا به خودم بیام میون بازوان ایاز گیر افتادم.
قصد تعرض داشت و هرچه تقلا میکردم بی فایده بود تا اینکه چشمم به پارچ آب کنار دستم افتاد و بی درنگ با تمام توانم کوبیدمش به گیجگاهش که نقش زمین شد و خون فواره زد.
هراسون به سمت حیاط دویدم و شروع کردم به جیغ زدن که به کسری از ثانیه خونه پر از آدم شد و مأمور ها منو دستگیر کردن هرچی توضیح میدادم چی شده کسی به حرفم گوش نمیکرد
داشتم دیوونه میشدم ، شب و روز به خدا التماس میکردم از کما بیرون بیاد اما وقتی که به هوش اومد بهم گفت:
یا زن من میشی یا اینقدر اینجا میمونی تا موهات رنگ دندونات بشه!!!....
با تنفر گفتم:
-اگه بمیرمم نمیزارم دستت به جنازه ام برسه ....چه برسه به این که بخوام زنت بشم!!!....
اما درست فردای همون روز ....
https://t.me/+TYaXqbj20gk2MGRk
https://t.me/+TYaXqbj20gk2MGRk
https://t.me/+TYaXqbj20gk2MGRk | 12 |
| 20 | من یه بیوه ی هجده سالم!!
دختری که فردای عقدش، همسرش و کشتن...
از نظر بقیه، تا حالا دختر نجیب خونه بودم ولی الان، یه دختر نانجیبم که برای برادر شوهر مجردم تور پهن کردم...اون یه فرد نظامی عبوس و گوشت تلخه با هزار جای زخم روی بدنش...
با همه ی عبوس بودنش، مثل برادرم دوسش دارم.
غافل از اینکه اون حس دیگه ای بهم داره و از بچگی می خواستتم...
حالا از نظر کل خانواده، من یه زن خراب و بد کارم که باعث شدم برادر شوهرم نامزدیش و بهم بزنه و من و بخواد....
از بچگی تو خونه ی عموم بزرگ شدم و عاشق پسر کوچیکش شدم و باهاش ازدواج کردم، غافل از اینکه پسر عموی بزرگم که حکم برادرم و داره از بچگیم عاشقم بود...
https://t.me/+eiPfYKmHDvtlMWI0 | 14 |
