ch
Feedback
☕️کافه رمان☕️

☕️کافه رمان☕️

前往频道在 Telegram

هرچی رمان میخوای میتونی‌جست وجو کنی از هر ژانری که میخوای همه تو چنل هست در صورت ناراضی بودن نویسنده به ایدی زیر پیام دهید رمان #آخر‌اسفند رمان #طلسم‌ عشق رمان #انتروپی آیدی چنل: 🌹🌹🌹🌹 https://t.me/joinchat/PusRKOEDucqOsCk6

显示更多

📈 Telegram 频道 ☕️کافه رمان☕️ 的分析概览

频道 ☕️کافه رمان☕️ (@cafeeroman) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 11 117 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 3 439,并在 伊朗 地区排名第 28 534

📊 受众指标与增长动态

невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 11 117 名订阅者。

根据 16 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -99,过去 24 小时变化为 -1,整体触达仍然可观。

  • 认证状态: 未认证
  • 互动率 (ER): 平均受众互动率为 2.13%。内容发布后 24 小时内通常能获得 1.11% 的反应,占订阅者总量。
  • 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 237 次浏览,首日通常累积 123 次浏览。
  • 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 4
  • 主题关注点: 内容集中在 صدا, دخترک, آیسا, وقت, کس 等核心主题上。

📝 描述与内容策略

作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
هرچی رمان میخوای میتونی‌جست وجو کنی از هر ژانری که میخوای همه تو چنل هست در صورت ناراضی بودن نویسنده به ایدی زیر پیام دهید رمان #آخر‌اسفند رمان #طلسم‌ عشق رمان #انتروپی آیدی چنل: 🌹🌹🌹🌹 https://t.me/joinchat/PusRKOEDucqOsCk6

凭借高频更新(最新数据采集于 17 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。

11 117
订阅者
-124 小时
-267
-9930
吸引订阅者
六月 '26
六月 '26
+8
在0个频道中
五月 '26
+5
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+4
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+5
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+7
在0个频道中
Get PRO
一月 '26
+15
在0个频道中
Get PRO
十二月 '25
+14
在0个频道中
Get PRO
十一月 '25
+5
在0个频道中
Get PRO
十月 '25
+6
在0个频道中
Get PRO
九月 '25
+3
在0个频道中
Get PRO
八月 '25
+5
在0个频道中
Get PRO
七月 '25
+15
在0个频道中
Get PRO
六月 '25
+9
在0个频道中
Get PRO
五月 '25
+13
在0个频道中
Get PRO
四月 '25
+4
在0个频道中
Get PRO
三月 '25
+9
在0个频道中
Get PRO
二月 '25
+5
在0个频道中
Get PRO
一月 '25
+6
在0个频道中
Get PRO
十二月 '24
+12
在0个频道中
Get PRO
十一月 '24
+6
在0个频道中
Get PRO
十月 '24
+11
在0个频道中
Get PRO
九月 '24
+5
在0个频道中
Get PRO
八月 '24
+3
在0个频道中
Get PRO
七月 '240
在0个频道中
Get PRO
六月 '24
+1
在1个频道中
Get PRO
五月 '24
+22
在0个频道中
Get PRO
四月 '24
+28
在0个频道中
Get PRO
三月 '24
+29
在0个频道中
Get PRO
二月 '24
+52
在0个频道中
Get PRO
一月 '24
+79
在0个频道中
Get PRO
十二月 '23
+67
在0个频道中
Get PRO
十一月 '23
+48
在0个频道中
Get PRO
十月 '23
+58
在0个频道中
Get PRO
九月 '23
+21
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+39
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+35
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+37
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+33
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+216
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+203
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+66
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+272
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+132
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+731
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+90
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+123
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+409
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+235
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+33
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+75
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+200
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+352
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+492
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+688
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+836
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+546
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+714
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+1 082
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+1 352
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+1 352
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+1 262
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+1 248
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+1 428
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+1 503
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+1 148
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+1 058
在0个频道中
Get PRO
十二月 '20
+34 654
在0个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
17 六月+3
16 六月0
15 六月0
14 六月0
13 六月0
12 六月0
11 六月0
10 六月0
09 六月0
08 六月+2
07 六月+1
06 六月+1
05 六月0
04 六月+1
03 六月0
02 六月0
01 六月0
频道帖子
sticker.webp0.05 KB

2
چرا کاوه باید بزنه دستت رو بشکونه!؟  اون که می‌گه عاشقته؟! برگرد ویلا حرف بزنیم. _مامان، خبر داری؟ _پس خبر مرگم واسه مهمونی اومدم!؟ اومدم ببینم چی سر پسر مردم اوردی. _رسیدیم. بی‌حرف جلوی ترمینال پیاده‌ شدم. _مامان، تو طرف منی یا اون!؟ من به اون خراب شده و پیش اون عوضی‌ها برنمی‌گردم. _بی‌خود می‌کنی، برای من آستین سرخود شده، اون دستت رو شکونده تو حتماً زدی گردنشو شکوندی. _از همین می‌سوزم که ناغافل زد و نخورد. _یارا تو مگه بچه‌ای، مدام بگیر و ببند؟!مگه پسری که مدام درگیر زد و خوردی!؟ خدا منو مرگ بده که از دست کارای تو تن و بدنم می‌لرزه. _اون که خورده منم! اون قرمساق دیوث دستمو شکونده، تو به جای غصه خوردن برای من، ناله و نفرین می‌کنی؟! _بیا اگه تو بی‌تقصیر بودی من گردنش رو می‌شکنم. _من عمراً پامو توی خونه اون پول پرستای بی‌خود... هنوز حرفم تموم نشده بود که گوشی از دستم کشیده شد، هینی کشیدم و با دیدن قد دیلاق شاهرخ هنگ کردم خیال کردم گوشیم رو زدن. منو انداخت توی ماشین خودش و نشست. از حرص منم بهش حمله کردم. با مشت به سر وصورتش کوبیدم. البته با یه دست که متأسفانه این #گوریل‌_خر_زوردارتر از این حرفا بود. منو پس زد با فریاد گفت: _ بشین سرجات. از فریادش گورخیدم با پررویی گفتم: _ نگه دار تا دوباره نزدمت. با خشم نگاهم کرد، زهله‌ام آب شد اما پرروتر از این حرفا بودم، همین که دستم رو بالا بردم، دستم رو گرفت. دور تنم پیچوند و منو روی پاهاش خوابوند. دردی حس نمی‌کردم اما سرم روی دم دستگاهش بود، اون وسط سایز غول پیکرش دستم اومد و این خشم منِ یارا رو بیشتر کرد که بی‌توجه به عواقب کارم دهن باز کردم دندونام روی گوشت تنش فشار دادم. ناله درد ناکش شبیه صدایی رعدآسا بود که فهمیدم اوضاع خرابه و باید فلنگ رو ببندم وگرنه.... https://t.me/+S4unoj1oBOExZDVk کاوه شب نامزدیش با سانیا«دخترخاله یارا» به دروغ به همه میگه عشق دوطرفه بایارا دارند و نامزدی بهم میخوره توی دعوای کاوه با یارا،  کاوه دست یارا رو میشکونه حالا یارا رفته کلانتری و از کاوه دردونه خاندان کیوان شکایت کرده🤭 https://t.me/+S4unoj1oBOExZDVk https://t.me/+S4unoj1oBOExZDVk
63
3
#۳۴۷ _سَــــردار شَــهسَوار؟بیا بیرون ملاقاتی داری! وقتی از جا بلند میشود ، همه دهانشان را میبندند...کسی جرأت نگاه کردن به او را ندارد... با لَخ لَخ دمپایی هایش دنبال مأمور میرود. _ده دقیقه بیشتر وقت نداری ، باز مثل اون دفعه جَنجال به پا کنی میفرستمت انفرادی نگاه تیزش مأمور را میترساند و به طرف شیشه ی قطور گام برمیدارد..بوی نا و عَرَق زندانی ها بینی اش را پُر میکند. سَر بالا میگیرد و با دیدن جسم چادُر پوش مقابلش ، پاهایش میخ زمین میشوند. مردمکهایش تکان سختی میخورند. نفسش بند میرود و.... او واقعیست..؟ _آ...آهـــو؟ نیاز دارد به خودش بیاید تا آن شیشه ی مزاحم را از سر راهش برندارد...کُن فَیَکون نکند زندان را...فقط برای در آغوش کشیدن او... برای بوییدن عطر موهایش _هیــچوقت سلام کردن بلد نبودی! نــه...صدا همان صدای ناز دار است لبهای سردار به سَختی تکان میخورند..نگاهش رنگ درد و ناباوری میگیرد: _بچه م؟ نگاه دخترک توخالیست...یک توخالیِ پُر از کینه: _کاملا معلومه از دیدنم شوکه شدی! چشمان سردار برق میزنند و دلبر پوزخند میزند: _فکر میکردی مُردم...؟مَنو کُشتن و خلاص؟ سیب گلوی مرد با درد دلتنگی تکان میخورد: _داشتم واسه بوی تَنِت میمُردم بی انصاف! _مگه همینو نمیخواستی؟لِه شدنم...بی آبرو شدنم! دست مرد برای شکستن آن شیشه ی لعنتی مُشت میشود: _نَــــه _مَن به سَختی این قرار ملاقات رو جور کردم...میدونی که ...هیچ نسبتی باهات ندارم! فک سردار سخت میشود.رگهایش ورم میکنند: _تو زَنَـــمی...نسبتت با من ، ایــنه! آهو نگاه میگیرد و دست در کیفش فرو میبرد: _نیومدم در گوشِت آیـه بخونم...یه چیزی برات آوردم! _نِــگات اذیتم میکنه...مثل قبل باش! _مثل همون اَحمقی که آبرو و ناموسش رو دو دستی تقدیمت کرد؟ نگاه سردار روی مقوای رنگی که در دست اوست جهش میکند و حالش کم کم خَراب میشود _مَن اون شَب دیوونه ت شدم...خواستمت..ازت سؤاستفاده نکردم آهو با چانه ای که به سختی لرزشش را مهار میکند و با دردی عمیق ، میخواهد ضربه را از همانجایی بزند که خورده بود _یادته گفته بودی تا لحظه ی مرگم مال تواَم؟ نگاه سردار روی آن تکه کاغذ دو دو میزند و تَنش کم کم دارد سَرد میشود: _اون چیه؟ آهو پاکت را باز میکند: _مَـنَم گفته بودم به جز تو مال کسی نمیشم! نبض شقیقه ی مرد ، تُند میزند...عرق سرد جای جای تنش را میگیرد _اون بی صاحاب رو جلو چِشمام تکون نده...گفتم چیه؟ چشمان دختر پر از آب میشوند.آن صُبح را به یاد می آورد..تَن برهنه و رها شده اش را..ضجه هایش را...و بالاخره پاکت را مقابل چشمان سردار باز میکند از صـــدای سخن عــشق ندیدم خوش تر.. آهـــو و کـــیان سالن عقد نگارین عضلات صورت سردار میلرزند.این کابوس ، واقعیست؟ _اومدم برای عروسیم دعوتت کنم..همین پنجشنبه ست و تو حتی اگر تمام زورت رو بزنی بهش نمیرسی پلک سردار میپرد و حُکم میکند _همین الان اونو از جلو چشمام گم و گورش کُن...همین الان! _میخوای برات وثیقه بذارم؟ سردار اینبار از جایش بلند میشود و از حرکت تند تَنش ، صندلی پلاستیکی تکان سختی میخورد و چَپه میشود صدایش به گوش همه ی آنهایی که پشت شیشه ی لعنتی هستند میرسد _کَــر شُـــدی؟ آهو پاکت را دوباره به جیبش میفرستد و سردار هیکل دُرشت و عضلانی اش را روی آن میز میکشد دو گوی لجنی غرق در خونش ترسناکتر از همیشه به چشم میخورند و عضلاتش از فشار زیاد ، در حال پاره شدن هستند _خونِـــتو میریزَم آهو....میکُشَمِتــ اونو از کیفت دربیاااار...!دَرِش بیــااار آهو بی توجه به جِز زدنهای سردار ، از جا بلند میشود و پُشت میکند مأمور ملاقات ، پایان وقت را اعلام میکند و سردار با مردمکهای گشاد شده از خَـشم مشت روی شیشه ی نشکن میزند و باز هم فریاد میکِشد: _آهوو؟لعنتی برگرد...برگَــرددد میام هردوتونو میکُشَم...به خاک سمانه قَسَم تو و اون بی شرف رو میکُشَمم مأمور ها دست و پایَش را میگیرند و هیچکس نمیتواند آن شیـــر زَخمی را مَهار کند _اینو بفرستین اِنفرادی ! نه...انفرادی نه...باید ازین خراب شده خلاص شود...باید قبر آن رفیق بی شَرفش را بِکَنَد باید برود و فریادش در دل سالن ملاقات ، به گوش آهو میرسد _آهــو به خدای اَحَـد و واحِـد قسم میخورم میام ...میام هردوتونو زنده زنده آتیـش میزنم...قسم میــــخورَم و همه میدانند قول سردار شهسوار قول است...میرود و هردویشان را دفـــن میکند! https://t.me/+Xb7l8R0z8Zc1YjVk ❌❌❌ هدفم برادرش بود..اما این وسط اون از بین دستام لیز خورد و رَفت... قسم میخورم سایه ی هیچ مردی نمیتونه به اون نزدیک بشه... اون مال مَن بود...تا اَبَــد! https://t.me/+Xb7l8R0z8Zc1YjVk ❌❌❌ به دلیل درخواست های مکرر شما مخاطبین عزیز ، رمان حق عضویتی  #زهار به صورت رایگان از این پس پارتگذاری خواهد شد❤️ #اثری‌‌ازآرزو‌نامداری
21
4
با خشونت زیر دستش زدم و خودم را از آغوشش عقب کشیدم. -داری چه غلطی میکنی؟ -دلم برات تنگ شده بود، برای خنده هات، بوی عطرت، موهای نازت... پوزخندی زدم: -پشیمون شدی؟ روزی که خواهرمو به من ترجیح دادی اینا رو که یادت نبود، ازت متنفرم. -اینجوری نگو. همش تقصیر آلا بود که بخاطر حسادت به تو، منو طرف خودش کشوند. با صدای بلند خندیدم و لب تخت نشستم: -مگه دختر سیزده ساله بودی که گول خوردی. سعی نکن منو خر کنی ، من دیگه حرفاتو باور نمیکنم. یک دفعه در به شدت باز شد و آلا پریشان وارد شد: -چه خبره اینجا؟ با تمسخر گفتم: -هیچی، فقط شوهرت داشت از گذشته ها و خاطراتمون تعریف میکرد. میخوای بیا تو هم گوش بده... https://t.me/+9IQE283VuzRmNTA0 https://t.me/+9IQE283VuzRmNTA0 ❗️وصال رویا❗️ به هوش که آمدم، به سختی نشستم. با هر حرکتی که میکردم، بدن دردناکم به فریاد درمی‌آمد، چاره‌ای نبود، باید بلند می‌شدم. به زحمت روی فرش مندرس زیر پایم، ایستادم و نگاهی به سر تا پای خودم کردم، هیچ چیز فرق نکرده بود، لباسهایی که موقع خروج از خانه، تنم بود را به تن داشتم، حتی گلسری که موهایم را با آن بسته بودم و بهداد آن را  با خشونت از موهایم کشیده بود، دور موهایم بود. نگاهی به اطرافم کردم، اتاق همان اتاق بود ولی الان خالی خالی بود. انگار از یک کابوس سیاه بیدار شده بودم، هیچ چیز مثل دیروز نبود، بجز آثار خشونتی که روی بدنم بجا مانده بود، همه چیز عجیب بود و منی که نمیدانستم اینجا چه میکنم... میخواستم از دست خانواده متعصبم فرار کنم ولی ناغافل در دام فردی افتادم که با نقشه قبلی به من نزدیک شده بود، اویی که بعد از تجاوز ناپدید شد و حالا من مانده‌ام که چطور ثابت کنم او این بلا را بر سرم آورده در حالی که هیچ مدرکی بجز آثار خشونت روی تنم بجا نمانده است و نطفه‌ای که در بطنم بسته شده...آن مرد بعد از سالها برمیگردد تا مرا با خود ببرد در حالی که من زندگی جدیدی با مردی عاشق تشکیل داده‌ام و پسری دارم که او نمیداند پدر واقعیش است. برگ برنده‌ای که دارد نگرانم میکند، اگر ازدواجم باطل باشد...
21
5
#آرزو_نامداری #پارت219 -بِیبی من چرا باز عصبیه؟ مردمک‌هایم در حدقه‌ی چشم چرخیدند. به سرم می‌زد این ماشین فکسنی را بفروشم و پول آن مرد را پس بدهم. اما سیریش‌تر از آن بود که حتی با پس گرفتن پولش دست از سرم بردارد: -یه بارم بذار من بهت زنگ بزنم، چرا دست‌ از سر کچل من برنمی‌داری؟ آهسته خندید؛ از آن خنده‌های ترسناکش که او را شبیه دیوانه‌ها می‌کرد گاهی از او و آن چشمان آبی لیزری‌اش می‌ترسیدم -آروم باش خوشگله... پریودی؟ قرنیه‌هایم ثابت ماندند و شگفتی و حیرت بود که زبانم را می‌بست. چه مزخرفی با خودش می‌بافت این پسر؟ -خیلی...خیلی... -خیلی چی؟ بی‌ادبم؟ بگو کجایی بیام سراغت... دهان از حیرت نیمه‌باز مانده‌ام تکان خورد. گویی حتی کلمات را هم گم کرده بودم مقابل وقاحتش: -آخه... آخه به تو چه من کجام؟ شیطونه می‌گه... میخواستم بگویم (شیطونه میگه پولشو پس بده و با اردنگی پرتش کن )، اما من آن همه پول را از کجا باید پیدا میکردم؟ -شنیدم گچ دستت رو باز کردی! -یه روز به عمرم مونده باشه با ارکیده کات می‌کنم! -لازم نیست اون حتماً به من بگه. حالا بگو ببینم اولین جلسه‌ی آموزشی من با استاد شنای خصوصیم چه تایمیه؟ دست به پیشانی‌ام گرفتم. نیاز به تمرکز داشتم. کاش می‌شد این ده جلسه شنایش را با سرعت برق و باد بگذرانم تا دیگر سر راهم سبز نشود. -نازنین؟ -جمعه‌ها ساختمون باشگاه خالیه. به جز نگهبونا کسی نیست. با صاحب باشگاه حرف بزن ، اگر قبول کرد جمعه‌ها میریم استخر باشگاه. -اون که حله...بقیه ی روزای هفته چی؟! پوست لبم را جویدم چه جوابی میدادم؟ جای دیگری نداشتم که قابل اعتماد باشد! من لعنتی قبول کرده بودم مربی شنای خصوصی یک مرد شوم! آن هم مرد شَر و ترسناکی مانند او! -اونجایی هنوز؟ -جای دیگه ای سراغ ندارم. میتونی تایمت رو برای هفته ای یه بار تنظیم کنی؟ باز هم شیطانی خندید خنده اش من را یاد برق چشم های رنگی اش می انداخت و قلبم را به تکاپویی از سر ترس و هیجان وا میداشت -قرارمون سه بار در هفته بود خوشگله! -اما خب... -یه بارش تو باشگاه شما باشه ، دو بار دیگه‌ش تو استخر زیرزمینی خونه ی من. چطوره؟ ❌❌❌ https://t.me/+CeNaVIntdnYwZTBk https://t.me/+CeNaVIntdnYwZTBk -آب استخر چرا خونیه؟! با تعجب برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم وای چه فاجعه ای بدتر از این تو استخر پریود شده بودم!؟ -منو ببخشید استاد من... -تو استخر خونه ی من پریود شدی؟! با خجالت سر پایین انداختم که با بالاتنه ی برهنه توی اب آمد -دستتو بده من تا بیارمت بیرون! وقتی دید اعتنایی نکردم طی حرکتی کمرم را گرفت و من را از استخر بیرون کشید هینی گفتم با بدجنسی کنار گوشم لب زد -آدم که از دوست پسرش خجالت نمیکشه پاک سرشت، برو تو حموم تا بیام! و وقتی با یک نوار بهداشتی و لباس جدید وارد حمام شد... ❌❌❌ https://t.me/+CeNaVIntdnYwZTBk https://t.me/+CeNaVIntdnYwZTBk خلاصه رمان: استاد کِـی‌خُسرو شَهریـار ؛  مرد جوانی که با وجود جذاب و کاریزماتیک بودنش ، انگار یه راز ترسناک توی چشم‌های آبی‌ش داشت... کمتر زمانی پیش می‌اومد که تو چشم دانشجوها زل بزنه اون مرموز بود و شخصیت آلفاش باعث می‌شد هر کسی دنبال جلب نظرش باشه! با ارکیده شرط بسته بودم که تا قبل از خردادماه باهاش وارد رابطه می‌شم! هیچکس باورش نشد ولی من تونستم! حتی خودم هم باورم نمی‌شد! اما کاش هیچوقت اون شرط‌بندی مسخره رو انجام نداده بودم. من بی‌خبر از اینکه اون مَــرد با چشم‌های آبی لیزری‌اش چقدر می‌تونه خطرناک باشه ، برای دیدنش به یه ساختمون قدیمی و مخوف رفتم ... یه عمارت که منتظر به استشمام کشیدن بوی خون باکرگی من بود!
50
6
sticker.webp
29
7
_یا عقدش می کنند و امشب باخودشون میبرنش یا با بنزین همین جا آتیشش میزنم. با این حرف‌های بابا، خودکشی و فرار تنها راه‌هایی بود که به ذهنم می‌رسید. صدای همهمه از بیرون اومد. در باز شد و زیبا خانم با صورت توی‌هم وارد شد. _ پاشو دخترم. دستم رو گرفت و بلندم کرد. چادر سفیدی که روی دستش بود رو روی سرم انداخت. با چشمایی پر اشک گفت: _ تو رو عروس خودم می‌دونستم، به مرتضی قول داده بودم به محض تموم شدن درستون بیایم. اشکاش ریخت و گفت: _ امروز دل من و پسرمم شکسته. با بغض خجالت چشم دزدیدم منو به آغوش کشید و تکرار کرد: _ عروسم نشدی اما همیشه دخترمی... همراه زیبا خانم بیرون رفتم و نگاه شرم زده‌ام رو به زمین دوختم. هنوز همه سر پا بودند جز بابا و حاج آقایی که روی مبل‌های تک نفره نشسته بودند. زیبا خانم منو به طرف مبل دو نفره برد و کنارم ایستاد، وقتی یزدان کنارم ایستاد زیبا خانم کنار رفت. متوجه شدم یزدان لباساش رو هم عوض کرده و بوی همون عطری که من براش خریده بودم رو می‌داد. با پلک زدنم اشکم چکید. صورت همه از ناراحتی توی هم بود، مادر یزدان حتی آروم اشک می‌ریخت و اشکاش رو با دستمال از روی صورتش پاک می‌کرد. بابا بی‌تحمل رو به عاقد گفت: _ بخون آقا. عاقد ذکری زیر لب گفت و شروع به گفتن چند آیه، بعد هم خطبه عقد کرد، با هر کلمه‌اش یک  قطره اشک می‌ریختم. برعکس همیشه که توی هپروت می‌رفتم مغزم هوشیار هوشیار بود و ریز به ریز حرکات و رفتارهای بقیه رو آنالیز می‌کرد. وقتی به مهریه رسید، عاقد نگاهی به جمع انداخت و تا یزدان خواست حرفی بزنه بابا گفت: _ مهریه نمی‌خواد. صورتم دچار لرزش عصبی شده بود، یزدان رو به عاقد گفت: _ داره، هرچی خود آیه بخواد. صدای پوزخند بابا مثل یه خنجر روی روح و روانم بود. توی اون لحظه فقط دوست داشتم همه چیز تموم بشه و دیگه نبینمش. یزدان منتظر نگاهم می‌کرد تا مهریه‌ام رو بگم. من فقط زمزم کردم: _ مهریه نمی‌خوام. یزدان با ناراحتی نگاهم می‌کرد و سنگینی غم نگاهش هم دلم رو به درد می‌آورد. توی اون لحظه حتی از یزدان هم بدم می‌اومد، چرا وقتی پدر خودم برام ناراحت نیست، اون هست. با خوندن خطبه همون بار اول بله رو گفتم... نه قرار بود دنبال گل و گلاب برم، نه کسی رو داشتم که کنارم بایسته و اینا رو بگه... ولی یزدان بعد از من چیزی نگفت و پوزخندی زد و باعث شد بابام عصبانی بشه و سمتمون خیز برداره .... _آبرومو می‌برید، زنده‌تون نمی‌گذارم.... با بنزین آتیشتون می‌زنم.... https://t.me/+-q89JzdZxQ5kOTRk https://t.me/+-q89JzdZxQ5kOTRk https://t.me/+-q89JzdZxQ5kOTRk باباهه از طریق خواهر ناتنیه آیه، آیه رو با یزدان گیر میندازه، مجبورشون می کنه عقد کنند ولی خبر نداره یزدان برای انتقام اومده که...
22
8
#۳۴۷ _سَــــردار شَــهسَوار؟بیا بیرون ملاقاتی داری! وقتی از جا بلند میشود ، همه دهانشان را میبندند...کسی جرأت نگاه کردن به او را ندارد... با لَخ لَخ دمپایی هایش دنبال مأمور میرود. _ده دقیقه بیشتر وقت نداری ، باز مثل اون دفعه جَنجال به پا کنی میفرستمت انفرادی نگاه تیزش مأمور را میترساند و به طرف شیشه ی قطور گام برمیدارد..بوی نا و عَرَق زندانی ها بینی اش را پُر میکند. سَر بالا میگیرد و با دیدن جسم چادُر پوش مقابلش ، پاهایش میخ زمین میشوند. مردمکهایش تکان سختی میخورند. نفسش بند میرود و.... او واقعیست..؟ _آ...آهـــو؟ نیاز دارد به خودش بیاید تا آن شیشه ی مزاحم را از سر راهش برندارد...کُن فَیَکون نکند زندان را...فقط برای در آغوش کشیدن او... برای بوییدن عطر موهایش _هیــچوقت سلام کردن بلد نبودی! نــه...صدا همان صدای ناز دار است لبهای سردار به سَختی تکان میخورند..نگاهش رنگ درد و ناباوری میگیرد: _بچه م؟ نگاه دخترک توخالیست...یک توخالیِ پُر از کینه: _کاملا معلومه از دیدنم شوکه شدی! چشمان سردار برق میزنند و دلبر پوزخند میزند: _فکر میکردی مُردم...؟مَنو کُشتن و خلاص؟ سیب گلوی مرد با درد دلتنگی تکان میخورد: _داشتم واسه بوی تَنِت میمُردم بی انصاف! _مگه همینو نمیخواستی؟لِه شدنم...بی آبرو شدنم! دست مرد برای شکستن آن شیشه ی لعنتی مُشت میشود: _نَــــه _مَن به سَختی این قرار ملاقات رو جور کردم...میدونی که ...هیچ نسبتی باهات ندارم! فک سردار سخت میشود.رگهایش ورم میکنند: _تو زَنَـــمی...نسبتت با من ، ایــنه! آهو نگاه میگیرد و دست در کیفش فرو میبرد: _نیومدم در گوشِت آیـه بخونم...یه چیزی برات آوردم! _نِــگات اذیتم میکنه...مثل قبل باش! _مثل همون اَحمقی که آبرو و ناموسش رو دو دستی تقدیمت کرد؟ نگاه سردار روی مقوای رنگی که در دست اوست جهش میکند و حالش کم کم خَراب میشود _مَن اون شَب دیوونه ت شدم...خواستمت..ازت سؤاستفاده نکردم آهو با چانه ای که به سختی لرزشش را مهار میکند و با دردی عمیق ، میخواهد ضربه را از همانجایی بزند که خورده بود _یادته گفته بودی تا لحظه ی مرگم مال تواَم؟ نگاه سردار روی آن تکه کاغذ دو دو میزند و تَنش کم کم دارد سَرد میشود: _اون چیه؟ آهو پاکت را باز میکند: _مَـنَم گفته بودم به جز تو مال کسی نمیشم! نبض شقیقه ی مرد ، تُند میزند...عرق سرد جای جای تنش را میگیرد _اون بی صاحاب رو جلو چِشمام تکون نده...گفتم چیه؟ چشمان دختر پر از آب میشوند.آن صُبح را به یاد می آورد..تَن برهنه و رها شده اش را..ضجه هایش را...و بالاخره پاکت را مقابل چشمان سردار باز میکند از صـــدای سخن عــشق ندیدم خوش تر.. آهـــو و کـــیان سالن عقد نگارین عضلات صورت سردار میلرزند.این کابوس ، واقعیست؟ _اومدم برای عروسیم دعوتت کنم..همین پنجشنبه ست و تو حتی اگر تمام زورت رو بزنی بهش نمیرسی پلک سردار میپرد و حُکم میکند _همین الان اونو از جلو چشمام گم و گورش کُن...همین الان! _میخوای برات وثیقه بذارم؟ سردار اینبار از جایش بلند میشود و از حرکت تند تَنش ، صندلی پلاستیکی تکان سختی میخورد و چَپه میشود صدایش به گوش همه ی آنهایی که پشت شیشه ی لعنتی هستند میرسد _کَــر شُـــدی؟ آهو پاکت را دوباره به جیبش میفرستد و سردار هیکل دُرشت و عضلانی اش را روی آن میز میکشد دو گوی لجنی غرق در خونش ترسناکتر از همیشه به چشم میخورند و عضلاتش از فشار زیاد ، در حال پاره شدن هستند _خونِـــتو میریزَم آهو....میکُشَمِتــ اونو از کیفت دربیاااار...!دَرِش بیــااار آهو بی توجه به جِز زدنهای سردار ، از جا بلند میشود و پُشت میکند مأمور ملاقات ، پایان وقت را اعلام میکند و سردار با مردمکهای گشاد شده از خَـشم مشت روی شیشه ی نشکن میزند و باز هم فریاد میکِشد: _آهوو؟لعنتی برگرد...برگَــرددد میام هردوتونو میکُشَم...به خاک سمانه قَسَم تو و اون بی شرف رو میکُشَمم مأمور ها دست و پایَش را میگیرند و هیچکس نمیتواند آن شیـــر زَخمی را مَهار کند _اینو بفرستین اِنفرادی ! نه...انفرادی نه...باید ازین خراب شده خلاص شود...باید قبر آن رفیق بی شَرفش را بِکَنَد باید برود و فریادش در دل سالن ملاقات ، به گوش آهو میرسد _آهــو به خدای اَحَـد و واحِـد قسم میخورم میام ...میام هردوتونو زنده زنده آتیـش میزنم...قسم میــــخورَم و همه میدانند قول سردار شهسوار قول است...میرود و هردویشان را دفـــن میکند! https://t.me/+Xb7l8R0z8Zc1YjVk ❌❌❌ هدفم برادرش بود..اما این وسط اون از بین دستام لیز خورد و رَفت... قسم میخورم سایه ی هیچ مردی نمیتونه به اون نزدیک بشه... اون مال مَن بود...تا اَبَــد! https://t.me/+Xb7l8R0z8Zc1YjVk ❌❌❌ به دلیل درخواست های مکرر شما مخاطبین عزیز ، رمان حق عضویتی  #زهار به صورت رایگان از این پس پارتگذاری خواهد شد❤️ #اثری‌‌ازآرزو‌نامداری
7
9
با خشونت زیر دستش زدم و خودم را از آغوشش عقب کشیدم. -داری چه غلطی میکنی؟ -دلم برات تنگ شده بود، برای خنده هات، بوی عطرت، موهای نازت... پوزخندی زدم: -پشیمون شدی؟ روزی که خواهرمو به من ترجیح دادی اینا رو که یادت نبود، ازت متنفرم. -اینجوری نگو. همش تقصیر آلا بود که بخاطر حسادت به تو، منو طرف خودش کشوند. با صدای بلند خندیدم و لب تخت نشستم: -مگه دختر سیزده ساله بودی که گول خوردی. سعی نکن منو خر کنی ، من دیگه حرفاتو باور نمیکنم. یک دفعه در به شدت باز شد و آلا پریشان وارد شد: -چه خبره اینجا؟ با تمسخر گفتم: -هیچی، فقط شوهرت داشت از گذشته ها و خاطراتمون تعریف میکرد. میخوای بیا تو هم گوش بده... https://t.me/+9IQE283VuzRmNTA0 https://t.me/+9IQE283VuzRmNTA0 ❗️وصال رویا❗️ به هوش که آمدم، به سختی نشستم. با هر حرکتی که میکردم، بدن دردناکم به فریاد درمی‌آمد، چاره‌ای نبود، باید بلند می‌شدم. به زحمت روی فرش مندرس زیر پایم، ایستادم و نگاهی به سر تا پای خودم کردم، هیچ چیز فرق نکرده بود، لباسهایی که موقع خروج از خانه، تنم بود را به تن داشتم، حتی گلسری که موهایم را با آن بسته بودم و بهداد آن را  با خشونت از موهایم کشیده بود، دور موهایم بود. نگاهی به اطرافم کردم، اتاق همان اتاق بود ولی الان خالی خالی بود. انگار از یک کابوس سیاه بیدار شده بودم، هیچ چیز مثل دیروز نبود، بجز آثار خشونتی که روی بدنم بجا مانده بود، همه چیز عجیب بود و منی که نمیدانستم اینجا چه میکنم... میخواستم از دست خانواده متعصبم فرار کنم ولی ناغافل در دام فردی افتادم که با نقشه قبلی به من نزدیک شده بود، اویی که بعد از تجاوز ناپدید شد و حالا من مانده‌ام که چطور ثابت کنم او این بلا را بر سرم آورده در حالی که هیچ مدرکی بجز آثار خشونت روی تنم بجا نمانده است و نطفه‌ای که در بطنم بسته شده...آن مرد بعد از سالها برمیگردد تا مرا با خود ببرد در حالی که من زندگی جدیدی با مردی عاشق تشکیل داده‌ام و پسری دارم که او نمیداند پدر واقعیش است. برگ برنده‌ای که دارد نگرانم میکند، اگر ازدواجم باطل باشد...
7
10
#آرزو_نامداری #پارت219 -بِیبی من چرا باز عصبیه؟ مردمک‌هایم در حدقه‌ی چشم چرخیدند. به سرم می‌زد این ماشین فکسنی را بفروشم و پول آن مرد را پس بدهم. اما سیریش‌تر از آن بود که حتی با پس گرفتن پولش دست از سرم بردارد: -یه بارم بذار من بهت زنگ بزنم، چرا دست‌ از سر کچل من برنمی‌داری؟ آهسته خندید؛ از آن خنده‌های ترسناکش که او را شبیه دیوانه‌ها می‌کرد گاهی از او و آن چشمان آبی لیزری‌اش می‌ترسیدم -آروم باش خوشگله... پریودی؟ قرنیه‌هایم ثابت ماندند و شگفتی و حیرت بود که زبانم را می‌بست. چه مزخرفی با خودش می‌بافت این پسر؟ -خیلی...خیلی... -خیلی چی؟ بی‌ادبم؟ بگو کجایی بیام سراغت... دهان از حیرت نیمه‌باز مانده‌ام تکان خورد. گویی حتی کلمات را هم گم کرده بودم مقابل وقاحتش: -آخه... آخه به تو چه من کجام؟ شیطونه می‌گه... میخواستم بگویم (شیطونه میگه پولشو پس بده و با اردنگی پرتش کن )، اما من آن همه پول را از کجا باید پیدا میکردم؟ -شنیدم گچ دستت رو باز کردی! -یه روز به عمرم مونده باشه با ارکیده کات می‌کنم! -لازم نیست اون حتماً به من بگه. حالا بگو ببینم اولین جلسه‌ی آموزشی من با استاد شنای خصوصیم چه تایمیه؟ دست به پیشانی‌ام گرفتم. نیاز به تمرکز داشتم. کاش می‌شد این ده جلسه شنایش را با سرعت برق و باد بگذرانم تا دیگر سر راهم سبز نشود. -نازنین؟ -جمعه‌ها ساختمون باشگاه خالیه. به جز نگهبونا کسی نیست. با صاحب باشگاه حرف بزن ، اگر قبول کرد جمعه‌ها میریم استخر باشگاه. -اون که حله...بقیه ی روزای هفته چی؟! پوست لبم را جویدم چه جوابی میدادم؟ جای دیگری نداشتم که قابل اعتماد باشد! من لعنتی قبول کرده بودم مربی شنای خصوصی یک مرد شوم! آن هم مرد شَر و ترسناکی مانند او! -اونجایی هنوز؟ -جای دیگه ای سراغ ندارم. میتونی تایمت رو برای هفته ای یه بار تنظیم کنی؟ باز هم شیطانی خندید خنده اش من را یاد برق چشم های رنگی اش می انداخت و قلبم را به تکاپویی از سر ترس و هیجان وا میداشت -قرارمون سه بار در هفته بود خوشگله! -اما خب... -یه بارش تو باشگاه شما باشه ، دو بار دیگه‌ش تو استخر زیرزمینی خونه ی من. چطوره؟ ❌❌❌ https://t.me/+CeNaVIntdnYwZTBk https://t.me/+CeNaVIntdnYwZTBk -آب استخر چرا خونیه؟! با تعجب برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم وای چه فاجعه ای بدتر از این تو استخر پریود شده بودم!؟ -منو ببخشید استاد من... -تو استخر خونه ی من پریود شدی؟! با خجالت سر پایین انداختم که با بالاتنه ی برهنه توی اب آمد -دستتو بده من تا بیارمت بیرون! وقتی دید اعتنایی نکردم طی حرکتی کمرم را گرفت و من را از استخر بیرون کشید هینی گفتم با بدجنسی کنار گوشم لب زد -آدم که از دوست پسرش خجالت نمیکشه پاک سرشت، برو تو حموم تا بیام! و وقتی با یک نوار بهداشتی و لباس جدید وارد حمام شد... ❌❌❌ https://t.me/+CeNaVIntdnYwZTBk https://t.me/+CeNaVIntdnYwZTBk خلاصه رمان: استاد کِـی‌خُسرو شَهریـار ؛  مرد جوانی که با وجود جذاب و کاریزماتیک بودنش ، انگار یه راز ترسناک توی چشم‌های آبی‌ش داشت... کمتر زمانی پیش می‌اومد که تو چشم دانشجوها زل بزنه اون مرموز بود و شخصیت آلفاش باعث می‌شد هر کسی دنبال جلب نظرش باشه! با ارکیده شرط بسته بودم که تا قبل از خردادماه باهاش وارد رابطه می‌شم! هیچکس باورش نشد ولی من تونستم! حتی خودم هم باورم نمی‌شد! اما کاش هیچوقت اون شرط‌بندی مسخره رو انجام نداده بودم. من بی‌خبر از اینکه اون مَــرد با چشم‌های آبی لیزری‌اش چقدر می‌تونه خطرناک باشه ، برای دیدنش به یه ساختمون قدیمی و مخوف رفتم ... یه عمارت که منتظر به استشمام کشیدن بوی خون باکرگی من بود!
19
11
sticker.webp
49
12
_ آخ.... آی.....مُــردم... خـــــدا.... درد دارم _ آخ دســتم....  آییی....  مُردَم.... بدادم برسید.... _ خوبی خانم؟؟ زنگ بزنیم اورژانس؟ طرف رو بگیرید فرار نکنه. یکی از مردهای اطرافم پشت یقه مرد رو گرفت و از روی موتور پایین کشید. _  کوری مگه آشغال نفهم... تو که موتور سواری بلد نیستی برو خرسواری... یابو. اینا رو با جیغی از درد و عصبانیت به مردی گفتم که بهم زده بود و چند قدم اون‌طرف‌تر از من، روی ترک موتورش نشسته بود، گفتم. _ مرتیکه مثل بز وایستاده به منه لت‌وپار شده نگاه می‌کنه! -زدی دختر مردم رو ناکار کردی مرد حسابی... یه نفر زنگ بزنه اورژانس... بلاخره از موتور پایین اومد و کلاه ایمنی رو از سرش برداشت. موهای حالت دارش روی پیشونیش ریخت.اومد و بالای سرم ایستاد، پشت به نور بود، صورتش رو واضح نمی‌دیدم و اما قد بلندش منو وادار کرد سرمو بالاتر بگیرم با پوزخندی گفت: _این حالش از منم بهتره. عصبی از حرفش با حرص گفتم: _ خرو چه به خرسواری...اصول که رعایت نشه نتیجه اش میشه داغون کردن مردم...یکی زنگ بزنه پلیس...زنگ بزنید اورژانس...اخ خدا دارم می‌میرم از درد... البته که درحال مردن نبودم اما پرو بازی این مردک دراز باعث شد کولی بازی کنم. خانمی کنارم نشست وگفت: یه جوون مرد پیدا نمیشه این طفلکو ببره بیمارستان ؟ آقایی از پشت سرش رو به مردک دراز گفت: _ من ماشین دارم اما چون زدی باید همراهم بیایی...من تا جلوی بیمارستان می برمت. _ این هیچیش نیست ...چرا باید ببریمش بیمارستان؟ _ من پدرت رو درمیارم... اخ مردم. _ الان بدنش داغه شاید خونریزی داخلی کرده باشه. باحرف زن واقعا وحشت کردم اگه می مردم برای کی مهم بود؟ معلومه هیچ کس حتی همه هم راحت میشدن و من اصلا همچین آدم بخشنده ای نبودم که اینو براشون بخوام.   _وای وای منو برسونید بیمارستان  مردک دراز بد قواره مقابلم نشست وبا پوزخند گفت: _ حالا از ترس سکته نکنه خونش بیوفته گردن من! _بلایی سرم بیاد پدرتو درمیارم... میام سراغت. -اگه زنده بمونی...که فکر نکنم وضعت خرابه... _بمیرم هم روحم میاد سراغت. نگاهی به سر تا پام کرد و چشمکی زد و با صدای آرومی گفت: _خوب چیزی هستی، حتما خودت تنها بیا. _ خفه شو... خنده‌ای که کرد نفسم بند اومد. دراز جذاب چه خنده نفس گیری داشت آب دهنم رو قورت دادم می خواستم بگم من خفه میشم تو بخند... به لباش خیره بودم. اخماش رو کشید توهم و بعد هم مثل گونی برنج منو زد زیر بغلش، دستم کشیده شد و از دردش جیغم در اومد. -چیکار میکنی آقا آروم تر...بچه مردم رو کشتی! صورتش رو نمی دیدم اما جواب اون خانمی که اینو گفت رو اینطوری داد: _ بچه مردم حالش از همه ی ما بهتره، اگه درد داشت زبونش صد اسب بخار کار نمی‌کرد. رو به خودم زمزمه کرد : _با نگاهش بچه مردمو نمی خورد +رو دستم افتادم نه زبونم ...آخ... اخی که تنگ جمله ام چسبوندم برای خالی نبودن عریضه بود. تا به خودم بیام منو انداخت توی ماشینی و ماشین حرکت کرد. https://t.me/+2Jk6vLDaLNs0YzNk https://t.me/+2Jk6vLDaLNs0YzNk ❌❌ پسره با راننده ماشین دست به یکی می کنند و دختره رو تهدید می کنند که اگه صدات رو نبری توی یه کوچه خلوت .... 😱 https://t.me/+2Jk6vLDaLNs0YzNk https://t.me/+2Jk6vLDaLNs0YzNk
45
13
#۱۱۷ _می‌دونی؟دختره گُنگه! کیان سردرگم است: _کی؟ _آهو، آهو کامیاب. _گُنگه؟ یعنی چی؟ _یعنی لکنت زبون داره. یعنی با تته پته حرف می‌زنه. یعنی هیچ‌کس دوسش نداره! کیان انگار که با فاجعه‌ای بزرگ روبه‌رو شده باشد، این‌بار هردو دستش را محکم روی صورتش می‌کشد. از این بهتر نمی‌شد. جای شمر را می‌گرفت، بهتر بود. اخم سردار غلیظ‌تر می‌شود و نگاه سرخش را به کیان می‌دهد: _یعنی به آسونیِ آب خوردن گول می‌خوره. چی بهتر از این؟ هوم؟ کیان با حالتی عصبی کف دستش را از صورتش بالا می‌کشد. درست تا روی پیشانی اش. _کی شروع می‌شه؟ کی قراره شَر این کار دامنم‌و بگیره؟ کی تموم می‌شه سردار؟ _اون پسرعموش... جهان؛ از من خوشش نمی‌آد. _فهمیده، به خدااا که فهمیده ما یه چیزی تو کله‌مونه! _باهاش رفیق شو. _اگه لو بریم چی؟ _خوب بلدی چکار کنی. طعمه‌ت چموش نیست کیان، زود اهلی می‌شه! کیان با حال بد، خودش را جلوتر می‌کشد. چرا میخ آهنینش، در قلبِ سنگیِ سردار فرو نمی‌رود؟ _اون نه سردار. یکی دیگه. دختر مهدی. هااا؟چی می‌گی؟ سردار ناگهان از جایش بلند می‌شود. گوشی‌اش را برمی‌دارد و بی نگاه به کیان، آهسته و پر از جدیت لب می‌زند: _یه خانواده قلابی جور می‌کنی کیان! تا آخر همین هفته! و بدون این‌که قیافه‌ی هاج و واج کیان را ببیند، پیپش را لای لب‌هایش قرار می‌دهد. آمده بود نقشه‌هایش را با کیان در میان بگذارد. آمده بود راه حل بدهد. راه نزدیک شدن، راه گول زدن. اما مورد، خودش حیّ و حاضر بود. یک دختر لکنت‌زبانی که حتی خانواده‌اش او را دوست نداشتند ، می‌توانست به راحتی در دام بیفتد! -سردار...لااقل بگو قراره باهاش چکار کنیم؟اصلا چطور وارد اون خونه‌باغ بشیم وقتی دورتادور رو محاصره کردن کسی به ناموسشون چپ نگاه نکنه؟ مرد چشم باریک می‌کنم و دود از میان لب‌هایش بیرون می‌زند. بوی کاپتان بلک به مشام کیان می‌رسد. -باهاشون یه قرارداد کلفت بستیم.بخوان نخوان باید اعتماد کنن! کیان پریشان دست به موهایش می‌کشد: -اون دختر خیلی معصوم و پاکه...آهش گردن همه‌مونو می‌گیره! -من عقدش می‌کنم! کیان با بهت به طرف سردار برمی‌گردد و با خونسردی پک زدنش را نگاه می‌کند. تمام دنیا حتی به یک ورش نبود این مرد. -اگر قراره تو عقدش کنی پس من این وسط قراره چه گ*هی بخورم؟جان هرکی که د‌وست داری از من بگذر سردار... سردار پیپ را روی ماسه های ساحل خالی می‌کند و صدای دورگه از دودش را به گوش کیان می‌رساند: -من عقدش می‌کنم...تو باهاش می‌خوابی...همین به اندازه ی کافی می‌تونه رو ناموس حاج‌حسین لجن بکشه! نیشخند می‌زند کیان... دست هایش را به هم می‌کوبد: -بِراوو...بعد فکر می‌کنی اون پسرعموی گردن کلفتش می‌ذاره ما نزدیکش بشیم؟ شقیقه‌های سردار نبض می‌گیرند. از جهان کامیاب بدش می‌آید. از اینکه بی‌نهایت به آهوکامیاب توجه نشان می‌دهد. از نگاه‌هایش به آن دختر بدش می‌آید. -هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه! پیپ را داخل جعبه قرار می‌دهد و به سمت ماشین راه می افتد. کیان رفتن رفیقش را می‌بیند... با اقتدار قدم برداشتنش را... تمام تنش می‌لرزد وقتی فریاد برمی آورد: -پس حق نداری بهش دست بزنی سردار...حق نداری اون دختر رو به خودت وابسته کنی... ابروهای سردار به هم می‌رسند و در ماشین را باز می‌کند. می‌تواند جلوی خودش را بگیرد که به آن دختر دست نزند؟ فریاد کیان بلندتر می‌شود و سردار چانه اش قفل می‌شود: -حق نداری روش غیرتی بشی...حق نداری اونو زن خودت بدونی وقتی قراره من باهاش باشم! یک تیک آف می‌تواند ماسه های ساحل را با صدای بدی در هوا بپراکند... سردار می‌رود و از آینه ی وسط رفیقش را آن‌جا می‌بیند... او قرار است با آهو باشد ... لمسش کند... در چشمانش زل بزند و... عفتش را لکه‌دار کند! دستش دور فرمان مشت می‌شود و نفس‌هایش به شماره می‌افتند: -به درک! https://t.me/+Xb7l8R0z8Zc1YjVk ❌❌❌ هدفم برادرش بود..اما این وسط اون از بین دستام لیز خورد و رَفت... قسم میخورم سایه ی هیچ مردی نمیتونه به اون نزدیک بشه... اون مال مَن بود...تا اَبَــد! https://t.me/+Xb7l8R0z8Zc1YjVk ❌❌❌
23
14
❗️وصال رویا❗️ به هوش که آمدم، به سختی نشستم. با هر حرکتی که میکردم، بدن دردناکم به فریاد درمی‌آمد، چاره‌ای نبود، باید بلند می‌شدم. به زحمت روی فرش مندرس زیر پایم، ایستادم و نگاهی به سر تا پای خودم کردم، هیچ چیز فرق نکرده بود، لباسهایی که موقع خروج از خانه، تنم بود را به تن داشتم، حتی گلسری که موهایم را با آن بسته بودم و بهداد آن را  با خشونت از موهایم کشیده بود، دور موهایم بود. نگاهی به اطرافم کردم، اتاق همان اتاق بود ولی الان خالی خالی بود. انگار از یک کابوس سیاه بیدار شده بودم، هیچ چیز مثل دیروز نبود، بجز آثار خشونتی که روی بدنم بجا مانده بود، همه چیز عجیب بود و منی که نمیدانستم اینجا چه میکنم... میخواستم از دست خانواده متعصبم فرار کنم ولی ناغافل در دام فردی افتادم که با نقشه قبلی به من نزدیک شده بود، اویی که بعد از تجاوز ناپدید شد و حالا من مانده‌ام که چطور ثابت کنم او این بلا را بر سرم آورده در حالی که هیچ مدرکی بجز آثار خشونت روی تنم بجا نمانده است و نطفه‌ای که در بطنم بسته شده...آن مرد بعد از سالها برمیگردد تا مرا با خود ببرد در حالی که من زندگی جدیدی با مردی عاشق تشکیل داده‌ام و پسری دارم که او نمیداند پدر واقعیش است. ادعایش نگرانم میکند، اگر ازدواجم باطل باشد... https://t.me/+9IQE283VuzRmNTA0 https://t.me/+9IQE283VuzRmNTA0 ❗️عشق تلخ❗️ -نمیتونی مجبورم کنی به میلت زندگی کنم. با خشونت دستش را طوری پیچاندم که در بغلم افتاد. لبم را به لاله گوشش چسباندم و پچ زدم: -اینو آویزه گوشت کن، از این به بعد من برات تصمیم میگیرم عزیزم. الانم چاره‌ای نداری چون باید قبل ازدواج حواستو جمع میکردی.به نفعته حرفمو گوش کنی چون عاشق اینم که حرفمو گوش ندی و به زور وادارت کنم...به زندگی جدیدت خوش اومدی مادموازل... من باربدم، مردی ثروتمند و خشن. پروژه بزرگی در دست دارم که سود سرشاری نصیبم میکند. میانه مسیر، گرهی در کارم می‌افتد و من برای جلوگیری از ضرر، ناچار میشوم خودم را به خانواده ابریشمیان نزدیک کنم. باز شدن گره، در گروی دختر کوچک خانواده است، آنا، دختری ساده و معصوم که آماج حسادتهای خواهرش است. بعد از ازدواج، به تدریج آنا را تحت فشار میگذارم تا به هدفم برسم و غافلم از عشقی که به او پیدا میکنم در حالی که او از من متنفر شده و دنبال راه فرار از من است، منی که برای خودم معشوقه‌ای دارم اما حاضر به از دست دادن آنا نیستم. با پیدا شدن خانواده مادریش و پسر داییش که دلبسته اوست، کار برایم سخت میشود تا اینکه ...
25
15
+واای..اِستَخرِتون خیلی بزرگه استاد! چشمان برّاق و پر از شعفش را دید و دستانش را مُشت کرد که همین روز اول او را با خشونت مردانه‌اش نترساند: -از بچه ها شنیدم مربی شنا هستی پاک‌سرشت! دخترک لب نرم و سرخش را گاز گرفت و هورمون‌ها به جنگ با مَـرد رفتند. اگر همین‌جا می‌بوسیدش، این دختر هرگز دوباره به خانه‌اش نمی‌آمد! +بله‌.من عاشق شنا هستم! مرد با نگاه خیره و دستانی که در جیب داشت ، قدمی پیش آمد. یک روز با او در این استخر عشق‌بازی می‌کرد: -آزاد هم آموزش می‌دی؟ نازنین تحت نگاه خیره‌ و آبی مرد گرم شد و دستانش را در هم چلاند -بله...اما فقط برای کسانی که قابل اعتماد باشن! و کی‌خسرو می‌توانست قسم بخورد هر کاری از دستش بربیاید برای جلب اعتماد این دختر انجام می‌دهد -دوست داری اینجا شنا کنی؟ مردمک‌های ناز، گردتر شدند و یک نگاه به استخر بزرگ خانه ی مرد انداخت و یک نگاه به چهره ی جذابش کراش داشت روی این استاد دانشگاه و حالا... قلبش برای لحظه ای ایستاد و کی‌خسرو با فکی قفل شده سر روی صورتش خم کرد: -می‌تونی مربی خصوصی من شی؟ لعنتی شاید عجله کرده بود شاید هورمون هایش عقلش را زایل کرده بودند که چنین بی مقدمه لب زد و نازنین شوکه بود: -مربی شما؟ آن مقنعه با وجود اینکه صورت معصومش را بامزه تر کرده بود، اضافه به نظر میرسید آن مانتوی ساده شلوار جینش لباس‌های روی تنش اضافه بودند و خسرو او را بدون هیچ مرزی می‌خواست -مربی خصوصی من! نازنین با وجود عرقی که تیره ی پشتش را گرفته بود ، لبخند بی معنا و پر از شرمی روی لب راند: -آخه شما خیلی باهوش هستین.چطور ممکنه تا این سن شنا یاد نگرفته باشین؟ هیچ احمقی نمیتوانست باور کند خسرو شنا بلد نیست اما این حکم او بود ، چه کسی می‌گفت نمیتواند راضی اش کند؟ فقط یک نگاهش کفی بود برای میخ شدن چشمان نازنین روی صورتش: -من از بچگی فوبیای شنا داشتم ...یالا پاک‌سرشت...پول خوبی بابتش می‌دم! پول خوب یعنی چقدر؟ می‌شد با آن ماشین یاتاقان زده اش را درست کند؟ میشد یک لپتاپ نو برای دانشگاه رفتنش بخرد؟ یا حتی بتواند داروهای برادرش را تهیه کند. خسرو تعلل را که در نگاهش دید نفسش بند آمد و کم مانده بود با صبر سر آمده برای یک بوسه ی وحشیانه ، دستانش را پشت سرش قفل کند -ده جلسه شنا ، صد میلیون! میان لب‌های دخترک از حیرت فاصله افتاد و خسرو برق چشمانش را دید : -چک رو بعد از اولین جلسه امضا می‌کنم! قلبش تاپ تاپ می‌کوبید چگونه با مردی که وقتی کنارش می ایستاد اینقدر هول میشد ، شنا می‌کرد؟ آن هم با مایو! خسروی باتجربه گامی به عقب رفت تا دخترک ترس از دست دادن موقعیت بگیرد قدمی عقب تر رفت و لب زد: -البته حق داری اگر اعتماد نکنی! می‌تونیم فراموشش کنیم اصلا! چشمان نازنین روی کفش های براقش ماند و قبل از اینکه کاملا منصرف شود ، با ضربان قلبی بالا و دهانی خشک لب زد: -از امروز شروع می‌کنم‌....از کی مایو بگیرم؟ نگاه کی‌خسرو با حالتی از گرسنگی به انحناهای پوشیده در لباسش دوخته شد و بی‌تاب برای رسیدن به لحظه‌ی موعود لب زد: -می‌گم خدمتکار بهت مایو بده! https://t.me/+CeNaVIntdnYwZTBk https://t.me/+CeNaVIntdnYwZTBk ❌❌❌❌❌ خلاصه رمان: استاد کِـی‌خُسرو شَهریـار ؛  مرد جوانی که با وجود جذاب و کاریزماتیک بودنش ، انگار یه راز ترسناک توی چشم‌های آبی‌ش داشت... کمتر زمانی پیش می‌اومد که تو چشم دانشجوها زل بزنه اون مرموز بود و شخصیت آلفاش باعث می‌شد هر کسی دنبال جلب نظرش باشه! با ارکیده شرط بسته بودم که تا قبل از خردادماه باهاش وارد رابطه می‌شم! هیچکس باورش نشد ولی من تونستم! حتی خودم هم باورم نمی‌شد! اما کاش هیچوقت اون شرط‌بندی مسخره رو انجام نداده بودم. من بی‌خبر از اینکه اون مَــرد با چشم‌های آبی لیزری‌اش چقدر می‌تونه خطرناک باشه ، برای دیدنش به یه ساختمون قدیمی و مخوف رفتم ... یه عمارت که منتظر به استشمام کشیدن بوی خون باکرگی من بود! https://t.me/+CeNaVIntdnYwZTBk https://t.me/+CeNaVIntdnYwZTBk ❌❌❌❌❌❌ #پارت‌واقعی
37
16
没有文字...
85
17
پشت پنجره‌ی سراسری عمارتش ایستاده بودم و حضورش و پشت سرم حس کردم. _عاشق بادیگارد من شدن تاوانی جز مرگ براش نداره رها نگاه از کیان گرفتم و یکه خورده و شوکه به طرفش برگشتم. اخم غلیظ روی پیشونیش و برق جهنمی چشماش شدیدا وحشت تو دلم انداخت. _توهمی شدی حتما! من نه علاقه‌ای به تو دارم نه به آدم های دور و اطرافت سعی کردم تا جایی که می‌تونستم لرزش صدام و کنترل کنم و ترسم رو پنهون تا بهم شک نکنه، بدبخت بشم. لاخ فرفری موی جلوی صورتم و پشت گوش فرستاد. چونم و آروم بین مشتش گرفت. _برات سوپرایزی دارم که بخوای نخوای یه هفته دیگه زنمی با عصبانیت دستش و پس زدم. _بمیرمم زنت نمی‌شم عماد _جدی میگی؟ ترسیده و سری تکون دادم که موبایلش و از جیب کتش بیرون کشید. _پس وقتشه پشیمونت کنم با لمس کردن صفحه شماره‌ای گرفت و با لحن بم دستور داد. _می‌خوام کیان رو تا جون داره وسط حیاط عمارت کتک و آش و لاشش کنین یالا منتظر نمونم نیش اشک به چشمام نشست. ضربان قلبم هر لحظه کند و کند تر می‌شد و کم مونده بود پس بیوفتم. _باور کن اصلا دلم نمی‌خواد جلوی چشم همسر آیندم یه گلوله حرومش کنم با درد و زجر بمیره بهتره برام نفس کم آورده و چهرم رو به کبودی می‌زد. نفهمیدم چی شد که چرخیدم و با دیدن کیان و مردهای بزرگ جثه‌ای که دورش حلقه و با مشت و لگد به جونش افتاده بودن حالم دگرگون تر از قبل شد. _تا یه ربع دیگه کارش ساخته‌ست و جنازش خوراک سگام شده توان ایستادن روی پام و نداشتم. عشقم جلوم داشت زنده زنده جون می داد و دیگه بس بود تظاهر به بی تفاوتی فریادم و آزاد کردم و مشت به شیشه کوبیدم. _کیان نه کمک کمک نزنید بی انصافا کشتینش... ولش کن عمااد تا خواستم سمت حیاط عمارت بدوم مچ دستم اسیر پنجه‌ی مردانه‌ش شد و با تقلا به دستش چنگ می‌نداختم. _ولم کن آشغال پست فطرت نمی‌زارم بمیره نمی‌زارم عشقمو بکشی _اگه میخوای نجاتش بدی یه راهی داره با دیدن صورت خونی کیان قلبم داشت از سینم کنده می‌شد. اشکام صورتم و خیس کرده بود. _چی عماد! چی لعنتی هر چی باشه قبوله _دیگه بسته هر چقدر نازت و کشیدم خانم دکتر همین امشب باید محرمم بشی و زن قانونی شرعیم چطور می‌تونستم قولم و به کیان بشکنم! چطور می‌تونستم مال اون نشده ولش کنم و با رئیسش ازدواج کنم! آخه چطور _من هیچ علاقه‌ای بهت نداره عماد چرا نمیفهمی؟ دستم و روی قلبم گذاشتم. _ببین اینجا فقط به عشق یکی دیگه میتپه اگه زنت بشم تا ابد ازت متنفرم و هیچ وقت رنگ خوشبختی رو نمی‌بینی از پشت کمرش اسلحه‌ش و چنگ زد. _پس میگی برم یه گلوله حروم مخش کنم زودتر بمیره؟ همینکه قدمی برداشت جلوش و گرفتم. _باشه زنت میشم فقط بگو ولش کنن تا من برم و درمانش کنم لطفا لطفا کنج لبش به بالا انحنا پیدا کرد. _تو از الان زن منی و حق نداری دستت به کسی بخوره یا نگاه و قلبت برای مرد دیگه‌ای بتپه نترس برای کیان دکتر مرد خبر می‌کنم و برای خودمون عاقد https://t.me/+gFy8O3U_3hgxNmRk https://t.me/+gFy8O3U_3hgxNmRk https://t.me/+gFy8O3U_3hgxNmRk ❌️من رها پزشک موفقی‌ام که برای نجات دادن جون آدم ها روز و شبم و وقف بیمارستان کردم و نمی‌دونم کجای کارم اشتباه بود که با اون آشنا شدم. عماد تهامی آقا زاده‌ای که بی چون و چرا آدم می‌کشت و دست گذاشت روی منی که قلبم و به بادیگاردش باخته بودم و با تهدید مرگش، باهاش ازدواج کردم ولی نمی‌دونستم چه سرنوشت شومی در انتظارمه و...😱🥲💔
96
18
-دوتا نواربهداشتی بذار، پسرعموی بزرگت تو این خونه زندگی می کنه! مریم پتو از سرش کشید و با غیض روی تخت نشست -چرا مهرانه خانم؟ اگه خونمو ببینه میشم نجس؟ میشم دختر خراب؟ مهرانه با چشمان گشاد شده روی دستش کوبید -مار بگزه اون زبونتو چشم سفید! دیوونم کردی تو... آخرش این زبون سرخت سرتو بر باد میده حالا ببین کی گفتم. مریم دستش را در هوا پرت کرد و با پوزخند گفت -من برخلاف شما از اون غول بی شاخ و دم نمی ترسم، تو روشم میگم اینو... تو هم الکی جلوی دهنمو نگیر! -نگیرم که خودتو بدبخت می کنی ذلیل مرده! تو که می دونی اون با مامانشم شوخی نداره... نذار این حرفاتو بشنوه کارت برسه به تنبیه! تنبیه! دختر ۲۰ و اندی ساله باید ترس از تنبیه می داشت؟ اگر می توانست سر آن دیکتاتور را از تنش جدا می کرد و بعد این خانه را برای همیشه ترک می کرد! عاصی شده از جانب گیری مادرش داد کشید: -برو بیرووون! به جای اینکه پشت دخترت باشی اومدی تهدیدم می کنی؟ فقط به خاطر یه پریود که نه گناهه نه حرام، چرخه ی طبیعی زناست! اون گنده بک هم گوه میخوره اگه بخواد تنبیهم کنه! صورت مهرانه از ترس سرخ شد... داشت سکته می کرد! اگر صدایش به گوش شهاب می رسید بدبختش می کرد... داغش را به دلش می گذاشت! -باشه چش سفید بیار پایین صداتو من رفتم بیرون... آخرش تو یکی سکتم میدی! صدای کوبیدن در آمد و دخترک بغض ترکاند... دستش را زیر دل پر دردش گذاشت و زار زد! *** با موهای پریشان و لنگه ی بالا رفته ی شلوارش روی پنجه ی پاهایش بلند شده بود تا بسته ی قرص ها را بردارد! -اه لعنتی... موقعی که داشتن قد تقسیم می کردن من کدوم گوری بودم اخه؟ همان وقت بدن مردانه و بزرگی از پشت به او چسبید و خیلی راحت بسته ی قرص ها را پایین اورد. -هـــین! -منم بچه! مریم با هراس برگشت و شهاب استوار سر جایش ماند. با آن بدن بزرگ کم مانده بود دخترک را بین خودش و کابینت له کند -واسه چی میخوای قرص بخوری؟ مریم چیزی نگفت و نگاه تیزبین شهاب دست دخترک را روی زیرشکمش شکار کرد... پریود شده بود! قرصی که هر ماه برایش میخرید را از داخل جعبه در اورد و به دستش داد... می دانست فقط همین قرص روی دردهایش اثر می کند. -بعد تموم شدن پریودیت قرص آهن میخوری؟ خونریزیت زیاده باید جایگزین شه! سر دخترک به ضرب بالا امد -تو از کجا می دونی که چقدر خونریزی... با درد وحشتناکی که یکهو زیر دلش پیچید خم شد و آخی گفت! شهاب با اخمی پر ابهت دست نرمش را گرفت و بعد از نشستن روی صندلی او را روی پاهایش نشاند اشک روی صورتش را با نوک انگشت گرفت و لب زد -می دونم چون اولین بار خودم شلوار خونی پرنسسم‌و شستم تا کسی جرئت نکنه دعواش کنه! https://t.me/+gGwgB0mMjpxjODJk https://t.me/+gGwgB0mMjpxjODJk https://t.me/+gGwgB0mMjpxjODJk https://t.me/+gGwgB0mMjpxjODJk https://t.me/+gGwgB0mMjpxjODJk https://t.me/+gGwgB0mMjpxjODJk
44
19
#پارت_101 شلنگ آب را محکم‌تر می‌کشم و رو به سورنا که کنار شیر آب ایستاده می‌گویم: -هر وقت گفتم شیر آب‌و باز کنی ها. نگاهش بین دوچرخه و در حیاط نیمه باز می‌چرخد و بی‌تمرکز می‌نالد: -عمه زود باش دیگه، به بچه‌ها قول دادم باید برم، ببین صدام می‌زنند. سر و صدای بازی بچه‌ها از کوچه به پشت بام هم می‌رسد. شلنگ را با خود می‌کشم و رو به جاوید و فرهاد که تی و جارو به دست داخل اتاق مشغول حرف زدن هستند سریع می‌گویم: -برید کنار خیس نشید. سپس تُن صدایم را بالا می‌برم و مخاطبم سورنا می‌شود: -باز کن سورن... انگار فقط منتظر همین جمله بوده، که حرفم تمام نشده، آب از شلنگ جهش می‌زند و شلوار جاوید و فرهاد که مقابلم هستند کمی خیس می‌شود و بلافاصله صدای بسته شدن محکم در حیاط در گوشم می‌پیچد. -جانان حواست کجاست... -دختر بده کنار خیس شدیم بابا... شلنگ را پایین می‌گیرم و رو به هر دو نفرشان که غر می‌زنند با خنده می‌گویم: -مثل دخترای تیش تیش مامانی ادا نیاید، زود باشین من آب می‌گیرم شما کف اتاق رو جارو بزنید. جاوید جاروی در دستش را به فرهاد می‌دهد: -تا من فرشی که جواهرخانم داده رو می‌تکونم، تو با جانان مشغول باش. فرهاد ابرویی بالا می‌اندازد: -نچایی یه وقت، از صبحِ که خواب تشریف داری، من بدبخت دوتا قالیچه شستم، پنج تا دم دری، انباری گوشه حیاط رو بیرون ریختم و مامانت مجبورم کرد کل حیاط رو هم بشورم، حالا جنابعالی هنوز یه ساعت نشده بیدار شدی و اومدی دو تا دستمال روی طاقچه کشیدی، می‌خوای بپیچونی، د برو که رفتیم؟ آب را به انتهای اتاق می‌پاشم و خنده‌ام را مهار می‌کنم. فرهاد حق دارد، از صبح که بیدار شده است، مامان یک ثانیه به خودش و او امان نداده و خواهر برادری کل حیاط و خانه را برق انداخته‌اند. -خواهر خودته جناب، کارهای شما به من ارتباطی نداره. فرهاد با تی در دستش، ضربه‌ای نسبتاً محکم روانه باسن جاوید می‌کند: -د اگه شما زیر گوش این خواهر ما قصه سر نمی‌دادید من‌و مجبور نمی‌کرد این‌جا بمونم و کوزتی رو از پیش بگیرم. جاوید با اخم دست به باسنش می‌کشد: -والا من یادم نمیاد حرفی زده باشم تا خواهر گرامیت توی لندهور رو این‌جا نگه داره، برای خودت قصه نباف. فشار آب زیاد است و من در تلاش هستم با احتیاط کف سیمانی اتاق را بشورم و آب سرایتی به گچ دیوار نکند و رنگش به زردی نگراید. رو به هر دو نفرشان که در حین پاک کردن شیشه با یکدیگر دوئل می‌کنند بلند می‌گویم: -اَه بس کنید دیگه، مثلا ۳۵ سالتونه شما دو تا... حالم‌و بد کردید. زود باشید این آب‌های جمع شده رو با جارو بیرون بریزید. جاوید با نیم نگاهی به آب‌های جمع شدهِ کنار در دست به کمر می‌زند و بدخلق نگاهم می‌کند، فرهاد هم که رنگ نگاهش مثل جاوید می‌شود، از سر حرص و اجبار انگشت شصتم را روی سر شلنگ می‌گذارم و آب را سمتشان می‌پاشم. شروع به خیس شدنشان می‌کنم و دادشان بلند می‌شود: -نکن جانان... چی کار می‌کنی تو؟ -فقط دستم بهت برسه جانان... با خنده سرتاپای هر دو نفرشان را خیس از آب می‌کنم. یک آن هر دو نفرشان بی‌خیال پناه گرفتن می‌شوند و سمتم هجوم می‌آورند؛ جیغ بلندی می‌کشم و با انداختن شلنگ به نقطه‌ای نامعلوم پا به فرار می‌گذارم. قبل از خروج از اتاق، دست‌های جاوید قفل کمرم می‌شود و فرهاد هم بلافاصله پاهایم را می‌گیرد و از زمین بلندم می‌کنند.‌ هیجان و خنده و ترس آمیخته به صدایم شده است و با التماس فریاد می‌زنم: -غلط کردم... ولم کنید... خواه...ش می...کن..م... معلق در میان زمین و آسمان مرا سمت بیرون می‌برند تا مثلا از پشت‌بام رو به حیاط آویزانم کنند. می‌دانم قفل دستانشان هیچ وقت از دست و پاهایم کنده نمی‌شود و من سقوط نخواهم کرد. اما با دیدن ارتفاع و حالت آویزان بودنم، چنان داد و فریاد و التماس به راه می‌اندازم که مامان و بابا هراسان از خانه بیرون می‌زنند. مامان بلافاصله با دیدن من به پشت دستش ضربه می‌زند: -خدا منو مرگ بده، چتون شده شما، اون دختر رو چرا آویزون کردید، صداتون ده محله اون ورتر داره می‌ره، ولش کنید... -ولش کنید دخترم‌و، شما دو تا مرد گنده خجالت نمی‌کشید زورتون به این بچه رسیده؟ -ولم کنید... -باید ادب بشه محمود‌خان، دخترت ما رو شبیه موش آب کشیده کرده. در میان صدای ناله‌های من و اعتراض مامان و بابا و خنده‌های فرهاد و جاوید، ناگهان صدای داد و فریاد دیگری بلند می‌شود. فریادی که خنده‌های جاوید و فرهاد را می‌خشکاند و ناله‌های من را پایان می‌دهد... https://t.me/+R-MvTJTzSl8xMTlk https://t.me/+R-MvTJTzSl8xMTlk https://t.me/+R-MvTJTzSl8xMTlk رمان خانوادگی و جذاب که عشق بین شخصیت‌ها لمس شدنیه. عشقِ بینِ پدر دختر، خواهر برادر و خواهرزاده و دایی... دختری متعلق به خانواده‌ای ساده و بی‌آلایش و از پایین‌شهر تهرون که دستیار سرآشپزه و دلش‌ جا می‌مونه پیش صاحب رستورانی که به تازگی رستوران رو خریده...
40
20
- افق ازت حامله نشده پسرم؟ دوماهه عقد کردین. صدای پوزخند دانیال باعث شد دست از خورد کردن سیب زمینی ها بکشم. - دختره شب تا صبح دم گوشم گریه میکنه، چطوری باردارش کنم مادر من؟ - خب حالا،زنته غریبه نیست که. شاید دلش پره‌. یکم باهاش حرف بزن. حرف نزدن دل زن رو چرکین میکنه پسرم من میشناسمت، خلقت بده انعطاف نداری. دلم پر بود. خیلی زیاد. بغض کردم و دیگه دلم نمیخواست غذا درست منم. دست هام رو آب زدم ولی صداش میومد. - چیکارش کنم؟ با دختری که هنوز توی فکر داداشمه دقیقا چیکار کنم مادر من. معذب سر پایین انداختم و نفسمو آروم رها کردم. - ای خدا، پسر به چی فکر میکنی طفل معصوم دیشب یادبلایی که داداش از خدا زده ات سرش اورده گریه میکرد دوست داره تورو، خیلی. - پس چرا نمیذاره دستش بزنم؟ یا از پشت بغلش کنم؟ - از خودش بپرس.. بقیه ی حرفشونو نشنیدم چون که خودمو توی اتاق پرت کردم، هق هقم شروع شد که در باز شد و دانیال اومد داخل. - افق؟ - ج...جانم. - چرا نمیذاری...از پشت بغلت کنم و ببوسمت؟ مگه‌نمیگفتی سختته تو روم‌نگاه کنی خجالت میکشی پس صبح چرا نذاشتی از پشت بغلت کنم بچسونمت به سینه ام. بغض تا بالای گلوم رسید و گفتم: - اخه...داداشت اون شب به زور منو اونطوری بغل کرد،‌من دوسش ندارم گولم‌زد. جلو اومد و منو چرخوند، بی توجه به تقلاهام دستاشو محکم دورم حلقه کرد. - من اون بی شرف نیستم، حتی مامانم به خاطرت عاقش کرد ولی باید یادت بره افق باید یادت بره یعنی من خوبت میکنم، بهش عشق میدم که اون ظلم رو یادت بره فقط بذار لمست کنم باشه؟ دست هاش دور تن دخترونم بیشتر پیچیدن و... https://t.me/+P3oGPzwkXk0wYjhk https://t.me/+P3oGPzwkXk0wYjhk https://t.me/+P3oGPzwkXk0wYjhk ❌من دانیالم، پسر سر به هوای خونواده. من به خانواده اهمیت نمیدم، چون اونا فقط برادرم رو قبول دارن. تا این که همین برادر همه چی تمومم، گند میزنه. به دختری تجاوز میکنه... و من باید اون دختر رو جمع میکردم. اوردمش خونمون ولی نمیدونستم اون وزه ی موطلایی قراره...
66