☕️کافه رمان☕️
هرچی رمان میخوای میتونیجست وجو کنی از هر ژانری که میخوای همه تو چنل هست در صورت ناراضی بودن نویسنده به ایدی زیر پیام دهید @zohre_3478 رمان #آخراسفند رمان #طلسم عشق رمان #انتروپی آیدی چنل: 🌹🌹🌹🌹 https://t.me/joinchat/PusRKOEDucqOsCk6
Mostrar más📈 Análisis del canal de Telegram ☕️کافه رمان☕️
El canal ☕️کافه رمان☕️ (@cafeeroman) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 10 830 suscriptores, ocupando la posición 3 538 en la categoría Libros y el puesto 28 990 en la región Irán.
📊 Métricas de audiencia y dinámica
Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 10 830 suscriptores.
Según los últimos datos del 02 octubre, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de -31, y en las últimas 24 horas de -4, conservando un alto alcance.
- Estado de verificación: No verificado
- Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 4.83%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 1.39% de reacciones respecto al total de suscriptores.
- Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 523 visualizaciones. En el primer día suele acumular 150 visualizaciones.
- Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 0.
- Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como صدا, دخترک, آیسا, وقت, کس.
📝 Descripción y política de contenido
El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
“هرچی رمان میخوای میتونیجست وجو کنی
از هر ژانری که میخوای همه تو چنل هست
در صورت ناراضی بودن نویسنده به ایدی زیر پیام دهید
@zohre_3478
رمان #آخراسفند
رمان #طلسم عشق
رمان #انتروپی
آیدی چنل:
🌹🌹🌹🌹
https://t.me/joinchat/PusRKOEDucqOsCk6”
Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 03 octubre, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Libros.
Carga de datos en curso...
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 02 octubre | +1 | |||
| 01 octubre | +4 |
| 2 | #گلچینی ازبهترین های #تلگرام رو دراین #فولدری ازدست ندهید.کانال های عمومی،سرگرمی،خبری، فروشگاهی ،همه و همه یکجا برای شماجمع شده کافیه با یه #کلیک ب بهترین هابرسی ..✅
#فولدری 2
https://t.me/addlist/WEFjK9mIykg2ZGU0 | 74 |
| 3 | رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان
آنــتــروپــی🔥🔞
#عـاشـقـانـه_اجتماعی
@cafeeroman
#پارت_۱۸۹
#آنــتــروپــی🦋💍
زیر لب باشهای گفت که دانیال رو بهمون گفت :
_پاشین آماده شین بریم بیرون یه دوری بزنیم!
عسل تایید کرد و از جاش بلند شد که آنا دستمو کشید و گفت :
_پاشو!
بیحوصله بودم و با وجود ناراحتیم از دست حامی دلم میخواست باهاش حرف بزنم...
بگم ببین منو خل شدی؟ من مثل همیشه طرف توام!
ولی بعید میدونستم فعلافعلاها باهام حرف بزنه و این بدجوری روی اعصابم بود؛
با اومدن تیام هم که همه چیز بدتر میشد!
بچه ها سمت اتاقاشون رفتن تا آماده شن و منم رو به آنا که میگفت بیا پیش ما سرمو تکون دادم و سمت اتاق خودمون رفتم تا شاید سر و کلهی حامی پیدا شه و بتونم باهاش حرف بزنم...
دستی به موهام کشیدم و سمت پنجرهی گوشهی اتاق که به حیاط دید داشت رفتم و با چشمام دنبالش گشتم اما پیداش نکردم...
چند لحظهای میگذشت که سپهرو دیدم که وارد حیاط شد و صداش به گوشم رسید...
_چته تو پسر؟
جهت نگاهشو گرفتم و فهمیدم که تموم مدت حامی جلوی چشمم بوده و چون پشت درخت بوده ندیدمش...
دود سیگارشو میدیدم و نمیدونستم اون متوجه من شده یا نه که هیچی گفت و بعدش سپهر بهش خبر داد که قراره بریم بیرون.
دورتر شدن و دیگه صداشونو نمیشنیدم که از پنجره فاصله گرفتم و جلوی آینه ایستادم...
پوفی کشیدم و مشغول آرایش کردن شدم، چرا انقدر همه چیز به هم ریخته بود؟
دلم آرامشی که قبلا با هم داشتیمرو میخواست...
مشغول پوشیدن پالتوم بودم که در باز شد و حامی بدون اینکه نگاهم کنه وارد شد...
نگاهمو ازش گرفتم و آماده روی کاناپهی گوشهی اتاق نشستم که کتشو از روی چوب لباسی برداشت و جلوی آینه مشغول مرتب کردن موهاش شد...
نگاه زیر چشمیم روش بود،
چرا نمیفهمید هیچکس به اندازهی اون واسم جذاب نیست؟
ریپلای به #پارت_اول رمان
#آنــتــروپــی در کانال کافه رمان👇
https://t.me/cafeeroman/65407 | 341 |
| 4 | رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان
آنــتــروپــی🔥🔞
#عـاشـقـانـه_اجتماعی
@cafeeroman
#پارت_۱۸۸
#آنــتــروپــی🦋💍
از در بیرون رفت و تا منو پشت سرش دید با لحن بدی بهم گفت :
_نیا دنبالم!
پوفی کشیدم و همونطور که درو پشت سرم میبستم کنارش ایستادم و آروم گفتم :
_تقصیر من چیه؟
پوزخند عصبی زد و ازم رو برگردوند...
_آره تقصیر تو چیه؟ همشون توهم زدن. منم که میدونی یه فیریکی دیوونهام!
لب گزیدم و با مکث گفتم :
_حامی...
سمتم برگشت و با شدت هلم داد که به در کوبیده شدم و ناخواسته هینی کشیدم...
_خفه شو!
بازوم که درد گرفته بود رو میون دستم کشیدم و با بغض ازش رو برگردوندم که در باز شد و آنا توی چارچوبش ایستاد...
نگاهی به من انداخت و با استرس گفت :
_چتونه؟
حتما صدای برخوردم با درو شنیده بود!
بی حرف از کنارش گذشتم و داخل شدم...
همه چی رو مخ بود...
یه دقیقه هم امکان نداشت بدون بحث و درگیری بگذره و دیگه واقعا داشتم کم میاوردم...
نفسمو با صدا بیرون دادم و روی کاناپه نشستم که آنا چند دقیقهی بعد اومد و همونطور که کنارم مینشست، گفت :
_خوبی؟
سرمو تکون دادم و بازم چیزی نگفتم که ادامه داد :
_حالا واقعا که جریانی با تیام...
میون حرفش اومدم و با ناباوری گفتم :
_چی میگی؟!
از آنا دیگه واقعا انتظار نداشتم. دیگه اون که همه چی زندگی منو میدونست...
_چمیدونم خب همه دارن میگن سر و سر دارین با هم دیگه!
عصبی لب زدم :
_نداریم هیچ کوفتی با هم نداریم...
ریپلای به #پارت_اول رمان
#آنــتــروپــی در کانال کافه رمان👇
https://t.me/cafeeroman/65407 | 287 |
| 5 | پیشنهادویژه امشب👌😍
👈از حالا به ازدواج باهاش فکر کن💍💍
https://t.me/jazbaramashh
❤️یکسال بود رابطه م با عشقم کاملا کات شده بود.با این کانال در عرض سه روز عشقم برگشت. 🙌
https://t.me/jazbaramashh
❤️🌎فال و دعاااااا طلسمات جهانی
♥️جذب پول ، ثروت ، عشق ، کار و شغل
▂ ▃ ▄ ▄ ✾✾⚡️✾✾ ▄ ▄ ▃ ▂
🌺 سَرکِتابِ قُرآنیً دِقیقً☆بینِ دوُعاشِقً☆باز گشتِ عِشقً☆مُعجِزهِ وَغُوغا میکُنِه☆
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 ●کانالِ دُعاهایِ قُرآنیً، وَاِعجازِ اِلهیً سَرنوشتً سازً●
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 🌙 فال، دعا و طلسمات سیید
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 گروه معلم
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 ارباب بی رحم
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 یهوداجادوگریهودی جادو باخون گرگ زنده بسیارقوی
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 گروه دوستان کهکشانی
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 درخواستی کهکشان خلاقیت
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 عشق ابدیم
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 🔥Free fast proxy | پروکسی رایگان تلگرام🔥
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 حس ناب عشق
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 دانستنیهای زندگانی و عاشقی
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 فقط جملات انگیزشی شکرگذاری
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 کانال دعا وخدا
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 گالری انا پوشاک زنانه کیف وکفش
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 کانال جـورواجـور
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 عاشقانه های ناب
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 حکایت عشق
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 بچه های امام زمانی عج
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 اموزش مجازی اپلاسیون
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 دلنوشته های طلایی
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 🔥 حراج ویژه لباس ؛ زیر ۵۰۰!
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 دنیای ترانهlider
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 نیایش باخدا
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 پروژه یابی لاله 9
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 پروژه یابی لاله 8
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 پروژه یابی لاله 11
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 پروژه یابی لاله 10
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 پروژه یابی لاله 4
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 پروژه یابی لاله 7
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 پروژه یابی لاله 6
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 پروژه یابی لاله 12
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 لینکدونی رایگان امیر
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 عشق افسون شده
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 فیلم کلاپ
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 aramesh khater
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 شعردوبیتی
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 شکرگذاری
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 کیف وکفش حامد
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 محبان اهل بیت(ع)
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 گروه پوشاک بچگانه فهیم
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 دلنوشته ها
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 ماه من
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 گلچین متن و شعر و عکس نوشته
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 لاوموزیک
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 شاه بانو
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 دعاوفال عالی وقوی
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 نغمه های دلدادگی
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 چاقی و لاغری گیاهی محصولات زیبایی علمدار
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 گروه پست فوروارد نغمه های دلدادگی
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 جادوهای یهودی وفرعونیه سرکتاب باموکلهای قوی وکاربلد
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 گروه یهودا جادوگریهودی
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 فال طالع بینی استاد
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 خاص باش، زیبا باش! جدیدترین محصولات اوریفلیم مستقیم از نمایندگی اصلی فقط تو کانال ما!
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
🌺 ♡★قُرآنِ سَریعُ الاِجابهً مُعجِزه گَر و گِره گُشا★♡
؛⃟🎗࿐༅♡Join♡༅࿐
▁ ▂ ▃ ▄ ▅ ▆▆ ⚜ ▆▆ ▅ ▄ ▃ ▂ ▁
#طبق_نیازتان_انتخاب_کنید☝️☝️☝️☝️
برای شرکت درتبادلات لیستی گندم
@Gandom_tab
برای رزرو جایگاه vip به ایدی زیر مراجعه کنید
@N12345677800
📆 1405/07/03 | 86 |
| 6 | دوستان کسی اگه میخواد رمانش تو کانال قرار بگیره به این ایدی پیام بده
@zohre_3478 | 449 |
| 7 | رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان
آنــتــروپــی🔥🔞
#عـاشـقـانـه_اجتماعی
@cafeeroman
#پارت_۱۸۷
#آنــتــروپــی🦋💍
افق با گوشه و کنایه گفت :
_به نفس میگفتی بهش بگه، اون که خیلی بهش نزدیک شده!
با بهت سمتش برگشتم، پس بخاطر همین بود که از وقتی اومدیم باهام سر سنگین بود!
حتما شنیده بود که یکی دو روزی پیش تیام بودم ولی از کجا فهمیده بود؟
توی همین فکرها بودم که با شنیدن صدای نفس بلند حامی نیمنگاهی به چهرهی کلافهاش انداختم که با لحن تندی گفت :
_کی همچین حرفی زده؟
افق که حسابی باهام لج افتاده بود با حرص نگاهشو به حامی دوخت و انگار که بخواد راپورتمو بده لب زد :
_دوست دختر سابق تیام میگفت که احتمالا با هم باشن. نیستن؟ خبر نداری تو مگه؟
میتونستم بفهمم چرا دختره همچین چیزی گفته،
افق هم همینطور!
حامی دستهای مشت شدهاشرو توی جیبش قایم کرد و دندون سایید که نچی کردم و خواستم چیزی بگم که عسل پیشدستی کرد و همونطور که نوبتو ازم میگرفت رو به حامی گفت :
_چرا انقدر حرص میخوری خب بالاخره نفس هم باید با یکی اوکی شه.
اوضاع هی داشت بد و بدتر میشد...
مشغول جویدن پوست لبم شدم که حامی بدون اینکه چیزی بگه نگاه معنیدار و بدی بهم انداخت و از جاش بلند شد...
سپهر بلافاصله گفت :
_نقشهی الکی نکشین دختره واسه منه. سر عقل میارمش بیاد زنم بشه. باور کنین انقدر کیس خوبیه که همین الانم بیاد عقدش میکنم. فعلا بذار یه زنگ بزنم بهش پاشه بیاد عزیزدلم!
با بی حوصلگی از جام پاشدم و دنبال حامی که داشت سمت حیاط بزرگ ویلا میرفت راه افتادم که آنا رو به سپهر توپید :
_احمق ندید بدید دختره اصلا به پسرا گرایش نداره!
سپهر که شمارهاشو گرفته بود با لحن خنده داری گفت :
_گرایش میسازم براش!
ریپلای به #پارت_اول رمان
#آنــتــروپــی در کانال کافه رمان👇
https://t.me/cafeeroman/65407 | 499 |
| 8 | رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان
آنــتــروپــی🔥🔞
#عـاشـقـانـه_اجتماعی
@cafeeroman
#پارت_۱۸۶
#آنــتــروپــی🦋💍
چون میدونستم توی چه حالیه گلهای نکردم و فقط لب زدم :
_نمیخوام!
به وضوح نفس راحتی کشید و دستاشو دور تنم حلقه کرد...
گرمای آغوشش بهم آرامش میداد. حداقل توی این لحظه آرومِ آروم بودم...
فضا کمی گرم شده بود که پالتومو از تنم درآوردم و همونطور که همراه شالم روی چوب لباسی مینداختمش، دستی به بافتم کشیدم و گفتم :
_بریم پیش بچه ها؟
نگاهی به سر تا پام انداخت و نه چندان راضی لب زد :
_بریم.
کتشو با یه حرکت درآورد و گفت :
_برو منم الان میام.
باشهای گفتم و از اتاق بیرون رفتم که بچههارو کنار شومینه دیدم. دور هم نشسته بودن و داشتن حرف میزدن که سمتشون رفتم و کنار آنا نشستم. افق خودشو عقب کشید و ازم رو برگردوند؛
رسما داشت برام قیافه میگرفت و حتی نمیدونستم که یهویی چش شده!
توی فکر رفتارش بودم که دانیال گفت :
_حالا چیشد یهویی هول کردین؟
نگاهش کردم و چیزی نگفتم که آنا جواب داد :
_ما که قرار بود بیایم حالا یکی دو روز زودتر. این دو سه روزه هوا این طرفا خیلی اسمیه!
راضی از بهونهای که آورده بود سرمو تکون دادم که حامی لباس عوض کرده بهمون نزدیک شد و کنارم نشست...
سپهر که تا حالا مشغول گوشیش بود ابرویی بالا انداخت و گفت :
_دخترهرو چرا پیچوندین حالا؟ تازه داشت ازش خوشم میومد!
منظورش تیام بود. آنا نگاهی به من انداخت و با مکث گفت :
_نپیچوندیم. برنامه یهویی شد گفتم شاید واسش جور نشه!
بیچاره آنا به خاطر من مجبور شده بود ده تا دروغ بگه...
ریپلای به #پارت_اول رمان
#آنــتــروپــی در کانال کافه رمان👇
https://t.me/cafeeroman/65407 | 354 |
| 9 | رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان
آنــتــروپــی🔥🔞
#عـاشـقـانـه_اجتماعی
@cafeeroman
#پارت_۱۸۵
#آنــتــروپــی🦋💍
دستامو توی جیبم فرو کردم و به در و دیوار خیره شدم که دانیال ادامه داد :
_تا دلتون بخواد اتاق هست بچهها. دیگه انتخابش با خودتون!
آنا نگاهی به دخترا انداخت و همونطور که ساکشو برمیداشت سمت اتاقی رفت...
_من و افق و عسل با هم میمونیم!
افق تایید کرد و دنبالش رفت که سپهر رو به دانیال گفت :
_اونجوری نگاهم نکن قطعا قصد ندارم با توی سیبیل توی یه تخت بخوابم!
عسل خندید و سمت بچهها رفت...
اگه فکرم درگیر نبود قطعا خندهام میگرفت اما الان توی این شرایط اصلا نمیتونستم بخندم...
دانیال شستشو بهش نشون داد که حامی که تا حالا ساکت کنارم ایستاده بود دستمو گرفت و سمت یکی از اتاقهای گوشهی سالن کشیدم...
درو پشت سرمون بست و ساک لباسهامونو گوشهای گذاشت و سوییچشو روی عسلی کنار تخت دونفرهای که کنار دیوار بود پرت کرد که موهامو پشت گوشم انداختم و گوشهی تخت نشستم...
انقدر غرق استرس بودم که واقعا نمیتونستم یهجا بند شم و فقط داشتم به یه چیز فکر میکردم؛
چطور قراره این چند روزو با این حال بگذرونم؟!
حامی کنارم نشست و انگار که حالمو از چشمام خونده باشه دستاشو برام باز کرد که با مکث توی آغوشش جا گرفتم و نفسمو با صدا بیرون دادم...
دستشو روی موهام کشید و آروم لب زد :
_نگران نباش. هیچکس نمیتونه تورو ازم بگیره...
در واقع نگران همین بودم. نگران کله شق بازیهاش که میدونستم مرزی ندارن و فقط خدا میدونست که این توی همچین موقعیتی چقدر میتونه ترسناک باشه!
لب گزیدم که کمی ازم فاصله گرفت و خیره به چشمام لب زد :
_خب؟
چشمهاش هنوز حالت صبحو داشتن؛
پر از حرف و در عین حال خاموش...
به هم ریخته اما پشت نقابی از بیتفاوتی!
چیزی نگفتم و فقط نگاهش کردم که بد تعبیرش کرد و با عصبانیت یهویی گفت :
_حتی اگه خودت بخوای!
ریپلای به #پارت_اول رمان
#آنــتــروپــی در کانال کافه رمان👇
https://t.me/cafeeroman/65407 | 346 |
| 10 | 🚨 صبر کن! این فرصت رو از دست نده! 👀🔥
👗 پوشاک زنانه ویکتوریا
✨ جایی برای بانوانی که شیکپوشی را با خریدی هوشمندانه همراه میکنند. 😍
👗هرروز مدلهای شیک و جدید
💥 قیمتهای وسوسهکننده
🎁 تخفیفها و پیشنهادهای محدود
😍 اینجا قراره لباسهای موردعلاقهات رو با قیمت مناسب پیدا کنی!
⏰ دیر نکن؛ بعضی از مدلها و تخفیفها خیلی زود تموم میشن.
❗️ همین الان عضو شو و قبل از بقیه مدلها و تخفیفهای جدید رو ببین! 🛍️❤️
👇 برای ورود به کانال کلیک کن
https://t.me/+f-V2UhwX5RphZjlk | 894 |
| 11 | رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان
آنــتــروپــی🔥🔞
#عـاشـقـانـه_اجتماعی
@cafeeroman
#پارت_۱۸۴
#آنــتــروپــی🦋💍
آنارو سوار کردیم و حامی بلافاصله سمت جاده پیچید. چون نگران بودم ماماناینا هنوز طرفهای خونشونو زیر نظر داشته باشن بهش گفتم که تا یه جاییرو تنها بیاد...
روی صندلی جابجا شد و همونطور که بهم نزدیک میشد گفت :
_تعریف کن ببینم چیشد؟
پوفی کشیدم و بی حوصلهتر از اونی که بخوام چیزی درموردش بگم، مخصوصا چون میدونستم این کار حامیرو هم بیشتر به هم میریزه، لب زدم :
_بیخیالش...
انگار متوجه شد نباید ادامه بده که به پشتی صندلی چسبید و گفت :
_به نظرم اگه میخواست به بابات خبر بده همونموقع داده بود. میدونه جریان بوی خون میده... واسه همین هم اینکارو نمیکنه!
مشغول جویدن پوست لبم شدم و نیم نگاهی به حامی در هم انداختم ؛
حق داشت!
هرکس دیگهای هم اون همه حرف شنیده بود حالش از این بهتر نمیشد...
آروم دستمو روی دستش گذاشتم که نگاهی بهم انداخت و با مکث دستمو فشرد...
کاش درموردش حرف نمیزدیم که با هربار یادآوریش تن و بدنم میلرزید...
زیر لب نمیدونمی گفتم که خوشبختانه آنا دیگه کشش نداد...
حامی ماشینشو توی حیاط ویلای دانیالاینا پارک کرد که پیاده شدیم و با بچهها مشغول سلام و احوالپرسی شدیم. از آغوش عسل بیرون اومدم و طبق عادت خواستم افقو هم بغل کنم که ازم فاصله گرفت!
تعجب کردم اما به روی خودم نیاوردم و همراه بقیه داخل شدم...
با هم رسیده بودیم و همگی حسابی سردمون بود...
فضای داخل ویلا هم عین سیبری بود؛
دانیال داشت میگفت که سرایدارشون رفته خونهی دخترش و یه چند وقتی نیستش. اومدنمون هم که یهویی شده دیگه اصلا حواسش به این موضوع نبوده...
اینو گفت و همراه آنا مشغول روشن کردن شوفاژها شد.
ریپلای به #پارت_اول رمان
#آنــتــروپــی در کانال کافه رمان👇
https://t.me/cafeeroman/65407 | 835 |
| 12 | رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان
آنــتــروپــی🔥🔞
#عـاشـقـانـه_اجتماعی
@cafeeroman
#پارت_۱۸۳
#آنــتــروپــی🦋💍
با هول گفتم :
_نه نزن...
به وضوح تعجب کرد که گفت :
_چرا؟
بیحوصله لب زدم :
_حامی فیریک زده روش میدونی که!
_باشه ولی اینجوری که زشته...
مشغول جویدن پوست لبم شدم و گفتم :
_نمیدونم فعلا نگو بعد بگو یهویی شد...
واقعا هم زشت بود ولی هیچ ایدهای درموردش نداشتم...
زشت شدنش بهتر از این بود که اونجا حامی بخواد بیسچاری دعوا و درگیری راه بندازه!
_خیلی خب باشه پس من برم بچههارو راه بندازم که یکی دو ساعت دیگه راه بیفتیم...
با رضایت باشهای گفتم و تماسو قطع کردم...
از کارهای یهویی خوشم نمیومد ولی الان واقعا بهش احتیاج داشتیم!
از جام پاشدم و سرسری مشغول برداشتن چندتا لباس از توی کشو شدم که صدای حامی توی گوشم نشست...
_بهش گفتی به اون خبر نده؟
سمتش برگشتم و با حرص گفتم :
_آره حامی گفتم. بسه دیگه کشش نده!
موهاشو چنگ زد که لباسامو توی کولهام انداختم و ادامه دادم :
_چی برات بردارم؟
یکی دوتا از لباساشو از روی چوب لباسی برداشت و دستم داد...
دو ساعتی میگذشت که بچهها بالاخره آماده شدن و خبر دادن که راه بیفتیم...
شالمو با استرس روی سرم کشیدم و رو به حامی لب زدم :
_بریم؟
کتشو تنش کرد و سر تکون داد که کنارش راه افتادم و نگاهی به پشت سرم انداختم...
امیدوار بودم خیلی زود خیالمون راحت شه و بتونیم برگردیم...
ریپلای به #پارت_اول رمان
#آنــتــروپــی در کانال کافه رمان👇
https://t.me/cafeeroman/65407 | 711 |
| 13 | رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان
آنــتــروپــی🔥🔞
#عـاشـقـانـه_اجتماعی
@cafeeroman
#پارت_۱۸۲
#آنــتــروپــی🦋💍
پوفی کشیدم و همونطور که گوشیمو از دستش میگرفتم از جام بلند شدم...
واقعا اوضاع بدتر و پیچیدهتر از اونی بود که بخواد این وسط به تیام فکر کنه!
شمارهی آنارو گرفتم و سمت اتاق خواب رفتم که جواب داد :
_جانم؟
با شنیدن صداش تازه یاد دیروز افتادم. که میخواست چیزی بگه اما نگفت...
نکنه فهمیده بود مامان پیدامون کرده و میخواست همینو بهم بگه؟!
با مکث لب زدم :
_سلام، چطوری؟
_خوبم تو خوبی؟ چیزی شده؟
اینکه انگار منتظر خبر بدی بود به شکم دامن زد...
_میدونی مامان سر از کارمون درآورده، نه؟
با نگرانی جواب داد :
_چی شده نفس؟ خوبین؟
گوشهی تخت نشستم و گفتم :
_خوبیم ولی خیلی ترسیدم. نمیدونم باید چیکار کنیم. مامان اینجا بود...
بلافاصله گفت :
_وای... من شک کرده بودم که اون شب که منو رسوندین کسی اطراف خونمونو میپایید... ولی گفتم شاید اشتباه کرده باشم... چی شد؟ چی گفت؟ بابات چی نفس؟
با کلافگی گفتم :
_نه فقط مامان... ولی تهدید کرد که اگه باهاش نرم به بابا میگه کجاییم... آنا میتونی یه جوری بچینی که چند روزی از شهر بزنیم بیرون؟ برنامهی سفرو بنداز جلوتر!
نیمچه تاملی کرد و جواب داد :
_آره الان به دانیال زنگ میزنم هماهنگش میکنم. قرار بود بریم ویلای اونا... عسل و سپهر هم که اوکین میمونن افق و تیام... افقو یه کاریش میکنم به تیام هم الان زنگ میزنم...
ریپلای به #پارت_اول رمان
#آنــتــروپــی در کانال کافه رمان👇
https://t.me/cafeeroman/65407 | 642 |
| 14 | 🔴یه خبر #فوررری و #مههههم😲
🤩حراج واقعی شرووووع شد 😍
کالکشن تازه لباسهای #زنانه #مردانه #شومیز #مانتو #تیشرت #ستورزشی و..... با کیفیت عالی و طرحهای #رنگی جذاب همین امروز رسید!
✨
اندازههای #متنوع ، با #دوخت مقاوم و راحتی بینظیر 🚀👕💫
😍فرصت ها را از دست ندهید🤩
تخفیف ویژه فقط امروز برای #مشتریهای خوششانس ما 🎉
《تا اخر امروز خرید کنید و از تخفیف 50 درصدی بهره ببرید》
فروش به صورت انلاین💯
خریدی #ساده، پرداخت #امن و #ارسال سریع به سراسر کشور با خدمات #رضایتبخش ما 🚚💳
ظرفیت محدود فقط و فقط #20 نفر
https://t.me/+f-V2UhwX5RphZjlk | 1 208 |
| 15 | رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان
آنــتــروپــی🔥🔞
#عـاشـقـانـه_اجتماعی
@cafeeroman
#پارت_۱۸۱
#آنــتــروپــی🦋💍
کف زمینو با پاش ضرب گرفته بود که بدون فکر کردن رو بهش لب زدم :
_باید به بچهها بگم برنامهی سفرو بندازن جلوتر!
اخماشو توی هم کشید و گفت :
_چی؟
حدس میزدم که خبر داشته باشه. هرچند اونجوری که دیشب گوشیمو تفتیش کرده بود حدس چیه؟ حتما خبر داشت!
با یادآوریش حرصی شدم ولی توی این وضعیت به روی خودم نیاوردم و گفتم :
_چند روزی اینجا نباشیم بهتره. تا ببینیم چی قراره پیش بیاد...
سمتم برگشت و با مکث گفت :
_چیزی نمیشه...
با اعتراض گفتم :
_حامی!
نفسشو با صدا بیرون داد و لب زد :
_خیلیخب خودمون میریم...
نچی کردم و دنبال گوشیم گشتم. آخرین بار همینجا دیده بودمش...
_توی این اوضاع تنها نباشیم بهتره...
بازومو کشید و منو سمت خودش برگردوند...
_از چی میترسی؟ یعنی من نمیتونم مواظبت باشم؟
با ناراحتی گفتم :
_حرفم این نیست. به هرحال بچه ها باهامون باشن بهتره...
صداشو بالا برد و گفت :
_بچه ها کین؟ انتظار که نداری ببرمت ور دل اون عوضی؟
کلافه گفتم :
_من چی میگم تو چی میگی... بند کردی به یارو الکی... گوشیم کو میخوام به آنا زنگ بزنم...
گوشیمو از گوشه کنار کاناپه برداشت و همونطور که دستم میداد، گفت :
_نه نمیگم نه به خاطر این جریان. چون میدونم دلت میخواد باهاشون بری ولی ببین نفس؛ اون دختره بخواد بیاد همونجا گردنشو میشکونم. دیگه خود دانی!
ریپلای به #پارت_اول رمان
#آنــتــروپــی در کانال کافه رمان👇
https://t.me/cafeeroman/65407 | 1 023 |
| 16 | رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان
آنــتــروپــی🔥🔞
#عـاشـقـانـه_اجتماعی
@cafeeroman
#پارت_۱۸۰
#آنــتــروپــی🦋💍
پوزخند تلخی زد و با مکث گفت :
_فکر میکنی از شنیدن حرفاش تعجب کردم؟
بی حرف به چشماش زل زدم که ازم رو گرفت و ادامه داد :
_یادت میاد وقتی بحثمون میشد و بهم میگفتی ازشون دلگیر نشو پدر مادرن بهت چی میگفتم؟ میگفتم اونا پدر و مادر توان. من هیچکسو ندارم!
بلافاصله با بغض گفتم :
_منو داری...
سمتم برگشت و عصبی گفت :
_آره فقط تورو دارم... واسه همینم هست که با هر حرکتی از سمتت روانی میشم... چون نمیتونم تو یکیرو هم نداشته باشم!
نگاهم به دستای لرزونش افتاد که جفت دستاشو توی دستام کشیدم و گفتم :
_من همیشه پیشتم...
چیزی نگفت که با ترسی که سعی داشتم بروزش ندم تا اوضاع کمی آرومتر شه سمت آشپزخونه رفتم...
دوتا چای ریختم و کنارش روی کاناپه نشستم که چشمم به ته سیگارهای پخش شده روی میز افتاد...
غرق فکر مشغول جمع کردنشون شدم...
نمیدونستم باید چیکار کنیم...
میترسیدم؛
توی این شرایط خیلی از بابا میترسیدم...
حامیرو زنده نمیذاشت...
مشغول جویدن پوست لبم شدم و ته سیگارهای روی میزو توی بشقاب جلوی دستم انداختم که چیزی به ذهنم رسید...
شاید اگه چند روزی از اینجا میرفتیم اوضاع کمی آرومتر میشد...
نمیدونستم مامان واقعا قصد داره موضوعو به بابا بگه یا نه، اما غرق استرس بودم...
اگه چند روزی میرفتیم یه طرفی معلوم میشد مامان میخواد چیکار کنه...
اونوقت یا باید یه تصمیم جدی میگرفتیم یا دیگه خیالمون راحت بود که اتفاقی نمیفته...
سفر آخر هفتهای که بچهها ازش حرف زده بودن توی این موقعیت پیشنهاد خوبی بود...
ریپلای به #پارت_اول رمان
#آنــتــروپــی در کانال کافه رمان👇
https://t.me/cafeeroman/65407 | 941 |
| 17 | https://rubika.ir/joinc/FECIJDJC0HLTYHCDTTUFSQYNBSPYHEDN
لینک لوازم ارایشی در روبیکا | 1 204 |
| 18 | https://rubika.ir/joinc/FBCJFGAJ0QNJLOZKBRQHXPGKADNAQEBZ
لینک لباس فروشیمون در روبیکا | 1 148 |
| 19 | رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان
آنــتــروپــی🔥🔞
#عـاشـقـانـه_اجتماعی
@cafeeroman
#پارت_۱۷۹
#آنــتــروپــی🦋💍
نفسمو با صدا بیرون دادم و با غصه گفتم :
_چطور میتونی این حرفارو بزنی مامان؟ توی تموم این سالها تو جای مادرش بودی...
سرشو تکون داد و به سیم آخر زد...
_نمیخوای برگردی نه؟
با ترس و نگرانی نگاهی به حامی که هنوز توی همون حالت بود و حس میکردم داره از غصه میترکه انداختم و چیزی نگفتم که ادامه داد :
_باشه.
اینو گفت و سمت در رفت...
ترسیده خواستم دنبالش برم که حامی مچ دستمو گرفت و مانعم شد...
نمیدونستم چی میشه...
همین که از در پاشو بیرون میذاشت ممکن بود به بابا خبر بده و اونوقت چه اتفاقی میفتاد؟
بیشتر از اینکه نگران خودم باشم برای حامی میترسیدم. هرچقدر که از من عصبی بودن ده برابرشو از چشم حامی میدیدن.
حالا فهمیده بودم؛
حامی همیشه براشون یه غریبه بود. غریبهای که نمیتونستن به خاطر حرف مردم به حال خودش رهاش کنن...
مامان رفت و درو پشت سرش کوبید که با نگرانی به صورت در هم حامی چشم دوختم...
ناخواسته، ناراحت از حرفایی که شنیده بود لب ورچیدم. انگار متوجه شد که دستمو ول کرد و خواست ازم فاصله بگیره که با چنگ زدن بازوش مانعش شدم و توی آغوشم کشیدمش...
بیخیال اتفاقات دیشب دستمو لای موهاش کشیدم و بغضمو بزور قورت دادم که نفسشو با صدا بیرون داد و بازوهاشو دور تنم حلقه کرد...
نمیدونم چقدر گذشته بود که ازش کمی فاصله گرفتم و آروم لب زدم :
_به حرفاش فکر نکن...
ریپلای به #پارت_اول رمان
#آنــتــروپــی در کانال کافه رمان👇
https://t.me/cafeeroman/65407 | 1 266 |
| 20 | رمٰـــــاْنّ جَــــذٔابٖ #هستی_آریان
آنــتــروپــی🔥🔞
#عـاشـقـانـه_اجتماعی
@cafeeroman
#پارت_۱۷۸
#آنــتــروپــی🦋💍
سمت حامی برگشتم و با اعتراض رو بهش لب زدم :
_حامی!
به خیالش میتونست اینجوری نگهم داره؟
با این حرفا که مامان هرلحظه عصبیتر میشد و احتمال اینکه به بابا آمارمونو بده بیشتر میشد...
با اخم هیسی رو بهم گفت که مامان گوشیشو از توی کیفش درآورد و گفت :
_باشه. خودت خواستی!
با ترس گوشیو از دستش قاپیدم و لب زدم :
_نکن مامان... ببین میدونم از دستمون عصبانیای... حق داری ولی ببین منو... مامان من خیلی دوستش دارم...
با صدای بلندش ناخواسته عقب پریدم...
_کیو دوست داری؟ چیو دوست داری؟ یه دخترو؟ که کل زندگیت جای خواهرت بوده؟!
حامی با کلافگی موهاشو چنگ زد که با گریه گفتم :
_نبوده... هیچوقت نبوده...
برافروخته جواب داد :
_تو اصلا میدونی این کیه؟ پدر و مادرش کی بودن؟ گولشو خوردی... گولشو خوردی چون من و بابات آوردیمش توی زندگیمون... تقصیر ماست... تو از وقتی که به دنیا اومدی پیشش بودی. معلومه که خوب تونسته مغزتو بشوره...
حامی با غم فقط نگاهش میکرد. انگار این حرفا چندان دور از انتظارش نبودن. جوری نگاهش میکرد که انگار همیشه میدونسته چی توی دلش میگذره...
معترضانه لب زدم :
_چیکار به پدر و مادرش داری؟
_میدونی مادرش وقتی داشت توی مریضی میمرد ولش کرد و رفت؟
بی طاقت با صدای بلندی گفتم :
_من ولش نمیکنم!
داشت برای از چشمم انداختنش به همه چیز چنگ میزد و اصلا حواسش نبود که چی داره از دهنش بیرون میاد...
گاهی بزرگترها از یه بچهی پنج ساله هم کودکانهتر حرف میزدن،
فقط کافی بود یه چیزی بر خلاف میلشون باشه!
نگاهی به حامی غمزده و در هم انداختم که مامان دوباره ادامه داد :
_دِ میدونی؟
هیچوقت برام تعریف نکرده بود ولی از کابوسهای شبونهاش فهمیده بودم؛
کابوسهایی که جز من هیچکس ازشون خبر نداشت...
ریپلای به #پارت_اول رمان
#آنــتــروپــی در کانال کافه رمان👇
https://t.me/cafeeroman/65407 | 1 083 |
