☕️کافه رمان☕️
هرچی رمان میخوای میتونیجست وجو کنی از هر ژانری که میخوای همه تو چنل هست در صورت ناراضی بودن نویسنده به ایدی زیر پیام دهید رمان #آخراسفند رمان #طلسم عشق رمان #انتروپی آیدی چنل: 🌹🌹🌹🌹 https://t.me/joinchat/PusRKOEDucqOsCk6
إظهار المزيد📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام ☕️کافه رمان☕️
تُعد قناة ☕️کافه رمان☕️ (@cafeeroman) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 11 101 مشتركاً، محتلاً المرتبة 3 449 في فئة الكتب والمرتبة 28 512 في منطقة إيران.
📊 مؤشرات الجمهور والحراك
منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 11 101 مشتركاً.
بحسب آخر البيانات بتاريخ 22 يونيو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -117، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -2، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.
- حالة التحقق: غير موثّقة
- معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 1.02%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 1.06% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
- وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 113 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 118 مشاهدة.
- التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 1.
- الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل صدا, دخترک, آیسا, وقت, کس.
📝 الوصف وسياسة المحتوى
يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
“هرچی رمان میخوای میتونیجست وجو کنی
از هر ژانری که میخوای همه تو چنل هست
در صورت ناراضی بودن نویسنده به ایدی زیر پیام دهید
رمان #آخراسفند
رمان #طلسم عشق
رمان #انتروپی
آیدی چنل:
🌹🌹🌹🌹
https://t.me/joinchat/PusRKOEDucqOsCk6”
بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 23 يونيو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.
جاري تحميل البيانات...
| التاريخ | نمو المشتركين | الإشارات | القنوات | |
| 23 يونيو | +2 | |||
| 22 يونيو | +1 | |||
| 21 يونيو | 0 | |||
| 20 يونيو | +1 | |||
| 19 يونيو | 0 | |||
| 18 يونيو | 0 | |||
| 17 يونيو | +3 | |||
| 16 يونيو | 0 | |||
| 15 يونيو | 0 | |||
| 14 يونيو | 0 | |||
| 13 يونيو | 0 | |||
| 12 يونيو | 0 | |||
| 11 يونيو | 0 | |||
| 10 يونيو | 0 | |||
| 09 يونيو | 0 | |||
| 08 يونيو | +2 | |||
| 07 يونيو | +1 | |||
| 06 يونيو | +1 | |||
| 05 يونيو | 0 | |||
| 04 يونيو | +1 | |||
| 03 يونيو | 0 | |||
| 02 يونيو | 0 | |||
| 01 يونيو | 0 |
| 2 | #پارت_781
آیه وارد خونهش میشه و خواهر ناتنیش رو با شوهرش میبینه و فکر می کنه بهش خیانت کردند و....
از صدای برخورد دسته کلید و کولهام با زمین سر هر دو به طرف من چرخید، از پشت پرده اشک دیدم که مردِ من، زن رو پس زد.
قدمی عقب رفتم.
_آیه... برات توضیح میدم.
بدون اینکه به حرفش اهمیت بدم از خونه بیرون زدم.
اسمم رو با فریاد صدا زد.
_آیــه؟
بهم رسید و با فاصله چند قدم ازم ایستاد.
_آیه... برات توضیح میدم عزیزم...
قدمی عقب رفتم که داد زد:
_ وایستا... پشتت جاده است، بیا بریم همه چیزو برات تعریف میکنم قربونت برم، به جون مامان فاطمه اشتباه متوجه شدی.
قدم دیگهای عقب رفتم.
چی رو میخواست توضیح بده؟
اشتباه متوجه شدم!؟ آره من همیشه اشتباه متوجه میشم...!
_به جون لوبیا اشتباه فهمیدی...
دستم رو به شکمم گرفتم.
کجا میرفتم؟ من تنهایی، جایی رو نداشتم، لوبیا هم بود، لوبیا نه پسرم!
تصویر آیهای که هیچکس نمیخواستش، نکنه پسرمم رو کسی نخواد...!؟
قدم دیگهای عقب رفتم، مامان فاطمه هم لنگان لنگان پشت سر یزدان رسید.
تمام تصویر ذهنی منو پسر بچهای گرفت که هیچکس نمیخواستش... من نتونستم از خودم مراقبت کنم، از بچهام میتونستم؟ آواز اذیتش میکرد.
هر دو دستم رو به شکمم گرفتم به طرف جاده برگشتم، ماشینی به سرعت به ما نزدیک میشد.
_خودم مراقبتم.
دو قدم بلند برداشتم، صدای ترمز ماشین و فریاد یزدان و یا فاطمه زهرا گفتن مامان فاطمه، میون دردی که همه جونم رو گرفت محو شد، وقتی بعد از برخورد با ماشین روی زمین افتادم صدای شکستن استخونام رو میشنیدم.
تصویر فرو ریختهی مردی که قرار بود پدر بچهام باشه رو میدیدم.
دست راستم رو احساس نمیکردم اما دست چپم رو به شکمم رسوندم، دیگه حتی نمیتونستم لبهامو تکون بدم مغزمم داشت خواب میرفت اما به پسرم قول دادم نذارم کسی اذیتش کنه.
+++++++++++
https://t.me/+iNeuFM9kEv00Nzg8
https://t.me/+iNeuFM9kEv00Nzg8
https://t.me/+iNeuFM9kEv00Nzg8 | 17 |
| 3 | 😭
تازه چهل روز از مرگ پدرم گذشته بود و هنوز لباس سیاه تنم بود که زن صاحب خونه راهم را گرفت و گفت:
+ تا آخر ماه خونه رو خالی کن من پسر مجرد دارم به دختر تنها خونه اجاره نمیدم تا امروزم به خاطر پدرت صبرکردم
خواستم اعتراض کنم که گفت؛
+شش ماه هم هست پول اجاره ندادید ، بی هیچ حرفی فقط جمع کن برو
ناراحت گفتم:
_ کجا برم با کدوم پول برم؟
+ قبلا هم بهت گفتم فقط یه راه داری که بمونی اونم اینکه زن پسرم بشی میدونی که خاطرت رو میخواد!
عصبی شدم و بی اینکه جوابش رو بدم پا تند کردم. ایاز پسرش که گوشه حیاط سرش به آخورش گرم بود با داد ننه اش فهمید چه خبره که اخم سنگینی کرد.
کلافه از دست این مادر و پسر وارد خونه شدم نصفه شب خسته توی اتاق دراز کشیده بودم که با صدای باز شدن در هراسون از جام پریدم تا به خودم بیام میون بازوان ایاز گیر افتادم.
قصد تعرض داشت و هرچه تقلا میکردم بی فایده بود تا اینکه چشمم به پارچ آب کنار دستم افتاد و بی درنگ با تمام توانم کوبیدمش به گیجگاهش که نقش زمین شد و خون فواره زد.
هراسون به سمت حیاط دویدم و شروع کردم به جیغ زدن که به کسری از ثانیه خونه پر از آدم شد و مأمور ها منو دستگیر کردن هرچی توضیح میدادم چی شده کسی به حرفم گوش نمیکرد
داشتم دیوونه میشدم ، شب و روز به خدا التماس میکردم از کما بیرون بیاد اما وقتی که به هوش اومد بهم گفت:
یا زن من میشی یا اینقدر اینجا میمونی تا موهات رنگ دندونات بشه!!!....
با تنفر گفتم:
-اگه بمیرمم نمیزارم دستت به جنازه ام برسه ....چه برسه به این که بخوام زنت بشم!!!....
اما درست فردای همون روز ....
https://t.me/+TYaXqbj20gk2MGRk
https://t.me/+TYaXqbj20gk2MGRk
https://t.me/+TYaXqbj20gk2MGRk | 8 |
| 4 | من یه بیوه ی هجده سالم!!
دختری که فردای عقدش، همسرش و کشتن...
از نظر بقیه، تا حالا دختر نجیب خونه بودم ولی الان، یه دختر نانجیبم که برای برادر شوهر مجردم تور پهن کردم...اون یه فرد نظامی عبوس و گوشت تلخه با هزار جای زخم روی بدنش...
با همه ی عبوس بودنش، مثل برادرم دوسش دارم.
غافل از اینکه اون حس دیگه ای بهم داره و از بچگی می خواستتم...
حالا از نظر کل خانواده، من یه زن خراب و بد کارم که باعث شدم برادر شوهرم نامزدیش و بهم بزنه و من و بخواد....
از بچگی تو خونه ی عموم بزرگ شدم و عاشق پسر کوچیکش شدم و باهاش ازدواج کردم، غافل از اینکه پسر عموی بزرگم که حکم برادرم و داره از بچگیم عاشقم بود...
https://t.me/+eiPfYKmHDvtlMWI0 | 10 |
| 5 | فقط 20 پارت دیگه تا پایان این رمان مونده🥹👇 کلی پارت آماده داره. «قبل چاپ حتما بخونش»
#پارت_155
-خواهر احمق من از شوهرت حاملهس خانـــــوم.
دامنِ لباس عروسم را بالا میکشم و پر بهت به مرد خشمگین رو به رو خیره میشوم. هیاهوی وحشتناکی مجلس را فرا گرفته و همگی سر در گوش یکدیگر میبرند و پچپچ میکنند.
صورت کامیار از خشم کبود شده است. مرا عقب میکشد و محکم رو به مرد میگوید:
-جمع کن این بساط رو، اومدی عروسی منو بهم ریختی و چرت و پرت میگی واسه من؟ معنی حرفاتو میفهمی مرتیکه؟
مرد عربده میکشد و میخواهد به سمت کامیار یورش بیاورد که نمیگذارند:
-بیناموس بی همهچیز خواهر ساده منو گول زدی و هر به راهی کشوندیش دو قورت و نیمتم باقیه؟
-خواهرت کیه؟ این مزخرفات چیه میگی؟
-خواهرم کیه؟ بیا ببینش...
مرد دستهای بقیه را پس میزند و دست دختر ریزمیزهای را میگیرد و از میان جمعیت جلو میکشد. نگاه میدهم به دختر که شکمش برجسته شده و از لباسش بیرون زده است. این دختر محدثه است. رفیق ناب و صمیمی خودم که حالا از نامزدم حامله شده بود...
نفسم بالا نمیآید و چشم به کامیار میدهم که با دیدن محدثه رنگ از رخش میپرد.
-چیشد حالا یادت اومد چه بیناموسی سر خواهر من اوردی؟
پدر کامیار جلو میآید و با پرخاشگری میغرد:
-دست خواهرتو بگیر و از خونه من برو بیرون و بگرد دنبال کسی که این بلا رو سرتون اورده، پسر من اهل این بیناموسیها نیست که دارید بهش انگ میزنید.
مرد خندهای عصبی سر میدهد و محدثه سر در یقهاش فرو میبرد. برادرش محکم تکانش میدهد و فریاد میکشد:
-بگو بهشون، بگو که با همین شازده پسر بودی و خاک تو سر ما کردی، بگو که چطور و دور از چشم ما پات رو تو خونش باز کرده.
کامیار سکوت اختیار کرده و قلب من هر لحظه بیشتر خرد میشود و فرو میریزد. پدر کامیار به سوی محدثه میرود و میپرسد:
-سرتو بده بالا خوب نگاه کن، تو با پسر من بودی؟ آره؟
محدثه از ترس و بدون نگاه تنها به تایید سر تکان میدهد و من دیگر پاهایم توان ندارند که روی صندلی فرود میآیم. همان صندلیای که قرار بود ده دقیقه پیش بله سر عقد را به کامیار بگویم.
درگیری بالا میگیرد و زد و خوردها شروع میشود. همه به تکاپو میافتند برای جدا کردن کامیار و برادر محدثه. محدثه با گریه گوشهای ایستاده و من احساس میکنم دیگر نباید در این جمع بمانم.
دعوا برای جانشین کردن محدثه به جای من است. محدثهای که حدس زده بودم سر و سری ممکن است با کامیار داشته باشد. اما صیغه و بچه داشتن، فرای چیزی است که بتوانم تحمل کنم و سر سفره این عقد بشینم.
با دعوای رو به رو کسی حواسش به من نیست. با جمع کردن لباسم از میان جمعیت میگذرم و از خانه بیرون میزنم. وارد حیاط که میشوم، با قدمهای تند به طرف در حیاط میدوم. اما قبل از رسیدن به در سکندری میخورم و همان دم نقش زمین میشوم.
دیگر نمیتوانم خودم را کنترل کنم و در یک آن بغضم میترکد. دستانم را ستون زمین میکنم و بلند گریه میکنم و زمین و آسمان را نفرین میکنم.
نمیدانم چقدر میگذرد و کسی هم سراغی از من نمیگیرد ولی بعد از مدتی کفشهای براق مشکی در مسیر دید چشمان اشکیام قرار میگیرند. صاحبش را میشناسم و سر بالا نمیبرم.
امشب او هم در مراسم حضور داشت و حتم دارم از حال و روز من لذت میبرد. چرا که همیشه مرا طعنه میزد و تمسخر آمیز با من رفتار میکرد. اما اشتباه کردهام که آب معدنی را به سمتم میگیرد و میگوید:
-قویتر از این حرفها میدیدمت خانم مهندس.
لعنتی! همیشه در شرکت کارش طعنه زدن به من بوده و سنگ رو یخ کردنم. حالا قصد کمک کردن به من را دارد؟ تعللم را که میبیند، در آب معدنی را باز میکند و میگوید:
-نظرت چیه این آب رو بگیری بخوری و منم لطف کنم سوئیچ ماشینمو بهت بدم که با این سر و وضع آواره کوچه و خیابون نشی؟
معین حکمت نگران من شده است؟ اویی که همیشه میخواست سر به تن من نباشد و به سگ اخلاقی مخصوصا نسبت به من معروف بود؟ مات شدنم را که میبیند میگوید:
-با اینکه دلم نمیاد ماشین نازنیمو به یه خانمی با حال و روز تو بدم ولی چارهای هم ندارم...
سوئیچ را تکان میدهد تا از دستش بگیرم:
-اگه باهات بیام ممکنه امشب انگ خیانت به پیشونی تو هم بخوره و تو هم مثل اون یارو متهم بشی.
باور نمیکنم او به من محبت کند. اویی که احساس میکردم همیشه از من متنفر است. اما ذهنم تنها یک چیز را میفهمد. فرار کردن از اینجا به هر روشی که ممکن است.
-نظرت چیه؟ خودت میری؟ یا حرف بقیه رو به جون میخری؟
در یک آن سوئیچ را از دستش میقاپم و حیاط را ترک میکنم. آن شب هیچ وقت فکر نمیکردم روزی برسد که نفسم بسته به معین حکمتی شود که از نزدیکی به او وحشت داشتم.
https://t.me/+I-UFuX793X45MzQ0
https://t.me/+I-UFuX793X45MzQ0 | 19 |
| 6 | sticker.webp | 55 |
| 7 | _ آخ.... آی.....مُــردم... خـــــدا.... درد دارم
_ آخ دســتم.... آییی.... مُردَم.... بدادم برسید....
_ خوبی خانم؟؟ زنگ بزنیم اورژانس؟ طرف رو بگیرید فرار نکنه.
یکی از مردهای اطرافم پشت یقه مرد رو گرفت و از روی موتور پایین کشید.
_ کوری مگه آشغال نفهم... تو که موتور سواری بلد نیستی برو خرسواری... یابو.
اینا رو با جیغی از درد و عصبانیت به مردی گفتم که بهم زده بود و چند قدم اونطرفتر از من، روی ترک موتورش نشسته بود، گفتم.
_ مرتیکه مثل بز وایستاده به منه لتوپار شده نگاه میکنه!
-زدی دختر مردم رو ناکار کردی مرد حسابی... یه نفر زنگ بزنه اورژانس...
بلاخره از موتور پایین اومد و کلاه ایمنی رو از سرش برداشت. موهای حالت دارش روی پیشونیش ریخت.اومد و بالای سرم ایستاد، پشت به نور بود، صورتش رو واضح نمیدیدم و اما قد بلندش منو وادار کرد سرمو بالاتر بگیرم با پوزخندی گفت:
_این حالش از منم بهتره.
عصبی از حرفش با حرص گفتم:
_ خرو چه به خرسواری...اصول که رعایت نشه نتیجه اش میشه داغون کردن مردم...یکی زنگ بزنه پلیس...زنگ بزنید اورژانس...اخ خدا دارم میمیرم از درد...
البته که درحال مردن نبودم اما پرو بازی این مردک دراز باعث شد کولی بازی کنم.
خانمی کنارم نشست وگفت:
یه جوون مرد پیدا نمیشه این طفلکو ببره بیمارستان ؟
آقایی از پشت سرش رو به مردک دراز گفت:
_ من ماشین دارم اما چون زدی باید همراهم بیایی...من تا جلوی بیمارستان می برمت.
_ این هیچیش نیست ...چرا باید ببریمش بیمارستان؟
_ من پدرت رو درمیارم... اخ مردم.
_ الان بدنش داغه شاید خونریزی داخلی کرده باشه.
باحرف زن واقعا وحشت کردم اگه می مردم برای کی مهم بود؟ معلومه هیچ کس حتی همه هم راحت میشدن و من اصلا همچین آدم بخشنده ای نبودم که اینو براشون بخوام.
_وای وای منو برسونید بیمارستان
مردک دراز بد قواره مقابلم نشست وبا پوزخند گفت:
_ حالا از ترس سکته نکنه خونش بیوفته گردن من!
_بلایی سرم بیاد پدرتو درمیارم... میام سراغت.
-اگه زنده بمونی...که فکر نکنم وضعت خرابه...
_بمیرم هم روحم میاد سراغت.
نگاهی به سر تا پام کرد و چشمکی زد و با صدای آرومی گفت:
_خوب چیزی هستی، حتما خودت تنها بیا.
_ خفه شو...
خندهای که کرد نفسم بند اومد. دراز جذاب چه خنده نفس گیری داشت آب دهنم رو قورت دادم می خواستم بگم من خفه میشم تو بخند... به لباش خیره بودم.
اخماش رو کشید توهم و بعد هم مثل گونی برنج منو زد زیر بغلش، دستم کشیده شد و از دردش جیغم در اومد.
-چیکار میکنی آقا آروم تر...بچه مردم رو کشتی!
صورتش رو نمی دیدم اما جواب اون خانمی که اینو گفت رو اینطوری داد:
_ بچه مردم حالش از همه ی ما بهتره، اگه درد داشت زبونش صد اسب بخار کار نمیکرد.
رو به خودم زمزمه کرد :
_با نگاهش بچه مردمو نمی خورد
+رو دستم افتادم نه زبونم ...آخ...
اخی که تنگ جمله ام چسبوندم برای خالی نبودن عریضه بود. تا به خودم بیام منو انداخت توی ماشینی و ماشین حرکت کرد.
https://t.me/+2Jk6vLDaLNs0YzNk
https://t.me/+2Jk6vLDaLNs0YzNk
❌❌
پسره با راننده ماشین دست به یکی می کنند و دختره رو تهدید می کنند که اگه صدات رو نبری توی یه کوچه خلوت .... 😱
https://t.me/+2Jk6vLDaLNs0YzNk
https://t.me/+2Jk6vLDaLNs0YzNk | 53 |
| 8 | من کژال هستم
چهل روز از مرگ پدرم گذشته بود…
هنوز لباس سیاه از تنم درنیامده بود که صاحب خونه جلویم رو گرفت.
«تا آخر ماه خونه رو خالی کن. من پسر مجرد دارم، به دختر تنها خونه اجاره نمیدم…»
نه پولی داشتم، نه جایی برای رفتن…
و بدتر از همه، پیشنهادی که مثل خنجر توی قلبم فرو رفت
«اگه میخوای بمونی… باید زن پسرم بشی.»
پسرش کی بود؟
یه ول گرد خیابونی که هر کاری از دستش بر میومد..
همهچیز از همان شب شروع شد…
شبی که برای دفاع از خودم دستم به پارچ آب رفت و سرنوشت زندگیام عوض شد.
یک ضربه… یک فریاد… و چند دقیقه بعد دستبند روی دستهایم!
وقتی پسر صاحب خونه از کما بیرون آمد، با یک لبخند سرد گفت:
«یا صیغه من میشی… یا اینقدر اینجا میمونی تا موهات رنگ دندونات بشه.»
با نفرت جواب دادم:
«اگه بمیرم هم نمیذارم دستت به جنازهام برسه… چه برسه به اینکه زنت بشم.»
اما درست فردای همان روز… اتفاقی افتاد که هیچکس فکرش را نمیکرد…
مرد چهل ساله ای آزادم کرد به شرط ازدواج، اما فقط ازدواجی که روی کاغذ باشه نه واقعی تا روزی که فهمیدم اون یک آدم معمولی نیست بلکه....
https://t.me/+Ei1j21Hwvm4xNjRk
https://t.me/+Ei1j21Hwvm4xNjRk | 24 |
| 9 | -تو هیچ وقت من و دیدی؟! ندیدی که چطور دنبالت موس موس می کنم؟؟ ندیدی که مسعود چطور خرته؟؟
حیران نگاهش می کنم.
-چی میگی دادا؟
پوزخندی میزند که دلم را خون می کند.
-میگم هیچوقت من و دیدی؟! نه ندیدی...چرا؟! چون چشت همیشه دنبال مبین بود...مسعود خر کیه؟! مسعود مثل سگ پاسوخته همه جا دنبالت موس موس میکرد...همیشه منتظر بود تا خانوم یه کاری بخواد تا مثل اسب بدوه و براش انجام بده...ولی آخرش چی؟! مبین شد مرد دوست داشتنی خانم!! شد کسی که تو عاشقش شدی!!
حرف هایش برایم تازگی دارد و گیج شده ام.
موهای لخت پر کلاغی اش را چنگ می زند.
خنده ای مصلحتی می کنم.
باید این کوه خشم را آرام کنم...گرچه خدا هم می داند که کسی حریف مسعود خشمگین نمی شود و برای همین کل محل با دیدنش راهشان را کج می کنند تا مورد خشم او واقع نشوند.
جلو می روم و به اویی که روی تختم نشسته و پاهایش را عصبی تکان می دهد، خیره می شوم.
-چی شده دادا؟! میدونی که تو رو قد مبین خدابیامرز دوست دارم...
خم می شوم و صورتم را مقابل صورتش می گیرم.
-شاید حتی بیشتر...تو دادای مهربون منی...یادم نمیره که کل شهر و به خاطر پیدا کردن اسپری هام گز می کردی!! یادم نمیره وقتی می ترسیدم دور از چشم عمو و زن عمو میومدم تو اتاقت می خوابیدم...هیچکدوم از محبتات و یادم نمیره...
به شوخی ضربه ای به بینی اش میزنم.
-به داداش خدابیامرزت حسودی می کنی؟!
چهره اش که تا حالا مانند مسخ شده ها نگاهم می کرد، ظرف چند ثانیه ماننده آتش سرخ می شود...جوری از جا می جهدکه من برای اینکه با او برخورد نکنم به عقب می پرم.
-آره توی بیشرف باعث شدی من به یه مرده حسودی کنم، اونم کی؟!برادرم...
صدایش هر لحظه بالاتر می رود و من به فکر اینم که صدایش به گوش بقیه در طبقه پایین نرسد.
جلو می روم و با دستانم جلوی دهانش را می گیرم.
-آروم باش دادا...دورت بگردم، چرا اینجوری میکنی آخه؟؟...مریم پایینه می شنوه خدای نکرده فکر بد می کنه...سه روز دیگه عقدته قربونت برم...الان باید خوشحال باشی...
وسط حرفم می پرد و دستان بزرگش را دور بازوهای نحیفم می پیچد و مرا به سمت خودش می کشد.
نفس های خشمگینش به صورتم می خورد.
-هر خری می خواد بشنوه و هر فکری که دوست داره بکنه...به اسفل سافلین...من چمه؟! درد من اینه که دل پیش توعه و تو هنوز به شوهر مردت وفاداری...دردم اینه که تنم نبض میزنه برای با تو بودن...دردم اینه از بچگی مثل پروانه دورت گشتم و تو عاشق مبین شدی...دردم اینه می خوام تو کنارم باشی کنار سفره ی عقد نه مریم...دل لعنتیم تو رو می خواد نورا...
مات به صورتش که هر لحظه نزدیک تر می شود می نگرم...
با صدای شکستن چیزی نگاه درمانده ام را به آن سمت می دهم...
سینی شربتی که از دست مریم افتاده و مسعود بی رحمی که با دیدنش به جای دور کردنم مرا در آغوش کشیده و سرش را در گریبانم فرو می کند.
https://t.me/+ai1WVGH6OD83OGQ0
https://t.me/+ai1WVGH6OD83OGQ0 | 23 |
| 10 | #پارت_101
شلنگ آب را محکمتر میکشم و رو به سورنا که کنار شیر آب ایستاده میگویم:
-هر وقت گفتم شیر آبو باز کنی ها.
نگاهش بین دوچرخه و در حیاط نیمه باز میچرخد و بیتمرکز مینالد:
-عمه زود باش دیگه، به بچهها قول دادم باید برم، ببین صدام میزنند.
سر و صدای بازی بچهها از کوچه به پشت بام هم میرسد. شلنگ را با خود میکشم و رو به جاوید و فرهاد که تی و جارو به دست داخل اتاق مشغول حرف زدن هستند سریع میگویم:
-برید کنار خیس نشید.
سپس تُن صدایم را بالا میبرم و مخاطبم سورنا میشود:
-باز کن سورن...
انگار فقط منتظر همین جمله بوده، که حرفم تمام نشده، آب از شلنگ جهش میزند و شلوار جاوید و فرهاد که مقابلم هستند کمی خیس میشود و بلافاصله صدای بسته شدن محکم در حیاط در گوشم میپیچد.
-جانان حواست کجاست...
-دختر بده کنار خیس شدیم بابا...
شلنگ را پایین میگیرم و رو به هر دو نفرشان که غر میزنند با خنده میگویم:
-مثل دخترای تیش تیش مامانی ادا نیاید، زود باشین من آب میگیرم شما کف اتاق رو جارو بزنید.
جاوید جاروی در دستش را به فرهاد میدهد:
-تا من فرشی که جواهرخانم داده رو میتکونم، تو با جانان مشغول باش.
فرهاد ابرویی بالا میاندازد:
-نچایی یه وقت، از صبحِ که خواب تشریف داری، من بدبخت دوتا قالیچه شستم، پنج تا دم دری، انباری گوشه حیاط رو بیرون ریختم و مامانت مجبورم کرد کل حیاط رو هم بشورم، حالا جنابعالی هنوز یه ساعت نشده بیدار شدی و اومدی دو تا دستمال روی طاقچه کشیدی، میخوای بپیچونی، د برو که رفتیم؟
آب را به انتهای اتاق میپاشم و خندهام را مهار میکنم. فرهاد حق دارد، از صبح که بیدار شده است، مامان یک ثانیه به خودش و او امان نداده و خواهر برادری کل حیاط و خانه را برق انداختهاند.
-خواهر خودته جناب، کارهای شما به من ارتباطی نداره.
فرهاد با تی در دستش، ضربهای نسبتاً محکم روانه باسن جاوید میکند:
-د اگه شما زیر گوش این خواهر ما قصه سر نمیدادید منو مجبور نمیکرد اینجا بمونم و کوزتی رو از پیش بگیرم.
جاوید با اخم دست به باسنش میکشد:
-والا من یادم نمیاد حرفی زده باشم تا خواهر گرامیت توی لندهور رو اینجا نگه داره، برای خودت قصه نباف.
فشار آب زیاد است و من در تلاش هستم با احتیاط کف سیمانی اتاق را بشورم و آب سرایتی به گچ دیوار نکند و رنگش به زردی نگراید. رو به هر دو نفرشان که در حین پاک کردن شیشه با یکدیگر دوئل میکنند بلند میگویم:
-اَه بس کنید دیگه، مثلا ۳۵ سالتونه شما دو تا... حالمو بد کردید. زود باشید این آبهای جمع شده رو با جارو بیرون بریزید.
جاوید با نیم نگاهی به آبهای جمع شدهِ کنار در دست به کمر میزند و بدخلق نگاهم میکند، فرهاد هم که رنگ نگاهش مثل جاوید میشود، از سر حرص و اجبار انگشت شصتم را روی سر شلنگ میگذارم و آب را سمتشان میپاشم. شروع به خیس شدنشان میکنم و دادشان بلند میشود:
-نکن جانان... چی کار میکنی تو؟
-فقط دستم بهت برسه جانان...
با خنده سرتاپای هر دو نفرشان را خیس از آب میکنم. یک آن هر دو نفرشان بیخیال پناه گرفتن میشوند و سمتم هجوم میآورند؛ جیغ بلندی میکشم و با انداختن شلنگ به نقطهای نامعلوم پا به فرار میگذارم.
قبل از خروج از اتاق، دستهای جاوید قفل کمرم میشود و فرهاد هم بلافاصله پاهایم را میگیرد و از زمین بلندم میکنند. هیجان و خنده و ترس آمیخته به صدایم شده است و با التماس فریاد میزنم:
-غلط کردم... ولم کنید... خواه...ش می...کن..م...
معلق در میان زمین و آسمان مرا سمت بیرون میبرند تا مثلا از پشتبام رو به حیاط آویزانم کنند. میدانم قفل دستانشان هیچ وقت از دست و پاهایم کنده نمیشود و من سقوط نخواهم کرد. اما با دیدن ارتفاع و حالت آویزان بودنم، چنان داد و فریاد و التماس به راه میاندازم که مامان و بابا هراسان از خانه بیرون میزنند. مامان بلافاصله با دیدن من به پشت دستش ضربه میزند:
-خدا منو مرگ بده، چتون شده شما، اون دختر رو چرا آویزون کردید، صداتون ده محله اون ورتر داره میره، ولش کنید...
-ولش کنید دخترمو، شما دو تا مرد گنده خجالت نمیکشید زورتون به این بچه رسیده؟
-ولم کنید...
-باید ادب بشه محمودخان، دخترت ما رو شبیه موش آب کشیده کرده.
در میان صدای نالههای من و اعتراض مامان و بابا و خندههای فرهاد و جاوید، ناگهان صدای داد و فریاد دیگری بلند میشود. فریادی که خندههای جاوید و فرهاد را میخشکاند و نالههای من را پایان میدهد...
https://t.me/+R-MvTJTzSl8xMTlk
https://t.me/+R-MvTJTzSl8xMTlk
https://t.me/+R-MvTJTzSl8xMTlk
رمان خانوادگی و جذاب که عشق بین شخصیتها لمس شدنیه. عشقِ بینِ پدر دختر، خواهر برادر و خواهرزاده و دایی...
دختری متعلق به خانوادهای ساده و بیآلایش و از پایینشهر تهرون که دستیار سرآشپزه و دلش جا میمونه پیش صاحب رستورانی که به تازگی رستوران رو خریده... | 45 |
| 11 | sticker.webp | 104 |
| 12 | - خواهرم و کردی هووی خودم؟!
نیشخندی زد :
- دو ساله دارم تلاش میکنم شکمت بالا نمیاد.
چی بهتر از از هوویِ خواهر؟
با بغض به لباسِ عروسِ سپیدار و کت شلوار دامادیِ رستگار شوهرش خیره شد.
- دو... دوباره وقت دکتر گرفتم.
تورو خدا صبر کن برم ببینم چی میگه.
همه خانوما رفتن پیشش جواب گرفتن
پوزخند سپیدار خواهرش بلند شد
- این همه دکتر و رفتی همرو همین گفتی.
چیشد؟! نتونستی برای شوهرت...
خنده ای کرد و ادامه داد
- شوهرمــون ! بچه بیاری.
سر ماه که طبلِ نازاییتو جار زدم همه میفهمن دخترِ سکینه کلفت که زنِ بابام شد نازاعه!
حرف هایش مانند خنجری به قلبش میخورد.
صدای کل کشیدن از بیرون اتاق آمد.
مادر شوهرش، با ظاهری آراسته وارد شد
همه از این ماجرا خبر داشتند جز خود او.....
- آخ قربون شاه دومادم بشم.
درد و بلای عروس بخوره تو سر بد خواهاش...
زیر چشمی نگاهی به نهال کرد
ـ عروسم بدو بدو باید بریم محضر
عاقد زنگ زده منتظره...
نهال قدمی جلو رفت چیزی بگوید که مادر شوهرش لب زد:
- عروس میدونم دوست داری بالا سر عقد خواهرت باشی ، ولی نازایی شگون نداره....
حرفش در نطفه خفه شد
سکوت کرد
لال شد
خفه شد
به سمت رستگار رفت
با چشمان اشکی خیره اش شد
- من که خیری از زندگی ندیدم
دومادیت مبارک عزیزم....
بوسه ای روی گونه اش گذاشت و از اتاق بیرون رفت و خودش را در حمام حبس کرد.
صدای کل کشیدن مادر شوهرش و خواهر شوهر هایش مانند جیغی در سرش بود.
دست روی گوش هایش گذاشت.
نمیتوانست تحمل کند.
- باید تمومش کنم.... باید بتونم تمومش کنم...
تیغ را از روی وان برداشت و محکم و چندین بار روی دستش کشید....
با اشک دست روی شکمش گذاشت
- بابایی خبر نداره میخواستم برم سونوگرافی
بابایی خیلی نامرده
بابایی لیاقت عشق منو تو رو نداره....
💔
https://t.me/+CH5gcSaqzfUzMmE0
https://t.me/+CH5gcSaqzfUzMmE0
https://t.me/+CH5gcSaqzfUzMmE0 | 128 |
| 13 | سرش آرام آرام داشت جلوتر میآمد که دست شایسته روی قفسهی سینهی پهنش مشت شد. پلک روی هم فشرد و به خود نهیب تکان نخوردن زد؛ اما نتوانست.
دلش بهم ریخت و قبل از رسیدن بهداد به خواستهاش، خودش را عقب کشید. آنجا بود که مرد دیگر جلوتر نرفت و به نیم رخ او که سخت شده بود و پوست صورتش به قرمزی میزد خیره ماند. قلبش با درد میان استخوانهای محکم سینهاش میتپید. و درد دلتنگی را فقط با رسیدن به او میتوانست التیام ببخشد.
شایسته انگشتهای کشیدهی لاغرش را درهم میچلاند و خودش را سرزنش میکرد. بغض داشت راه نفسش را میبست. آخر چرا نمیتوانست از پسش برآید؟
از خودش که توان کنترل کردن احساساتش را نداشت بدش میآمد و شرمش میشد. نفس داغ او که روی گونهاش پخش شد، گوشه لبش را به نرمی گزید.
در علاقهاش به بهداد شکی نداشت؛ اما نخواستنهایش دست خودش نبود. این قسمت زندگیاش نیز یادگار دردناکی بود از آن روز سرد پاییزی! در حالی که گویهای میشی رنگش به نم اشک نشسته بودند، سرش را به سمت او چرخاند و بهداد نیز به تبع عقب کشید. با ناراحتی به چشمانش زل زد.
مطمئن بود دلگیر شده است؛ اما همچنان لبخند مهربانش را داشت. لبخندی که سپر مقاومتش را را زمین زد و اشکش را درآورد. اگر سرش داد میزد، قهر میکرد یا هر واکنش دیگری جز لبخند زدن از خودش نشان میداد، اینطور عذاب وجدان نمیگرفت.
کاش اینطور مهربان نبود. در این لحظه دلش میخواست سرش را روی سینهاش بگذارد و چشمهایش را ببندد؛ اما بدنش انگار زبان دیگری بلد بود. زبانی که از ترس حرف میزد و هر بار او را چند قدم عقبتر میبرد!
شایسته نمیتوانست از پس خودش برآید و از این رو شرم تمام وجودش را گرفت. در حالی که چشمهایش به نم اشک نشسته بودند، زیر لب زمزمه کرد:
- بهداد من... .
مرد لبخند تلخی به لب داشت و قطره اشک زیر پلکش را پاک کرد. برخلاف همسرش، او به فردایی بهتر امیدوار بود. از این رو حرفش را قطع کرد و گفت:
- لازم نیست چیزی بگی.
بغض شایسته ترکید. دلش میخواست بتواند مثل گذشته خودش را رها کند. دوست داشت عشقش را به همسرش ثابت کند؛ اما نمیتوانست. نگاهش روی لبخند خستهی بهداد خشک شده بود. دو ماه دوری زیاد بود!
و روی پنجه پا بلند شد. آب دهانش را قورت داد و قبل از آنکه پشیمان شود، همان یک نفس فاصله را هم پر کرد. بهداد او را محکم نگه داشته بود؛ انگار که میترسید با رها کردنش، دوباره فرسنگها از هم فاصله بگیرند. پلکهایش را فشرد. بوی همیشگی ادکلنش و گرمای وجودش، تماماً یادآور این بودند که هنوز همسر این مرد است؛ مردی که با تمام نخواستنهایش کنارش مانده بود.
در حالی که تنش گر گرفته بود و قلبش با سرعت سرسام آوری میتپید، دو قدم فاصله گرفت. باورش نمیشد که بالاخره توانسته بود سد سخت نخواستن را بشکند. و حال میفهمید چقدر دل تنگ اوست!
نگاهش را خیلی نرم بالا آورد. دیگر خبری از دلخوری در چشمهای بهداد نبود. فقط دلتنگی بود و شعف. لبش را گزید و پچ زد:
- ببخشید. من خیلی... .
حرفش را نتوانست ادامه بدهد و بهداد حین گرفتن دستش، با لحن مهربانی گفت:
- میگذره عزیز من، میگذره. من و تو با هم از پسش برمیایم.
اشکهایش با شدت بیشتری راه گرفتند. اگر همراهی و صبوریهای همسرش را نداشت قطعا اوضاعش وخامت بیشتری پیدا میکرد.
https://t.me/+aEfpoW387yAxMDFk
https://t.me/+aEfpoW387yAxMDFk | 57 |
| 14 | ـ بچه رو از مدرسه بیارم سر سفرهی عقد؟
مادرش به سرفهافتاد. سرفه های خونی تکرار هر روزه بودند:
- یادگار خواهرمه ارس، بعد من چی سرش میاد؟
ارس چنگ فرو کرد لای موهایش:
- حتما باید عقدش کنم که مواظبش باشم؟ بچه است مامان چی میفهمه؟! یازده سال از من کوچیکتره!
مادرش لبهایش را با دستمال پاک کرد و آهسته لب زد:
- اگه عقدش نکنی برش میگردونن پرورشگاه. عمهاش میره از اونجا می بردش عقد کسی میشه که دوستش نداره. حداقل تو عاشقشی ارس!
ارس با اخم های در هم به مادرش نگاه کرد و مادرش گفت:
- انکار نکن پسرم! محض رضای خدا این همه خودتو بخ خاطرش به آب و آتیش نمیزنی!
مگه نه؟ عکس چشمای نیکا صفحه زمینهی موبایلته و میخوای بزنی زیرش!
https://t.me/+1Z2IlI4qk5A5OTQ0
https://t.me/+1Z2IlI4qk5A5OTQ0
نیکا دختر دبیرستانی وزه و شیطونی که بعد از فوت پدر و مادرش یعنی تو سن هفت سالگی با خاله و شوهر خاله و به همراه دوتا پسرخاله هاش زندگی میکنه! نیکا دیوانه وار عاشق پسر خالهی کوچیکش یعنی آرمانه :)
اما آرمان قصد داره با شخص دیگهای ازدواج کنه و این وسط کسی که نیکا هرگز فکرشم نمیکنه یعنی اَرَس پسر خالهی بزرگش خیلی وقته که عاشق نیکاست...🩷🌱🦋
https://t.me/+1Z2IlI4qk5A5OTQ0 | 54 |
| 15 | #پارت_615
- میخوام دخترت رو طلاق بدم هاتف خان!
برای چند ثانیه، هیچکس حتی نفس نکشید... همزمان با اشک داغی که روی گونههای دخترک چکید، شمعِ روی کیک تولد هم خاموش شد! درست مثل نوری که از چشمان یسنا رفت.
- چی؟
سکوت، بیشتر از چند ثانیه دوام نیاورد. پدر هیراد بود که اول از همه سکوت را شکست و هیراد را وادار کرد که تکرار کند... که دوباره خون کند به جگرِ دخترکی چشم جنگلی!
- چه زری زدی هیراد؟
هیراد جرئت نداشت که به یسنا نگاه کند. میدانست که دخترکش را شکسته... میترسید برایش! میترسید نگاهش کند و طاقت نیاورد. میترسید آن چشمان غمگین را که ببیند، دو بار در دهان خودش بزند و دست او را بگیرد و از میان این جمع بیرون ببرد...
- گفتم میخوام یسنا رو طلاقش بدم!
این بار رو به پدرش حرفش را تکرار کرد و ناگهان قیامت شد! مادر یسنا محکم در گونهی خودش کوبید و با گریه روی مبل افتاد:
- یا فاطمهی زهرا... این چه بی آبروییای بود؟
و پدر هیراد چنان سمتش هجوم برد که هیچکس نتوانست متوقفش کند:
- تو گوه میخوری بیغیرت!
و صدای سیلی محکمش در گوش هیراد، چنان در خانه پیچید که ته دل یسنا خالی شد. بیاختیار چشم روی هم فشرد و دست سردِ یخ کردهاش، روی شکمش نشست...
- یسنا... یسنا، خواهری؟ به من نگاه کن! یسنا؟
خواهر یسنا اسم او را که جیغ کشید، نگاه همه سمتشان چرخید و نگاه هیراد هم... یسنایش #باردار بود! دکتر همین امروز صبح هر استرسی را منع کرده بود و هیراد چه کرده بود؟ چه گفته بود؟ چطور توانسته بود؟
- یسنا... یسنا، منو ببین! تو رو خدا...
خواهرش که التماسش کرد، یسنا در حالی که حتی یک سانت از سر جایش تکان نخورده و در همان حال نشسته بود، چشمانش را باز کرد و نگاهش در یک جفت چشم سبزِ غرق خون و نگران گره خورد.
- چرا؟
لب هایش رو به مرد شکستهای که با فاصله ایستاده بود، بی صدا تکان خوردند و لبهای هیراد، مثل ماهی بیرون افتاده از آب باز و بسته شد و دریغ از کوچکترین صدایی...
پدر یسنا، حرف دخترش را با قاطعیت و خشمی که به زور کنترلش کرده بود تکرار کرد:
- چرا؟ چی این حرف مفتت رو توی جمع توجیه میکنه هیراد؟
به زور خودش را کنترل کرده بود که سمت او هجوم نبرد... که خون پسر برادرش را نریزد! طلاق؟ آن هم در خانواده آذریان؟ وحشتناکترین چیزی بود که هیچکس حتی جرئت گفتنش را نداشت و حالا، هیراد در جمع به زبانش آورده بود! آن هم در حالی که یسنا جنین دو ماههاش را به شکم میکشید...
- دخترت رو دوست ندارم عمو... هیچوقت دوستش نداشتم!
و آن تیر خلاص بود برای یسنای باردارش... برای زنی که ناگهان از شدت درد خم شد...❌️
https://t.me/+Zy1cibAITpZlZGRk
https://t.me/+Zy1cibAITpZlZGRk
https://t.me/+Zy1cibAITpZlZGRk
پارت صددرصد واقعی رمانه و تو چنل هم آپ شده😭‼️👆
جوین شو و #پارت_615 رو سرچ کن👆‼️ | 90 |
| 16 | sticker.webp | 35 |
| 17 | - خواهرم و کردی هووی خودم؟!
نیشخندی زد :
- دو ساله دارم تلاش میکنم شکمت بالا نمیاد.
چی بهتر از از هوویِ خواهر؟
با بغض به لباسِ عروسِ سپیدار و کت شلوار دامادیِ رستگار شوهرش خیره شد.
- دو... دوباره وقت دکتر گرفتم.
تورو خدا صبر کن برم ببینم چی میگه.
همه خانوما رفتن پیشش جواب گرفتن
پوزخند سپیدار خواهرش بلند شد
- این همه دکتر و رفتی همرو همین گفتی.
چیشد؟! نتونستی برای شوهرت...
خنده ای کرد و ادامه داد
- شوهرمــون ! بچه بیاری.
سر ماه که طبلِ نازاییتو جار زدم همه میفهمن دخترِ سکینه کلفت که زنِ بابام شد نازاعه!
حرف هایش مانند خنجری به قلبش میخورد.
صدای کل کشیدن از بیرون اتاق آمد.
مادر شوهرش، با ظاهری آراسته وارد شد
همه از این ماجرا خبر داشتند جز خود او.....
- آخ قربون شاه دومادم بشم.
درد و بلای عروس بخوره تو سر بد خواهاش...
زیر چشمی نگاهی به نهال کرد
ـ عروسم بدو بدو باید بریم محضر
عاقد زنگ زده منتظره...
نهال قدمی جلو رفت چیزی بگوید که مادر شوهرش لب زد:
- عروس میدونم دوست داری بالا سر عقد خواهرت باشی ، ولی نازایی شگون نداره....
حرفش در نطفه خفه شد
سکوت کرد
لال شد
خفه شد
به سمت رستگار رفت
با چشمان اشکی خیره اش شد
- من که خیری از زندگی ندیدم
دومادیت مبارک عزیزم....
بوسه ای روی گونه اش گذاشت و از اتاق بیرون رفت و خودش را در حمام حبس کرد.
صدای کل کشیدن مادر شوهرش و خواهر شوهر هایش مانند جیغی در سرش بود.
دست روی گوش هایش گذاشت.
نمیتوانست تحمل کند.
- باید تمومش کنم.... باید بتونم تمومش کنم...
تیغ را از روی وان برداشت و محکم و چندین بار روی دستش کشید....
با اشک دست روی شکمش گذاشت
- بابایی خبر نداره میخواستم برم سونوگرافی
بابایی خیلی نامرده
بابایی لیاقت عشق منو تو رو نداره....
💔
https://t.me/+CH5gcSaqzfUzMmE0
https://t.me/+CH5gcSaqzfUzMmE0
https://t.me/+CH5gcSaqzfUzMmE0 | 42 |
| 18 | سرش آرام آرام داشت جلوتر میآمد که دست شایسته روی قفسهی سینهی پهنش مشت شد. پلک روی هم فشرد و به خود نهیب تکان نخوردن زد؛ اما نتوانست.
دلش بهم ریخت و قبل از رسیدن بهداد به خواستهاش، خودش را عقب کشید. آنجا بود که مرد دیگر جلوتر نرفت و به نیم رخ او که سخت شده بود و پوست صورتش به قرمزی میزد خیره ماند. قلبش با درد میان استخوانهای محکم سینهاش میتپید. و درد دلتنگی را فقط با رسیدن به او میتوانست التیام ببخشد.
شایسته انگشتهای کشیدهی لاغرش را درهم میچلاند و خودش را سرزنش میکرد. بغض داشت راه نفسش را میبست. آخر چرا نمیتوانست از پسش برآید؟
از خودش که توان کنترل کردن احساساتش را نداشت بدش میآمد و شرمش میشد. نفس داغ او که روی گونهاش پخش شد، گوشه لبش را به نرمی گزید.
در علاقهاش به بهداد شکی نداشت؛ اما نخواستنهایش دست خودش نبود. این قسمت زندگیاش نیز یادگار دردناکی بود از آن روز سرد پاییزی! در حالی که گویهای میشی رنگش به نم اشک نشسته بودند، سرش را به سمت او چرخاند و بهداد نیز به تبع عقب کشید. با ناراحتی به چشمانش زل زد.
مطمئن بود دلگیر شده است؛ اما همچنان لبخند مهربانش را داشت. لبخندی که سپر مقاومتش را را زمین زد و اشکش را درآورد. اگر سرش داد میزد، قهر میکرد یا هر واکنش دیگری جز لبخند زدن از خودش نشان میداد، اینطور عذاب وجدان نمیگرفت.
کاش اینطور مهربان نبود. در این لحظه دلش میخواست سرش را روی سینهاش بگذارد و چشمهایش را ببندد؛ اما بدنش انگار زبان دیگری بلد بود. زبانی که از ترس حرف میزد و هر بار او را چند قدم عقبتر میبرد!
شایسته نمیتوانست از پس خودش برآید و از این رو شرم تمام وجودش را گرفت. در حالی که چشمهایش به نم اشک نشسته بودند، زیر لب زمزمه کرد:
- بهداد من... .
مرد لبخند تلخی به لب داشت و قطره اشک زیر پلکش را پاک کرد. برخلاف همسرش، او به فردایی بهتر امیدوار بود. از این رو حرفش را قطع کرد و گفت:
- لازم نیست چیزی بگی.
بغض شایسته ترکید. دلش میخواست بتواند مثل گذشته خودش را رها کند. دوست داشت عشقش را به همسرش ثابت کند؛ اما نمیتوانست. نگاهش روی لبخند خستهی بهداد خشک شده بود. دو ماه دوری زیاد بود!
و روی پنجه پا بلند شد. آب دهانش را قورت داد و قبل از آنکه پشیمان شود، همان یک نفس فاصله را هم پر کرد. بهداد او را محکم نگه داشته بود؛ انگار که میترسید با رها کردنش، دوباره فرسنگها از هم فاصله بگیرند. پلکهایش را فشرد. بوی همیشگی ادکلنش و گرمای وجودش، تماماً یادآور این بودند که هنوز همسر این مرد است؛ مردی که با تمام نخواستنهایش کنارش مانده بود.
در حالی که تنش گر گرفته بود و قلبش با سرعت سرسام آوری میتپید، دو قدم فاصله گرفت. باورش نمیشد که بالاخره توانسته بود سد سخت نخواستن را بشکند. و حال میفهمید چقدر دل تنگ اوست!
نگاهش را خیلی نرم بالا آورد. دیگر خبری از دلخوری در چشمهای بهداد نبود. فقط دلتنگی بود و شعف. لبش را گزید و پچ زد:
- ببخشید. من خیلی... .
حرفش را نتوانست ادامه بدهد و بهداد حین گرفتن دستش، با لحن مهربانی گفت:
- میگذره عزیز من، میگذره. من و تو با هم از پسش برمیایم.
اشکهایش با شدت بیشتری راه گرفتند. اگر همراهی و صبوریهای همسرش را نداشت قطعا اوضاعش وخامت بیشتری پیدا میکرد.
https://t.me/+aEfpoW387yAxMDFk
https://t.me/+aEfpoW387yAxMDFk | 16 |
| 19 | -- با ارس ازدواج کن نیکا! من عمرم به این دنیا نیست بذار خیالم ازت راحت باشه...
بغض گلویم را چنگ میزند:
- خدا نکنه خاله...
موهایش ریختهاند همه... راست میکوید حالش خوب نیست.
- نمیتونم امانت خواهرمو ول کنم... بذار با خیال راحت بمیرم.
- خاله ارس منو دوست نداره. ازم کلی بزرگتره همش بهم میگه بچه... اگه باهاش عروسی کنم و بره یه زن دیگه بگیره... اگه بگه فقط قراره از دور مواظبم باشه چی؟
خاله تلخند میزند و میگوید:
- هنوز نفهمیدی؟
دستم را میگیرد و ادامه میدهد:
- ارس همیشه عاشق تو بوده نیکا! به خاطر همینکه ازت بزرگتره جلو نیومد و اجازه داد با آرمان نامزد کنی....! غرورش اجازه نمیده که جلو بیاد و بهت بگه...
ماتم میبرد:
- هفتهی آینده وقت محضر گرفتم براتون. تا وقتی زنده ام میخوام ببینم که...
سرفه میکند:
- ولی بهش نگو اینا رو شنیدی بذار خودش بهت بگه!
❤️عاشقانه٫ همخونهای٫ پایان خوش❤️
نویسندهی اشک تمساح با یه رمان جدید خفن اومده🥹🩵
https://t.me/+P7bJ0KCPuPcwNzU0
نیکا دختر دبیرستانی وزه و شیطونی که بعد از فوت پدر و مادرش یعنی تو سن هفت سالگی با خاله و شوهر خاله و به همراه دوتا پسرخاله هاش زندگی میکنه! نیکا دیوانه وار عاشق پسر خالهی کوچیکش یعنی آرمانه :)
اما آرمان قصد داره با شخص دیگهای ازدواج کنه و این وسط کسی که نیکا هرگز فکرشم نمیکنه یعنی اَرَس پسر خالهی بزرگش خیلی وقته که عاشق نیکاست...🩷🌱🦋 | 17 |
| 20 | #پارت_615
- میخوام دخترت رو طلاق بدم هاتف خان!
برای چند ثانیه، هیچکس حتی نفس نکشید... همزمان با اشک داغی که روی گونههای دخترک چکید، شمعِ روی کیک تولد هم خاموش شد! درست مثل نوری که از چشمان یسنا رفت.
- چی؟
سکوت، بیشتر از چند ثانیه دوام نیاورد. پدر هیراد بود که اول از همه سکوت را شکست و هیراد را وادار کرد که تکرار کند... که دوباره خون کند به جگرِ دخترکی چشم جنگلی!
- چه زری زدی هیراد؟
هیراد جرئت نداشت که به یسنا نگاه کند. میدانست که دخترکش را شکسته... میترسید برایش! میترسید نگاهش کند و طاقت نیاورد. میترسید آن چشمان غمگین را که ببیند، دو بار در دهان خودش بزند و دست او را بگیرد و از میان این جمع بیرون ببرد...
- گفتم میخوام یسنا رو طلاقش بدم!
این بار رو به پدرش حرفش را تکرار کرد و ناگهان قیامت شد! مادر یسنا محکم در گونهی خودش کوبید و با گریه روی مبل افتاد:
- یا فاطمهی زهرا... این چه بی آبروییای بود؟
و پدر هیراد چنان سمتش هجوم برد که هیچکس نتوانست متوقفش کند:
- تو گوه میخوری بیغیرت!
و صدای سیلی محکمش در گوش هیراد، چنان در خانه پیچید که ته دل یسنا خالی شد. بیاختیار چشم روی هم فشرد و دست سردِ یخ کردهاش، روی شکمش نشست...
- یسنا... یسنا، خواهری؟ به من نگاه کن! یسنا؟
خواهر یسنا اسم او را که جیغ کشید، نگاه همه سمتشان چرخید و نگاه هیراد هم... یسنایش #باردار بود! دکتر همین امروز صبح هر استرسی را منع کرده بود و هیراد چه کرده بود؟ چه گفته بود؟ چطور توانسته بود؟
- یسنا... یسنا، منو ببین! تو رو خدا...
خواهرش که التماسش کرد، یسنا در حالی که حتی یک سانت از سر جایش تکان نخورده و در همان حال نشسته بود، چشمانش را باز کرد و نگاهش در یک جفت چشم سبزِ غرق خون و نگران گره خورد.
- چرا؟
لب هایش رو به مرد شکستهای که با فاصله ایستاده بود، بی صدا تکان خوردند و لبهای هیراد، مثل ماهی بیرون افتاده از آب باز و بسته شد و دریغ از کوچکترین صدایی...
پدر یسنا، حرف دخترش را با قاطعیت و خشمی که به زور کنترلش کرده بود تکرار کرد:
- چرا؟ چی این حرف مفتت رو توی جمع توجیه میکنه هیراد؟
به زور خودش را کنترل کرده بود که سمت او هجوم نبرد... که خون پسر برادرش را نریزد! طلاق؟ آن هم در خانواده آذریان؟ وحشتناکترین چیزی بود که هیچکس حتی جرئت گفتنش را نداشت و حالا، هیراد در جمع به زبانش آورده بود! آن هم در حالی که یسنا جنین دو ماههاش را به شکم میکشید...
- دخترت رو دوست ندارم عمو... هیچوقت دوستش نداشتم!
و آن تیر خلاص بود برای یسنای باردارش... برای زنی که ناگهان از شدت درد خم شد...❌️
https://t.me/+Zy1cibAITpZlZGRk
https://t.me/+Zy1cibAITpZlZGRk
https://t.me/+Zy1cibAITpZlZGRk
پارت صددرصد واقعی رمانه و تو چنل هم آپ شده😭‼️👆
جوین شو و #پارت_615 رو سرچ کن👆‼️ | 31 |
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
