ch
Feedback
کتاب گمشده

کتاب گمشده

前往频道在 Telegram

گیلگمش مصمم به رفتن شد . او گفت : اگر شکست هم بخورم ، حداقل مرابه عنوان کسی به خاطر خواهند آورد که کوشش خود را کرده است. @nibiru01

显示更多
8 890
订阅者
无数据24 小时
+37
+4530
帖子存档
photo content

photo content

photo content

photo content

photo content

photo content

photo content

اتاق تاریک شد و حس کردم دارم سقوط می‌کنم. از روی غریزه بازوی لاما را گرفتم و او دستش را دور شانه‌هایم انداخت. چیزی نیست لوبسانگ، تو واقعاً سقوط نمی‌کنی، فقط مغزت دارد تغییر می‌کند تا بعد چهارم را بپذیرد. حالا حس سقوط متوقف شده بود و خود را ایستاده در دنیایی به شدت ترساننده یافتم. جانوران غول‌پیکری آنجا بودند که زشتی‌شان دست‌کم هر آنچه را که تا به حال دیده بودم می‌زد. موجودات عظیمی رد می‌شدند و با زشت‌ترین صدای ممکن در هوا بال می‌زدند، صدایی شبیه به چرم کهنه و روغن‌نخورده. بال‌هایی که به سختی می‌توانستند وزن بدن موجود را تحمل کنند. اما آن‌ها به این طرف و آن طرف پرواز می‌کردند و گاهی یکی از آن‌ها به زمین می‌آمد تا تکه غذایی را که از موجود پرنده دیگری افتاده بود بردارد. اما همین که به زمین می‌رسیدند، همان جا زمین‌گیر می‌شدند؛ بال‌هایشان برای اینکه دوباره آن‌ها را به هوا ببرد کافی نبود و پایی هم نداشتند که به بلند شدنشان کمک کند. صداهای غیرقابل توصیفی از باتلاقِ سمت چپ من به گوش می‌رسید، صداهایی تکان‌دهنده بودند و من از ترس حالم به هم می‌خورد. و بعد، درست در نزدیکی من، از میان لجن‌های باتلاق، سرِ بسیار کوچکی بالای گردنی تنومند و دراز پدیدار شد. گردن باید حدود بیست پا (شش متر) طول می‌داشت و پیش از آنکه آن موجود خود را به ساحل بکشد، کشمکش‌های زیادی زیر آب رخ داد. بدنی گرد داشت و سپس دمی که باریک می‌شد تا توازن انحنای گردن و سر را حفظ کند. اما همان‌طور که داشتم به آن موجود نگاه می‌کردم و می‌ترسیدم که نکند او هم دارد به من نگاه می‌کند، صدای شکستن وحشتناک درختان را شنیدم، انگار موجود عظیمی داشت از میان جنگل یورش می‌برد و تنه درختان را مثل نی خرد می‌کرد. برای لحظه‌ای بزرگ‌ترین موجودی را که تا به حال دیده بودم به چشم دیدم. لاما گفت: بیا یکی دو قرن جلوتر برویم و ببینیم انسان‌ها اولین بار چه زمانی آمدند. بازگشت به غار باستانی ها لوبسانگ رامپا ترجمه : مهر @thelostbook

بنابراین همان کار را کردم، اما واقعاً به نظرم فکر بسیار احمقانه‌ای می‌آمد. چرا یک نفر باید از یک تکه فلزِ خمیده استفاده کند تا غذا را به دهانش ببرد؟ این دیوانه‌وارترین چیزی بود که تا به حال شنیده بودم، اما ماجرا از این هم بدتر شد: «حالا بخشِ مقعر و گودِ چنگال را ببر زیرِ یکی از آن تخم‌مرغ‌ها و بعد با کارد طوری برش بزن که حدود یک‌چهارم تخم‌مرغ روی چنگال قرار بگیرد. سپس آن را به سمت دهانت می‌بری و می‌خوری.» از لاما پرسیدم: «منظورتان این است که اگر به غرب بروم، باید به همین روشِ دیوانه‌وار غذا بخورم؟» لاما گفت: «قطعاً منظوم همین است، پس همان بهتر که از همین حالا به آن عادت کنی. انگشتان برای طبقهٔ خاصی از مردم بسیار مفیدند، اما فرض بر این است که تو فردی برجسته‌تر هستی. فکر می‌کنی برای چه تو را به چنین جایی آورده‌ام؟» گفتم: «خب جناب، ما تصادفی به این مکانِ لعنتی افتادیم!» لاما گفت: «نه این‌طور نیست، این‌طور نیست. ما تصادفی وارد شدیم، بله، این را قبول دارم، اما اینجا مقصدِ ما بود. می‌بینی، آن زاهدِ پیر نگهبانِ این مکان بود. او حدود پنجاه سال نگهبان اینجا بود و من تو را می‌آوردم تا کمی دانشت را گسترش دهم. اما فکر می‌کنم آن برخوردت با صخره باید تمام عقل و هوشت را بیرون کشیده باشد!» لاما اندیشمندانه گفت: «در عجبم که این تخم‌مرغ‌ها چند ساله‌اند.» او کارد و چنگالش را زمین گذاشت، به سمت محفظه‌ای رفت که تخم‌مرغ‌ها در آن نگهداری می‌شدند و من دیدم که مشغولِ شمردنِ صفرها شد. «رامپا، این تخم‌مرغ‌ها و این ژامبون حدود سه میلیون سال قدمت دارند و طعمشان چنان تازه است که انگار تخم‌مرغ‌ها همین دیروز گذاشته شده‌اند.» من با تخم‌مرغ و باقی‌ماندهٔ ژامبون ور می‌رفتم. سردرگم شده بودم. دیده بودم که چیزها حتی وقتی در یخ بسته‌بندی می‌شوند هم فاسد می‌شوند، و حالا به من می‌گفتند دارم خوراکیِ سه میلیون ساله می‌خورم. «استاد، سردرگمی‌های زیادی دارم و هرچه بیشتر به من می‌گویید، پرسش‌های بیشتری در ذهنم شکل می‌گیرد. می‌گویید این تخم‌مرغ‌ها حدود سه میلیون سال قدمت دارند و من هم با شما موافقم، آن‌ها واقعاً مثل تخم‌مرغِ تازه گذاشته‌شده هستند و هیچ اثری از خراب شدن در آن‌ها نیست؛ پس چگونه ممکن است سه میلیون ساله باشند؟» بازگشت به غار باستانی ها لوبسانگ رامپا ترجمه : مهر @thelostbook

با این حال استاد، من منطق این کار را درک نمی‌کنم. منظورم این است که آدم فکر می‌کند یک موجودِ والا وارد بدنی می‌شود که تازه به دنیا آمده است، نه این‌همه دردسر و سرکله‌زدن با اجسادی که مثل زامبی هستند! لوبسانگ، کمی با عقل خودت فکر کن. یک نوزاد چند سال زمان نیاز دارد تا اصلاً چیزی یاد بگیرد؛ باید به مدرسه برود، زیر بار انضباط و تربیت والدین قرار گیرد و این‌ها واقعاً تلف کردن وقت است. شاید سی یا چهل سال از زمان را هدر بدهد؛ در حالی که اگر بدنی بتواند تمام این مراحل را طی کند و سپس به این تابوت‌ها بیاورد، آن‌گاه واقعاً ارزش بسیار بیشتری دارد؛ چراکه تمام شرایط زندگی در بخش خود از جهان را می‌داند و مجبور نیست سال‌ها به انتظار و یادگیری بگذارند، در حالی که اصلاً مطمئن نیست ماجرا از چه قرار است. گفتم: «من تا همین الان هم تجربیاتی داشته‌ام و اتفاقاتی برایم افتاده که خب، انگار هیچ منطقی پشتشان نیست. احتمالاً پیش از آنکه این مکان را ترک کنیم کمی آگاهی و روشنایی نصیبم بشود. و اصلاً چرا انسان‌ها چنین طول عمر دردناک و کوتاهی دارند؟ ما درباره برخی از حکیمان و فرزانگان واقعی می‌خوانیم و به نظر می‌رسد آن‌ها صد، دویست یا سیصد سال زندگی کرده‌اند و هنوز جوان به نظر می‌رسند.» «خب لوبسانگ، همین الان به تو بگویم بد نیست: من بیش از چهارصد سال سن دارم! و می‌توانم دقیقاً به تو بگویم چرا انسان‌ها چنین عمر کوتاهی دارند. چند میلیون سال پیش، زمانی که این کره زمین در دوران طفولیت خود بود، سیاره‌ای بسیار نزدیک شد و نزدیک بود با این جهان برخورد کند؛ در واقع آن سیاره به دلیل تکانه‌های پادمغناطیسی از جانب جهانِ دیگر، از مدار خود بیرون رانده شد. اما همان سیاره سرکش با سیاره کوچک دیگری برخورد کرد و آن را تکه‌تکه ساخت؛که‌هایی که امروزه به عنوان «کمربند سیارک‌ها» شناخته می‌شوند. کمی بعد مفصل‌تر به این موضوع خواهیم پرداخت. فعلاً بگذار این را به تو بگویم که وقتی این جهان در حال شکل‌گیری بود، آتشفشان‌های عظیمی در سراسر آن وجود داشتند که فواره‌های گدازه و دود را به بیرون می‌ریختند. این دودها بالا رفتند و ابرهای سنگینی را در سراسر زمین تشکیل دادند. این جهان اصلاً قرار نبود جهانی آفتابی باشد. می‌بینی؟ نور خورشید سمی است؛ نور خورشید پرتوهای مهلکی دارد که برای انسان بسیار زیان‌بارند.در واقع این پرتوها برای همه موجودات مضر هستند. اما آن پوشش ابری، جهان را شبیه به یک گلخانه کرده بود؛ تمام پرتوهای مفید می‌توانستند عبور کنند اما پرتوهای زیان‌بار پشت ابر می‌ماندند و مردم صدها سال زندگی می‌کردند. اما وقتی آن سیاره سرکش آن‌قدر نزدیک شد، تمام ابرهای پوشاننده زمین را روبود و با خود برد؛ و تنها ظرف دو نسل، طول عمر مردم به هفتاد سال رسید! بازگشت به غار باستانی ها لوبسانگ رامپا ترجمه : مهر @thelostbook

چیزهای زیادی وجود دارند که باید دوباره کشف شوند؛ تمام این‌ها در روزگاری که «باغبانان» آمدند، امری کاملاً معمول بود. صرفاً به عنوان یک مثال، بگذار آن اتاق را به تو نشان دهم—بیا روی این نقشه نگاه کن—همان‌جا که بدن‌ها در مرحله حیات معلق نگهداری می‌شدند. سالی یک‌بار، دو لاما وارد آن اتاق می‌شدند و یک‌به‌یک بدن‌ها را از تابوت‌های سنگی بیرون می‌آوردند و آن‌ها را برای یافتن هرگونه بیماری، با دقت معاینه می‌کردند. اگر همه‌چیز روبه‌راه بود، بدن‌ها را راه می‌بردند تا عضلاتشان دوباره به حرکت درآیند. سپس، بعد از اینکه اندکی به بدن‌ها غذا می‌دادیم، نوبت به این وظیفه می‌رسید که کالبد اثیریِ یک باغبان را وارد بدنی کنیم که از تابوت سنگی بیرون آورده شده بود. این یک تجربه فوق‌العاده عجیب و خاص است.» «چی، جناب؟ یعنی واقعاً کار دشواری است؟» حالا به خودت نگاه کن لوبسانگ! از یک طرف به من می‌گویی که نمی‌توانی چنین چیزی را باور کنی، و از طرف دیگر سعی داری تا جای ممکن اطلاعات جمع کنی! بله، احساس ترسناکی است. در حالت اثیری، تو آزادی به هر اندازه‌ای که برایت مناسب‌تر است درآیی؛ ممکن است به دلیلی بخواهی بسیار کوچک شوی، یا به دلیلی دیگر بخواهی بسیار قدبلند و تنومند باشی. خب، بدن مناسب را انتخاب می‌کنی و کنار آن دراز می‌کشی؛ سپس لاماها ماده‌ای را به آن کالبدِ به‌ظاهر مرده تزریق می‌کنند و به‌آرامی تو را بلند کرده و رو به شکم، روی آن بدن قرار می‌دهند. به‌تدریج، ظرف مدت حدود پنج دقیقه، تو ناپدید می‌شوی؛ محوتر و محوتر می‌شوی و ناگهان، آن پیکرِ درونِ تابوت سنگی تکانی می‌خورد، راست می‌نشیند و توضیحاتی سر می‌دهد که: "آه، من کجا هستم؟ چطور به اینجا آمدم؟" می‌بینی؟ آن‌ها برای مدتی خاطرات آخرین کسی را دارند که از آن بدن استفاده کرده است، اما ظرف دوازده ساعت، بدنی که اختیارش را به دست گرفته‌ای کاملاً طبیعی به نظر می‌رسد و در واقع قادر به انجام تمام کارهایی خواهد بود که اگر در بدن خودت روی زمین بودی انجام می‌دادی. ما این کار را انجام می‌دهیم چون گاهی نمی‌توانیم ریسک آسیب دیدن بدن اصلی را بپذیریم. این بدن‌های جایگزین (شبیه‌سازی‌شده)—خب، مهم نیست چه بلایی سرشان می‌آید؛ فقط کافی است کسی را با شرایط مناسب پیدا کنند و آن‌گاه می‌توانیم بدن را در یک تابوت سنگی قرار دهیم و اجازه دهیم نیروی حیات به سطح دیگری از هستی منتقل شود. می‌دانی، مردم هرگز مجبور به این کار نمی‌شدند؛ این کار همیشه با آگاهی و رضایت کامل خودشان انجام می‌شد. بعدها، تو یکی از این بدن‌ها را به مدت یک سال منهای یک روز اشغال خواهی کرد. آن یک روز به این دلیل است که بدن‌ها بدون رخ دادن برخی پیچیدگی‌های خاص، تنها سیصد و شصت و پنج روز دوام می‌آورند؛ بنابراین بهتر است تسخیر بدن، یک سال منهای یک روز طول بکشد. و بعد خب، بدنی که هنوز در آن هستی، در حالی که از سرمای تابوت سنگی به خود می‌لرزد، وارد آن می‌شود و به‌تدریج فرم اثیری تو از بدن جایگزین خارج شده، وارد بدن خودت می‌شود و تمام وظایف، افکار و دانش آن را به دست می‌گیرد. و حالا، تمام دانشی که در طول سیصد و شصت و چهار روز گذشته به دست آورده بودی، بر آن افزوده می‌شود. آتلانتیس زمانی از مروجان بزرگ این سیستم بود. آن‌ها تعداد زیادی از این بدن‌ها داشتند که مرتباً توسط افراد والامقامی که می‌خواستند تجربه خاصی به دست آورند، اشغال می‌شد. سپس، پس از کسب آن تجربه، برمی‌گشتند، بدن خود را پس می‌گرفتند و بدن جایگزین را برای نفر بعدی باقی می‌گذاشتند. بازگشت به غار باستانی ها لوبسانگ رامپا ترجمه : مهر @thelostbook

photo content

photo content
+1

گل زندگی در کف جام متعلق به مارلیک گیلان
گل زندگی در کف جام متعلق به مارلیک گیلان

گل زندگی کف این جام که در کلاردشت کشف شده
گل زندگی کف این جام که در کلاردشت کشف شده

دوستان آیا این گل زندگی نیست؟
+1
دوستان آیا این گل زندگی نیست؟

جام الکتروم آلیاژ طلا و نقره ساخته شده در هزاره دوم پیش از میلاد حدود ۱۴۰۰-۱۱۰۰ پیش از میلاد مارلیک _گیلان_ایران این اثر باست
+3
جام الکتروم آلیاژ طلا و نقره ساخته شده در هزاره دوم پیش از میلاد حدود ۱۴۰۰-۱۱۰۰ پیش از میلاد مارلیک _گیلان_ایران این اثر باستانی منحصر به فرد در جریان کاوشهای باستان شناسی در منطقه مارلیک در شمال ایران امروزی کشف شده است. سطح ظرف با صحنه های اساطیری قلم زنی شده تزیین شده است که موجودات نیمه انسان نیمه گاو را در حال رام کردن بوفالوهای وحشی نشان می دهد. نقش برجسته با تکنیک استادانه چکش کاری ریپوسه همراه با حکاکی الگوهای هندسی در لبه ها اجرا شده است. در حال حاضر این جام در مجموعه موزه لوور در پاریس فرانسه در بخش آثار باستانی شرق نگهداری می شود.

اگر متوجه نکته مهم این متن شدید به من پیام بدین @nibiru01

گفتم: استاد، من کاملاً گیج شده‌ام! چون تمام چیزهایی که تا به حال یاد گرفته‌ام به من آموخته‌اند که همه چیز دچار زوال و نابودی می‌شود؛ کاغذ باید خرد شود و به خاکستر تبدیل شود، بدن‌ها باید بپوسند و خاک شوند، و غذا هم بعد از یک میلیون سال، خب، قطعاً باید فاسد و خاک شده باشد. من اصلاً درک نمی‌کنم این مکان چطور می‌تواند حدود یک میلیون سال قدمت داشته باشد. همه چیز نو و تازه به نظر می‌رسد و من اصلاً سردرنمی‌آورم. لاما به من لبخندی زد و گفت: اما یک میلیون سال پیش، دانشی بسیار والاتر از دانش امروز وجود داشت و آن‌ها سیستمی داشتند که با آن خودِ زمان را می‌شد متوقف کرد. زمان یک امر کاملاً اعتباری و ساختگی است و فقط در این جهان به کار می‌رود. اگر منتظر چیز بسیار دلنشینی باشی، زمانی که باید برایش صبر کنی فوق‌العاده طولانی به نظر می‌رسد؛ اما اگر مجبور باشی پیش یک لامای ارشد بروی تا سیر تا پیاز توبیخت کند خب، تا به خودت بیایی می‌بینی در برابرت ایستاده‌ای و داری نظراتش را درباره خودت می‌شنوی! زمان چیزی ساختگی است تا مردم بتوانند به تجارت یا امور روزمره بپردازند. این غارها از جهان ایزوله و جدا هستند؛ آن‌ها دور تا دور خود چیزی دارند که من فقط می‌توانم آن را یک «حجاب و سپر» بنامم، و آن سپر این غارها را در بعد دیگری قرار می‌دهد؛ بعد چهارم، جایی که چیزها دچار پوسیدگی و زوال نمی‌شوند. قبل از اینکه بیشتر کاوش کنیم، می‌خواهیم غذایی بخوریم؛ و غذا گوشت دیپلوکوس یا همان دایناسوری است که دو یا سه میلیون سال پیش توسط شکارچیان کشته شده است. خواهی دید که طعم بسیار خوبی دارد! اما استاد، من فکر می‌کردم خوردن گوشت برای ما ممنوع است! بله، مردم عادی از خوردن گوشت منع شده‌اند. برای آن‌ها همان خوردن «تسامپا» (آرد جوی برشته) کاملاً کافی دانسته می‌شود، چون اگر کسی شکمش را از گوشت پر کند، مغزش کند و سنگین می‌شود. ما گوشت می‌خوریم چون به آن نیروی اضافی نیاز داریم که تنها گوشت می‌تواند بدهد؛ و به هر حال، ما گوشت بسیار کمی می‌خوریم و بیشتر غذایمان سبزیجات و میوه‌هاست. اما می‌توانی خاطرجمع باشی که خوردن این گوشت به روح جاودانه‌ات هیچ آسیبی نمی‌زند. با این حرف بلند شد و به انبار آشپزخانه رفت و با قوطی بزرگی برگشت که تصویر بسیار کراهت‌باری دور آن پیچیده شده بود. تصویر چیزی را نشان می‌داد که در ذهنم یک دایناسور مجسم کردم و با خطوط قرمز مشخص شده بود که کدام بخش از دایناسور داخل این قوطی فلزی است. لاما کارهایی روی قوطی انجام داد و در آن باز شد. می‌توانستم ببینم گوشتِ داخل آن کاملاً تازه است؛ آن‌قدر تازه که انگار همین امروز شکار شده بود. می‌خواهیم این را بپزیم، چون گوشت پخته بسیار بهتر از گوشت خام است؛ پس بهتر است حواست به کارهایی که می‌کنم باشد. او با برخی از ظرف‌های فلزی کارهای عجیبی انجام داد و سپس محتویات قوطی را درون یکی از آن ظرف‌های فلزی خالی کرد و آن را به داخل چیزی شبیه یک کابینت فلزی فرستاد. بعد درش را بست و چند پیچ و دکمه را چرخاند تا چراغ‌های کوچکی روشن شدند. گفت: حالا در عرض ده دقیقه، این به بهترین شکل پخته خواهد شد؛ چون روی شعله پخته نمی‌شود، بلکه از درون به بیرون گرم می‌شود. این سیستم خاصی از اشعه‌هاست که ادعا نمی‌کنم خودم هم آن را می‌فهمم. اما حالا باید به دنبال سبزیجات مناسبی بگردیم که همراه گوشت پخته شد . بازگشت به غار باستانی ها لوبسانگ رامپا ترجمه : مهر @thelostbook

عجب آفتاب داغی بود! زیر لب با خودم گفتم: «باید یک جای سایه پیدا کنم.» بعد نشستم، چشم‌هایم را باز کردم و با بهت و حیرت مطلق به اطراف زل زدم. من کجا بودم؟ چه اتفاقی افتاده بود؟ همان‌طور که لاما مینگیار دوندوپ را دیدم، همه چیز به یادم آمد؛ آخر فکر می‌کردم شاید تمامش فقط یک رویا بوده است. اصلاً آفتابی در کار نبود؛ روشنایی آنجا از چیزی شبیه نور خورشید می‌آمد که از میان دیوارهای شیشه‌ای می‌تابید. لاما گفت: لوبسانگ، واقعاً کاملاً هاج‌وواج به نظر می‌رسی! امیدوارم خوب استراحت کرده باشی. پاسخ دادم: بله استاد، اما من روزبه‌روز گیج‌تر می‌شوم؛ هرچه چیزهای بیشتری توضیح داده می‌شود، من گیج‌تر می‌شوم. مثلاً همین نوری که از یک جایی می‌آید؛ مگر می‌شود یک میلیون سال ذخیره شده باشد و باز هم به روشنی خودِ خورشید بتابد؟ چیزهای زیادی هست که باید یاد بگیری لوبسانگ. تو هنوز کمی کم‌سن‌وسالی، اما حالا که به این مکان رسیده‌ایم... خب، کمی برایت توضیح می‌دهم. مادرسالاران زمین (باغبانان زمین) فضاهایی مخفی می‌خواستند تا بتوانند بدون آنکه اهالی زمین باخبر شوند به اینجا بیایند. برای همین، زمانی که این مکان فقط تپه‌ای کم‌ارتفاع از سنگ بود که از زمین بیرون زده بود، با ابزاری که بعدها به عنوان مشعل‌های اتمی شناخته می‌شود، درون سنگ‌های زنده را تراشیدند. این کار سنگ‌ها را ذوب کرد و بخش زیادی از آن سطح خاکستریِ بیرونی، حاصل همان بخارِ سنگ‌های ذوب‌شده است. بعد از اینکه غار به اندازه دلخواه تراشیده شد، گذاشتند تا خنک شود؛ و طوری خنک شد که سطحی کاملاً صاف و شیشه‌ای پیدا کرد. آن‌ها پس از ساختن این غار بزرگ—که آن‌قدر جا دارد که حتی کاخ پوتالا هم در آن جای می‌گیرد—تحقیقاتی انجام دادند و سپس درست در امتداد این رشته‌کوه سنگ که آن روزها تقریباً زیر خاک پوشیده شده بود، تونل‌هایی حفر کردند. در آن زمان می‌شد از طریق این تونل‌ها حدود دویست‌وپنجاه مایل راه رفت و از غاری به غار دیگر رسید. سپس آن انفجار عظیم رخ داد که زمین را روی محورش لرزاند؛ برخی نقاط زیر آب رفتند و برخی نقاط دیگر بالا آمدند. ما خوش‌شانس بودیم که آن تپه کم‌ارتفاع تبدیل به رشته‌کوه شد. من عکس‌هایش را دیده‌ام و به تو هم نشان خواهم داد. البته به خاطر جابه‌جایی‌های زمین، برخی از تونل‌ها از امتداد و راستای خود خارج شدند و دیگر نمی‌شد مثل گذشته تمام مسیر را یک‌ضرب رفت. در عوض، مثلاً می‌توانستیم از دو یا سه غار دیدن کنیم، بعد روی رشته‌کوه بیرون بیاییم و کمی پیاده‌روی کنیم تا به جایی برسیم که می‌دانستیم تونل ادامه پیدا می‌کند. همان‌طور که می‌دانی زمان برای ما اصلاً اهمیتی ندارد؛ برای همین من از جمله کسانی هستم که به حدود صدتا از این مکان‌ها رفته‌ام و چیزهای بسیار بسیار عجیبی دیده‌ام. بازگشت به غار باستانی ها لوبسانگ رامپا ترجمه : مهر @AncientOccultism