میخواهم زنده بمانم
رفتن به کانال در Telegram
روزمرگیهای یک جنگجوی تنها و مغلوب. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
357
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
اطلاعاتی وجود ندارد30 روز
آرشیو پست ها
Repost from N/a
و شاید یکی از سختترین کارهای زندگی همین باشه؛ اینکه وسطِ این همه صدا و انتظار، صدای خودمون رو گم نکنیم. اینکه یادمون بمونه قرار نیست همیشه همه از ما راضی باشن. گاهی کافیه خودمون از آدمی که داریم میشیم، حس خوبی داشته باشیم. چون این زندگی، قبل از هر چیز، زندگیِ ماست.
شاید کلیشهای به نظر برسه، اما نهایتا روزی توی زندگی، آدمهایی رو میبینی که باید ببینی، فرقی هم نداره که چه اتفاقی میافته. اگه قرار باشه تو و اونها با هم در ارتباط باشین، زمان خودش تعیین میکنه که کِی.
"بادام_ون پیونگ سون"
+1
پ.ن: امروز با فاطمه تصمیم گرفتیم بیشتر به جزئیات دقت کنیم و هر کدوم یه رنگ رو برای خودمون انتخاب کردیم،با رنگ های مورد علاقهامون شروع کردیم، او آبی و من سبز. خیلی لذتبخش بود. شدیدا پیشنهاد میکنم امتحانش کنید.🌊☘
برای من،
و برای تک تک زخمهای روی تنم که ردپای زندگیاست. چراکه هرگز از تلاش برای زندهماندن دست نکشیدم.
🤍🌻
[بامداد جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵]
تو زمزمهی چنگ و عود منی
[بداهه، چون جاش اینجا خالی بود و هیچوقت از خوندنش سیر نمیشم.
چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۵]
به آدمها نگاه میکنم. به خوشیهایشان، تلاشهایشان، روابطشان، دوستانشان، زندگیهایشان.
و سپس به خودم، به خستگیِ هایم، حسرتهایم، رنجهایم، تنهاییهایم و...
و به این فکر میکنم شاید دیگر از تک و تای زندگی افتاده باشم عزیزم.
[دستنویسهای من؛ بامداد پنج شنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۵]
Repost from N/a
از خیام پرسیدند: حاصلِ این همه رفت و آمد چیست؟
نگاهی به دستهای خالیاش کرد و گفت: هیچ!
و چقدر این "هیچ"، سنگین است. تمامِ دویدنهای ما، تمامِ استرسها و شببیدار ماندنها، آخرش منتهی میشود به یک سکوتِ مطلق.
کاش لااقل در این فاصله، کمی کمتر سخت میگرفتیم. دنیا نه با آمدنِ ما تکان خورد، نه با رفتنمان آوار میشود. آرام باش رفیق، تو فقط یک پلکزدن از تاریخِ کائناتی
Repost from 𝐬𝐞𝐥𝐟 𝐥𝐨𝐯𝐞
این روزا خیلی به این فکر میکنم که دقیقا چه شکلی ام؟ چه رنگی ام؟ چه مدلی ام؟ از چه چیزایی نفرت دارم؟ چیا سر ذوقم میاره؟
به طرز عجیبی چیزی از خودم پیدا نمیکنم، انگار تا الان وجود خارجی نداشتم، انگار اصلا زندگی نمیکردم! الان تو این سن خودم رو یک ادم بی رنگ و بی شکل و بی جهت میبینم که معلقه، گنگه، خاکستری و بقدری پراکندست که هیچ فرم مشخصی نداره
با هیاهوی بیرون نسبتی نداشت. روحش به تنهایی تعلق داشت. به سکوت، به شب، به موسیقی، به واژهها و کتابها.
و مثلا درد نداری
روز آفتابیست.
تو مثلا شادمانی، درگذری.
مثلا نمیبینندت.
همه مثلا خوشحال.
همه مثلا آسوده.
همه مثلا خشنود.
و تو هم مثلا خوشحال.
انس کیشویج، ابتهاج نوایی _lettersstor
Repost from آنهشرلی𐙚
سخت نگیر عزیزم، هر چقدر هم باکیفیت باشی، آدمها تو رو با کیفیت چشمهای خودشون میبینن.
Repost from مَرد سانفرانسیسکویی
فقط اونجا که تلاش میکنی یک تغییر اساسی به خودت و زندگیت بدی؛ مقاومت بدن صد از ده.
_ تو یک روز یاد خواهی گرفت که فرار کردن از مسئولیت و درک نکردن آن بسیار بیارزش است!
زندگی سرشار از ناشناختهها میباشد
و برای ما همین بس است که بفهمیم در این دنیا آمدهایم تا برای زنده ماندن تلاش کنیم،
همین و بس.
"جاناتان مرغ دریایی_ ریچارد باخ"
باد میوزد تا دل داغ دارم را تسلی دهد. فصل گذرمیکند و من نگرانم عطر تو هنوز در آخرین شب بهاری همراه با گلبرگ ها(در آسمان) رها میشود. آیا اکنون خواهی آمد؟ دلهره دارم... باد میوزد تا دل داغدارم را تسلی دهد. فصل گذر میکند و من نگرانم. شب پایانی بهار همچون شکوفه ها در بیپناهی به زمین میافتد. آیا اکنون خواهی آمد؟ دلهره دارم... ابرها با کلماتشان سعی دارند یک چیز را بگویند: که او تو را فراموش کرده است... و این انتظار بیفایده است، همچون نخ نازکی که در میان دو عاشق وجود دارد. صدها گل در میان باد میرقصند. آیا اکنون خواهی آمد؟ دلهره دارم...
