میخواهم زنده بمانم
Open in Telegram
روزمرگیهای یک جنگجوی تنها و مغلوب. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
603
Subscribers
+224 hours
+177 days
+5030 days
Posts Archive
راستش عزیزم این سری جوری همهی زندگیام رو باختم که دیگه جونی برای نگه داشتن چیزهایی که برام باقی مونده ندارم. فقط ساکت نشستم یه گوشه، و رفتن دونه دونه چیزهایی که توی زندگی داشتم رو تماشا میکنم.
نمیخندم، حرف نمیزنم، نفس نمیکشم، لذت نمیبرم، زندگی نمیکنم مبادا در وفاداری به غمی که جهانم رو بلعیده خیانت کرده باشم.
عزیزم، احساس میکنم اگر بخندم، حتی به قدرِ لبخندی کوچک،
اگر بِگِریم، حتی به کفایتِ چند قطره اشک،
اگر کلامی به لب بیاورم، حتی به تعداد چند واژهی ساده
و اگر به قدرِ آهی نفس بکشم، چه بسا سخت و سنگین،
به غمِ خویش خیانت کردهام.
راستی که تاکنون چنین برای غمی وفادار نبودهام.
[دستنویسهای من، بامداد پنج شنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۵]
کاش در یکی از همین شبها
ساحرهای، دستِ نسیمی، چیزی میآمد و مرا درمنِ خوابهایم میربود،
و صبح تنها خاطرهای به جا مانده از من، در جای خالیام چشم میگشود.
[دستنویسهای من، بامداد پنج شنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۵]
آنچه بیش از هر چیز او را رنج میداد این بود که در زندگی همه چیز را خیلی جدی میگرفت.
