fa
Feedback
گل‌سیب

گل‌سیب

رفتن به کانال در Telegram

گاهی او شعر می‌گوید و گاهی شعر او را.

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
439
مشترکین
+224 ساعت
+77 روز
+9530 روز
آرشیو پست ها
Daal Band - Parvaze Tehran Shiraz.mp38.69 MB

صبح شده، بلند می‌شم، کتری رو می‌ذارم جوش بیاد، گوشی رو چک می‌کنم، صدای قل‌قلِ کتری بلند می‌شه، چای رو دم می‌کنم، توش دارچین می‌شکنم، نوکِ انگشت‌هام بوی دارچین می‌گیره، هی می‌برمشون جلوی دماغم، لبخند روی لب‌هام میاد. به شخصیت‌های رمانی که دارم می‌نویسم فکر می‌کنم، یکیشون رو خیلی دوست دارم، عمیق‌تر بهش فکر می‌کنم، لبخند روی لب‌هام میاد. صفحهٔ گوشیم رو باز می‌کنم، پیامت رو می‌بینم، با همون لحنِ همیشگی و بامزه‌ت صبح‌بخیر گفتی، لبخند روی لب‌هام میاد. به گیاه‌ها با عجله آب می‌دم، مامان بیدار بشه و بفهمه دیروز آبشون ندادم عصبانی می‌شه، خیلی بهشون اهمیت می‌ده، لبخند روی لب‌هام میاد. درِ بالکن رو باز می‌کنم، بادِ گرم می‌خوره توی صورتم، عطسه‌های پشتِ سرهم کلافه‌م می‌کنه، با خودم می‌گم: «کی از این فصل راحت می‌شم؟» بعد به پاییز و زمستون فکر می‌کنم، لبخند روی لب‌هام میاد. به اردکم غذا می‌دم، لبخند روی لب‌هام میاد. سارا باز جریانِ تازه‌ای که براش جالب بوده رو با تعداد قابل توجهی ویس و اسکرین‌شات تعریف کرده، لبخند روی لب‌هام میاد. عسل هم یکی از همون ویدئومسیج‌ بامزه‌هاش رو فرستاده، لبخند روی لب‌هام میاد. عصری شاید برم خونه‌ی مادربزرگم، مامان‌جون رو می‌بینم، شاید فاطمه هم اونجا باشه، لبخند روی لب‌هام میاد. با طاها می‌شینیم پاورچین می‌بینیم، عاشقِ سریال‌های مدیری‌ایم، لبخند روی لب‌هام میاد. با بچه‌ها توی گروه صحبت می‌کنم، همیشه حرف زدن باهاشون باعث می‌شه بخندم، لبخند روی لب‌هام میاد. ایدهٔ شعرِ جدید میاد توی ذهنم، سریع یادداشتش می‌کنم، لبخند روی لب‌هام میاد. ژوژمان‌هایی که سفید انجام داده و فرستاده رو می‌بینم، لبخند روی لب‌هام میاد. کتابِ جدیدی که دارم می‌خونم، پر از کلمه‌ها و جمله‌های ناز و خوندنیه، لبخند روی لب‌هام میاد. در همین حین ریحانه زنگ می‌زنه و می‌گه: «پشتِ درم!» اومده تا درباره‌ی کتابی که دارم می‌خونم، رمانی که دارم می‌نویسم و بیتِ شعرِ تازه‌ای که نوشتم براش حرف بزنم، لبخند روی لب‌هام میاد. با همین لبخندها سعی می‌کنم جلوی بغض‌هامو بگیرم. با دلیلِ همین لبخندها زنده‌ام. قدیم‌تر فکر می‌کردم خوشبختی یه مقصدِ دوردسته، یه اتفاقِ خاصه، یه پیش‌‌آمدِ هیجانی و شگفت‌آوره، شاید هم هست، اما حالا به کوچک‌ترین چیزها برای پیدا کردنِ خوشبختی چنگ می‌زنم، به این حال و روزگارم خندم می‌گیره، لبخند روی لب‌هام میاد.

«حضورش در اندازه‌ای نبود که بتواند تمام جاهای خالی را پر کند، اما نبودنش، خلأ معرکه‌ای بود.»

Repost from منِ خام
آخرش نفهمیدم من قصه را نوشتم، یا قصه مرا.

یک‌روز که از عالم و آدم خسته شدی بهت می‌گم بیا بریم دشت، تو می‌گی کدوم دشت؟! منم می‌گم:

Repost from نِگیلدا
این پیامو فور کنید چنلتون تا بهتون بگم چنلتون چه وایبی می‌ده و یه متن بر اساس چنلتون بهتون تقدیم کنم.🌼✨

نمی‌دونم. فکر می‌کنم این کلمه، بیشتر از هر کلمه‌ی دیگه‌ای این روزها کنارم نشسته. نمی‌دونم جای درستی ایستادم یا نه. نمی‌دونم آدم پخته‌ای شدم یا نه. نمی‌دونم چیزی که امروز هستم، همون آدمیه که سال‌ها پیش فکر می‌کردم می‌شم یا نه. قبلاً خیال می‌کردم این سؤال‌ها یک تاریخ انقضا دارن. فکر می‌کردم یک روز از خواب بیدار می‌شم و بالاخره جواب همه‌شون رو پیدا می‌کنم؛ روزی که کمتر می‌ترسم، کمتر شک می‌کنم و احساس می‌کنم بالاخره به خودم رسیدم. اما حالا بیشتر فکر می‌کنم شاید بعضی سؤال‌ها اصلاً برای جواب گرفتن ساخته نشدن. شاید فقط قراره مدتی کنارمون زندگی کنن. مثل هم‌اتاقی‌هایی که اول از حضورشون کلافه‌ای، اما بعد از مدتی، صدای نفس کشیدنشون هم جزئی از سکوت اتاق می‌شه. این چند سال، بیشتر از اینکه دنبال جواب باشم، دنبال خودم بودم. هر بار که فکر کردم «بالاخره خودمو شناختم»، چند قدم بعد با بخشی از خودم روبه‌رو شدم که انگار اولین بار بود می‌دیدمش؛ یک ترس تازه، یک ضعف تازه، یک مرز تازه. و هر بار فهمیدم هنوز چیزهای زیادی هست که درباره‌ی خودم نمی‌دونم. گاهی فراموش می‌کنم که همین آدمی که امروز اینجاست، از روزهایی عبور کرده که فکر می‌کردم از پسشون برنمیام. از ترس‌هایی که اون موقع بزرگ‌تر از توانم به نظر می‌رسیدن. از چیزهایی که فکر می‌کردم تحمل کردنشون برام ممکن نیست. اما باز هم چشمم بیشتر دنبال راه‌هایی می‌ره که هنوز نرفتم؛ انگار راه‌های نرفته، بیشتر از مسیرهای اومده صدام می‌زنن. برای همین، وقتی از خودم می‌پرسم: «واقعاً بزرگ شدم؟» هنوز جواب محکمی ندارم. فقط می‌دونم این سال‌ها، چیزهایی رو دیدم که قبل‌تر نمی‌دیدم؛ ترس‌هایی که اسم نداشتن، زخم‌هایی که فکر می‌کردم ازشون عبور کردم؛ و بخش‌هایی از خودم که سال‌ها کنارم زندگی می‌کردن، اما تازه دارم می‌بینمشون. شاید هنوز هم دیر برسم. شاید بعضی جواب‌ها سال‌ها بعد پیدا بشن. شاید بعضی‌ها هیچ‌وقت. اما این روزها کمتر دنبال پیدا کردنِ آدمی هستم که فکر می‌کردم باید باشم. بیشتر دارم به آدمی گوش می‌دم که تموم این سال‌ها، بی‌صدا کنارم زندگی کرده. کسی که ترسیده، اشتباه کرده، دوام آورده. و من تازه دارم باهاش آشنا می‌شم.

Repost from نیل‌سآ🪁
کی میدونه؟ شاید همین کاری که امروز برای صدمین بار انجامش می‌دم، دلیلِ همون اتفاقی باشه که سال‌ها بعد، اسمش رو "یک‌شبه" میذارم.

به‌نظرم به عنوانِ یک خواهر یا برادر بزرگ‌تر، خیلی مهمه یادمون باشه قرار نیست نقشِ والدِ خواهر یا برادر کوچک‌ترمون رو بازی کنیم. عالیه اگر از هر رفتاری که کم‌کم مارو از یک خواهر یا برادر، به یک پدر یا مادر تبدیل می‌کنه تا جای ممکن فاصله بگیریم و رابطهٔ خواهرانه و برادرانه‌ای که قراره امن و صمیمی باشه رو سنگین و پرفشار و رومخ نکنیم.

می‌تونم یعنی؟ نمی‌دونم، کاش بتونم.

2140713340_1.mp36.95 MB

دلِ من طوری رفتار می‌کنه انگار تو هندستونی و خودش هم یک فیلِ بزرگ، همش یادت می‌کنه.

گاهی‌اوقات تنها چیزی که لازم داشتم عبور کردن از دلِ ترس بود، نه فرار کردنِ مداوم از سایه‌‌اش.

ما اغلب از چیزهایی می‌ترسیم که هنوز باهاشون روبه‌رو نشدیم، و این ترس خیلی‌اوقات از عدمِ آگاهی می‌آد، چون نه از عواقبش خبر داریم، نه از عمق تواناییِ خودمون برای مواجه شدن با اون‌ها. دقیقاً همین ناآگاهی باعث می‌شه اون ترس بزرگ‌تر از واقعیتِ خودش جلوه پیدا کنه. اما زندگی بالأخره یک‌روز مارو مثل یک خرگوشی که می‌ندازنش جلوی یک مار، مقابلِ همان اتفاق قرار می‌ده، اون‌وقت می‌فهمیم نه اون اتفاق اون‌قدرها شکست‌ناپذیر بود، نه ما اون‌قدرها ناتوان.

فکر می‌کنم داناییِ واقعی به معنای رسیدن به جواب‌های بیشتر نیست، به معنای کمتر مطمئن بودن به جواب‌ها و بیشتر پرسشگر شدنه.

«من هرروز یه‌ذره بیشتر فمینیست شدم.»

Pink Martini – Sympathique.mp32.88 MB

-موزه دفینه-
+1
-موزه دفینه-

جذبِ گوش سپردن به انسان‌هایی می‌شم که شیوا صحبت می‌کنن، انسان‌هایی که کلماتِ توی دهانشون اصلاً عجله‌ای برای بیرون پریدن ندارن.

مهران مدیری جدا از هرچیزِ دیگریش، بسیار بسیار آدم پُریه، پر از تجربه، پر از حرف‌ها و نصیحت‌هایی که واقعاً ارزشِ شنیدن داره. وقتی صحبت می‌کنه احساس می‌کنم دارم به یه پادکست خوب گوش می‌دم، جدی سخنور قدَریه.