fa
Feedback
گل‌سیب

گل‌سیب

رفتن به کانال در Telegram

گاهی او شعر می‌گوید و گاهی شعر او را.

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
429
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-137 روز
+8830 روز
آرشیو پست ها
شبی که بوی شعر می‌داد.
+1
شبی که بوی شعر می‌داد.

«صد خوبی و یک گند، به گندت بنویسند صد قهقهه، یک ونگ، به ونگ‌ات بنویسند صد جایزه، یک ننگ، به ننگ‌ات بنویسند صد گل بفرستی و یک سنگ، به سنگ‌ات بنویسند دیوانه نشو، حرف نزن، مهر نسوزان این قافله تک‌تک به مشنگت بنویسند»

این روزها که هوا داره نم‌نم سرد می‌شه اگر امکانش هست و در توانتون بود، لب پنجره‌ها و بالکنتون گندم بریزید تا کبوترها و کفترها سیر بشن، تو روزهای سرد غذا پیدا کردن خیلی سختشونه.

چقدر زشتی تو کنار هرکسی جز من.

Ali Kashani Akharin Safar.mp36.88 MB

امروز که بیدار شدم انگار تمام هوایی که استشمام می‌کردم بوی شعر می‌داد، همین که بوی پاییز رو حس کردم و آسمون ابری و بی‌آفتاب رو دیدم، چنان شور و شعفی در نگاهم نشست که دلم می‌خواست از خوشحالی فریاد بزنم. فال حافظ گرفتم، دو بیت از شعر جدیدم رو نوشتم، آهنگ آخرین سفر که تازه پیداش کردم و عاشقش شدم رو گذاشتم، و اجازه دادم این هوا، تمام و کمال در من جاری بشه، تمام و کمال.

هربار که با خودم بی‌رحم می‌شم، خدا از طریق تمام موجودات و مخلوقاتش که سر راه من قرار می‌گیرن مهر خودش رو بهم می‌رسونه.

Morteza-Pashaei-Doroughe-Doost-Dashtani-128.mp33.35 MB

photo content

+1
می‌خواست کم‌کم یک لقمه‌ی چپم کنه.

کاش می‌تونستم کاری برای این مردم بکنم، کاری بیشتر از تماشای رنج‌هاشون، کاش. آدم گاهی از دیدن این‌همه رنج، بیشتر از هر چیزی از ناتوانی خودش برای بهبود شرایط می‌شکنه.

مردم درمونده و خشمگینن، مردم کوهِ آتشفشانن. توی خیابون راه می‌ری همه منتظرن یک چیزی بشه تا همه‌چیز رو روی سر تو خالی کنن. روابط آسیب دیده، چون درگیریِ ذهنی وجود داره، چون افسردگی اَمان نمی‌ده که آدم‌ها اونطور که باید، وقت و حوصله بذارن و سروسامونی به روابط بدن. نمی‌تونن درست و مفید بحث کنن، چون درونشون پر از خشمه، فقط می‌خوان هم رو بخورن. حتی مدتیه از بحث می‌ترسن، چون می‌دونن ممکنه یک بحث، همون چندتا دیوارِ باقی‌مونده از چیزی که یک روزی خونه بود رو هم با خاک یکی کنه. نمی‌تونن دیگه به تفریحات زودگذر دل ببندن، چون حتی دسترسی به همون‌هاهم سخت شده. برای آینده برنامه می‌ریزن، اما هرروز یک اتفاق تازه میفته که دوباره همه‌چیز رو روی سرشون خراب می‌کنه. می‌خوان درس بخونن، کار کنن، چیزی بسازن، چیزی یاد بگیرن، اما ذهن اونقدر درگیرِ بقاست که برای نیم‌ذره زندگی کردن هم جایی باقی نمونده. از آدم‌ها فاصله می‌گیری چون حوصله‌ی توضیح دادن نداری، بعد از تنهاییت خسته می‌شی و دلت برای همون آدم‌ها تنگ می‌شه. آدم حتی از نیم‌دقیقه خوشحال بودن هم عذاب وجدان می‌گیره، چون انگار وقتی همه‌چیز انقدر به‌هم‌ریخته‌ست تو حق نداری چند ساعت چیزی رو فراموش کنی، تازه اگر بتونی فراموش کنی. نمی‌دونم این وضعیت تا کِی ادامه داره؟ نمی‌دونم این‌همه درد، درمانی داره اصلاً یا نه؟ ولی این روزا بلندتر از همیشه یکی داره توی گوشم می‌گه: «اگر جای مروت نیست، با دنیا مدارا کن.» فقط دارم مدارا می‌کنم، همین.

مردم درمونده و خشمگینن، مردم کوهِ آتشفشانن. توی خیابون راه می‌ری همه منتظرن یک چیزی بشه تا همه‌چیز رو روی سر تو خالی کنن. روابط آسیب دیده، چون درگیریِ ذهنی وجود داره، چون افسردگی اَمان نمی‌ده که آدم‌ها اونطور که باید، وقت و حوصله بذارن و سروسامونی به روابط بدن. نمی‌تونن درست و مفید بحث کنن، چون درونشون پر از خشمه، فقط می‌خوان هم رو بخورن. حتی مدتیه از بحث می‌ترسن، چون می‌دونن ممکنه یک بحث، همون چندتا دیوارِ باقی‌مونده از چیزی که یک روزی خونه بود رو هم با خاک یکی کنه. نمی‌تونن دیگه به تفریحات زودگذر دل ببندن، چون حتی دسترسی به همون‌هاهم سخت شده. برای آینده برنامه می‌ریزن، اما هرروز یک اتفاق تازه میفته که دوباره همه‌چیز رو روی سرشون خراب می‌کنه. می‌خوان درس بخونن، کار کنن، چیزی بسازن، چیزی یاد بگیرن، اما ذهن اونقدر درگیرِ بقاست که برای نیم‌ذره زندگی کردن هم جایی باقی نمونده. از آدم‌ها فاصله می‌گیری چون حوصله‌ی توضیح دادن نداری، بعد از تنهاییت خسته می‌شی و دلت برای همون آدم‌ها تنگ می‌شه. آدم حتی از نیم‌دقیقه خوشحال بودن هم عذاب وجدان می‌گیره، چون انگار وقتی همه‌چیز انقدر به‌هم‌ریخته‌ست تو حق نداری چند ساعت چیزی رو فراموش کنی، تازه اگر بتونی فراموش کنی. نمی‌دونم این وضعیت تا کِی ادامه داره؟ نمی‌دونم این‌همه درد، درمانی داره اصلاً یا نه؟ ولی این روزا بلندتر از همیشه یکی داره توی گوشم می‌گه: «اگر جای مروت نیست، با دنیا مدارا کن.» فقط دارم مدارا می‌کنم، همین.

تو برای یکی فرشته‌ای، برای یکی شیطان؛ همیشه همین‌طور بوده. ببین برای خودت چی و کی هستی.

آقا یه سیلی زدن به دَف، ذهن مارو از قفس سکوت آزاد کرد.

نمی‌دونم چند بار دیگه باید توسط گربه‌های خیابونی زخم‌وزیلی بشم تا یاد بگیرم نباید با اون قلدرهای بداخلاقشون انقدر ور برم و بچلونمشون، هرچقدر از دستشون کتک می‌خورم درس عبرت نمی‌شه برام.

شما رو به هرچه که می‌پرستید، روی توانایی نه شنیدن بچه‌هاتون کار کنید. به بچه‌هاتون یاد بدید که نپذیرفتن هرچیزی، مجوز هیچ نوع مزاحمت و خشونت روانی، جسمی یا جنسی رو نمی‌ده. به‌خدا قسم که توانایی نه شنیدن به همون اندازه‌ی توانایی نه گفتن مهمه. شاید اگر این رو جدی‌تر آموزش بدیم یه روزی برسه که نه گفتنِ یه دختر در اینجا این‌همه گرون براش تموم نشه.

خشمگینم، برای تمام زنان خاورمیانه خشمگینم و حالم بَده. از اینکه یک زن اینجا باید مدام حواسش باشه به آدم‌ها، به خیابون، به نه گفتنش، به اعتماد کردنش، به زنده موندنش، خشمگینم. از اینکه قتل زن‌ها داره شبیه یک اتفاق روزمره و تکراری می‌شه حالم بَده. چطور می‌شه به این‌همه ترس عادت کرد؟ من نمی‌خوام عادت کنم.

Still Corners – The Trip.mp314.35 MB

photo content
+1