گلسیب
Ir al canal en Telegram
گاهی او شعر میگوید و گاهی شعر او را.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
241
Suscriptores
+224 horas
+257 días
+2530 días
Archivo de publicaciones
246
بهقول فاطمه یکجوری عاشقِ تدلاسو ام انگار وجودِ خارجی داره. واقعاً درود بهشون با این چیدمان مراسم امسال.
246
شاید دلیلِ اینکه انقدر به آسمون نگاه میکنیم اینه که هنوز نتونستیم کاملاً به زمینی بودن عادت کنیم.
246
فکر می کنم قبل از اینکه سن خیلی بره بالا مهمه بفهمیم رشد فقط با تجربه بهدست نمیآد، گاهی با دور ریختنِ تجربههای اشتباه بهدست میآد. ما در این دنیا کلی انسانهایی با سنِ بالا و باتجربه داریم که درونشون خبری از رشد شخصیتی نبوده و نیست، چون هرگز حاضر نشدن بنایی که روی زمینِ سست و اشتباهی ساخته بودن رو در سنین پایینتر که اینکار سادهتر بوده تخریب کنن، هرگز درموردِ عقاید و طرز فکرِ اشتباهشون زمانی که انعطافپذیری بیشتری داشتن، انعطاف به خرج ندادن، و در سنِ بالا تقریباً تخریب کردن بنایی که سالها روش سکونت داشتی، چه اشتباه و چه درست، برای همه یا غیرممکنه یا بسیار سخت. برای همین تا وقتی هنوز انعطافِ درونمون زندهست، خوبه اگر مدام پایه و اساسِ جایی رو که روی اون زندگی و شخصیت خودمون رو داریم بنا میکنیم رو بررسی کنیم. اگر فهمیدیم زمینِ زیربنای اشتباهی انتخاب شده، از خراب کردن نترسیم. گاهی رشد از ساختن نه، از شجاعتِ ویران کردن بهدست میآد.
246
کسانی که نگاهشون به دیگران از بالا به پایینه، از بالا تا پایینشون به اندازهٔ یک پاپاسی نمیارزه.
246
سینما، سینما، عشقِ قدیمیِ من! هنوز هم پاپکورن و چیپس و فیلم و سالنِ تاریکت حریفِ حالِ بدِ منن.
246
بعضی کلمات انگار از معنای خودشون بزرگترن، انگار وزن دارن، ارج دارن، حرمت دارن، احترام میطلبن. وقتی به کسی نسبت داده میشن فقط صفت نیستن، مسئولیت دارن. آدم باید همقدِ این واژهها بشه تا شایستهٔ اونها باشه، مثلِ مادر، مثلِ عاشق، مثلِ یار، مثلِ رفیق، مثلِ استاد. خدانکنه روزی این واژهها برای کسی به کار بره که هنوز شایستگی نداشته، هنوز همقدِ حرمت این واژهها نشده بوده، وگرنه نه فقط ما، بلکه خودِ اون کلمه هم زخمی میشه. این کلمات بیجا نشستنشون به روی آدمها، از اصلاً نشستنشون دردناک تره.
246
«شیوهٔ خاصی داری، سَبک داری، چیزهای زیادی برای عرضه داری، حتی ویرگول و نقطههات هم به شیوهٔ خاصی در لابهلای نوشتههات میرقصن.»
246
شخصیتِ آیریس در کتابِ «Divine Rivals»، درکل من اهلِ کتابهای این سَبکی نبودم، اما این کتاب برای واقعی دیوانهم کرد، از اون حجمِ همذاتپنداری با خودِ آیریس و تکتکِ جملهها و نامهها و کلمهها داشتم دیوانه میشدم، انگار بخش زیادی از چیزهایی که خودم هیچوقت نتونسته بودم بنویسم یا بیان کنم رو داشتم توی صفحههای کتاب میدیدم. جدا از اینها درکل کتابِ قشنگی هم بود، پیشنهادش میکنم.
246
بعضی فقدانهاهم عجیبن، اصلاً چیزی از تو گرفته نشده، چیزی از تو کم نشده، فقط چیزی که میتونستی داشته باشی رو هرگز بهت ندادن، و دائماً فقدانش رو حس میکنی، همیشه، درحالی که هیچوقت نداشتیش.
246
Repost from ندانستم
کلا باید چیکار کنیم با زندگی؟ چیکار کنیم با زنده بودن؟ چقدر باید باهاش ور بریم؟ تا کی باید خمیر زندگی رو ورز بدیم تا پف کنه؟ چیکار کنیم وقتی نمیدونیم باید چیکار کنیم؟ هر روز باید چک کنیم ببینیم چی میتونه دیگه ما رو به سر ذوق بیاره؟ زندگی همینه؟ تلاش برای اینکه به خودمون اثبات کنیم هنوز زندهایم؟ هنوز چیزی حس میکنیم؟ همین؟
246
ایران؟ ایران مثلِ کابوسهای تکراریِ شبانه، مثلِ زخمی که هربار از نو دهن باز میکنه، مثلِ موجی که هربار تورو بیشتر فرو میبره، مثلِ راهرویی بیانتها، که هر درش به روی یک اتاق تکراری باز میشه، مثلِ فصلی که هرگز به بهار نمیرسه، مثلِ بیدار شدن در نقطهای که برای فرار ازش، کیلومترها دویده بودی، مثلِ گرهای که هرچقدر بازش میکنی کورتر میشه.
و ما در ایران؟ آگاه به شکست، محکوم به امید.
