گلسیب
前往频道在 Telegram
گاهی او شعر میگوید و گاهی شعر او را.
显示更多未指定国家未指定类别
429
订阅者
-224 小时
-157 天
+9030 天
帖子存档
429
کاش میتونستم کاری برای این مردم بکنم، کاری بیشتر از تماشای رنجهاشون، کاش. آدم گاهی از دیدن اینهمه رنج، بیشتر از هر چیزی از ناتوانی خودش برای بهبود شرایط میشکنه.
429
مردم درمونده و خشمگینن، مردم کوهِ آتشفشانن. توی خیابون راه میری همه منتظرن یک چیزی بشه تا همهچیز رو روی سر تو خالی کنن. روابط آسیب دیده، چون درگیریِ ذهنی وجود داره، چون افسردگی اَمان نمیده که آدمها اونطور که باید، وقت و حوصله بذارن و سروسامونی به روابط بدن. نمیتونن درست و مفید بحث کنن، چون درونشون پر از خشمه، فقط میخوان هم رو بخورن. حتی مدتیه از بحث میترسن، چون میدونن ممکنه یک بحث، همون چندتا دیوارِ باقیمونده از چیزی که یک روزی خونه بود رو هم با خاک یکی کنه. نمیتونن دیگه به تفریحات زودگذر دل ببندن، چون حتی دسترسی به همونهاهم سخت شده. برای آینده برنامه میریزن، اما هرروز یک اتفاق تازه میفته که دوباره همهچیز رو روی سرشون خراب میکنه. میخوان درس بخونن، کار کنن، چیزی بسازن، چیزی یاد بگیرن، اما ذهن اونقدر درگیرِ بقاست که برای نیمذره زندگی کردن هم جایی باقی نمونده. از آدمها فاصله میگیری چون حوصلهی توضیح دادن نداری، بعد از تنهاییت خسته میشی و دلت برای همون آدمها تنگ میشه. آدم حتی از نیمدقیقه خوشحال بودن هم عذاب وجدان میگیره، چون انگار وقتی همهچیز انقدر بههمریختهست تو حق نداری چند ساعت چیزی رو فراموش کنی، تازه اگر بتونی فراموش کنی. نمیدونم این وضعیت تا کِی ادامه داره؟ نمیدونم اینهمه درد، درمانی داره اصلاً یا نه؟ ولی این روزا بلندتر از همیشه یکی داره توی گوشم میگه: «اگر جای مروت نیست، با دنیا مدارا کن.» فقط دارم مدارا میکنم، همین.
429
مردم درمونده و خشمگینن، مردم کوهِ آتشفشانن. توی خیابون راه میری همه منتظرن یک چیزی بشه تا همهچیز رو روی سر تو خالی کنن. روابط آسیب دیده، چون درگیریِ ذهنی وجود داره، چون افسردگی اَمان نمیده که آدمها اونطور که باید، وقت و حوصله بذارن و سروسامونی به روابط بدن. نمیتونن درست و مفید بحث کنن، چون درونشون پر از خشمه، فقط میخوان هم رو بخورن. حتی مدتیه از بحث میترسن، چون میدونن ممکنه یک بحث، همون چندتا دیوارِ باقیمونده از چیزی که یک روزی خونه بود رو هم با خاک یکی کنه. نمیتونن دیگه به تفریحات زودگذر دل ببندن، چون حتی دسترسی به همونهاهم سخت شده. برای آینده برنامه میریزن، اما هرروز یک اتفاق تازه میفته که دوباره همهچیز رو روی سرشون خراب میکنه. میخوان درس بخونن، کار کنن، چیزی بسازن، چیزی یاد بگیرن، اما ذهن اونقدر درگیرِ بقاست که برای نیمذره زندگی کردن هم جایی باقی نمونده. از آدمها فاصله میگیری چون حوصلهی توضیح دادن نداری، بعد از تنهاییت خسته میشی و دلت برای همون آدمها تنگ میشه. آدم حتی از نیمدقیقه خوشحال بودن هم عذاب وجدان میگیره، چون انگار وقتی همهچیز انقدر بههمریختهست تو حق نداری چند ساعت چیزی رو فراموش کنی، تازه اگر بتونی فراموش کنی. نمیدونم این وضعیت تا کِی ادامه داره؟ نمیدونم اینهمه درد، درمانی داره اصلاً یا نه؟ ولی این روزا بلندتر از همیشه یکی داره توی گوشم میگه: «اگر جای مروت نیست، با دنیا مدارا کن.» فقط دارم مدارا میکنم، همین.
429
Repost from فراتر از سطح
تو برای یکی فرشتهای، برای یکی شیطان؛ همیشه همینطور بوده. ببین برای خودت چی و کی هستی.
429
نمیدونم چند بار دیگه باید توسط گربههای خیابونی زخموزیلی بشم تا یاد بگیرم نباید با اون قلدرهای بداخلاقشون انقدر ور برم و بچلونمشون، هرچقدر از دستشون کتک میخورم درس عبرت نمیشه برام.
429
شما رو به هرچه که میپرستید، روی توانایی نه شنیدن بچههاتون کار کنید. به بچههاتون یاد بدید که نپذیرفتن هرچیزی، مجوز هیچ نوع مزاحمت و خشونت روانی، جسمی یا جنسی رو نمیده. بهخدا قسم که توانایی نه شنیدن به همون اندازهی توانایی نه گفتن مهمه. شاید اگر این رو جدیتر آموزش بدیم یه روزی برسه که نه گفتنِ یه دختر در اینجا اینهمه گرون براش تموم نشه.
429
خشمگینم، برای تمام زنان خاورمیانه خشمگینم و حالم بَده. از اینکه یک زن اینجا باید مدام حواسش باشه به آدمها، به خیابون، به نه گفتنش، به اعتماد کردنش، به زنده موندنش، خشمگینم. از اینکه قتل زنها داره شبیه یک اتفاق روزمره و تکراری میشه حالم بَده. چطور میشه به اینهمه ترس عادت کرد؟ من نمیخوام عادت کنم.
429
از قدرشناسی خیلی خوشم میاد، احساس میکنم بخش بزرگی از اصالت آدمها از این ویژگی قابل رؤیته.
429
دوست داشتن میتونه در کنار زندگیت جا بگیره، اما عاشقی خودِ زندگی رو از نو برات معنا میکنه. دوست داشتن تو رو به خودت نزدیکتر میکنه، اما عاشق هرچه در عشق جلوتر باشه، بیشتر از خودش گذشته. بسیاری ممکنه معشوق رو دوست داشته باشن، اما دوست داشتن به معنای خواستن حضور اون هست و عاشقی به معنای گره خوردن بخش بزرگی از وجود، به اون حضور. چهبسا آدمهایی که دوست داشتن رو انتخاب میکنن و قطعاً که دوست داشتن انتخاب امنتریه، چرا که هرچقدر عمق کمتر باشه، میزان آسیبپذیری و درد زخم هم سطحیتر و کمتره. اما من عمق رو انتخاب میکنم، در عشق غرق میشم تا در قبال معشوق، فراتر از دوستدارانش بایستم. و زخمهاش؟ نوش جانم، اگر قراره همین زخمها من رو از اونچه که هستم، به اونچه که میتونم باشم نزدیکتر کنن.
429
دوست داشتن میتونه در کنار زندگیت جا بگیره، اما عاشقی خودِ زندگی رو از نو برات معنا میکنه. دوست داشتن تو رو به خودت نزدیکتر میکنه، اما عاشق هرچه در عشق جلوتر باشه، بیشتر از خودش گذشته. بسیاری ممکنه معشوق رو دوست داشته باشن، اما دوست داشتن به معنای خواستن حضور اون هست و عاشقی به معنای گره خوردن بخش بزرگی از وجود، به اون حضور. چهبسا آدمهایی که دوست داشتن رو انتخاب میکنن و قطعاً که دوست داشتن انتخاب امنتریه، چرا که هرچقدر عمق بیشتر باشه، میزان آسیبپذیری و درد زخم هم بیشتره. اما من عمق را انتخاب میکنم، در عشق غرق میشم تا در قبال معشوق، فراتر از همهی دوستدارانش بایستم. و زخمهاش؟ نوش جانم، اگر قراره همین زخمها من رو از اونچه که هستم، به اونچه که میتونم باشم نزدیکتر کنن.
