fa
Feedback
♪ܝ݅‌ِܝ‌ܦ̇ܝ̇ߺߊ

♪ܝ݅‌ِܝ‌ܦ̇ܝ̇ߺߊ

رفتن به کانال در Telegram

عـمقِ تـاریکِ یـک نویسـنده..... @parabox00bot

نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
240
مشترکین
-224 ساعت
-57 روز
-530 روز
آرشیو پست ها
پیام ویدیو00:06

ای کـاش که دلقک شده بودم، نه شـاعر در کشـورم من ارزش انـسان به نقاب است..

+8
Aryanerg - Havas.mp311.15 MB

تو فقط یک آدم نبودی؛ تو نورِ آرامِ روزهای من بودی. حالا که نیستی، انگار بخشی از من هم با تو رفته است. فراموش کردن تو، برای من مثل پاک کردنِ نامم از روی قلبم است.

«مرثیه‌ای برای نوری که از من کوچ کرد»
چگونه می‌توان از خاطره‌ای گریخت که در تاریک‌ترین رگ‌های وجودم جاری است؟ او نه یک عابر، که سرآغازِ تمامِ روشنایی‌های من بود. او همان شکوفه‌ای بود که در میانِ دست‌های پُر از زخم و خستگی‌ام، با لطافتی نابرابر بال گشود و در باغچه‌ی بی‌جانِ روحم، جانی دوباره دمید. اکنون که او رفته، من نه تنها شکوفه‌ها، که تمامِ باغ را از دست داده‌ام. زیبایی‌اش، آن زیباییِ بی‌نقص و قدسی، چنان در چشمانم حک شده که جهانِ پس از او، تنها سایه‌ای است بی‌روح و خاکستری. هنوز طنینِ صدایش، همچون نجوایی از اعماقِ اقیانوس‌های دوردست، در گوش‌هایم می‌پیچد و من را به وجد و در عین حال، به اوجِ اندوه می‌کشاند. چشمانش… آه که چشمانش! گویی تمامِ کهکشانی که در آن گم شده‌ام، در نگاهش متمرکز بود. اکنون، هر گوشه‌ی این شهر، هر تارِ این موسیقی، و هر پرتویِ ناچیزِ نور، بازتابی از اوست. من در هر چه می‌بینم، او را می‌جویم؛ مانند مسافری سرگردان که در جستجویِ خانه‌ای است که دیگر وجود ندارد. من در پیِ سایه‌ی او می‌دوم، اما تنها با خودم روبرو می‌شوم. پرسشِ تلخِ من این است: چگونه می‌توان از کسی فراموش کرد که دیگر «او» نیست، بلکه «من» شده است؟ او در تار و پودِ هستی‌ام تنیده شده، در نفس‌هایم دمیده شده و در سکوت‌های شبانه‌ام جاری است. اکنون که او بخشی از وجودم شده، فراموش کردنِ او، به معنایِ خودکشیِ تدریجیِ روح است. _غـزل

Naji x MuteEver Safar.mp316.16 MB

_غـریبه

بـی تو من «هـیچی» بیش نیستم..

گزیدم از میان مرگ‌ها این‌گونه مردن را : « تو را چون جان فشردن در بر ، آنگه جان سپردن را...»

Remix-NewKojaei-Arezoye-Mahal-Na-320.mp323.44 MB

فکر می‌کنم عجیب‌ترین چیزی که بعد از تو توی من موند، عادت به تو بود. اینکه هر آدمی که وارد زندگیم میشه، یه جایی از رفتارش منو پرت می‌کنه سمت تو. یکی یه جمله میگه و یادم میفته تو چطور همون حرف رو می‌زدی، یکی یه کاری می‌کنه و ناخودآگاه با خودم مقایسه‌ش می‌کنم با تو. حتی وقتی نمی‌خوام بهت فکر کنم، یه جوری وسط چیزهای کوچیک پیدات می‌کنم. انگار ذهنم هنوز برای شناختن آدم‌ها، تو رو تبدیل کرده به معیار خودش؛ گاهی دلم برای خودت تنگ میشه، گاهی برای روزهایی که باهم حرف میزدیم و گاهی حتی برای چیزهایی که الان می‌دونم نباید دلم براشون تنگ بشه. و شاید همین قسمت بیشتر از همه گیجم می‌کنه. اینکه من همه‌چیز رو درباره‌ت می‌دونستم. می‌دونستم چه اخلاق‌هایی داری، می‌دونستم کجاها می‌تونی آدم رو خسته کنی، می‌دونستم بعضی رفتارات چقدر می‌تونه اذیتم کنه، ولی بازم دوستت داشتم. فکر نمی‌کردم بی‌نقصی، دقیقاً برعکس؛ من تمام اون نقص‌ها رو می‌دیدم و با این حال تورو انتخاب کردم. بعد از تو فهمیدم دوست داشتن همیشه از ندیدنِ بدی‌های یه آدم نمیاد. بعضی وقتا آدم همه‌چیز رو می‌بینه، همه‌ی چیزهایی که باید باعث بشه فاصله بگیره رو می‌فهمه، ولی احساسش به این راحتی‌ها با منطق هماهنگ نمیشه. من هنوز نمی‌دونم دقیقاً دلتنگ توام یا دلتنگ اون آدمی که کنار تو بودم. شاید هر دو. شاید برای همینه که هر بار یکی شبیه یه تیکه از تو میشه، یه چیزی توی من،منو یاد تو میندازه؛ شاید به خاطر اینکه می‌خوام گذشته رو تکرار کنم، نمیدونم،شاید بعضی آدم‌ها بعد از رفتنشون، یه قسمتی از نگاه آدم به بقیه رو هم با خودشون عوض می‌کنن. ممکنه سخت‌ترین قسمت همین باشه؛ اینکه آدم می‌تونه از یه نفر فاصله بگیره، ولی هنوز مدت‌ها طول بکشه تا ذهنش بفهمه دیگه تموم شده، اما من مطمئنم فقط منم که هنوز نتونستم فراموش کنم.

گُل‌هایی که روزی آدم بودند
شب‌ها، وقتی شهر می‌خوابد و ستاره‌ها مثل پلک‌های خسته آسمان پایین می‌افتند، زیر بارانِ بی‌صدا، چیزهایی می‌رویند که نباید دیده شوند. آن‌ها را دیدم. زن‌هایی که از آدم‌بودن خسته شده بودند. یکی‌اش کنار جوی آب نشسته بود و ریشه‌هایش را، مثل موی بلند گیسوان، توی آب می‌شست. از شانه‌هایش گلبرگ می‌رویید—نه، اشتباه گفتم. شانه‌هایش خودشان گلبرگ شده بودند. انگار کسی با قلم‌مویی از جنس نور، لایه‌ی به لایه‌ی پوستِ خسته‌اش را کنده باشد تا درونش را نشانش بدهد: یک مشت مهتاب و بوی یاس. به من گفت: «بودن، بی‌نهار تمام شدن بود. هر صبح بیدار می‌شدم و یک تکه از خودم را جایی گم می‌کردم—توی اتوبوسِ شلوغ، پشت میزِ کار، توی آینه‌ای که هیچ وقت راست نمی‌گفت. آدم‌بودن یعنی گم‌کردنِ نفس‌به‌نفس. من فقط خواستم دیگر گم نکنم.» و بعد خندید. خنده‌ی او مثل خش‌خش برگ‌های پاییز بود؛ بامزه، غمگین و در عین حال آزاد. دومی‌اش را توی گلخانه‌ی متروکه‌ای یافتم، پشت شیشه‌های شیری‌رنگ. انگشت‌هایش بلند و باریک شده بودند، مثل شاخه‌های بهاری که به سمت نور دراز می‌شوند. کفِ دستش خط سرنوشتی نداشت دیگر؛ به جایش گلهای کوچک صورتی روییده بود، یکی توی کاسه‌ی دست راست، یکی توی کاسه‌ی دست چپ. گفت این‌ها کلماتند. کلماتی که سال‌ها در گلو حبس کرده بود و حالا از کفِ دستش جوانه می‌زنند. به او گفتم: «درد نمی‌کند؟» گفت: «دردِ نفرینِ دیگری‌است. آدم‌بودن، همیشه به‌خاطرِ دیگری است. امّا گُل، فقط برای خودش می‌شکفد. گُل از کسی اجازه نمی‌گیرد که زیبا باشد.» حکیمانه بود. عجیب. سومی‌شان را سرمایِ سحرگاه، لای برف‌هایی که هنوز آب نشده بودند پیدا کردم. تمام بدنش سفید شده بود؛ سفیدیِ بنفشه‌ی نارس. با اینکه برف‌ها او را احاطه کرده بودند، از دهانش بخارِ گرم بیرون نمی‌آمد، به جای آن بویِ شیرینِ یاسمن پخش می‌شد. چشمانش دو پر کبوتر بودند. نمی‌دانم خواب بود یا بیدار، چون در مرزِ رویا و واقعیت، دیگر تشخیصِ این دو، کارِ گُل‌ها نیست؛ کارِ ماست که هنوز آدمیم. و آخرین آن‌ها، خودِ من بودم. در آینه، یک ساقه‌ی سبز نازک دیدم که دارد از جایِ گردنم بالا می‌رود. از ترس نفس‌م را حبس کردم—نه، چیزی نبود. فقط دیوارِ آینه بود و من، و آرزویِ گریز. ولی می‌دانی چیست؟ راست‌ش… گاهی فکر می‌کنم همه‌ی ما، جایی گوشه‌ی وجودمان، یک گُلِ گرسنه داریم که فقط منتظرِ یک فرصت است از میان‌مان سر بزند. از خستگی‌هایمان، از حرف‌های نگفته‌مان، از روزهایی که آدم‌بودنشان را نخواستیم. و شاید وقتی از آدم‌بودن سیر شدیم—نه از زندگی، از قالبِ آدم‌بودن—شاید همان وقت، یک شبِ بارانی، بی‌آنکه خودمان بدانیم، اولین گلبرگ‌ها از پشتِ گوشمان جوانه بزنند. و آن وقت… ما هم می‌شکفیم. 🥀 _غـزل

موجود عجیب و مضحکی شده‌ام. شعورم درست کار می‌کند ولی احساساتم، چطور بگویم؟ کند شده؛ نه آرزویی دارم و نه به چیزی دلبسته‌ام و نه به کسی علاقه‌مندم.
آنتوان چخوف

در سکوتِ پنجره
صندلی های کلیسا، سالهاست که فقط زمزمهٔ دعا را به یاد دارند؛ اما امروز، تنها صدایِ من است که در این طاق بلند میپیچد و به سقف میرسد و از آنجا، آرام، پایین میریزد — مثل برگی که پاییز فراموشش کرده. شکسته ترین جای این ساختمان، منم. آنگاه که همه رفتند و درها بسته شد، پنجرهٔ رنگیِ جنوبی باز ماند. و از میان شیشه های آبیِ کوکب، نوری پایین نشست — مستقیم روی من. انگار هزار سال است مرا میشناسد و هزار سال، همینجا منتظرم بوده است. در میان آن ستونِ نور، ذرّههای غبار بی هدف شناورند؛ هر ذرّه، یک دعایی است که هرگز بر زبان نیامد. و من، غرق در آنها، کوچک میشوم تا فقط یک نقطهٔ بینور باشم: کسی که از تمامِ ضربانها خالی شده، تا جایی برایِ آمدنِ کسی باز کند. نمیخواهم بدانم ساعت چند است. نمیخواهم بدانم چند قدم تا خانه فاصله است. فقط میخواهم در همین هندسهٔ مقدس بمانم: نور، از بالا؛ من، از پایین؛ و این شاعریِ بیمخاطب که شرح میدهد، چگونه یک تنهایی، شلوغترین جایِ عالم است. نیمخیز میشوم تا بروم… اما متوقف میشوم. چون با خودم میگویم: «در این مکانِ تنها…» و جمله تمام نمیشود. چون حقیقت، درست همین میانِ سکوت، رخ مینماید: «خدا از همیشه به تنم نزدیکتر است.» نه صدایی بود، نه جوابی. فقط همان نور، یک لحظه، مثلِ دستی، شانههای خستهام را نوازش کرد. و من گریستم — نه از غم، که از آن حسِ عجیبِ دیدهشدن، وقتی تمامِ دنیا فکر میکند که داری تنها نابود میشوی. _غـزل

در وصـف این تصویر:
در وصـف این تصویر:

چـشم هـا!!
چـشم هـا!!

بعضی اتفاقات مثل دریان. غرقت میکنن و بعد جنازتو به زندگی برمیگردونن.
بعضی اتفاقات مثل دریان. غرقت میکنن و بعد جنازتو به زندگی برمیگردونن.

درحال حاضر، نجات دهنده پاییزه، بارونه، هوای سرده.
درحال حاضر، نجات دهنده پاییزه، بارونه، هوای سرده.