♪ܝِ݅ܝܦ̇ܝ̇ߺߊ
Open in Telegram
عـمقِ تـاریکِ یـک نویسـنده..... @parabox00bot
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
237
Subscribers
-324 hours
-87 days
-830 days
Posts Archive
تو فقط یک آدم نبودی؛
تو نورِ آرامِ روزهای من بودی.
حالا که نیستی،
انگار بخشی از من هم با تو رفته است.
فراموش کردن تو،
برای من
مثل پاک کردنِ نامم از روی قلبم است.
«مرثیهای برای نوری که از من کوچ کرد»چگونه میتوان از خاطرهای گریخت که در تاریکترین رگهای وجودم جاری است؟ او نه یک عابر، که سرآغازِ تمامِ روشناییهای من بود. او همان شکوفهای بود که در میانِ دستهای پُر از زخم و خستگیام، با لطافتی نابرابر بال گشود و در باغچهی بیجانِ روحم، جانی دوباره دمید. اکنون که او رفته، من نه تنها شکوفهها، که تمامِ باغ را از دست دادهام. زیباییاش، آن زیباییِ بینقص و قدسی، چنان در چشمانم حک شده که جهانِ پس از او، تنها سایهای است بیروح و خاکستری. هنوز طنینِ صدایش، همچون نجوایی از اعماقِ اقیانوسهای دوردست، در گوشهایم میپیچد و من را به وجد و در عین حال، به اوجِ اندوه میکشاند. چشمانش… آه که چشمانش! گویی تمامِ کهکشانی که در آن گم شدهام، در نگاهش متمرکز بود. اکنون، هر گوشهی این شهر، هر تارِ این موسیقی، و هر پرتویِ ناچیزِ نور، بازتابی از اوست. من در هر چه میبینم، او را میجویم؛ مانند مسافری سرگردان که در جستجویِ خانهای است که دیگر وجود ندارد. من در پیِ سایهی او میدوم، اما تنها با خودم روبرو میشوم. پرسشِ تلخِ من این است: چگونه میتوان از کسی فراموش کرد که دیگر «او» نیست، بلکه «من» شده است؟ او در تار و پودِ هستیام تنیده شده، در نفسهایم دمیده شده و در سکوتهای شبانهام جاری است. اکنون که او بخشی از وجودم شده، فراموش کردنِ او، به معنایِ خودکشیِ تدریجیِ روح است. _غـزل
گزیدم از میان مرگها اینگونه مردن را : « تو را چون جان فشردن در بر ، آنگه جان سپردن را...»
