یاس بنفش
رفتن به کانال در Telegram
گذشتن و رفتن پیوسته به سمت ِ امید، آرزو، شور و شوق، ذوق و کمی زندگی.
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
262
مشترکین
-124 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+3230 روز
آرشیو پست ها
262
من دارم فکر میکنم که شاید ما خیلی وقت پیش، همون دورانی که یک دفعه ازش گذشتیم و نفهمیدیم چیشد که همه چی اینقدر بد شد، مردیم و الان داریم تاوان کارهای بدمون رو میدیم، اگه نه که این وضعیت نمیتونه برای انسانها و آدمهایی که در حال زندگی و تلاش کردن هستن و مداوم میخوان از این وضعیت دور بشن و آینده شونو بسازن، پیش بیاد.
262
اولین پنجشنبه و جمعهای بود که بعد از مدتها با حس بیقراری و انتظار برای تموم شدنش، نگذشت.
262
اینجا رو همیشه با یک آهنگ و موسیقی شروع میکنم و بعد میرم سراغ نوشتن، اما این اولین باریه که موسیقیای که گذاشتم رو خودم نواختم، فکر کنم این روزها دلخوشیم به جز وجود دوستام، ساز سنتور باشه که با اینکه هزار تا مشغله داشتم دلم نیومد بذارمش کنار.
262
البته برای اینکه همچین اتفاقی بیفته باید بدون قصد خرید کتاب و فقط برای دیدنشون بری تا نخوای قیمتها رو ببینی و همونجا گریهات بگیره.
262
میری بیرون، وارد کتاب فروشی میشی، بوی کتاب و کاغذ رو حس میکنی، بین کتابها قدم میزنی و میبینی که تیکههای خاکستری زندگی یه کوچولو رنگ گرفت و روشن شد.
262
زندگی همینجوری سخت هست، هر روز یک مشکل، نگرانی، فشار، اتفاق جدید، یک آدمی که یه چیزی میگه و میره ولی حرفش تا ساعتها شاید هم روزها میمونه توی سر تو، تو دیگه خودت به این سختیها و افکار فرسوده کننده، چیزی اضافه نکن.
262
"اتفاق شاید فقط یکبار افتاده باشه، ولی تو با مداوم فکر کردن به اون اتفاق، داری صد بار دیگه تجربهاش میکنی."
262
Repost from 𝐧𝐚𝐢𝐯𝐞
اگه یه روز همهی اینها برات تبدیل شدن به یه خاطرهی قدیمی، امیدوارم تو هیچوقت اون لحظهای رو فراموش نکنی که فهمیدی میتونی کاری رو که فکر میکردی از پسش برنمیای، انجام بدی. چون من فکر میکنم تو خیلی وقتها قبل از اینکه واقعاً شکست بخوری، خودت رو میترسونی که شاید نتونی. ولی بعد انجامش میدی. و امیدوارم یک روز دیگه لازم نباشه کسی بهت بگه "تو میتونی". امیدوارم خودت قبل از همه بدونی.
262
چقدر هر چنلی رو خوندم، آدما از نتیجه تلاششون راضی و خوشحال بودن، خوشحالم برای همه آدمایی که الان خوشحال شدن با دیدن نتیجهها و خستگیشون در رفت.
262
Repost from فراتر از سطح
اگر کسی به اندازهی «خودت» بهت سخت میگرفت، حاضر بودی توی زندگیت نگهش داری؟!
262
Repost from زادهٔ مِهـر
یکجوری بیقرارم که دلم میخواست میتونستم خودم رو بذارم روی پام، براش لالایی بخونم و خوابش کنم.
262
شاید اگر متوجه میشدیم، کلمات چقدر بار معنایی زیادی دارن و چه احساسی به آدمی که داره اونا رو میشنوه، منتقل ميکنن، الان کمتر غمگین بودیم و به این زندگی مزخرفی که داریم تجربه میکنیم، چهار تا احساس بد و غیرقابل تحملِ دیگه اضافه نمیکردیم.
