uz
Feedback
یاس بنفش

یاس بنفش

Kanalga Telegram’da o‘tish

گذشتن و رفتن پیوسته به سمت ِ امید، آرزو، شور و شوق، ذوق و کمی زندگی.

Ko'proq ko'rsatish
Mamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
268
Obunachilar
+124 soatlar
+17 kun
+430 kun
Postlar arxiv
۲۵ دقیقه‌ی دیگه تابستون تموم میشه، کاش منم.

این پاییز از هر پاییزی که قبلا گذروندیم، غمگین‌تره.

این اولین پاییزیه که شما نیستید.

باز هم خوبه توی این زندگی طاقت‌فرسا و غیرقابل تحمل، دوستامون هستن.

پیام آخر پرایوت شیر خورده و فکر کنم چند نفر دیگه هم قراره دوستشون رو ببینن و امید به زندگی بگیرن.

بعد مهم‌تر از همه‌ی اینا دوستم رو خیلی وقته ندیدم و در چند روز آینده میخوام ببینمش. اون روز این منفی ۲۷ درصدم تبدیل به مثبت ۲۷ درصد میشه و تا چند روز میتونید ازم غر نشنوید.

تازه فصل ۴ Ted lasso هم هنوز پخشش تموم نشده.

البته اینکه مطمئن نیستم اون دنیا میتونم Young Sheldon, Shrinking, Modern family, Seinfeld, The Odyssey, Shameless و Gilmore girls رو ببینم یا نه هم در این ادامه دادن بی‌تاثیر نیست.

با امید به زندگیِ منفی ۲۷ درصد دارم ادامه میدم و نمیدونم آیا میشه روزی برسه که این اتفاقات بیفته یا نه، ولی رویاپردازی راجب‌شون باعث میشه دلم بخواد حتی با این میزان امید به زندگی همچنان ادامه بدم.

نویسنده‌ی مورد علاقه‌ی کسی بودن رو هم خیلی دوست دارم. یه روز بالاخره نویسندگی رو شروع می‌کنم و کتابم رو که چاپ کردم میام اینجا بهتون میگم. یه روزی که امیدوارم خیلی دور نباشه.

دلم میخواست انتشارات مخصوص خودم رو داشته باشم. کتاب چاپ کنم، برای جلد‌ها، طراحی صفحه‌هات، مدل چاپ و فروشش برنامه‌ریزی کنم، یه کاری داشته باشم که با کتاب‌ها روزم بگذره و هر‌جا راه میرم بوی کتاب‌ها رو بشنوم.

نیازمند خواب زیادم، خواب خیلی خیلی زیاد، مثل خواب ابدی.

کاش همین الان یکی بغلم می‌کرد و من رو از دست خودم نجات می‌داد.

مادربزرگم همیشه می‌گفت خوشی‌ها و غم‌هات رو هیچ‌جا جار نزن. رفیقت غصه‌ی غم‌هات رو می‌خوره و دشمنت برای خوشی‌هات حسادت می‌کنه. شرمنده مادربزرگ، از یه جایی به بعد دیگه نشد تو خودم بریزم. وگرنه خفه می‌شدم. منفجر می‌شدم.

آخرین باری که همچین چیزی گفتم صبح خواب موندم.

نمیخوام فردا ۸ صبح بیدار شم برم کلاس.

نه انسان جالبی‌ام برای ارتباط، نه دوستی، نه این زندگی. خدایا جدی چی توی من دیدی که فکر کردی از پس همچین چیزهایی برمیام؟

از تویی که داری آسمون به این بزرگی، جهان به این وسعت و این همه کهکشان و اداره میکنی، توقع بیشتری می‌رفت.

خدایا خیلی ازت عصبانی و ناراحتم، نمیدونم کائنات، خدا هر چی که اسمت هست، به وسعت آسمون بالاسرم ازت ناراحتم.

همیشه از بودن خوشم میاد اما یک زمان‌هایی این‌قدر شدیده که دلم می‌خواد فریادش بزنم. و الان از اون زمان‌هاست. خوشم میاد از بودن!