fa
Feedback
تاکستان انگور

تاکستان انگور

رفتن به کانال در Telegram

نیلوفری که تاکستان شد!

نمایش بیشتر
إيران139 943دسته بندی مشخص نشده است
326
مشترکین
+224 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
+3930 روز
آرشیو پست ها
Ustad_Amir_Jan_Sabori_Ta_Ke_Bahar_Meayad_امیر_جان_صبوری_تا.mp33.94 MB

Hanozam - Official Video Clip Afghan Song.m4a3.47 MB

- متوجه می‌شوم که شما مزاری‌ها بی‌معرفتی در خونتان بوده، حتا منحیث غایب از تو نام نبردن؟ - نه. پ.ن: بله. در خون‌مان هست!

یاد جوانی به‌خیر..

بعله، دیگه رقم دوستش دارم..🤍

مردم کوکجر و ایبک و در کل مردم سمنگان یک عادت خوب دارند که وقتی از راه دور مهمان داشته باشند، در و همسایه را بیا می‌گویند و همه دور هم جمع شده از مهمان پذیرایی می‌کنند. دیشب ساعت دوازده به مقصد رسیده بودیم و مردم کوکجر -با وجود کار زیاد و عادتِ سحرخیزی‌شان- همه منتظر ما بودند و همان‌گونه که همیشه دوست داشته‌ام، خو‌ش‌آمد گفتند و خوش گذشت. امشب هم وقتی خسته و کوفته از سفرِ خرم و سارباغ به شهر ایبک رسیدیم، جایی مهمان شدیم و این‌جا هم شبیه دیشب در کنار صاحب‌خانه، دیگر دوستان‌شان هم هستند. همه منظم، مرتب و آراسته با لباس‌های زیبا. سر سفره هستیم که ناهید می‌گوید: الا اینا چطور خوبش چادر پوشیده‌اند. سعادت گفت: ها به‌خدا ما همی رقم بی‌چادر. ناهید: چطور صحیح‌گک فیشن کرده‌ و با سلیقه پیش مهمان‌های مزاری آمده‌اند. ما ره سیل کنین سیاه دود کرده‌گی. من: به ما مردم کی برسد دیگه؟ ما اونمو آدم‌هایی هستیم که اگر همین لحظه یک نفر بیاید و بخواهد ناز ما را کشیده بگوید: "دست‌هایم را لای موهایت ببرم و چطور و چنان.." بوخودا همی دست‌هایش لای موهای گره‌خورده و خاک‌پُر ما گیر می‌کند. نان تان ره بخورید که گشنه‌گی را مُردم.

به کوه‌ها و دره و کوچه‌باغ‌ها نگاه می‌کنم و به این می‌اندیشم که بهشت نازنین و دوست‌داشتنی در این جاده‌های خاکی قدم زده و به ا
+3
به کوه‌ها و دره و کوچه‌باغ‌ها نگاه می‌کنم و به این می‌اندیشم که بهشت نازنین و دوست‌داشتنی در این جاده‌های خاکی قدم زده و به این کوه‌ها نگاه کرده و‌ آب رودخانه را لمس کرده و.. خلاصه امروز خرم و سارباغ را با چشم‌های ایشان دیدم.

کاش می‌شد و می‌توانستم.. اصلن کاش ابزاری، چیزی اختراع می‌شد و می‌توانستی با آن، همان لحظه‌یی که در سفر هستی، تمام آن‌چه را که می‌بینی و به آن فکر می‌کنی، می‌نوشت. چه گفتم؟ نمی‌دانم خو مگم حرفم این اس که حس و حال خوب و خارق‌العاده‌یی دارم و به چیزهای خوب می‌اندیشم و چیزهای خوب می‌بینم و زنده‌گی می‌کنم. می‌دانم خانه بروم تمام این‌ها از کله‌ام می‌پرد و نمی‌توانم بنویسم.

سفره‌ی وطن، عطر خانه، طعم اصالت!
سفره‌ی وطن، عطر خانه، طعم اصالت!

مرتضا: ماه از پشت کوه برآمد وجیه. بگیر دیگه. یاسر: صبر همی دخترا خودشان ره عکس گرفته راهیستند. . آرین در پهلوی راننده: اشرف بچیش برِک می‌گیری یا از همین‌جا برِک کنم؟ وجیه: الا از همی پُلِ حضرت سلطان صحیح بروید که هر دفعه د همان‌جا یک گپ میشه. #خانواده♥️ #سفر_پُر_مخاطره

بوی سبزه‌زارِ دو طرفِ سرکِ تاشقرغان!🤍

کاش امروز ساختمان بیهقی را از نزدیک ندیده بودم!

همه دل برند او غم دل برد... #نظامی

بوخودا..🌚😁

امروز با رزما صراحت دیدار قاچاقی داشتم.😁 چون هر دو مسیرمان دیگه جای بود ولی مثل دوتا عاشق محروم همدیگر را مثل نیم ساعتی ملاق
امروز با رزما صراحت دیدار قاچاقی داشتم.😁 چون هر دو مسیرمان دیگه جای بود ولی مثل دوتا عاشق محروم همدیگر را مثل نیم ساعتی ملاقات کردیم😭🫠

پیش‌نویس: در نهم تیرماه یک‌سال از گفتگو نمی‌شده خو.. جان ما جور باشد. من: مادر مادر! می‌فهمین دوشنبه‌ی آینده چه گپ اس؟ مادر: نه چه گپ اس؟ من: نهم سرطان. مادر: خو؟ من: مادر نُه یک عددِ بیخی جادویی اس. مادر: چطور؟ من: میگن پشک نُه جان داره. مادر: اِه اگنی می‌گفتن هفت جان داره. من: ها مادر د افسانه‌ها همی قسم میگن. یگان فرهنگ‌ها هفت جان میگن و یگان‌تایش نُه‌تا. مادر: چرا ایی رقم می‌گفته باشن؟ من: مچم والا زیاد نمی‌فهمم. به‌خیالم که یک باور یا ضرب‌المثل عامیانه باشه. ریشه ایی باور هم شاید به توانایی فزیکی پشک‌ها برمی‌گشته باشه. شاید بخاطر ایی که از دار و درخت بالا میرن یا خود ره میندازند ایطویی میگن. مادر: ها شاید. من: خوو پشت پشک را ایلا کنین. می‌فهمین د منظومه‌ی شمسی ما هم نُه سیاره اس. یکی‌شان همی زمینی که خودما د او زنده‌گی می‌کنیم. مادر: سکوت. من: یک چیز بسیار جالب دیگه هم اس مادر بچیم. مادر: چه؟ من: هر عددی را که با نُه ضرب بزنیم و حاصل‌ضربِ آن‌ را دوباره جمع کنیم، باز نُه میشه. مادر: دیوانیم کدی رزما. من: صبر صبر میگم که چه رقم. مادر: خو بگو. من: ببینین خا. نُه ضرب‌ در دو مساوی به هجده میشه انی؟ مادر: ها. من: باز یک و هشت چند میشه؟ نُه. انی؟ مادر: ها. من: مثلن... باش یک عدد کلان‌تر شه بگویم. مادر با بی‌حوصله‌گی: خوو من: اینه یادم آمد. نُه ضرب‌ در هفت، چند میشه؟ شصت‌وسه. انی؟ مادر: هااا من: شش و سه هم باز نُه میشه. نُه ضرب‌ در هشت، هفتاد و دو میشه باز هفت و دو چند میشه؟ مادر: نُه. من: دیدین، دیدین که نُه یک عدد جادویی اس؟ [این‌بار خوش‌شان آمده و با ذوق به حرف‌هایم گوش می‌کنند.] من: د نهمِ سرطان، دوصدونُه روز از آشنایی‌ مه و فلانی می‌گذره مادر. مادر: اوهی! تو دیوانه هستی رزما. من: باز یک گپ دیگه. مادر: چه گپ؟ من: شاهین نجفی یک آهنگ داره به نام دوصدونُه. مادر: ایی هم نُه داره خو. من: بله بله اصل گپ همی اس. اونمو فلانی، اینمی آهنگِ دوصدونُهِ شاهین نجفی ره به یاد مه گوش می‌کنه. مادر: شما هردوی تان دیوانه هستین. برو که دیگ سوخت. من: یک چیزک دیگه ره هم بگویم باز میرم. مادر: مهمان میایه رزما برو دم دست مه نگیر. من: خوش میرم، صبر. مادر: تا که نگویی خو ایلا نمیتی، بگو. من: شب‌های روشنِ ما هم نُه شب اس. مادر: عه؟! من: هیچی، مه رفتم. 🌚

پیش‌نویس: در نهم تیرماه یک‌سال از گفتگو نمی‌شده خو.. جان ما جور باشد. من: مادر مادر! می‌فهمین دوشنبه‌ی آینده چه گپ اس؟ مادر: نه چه گپ اس؟ من: نهم سرطان. مادر: خو؟ من: مادر نُه یک عددِ بیخی جادویی اس. مادر: چطور؟ من: میگن پشک نُه جان داره. مادر: اِه اگنی می‌گفتن هفت جان داره. من: ها مادر د افسانه‌ها همی قسم میگن. یگان فرهنگ‌ها هفت جان میگن و یگان‌تایش نُه‌تا. مادر: چرا ایی رقم می‌گفته باشن؟ من: مچم والا زیاد نمی‌فهمم. به‌خیالم که یک باور یا ضرب‌المثل عامیانه باشه. ریشه ایی باور هم شاید به توانایی فزیکی پشک‌ها برمی‌گشته باشه. شاید بخاطر ایی که از دار و درخت بالا میرن یا خود ره میندازند ایطویی میگن. مادر: ها شاید. من: خوو پشت پشک را ایلا کنین. می‌فهمین د منظومه‌ی شمسی ما هم نُه سیاره اس. یکی‌شان همی زمینی که خودما د او زنده‌گی می‌کنیم. مادر: سکوت. من: یک چیز بسیار جالب دیگه هم اس مادر بچیم. مادر: چه؟ من: هر عددی را که با نُه ضرب بزنیم و حاصل‌ضربِ آن‌ را دوباره جمع کنیم، باز نُه میشه. مادر: دیوانیم کدی رزما. من: صبر صبر میگم که چه رقم. مادر: خو بگو. من: ببینین خا. نُه ضرب‌ در دو مساوی به هجده میشه انی؟ مادر: ها. من: باز یک و هشت چند میشه؟ نُه. انی؟ مادر: ها. من: مثلن... باش یک عدد کلان‌تر شه بگویم. مادر با بی‌حوصله‌گی: خوو من: اینه یادم آمد. نُه ضرب‌ در هفت، چند میشه؟ شصت‌وسه. انی؟ مادر: هااا من: شش و سه هم باز نُه میشه. نُه ضرب‌ در هشت، هفتاد و دو میشه باز هفت و دو چند میشه؟ مادر: نُه. من: دیدین، دیدین که نُه یک عدد جادویی اس؟ [این‌بار خوش‌شان آمده و با ذوق به حرف‌هایم گوش می‌کنند.] من: د نهمِ سرطان، دوصدونُه روز از آشنایی‌ مه و فلانی می‌گذره مادر. مادر: اوهی! تو دیوانه هستی رزما. من: باز یک گپ دیگه. مادر: چه گپ؟ من: شاهین نجفی یک آهنگ داره به نام دوصدونُه. مادر: ایی هم نُه داره خو. من: بله بله اصل گپ همی اس. اونمو فلانی، اینمی آهنگِ دوصدونُهِ شاهین نجفی ره به یاد مه گوش می‌کنه. مادر: شما هردوی تان دیوانه هستین. برو که دیگ سوخت. من: یک چیزک دیگه ره هم بگویم باز میرم. مادر: مهمان میایه رزما برو دم دست مه نگیر. من: خوش میرم، صبر. مادر: تا که نگویی خو ایلا نمیتی، بگو. من: شب‌های روشنِ ما هم نُه شب اس. مادر: عه؟! من: هیچی، مه رفتم. 🌚

اگر اونو "گفت و گفتم‌"ها یادتان رفته باشد، گفتگو را قلاچ کنم؟!👀🌚

اگر اونو "گفت و گفتم‌"ها یادتان رفته باشد، گفتگوی تاریخی را قلاچ کنم؟!👀🌚