525
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+57 روز
+2030 روز
در حال بارگذاری دادهها
جذب مشترکین
اکتبر '26اکتبر '26
اکتبر '26
+41
در 3 کانالها
سپتامبر '26
+31
در 3 کانالها
Get PRO
اوت '26
+74
در 5 کانالها
Get PRO
ژوئیه '26
+20
در 1 کانالها
Get PRO
ژوئن '26
+32
در 8 کانالها
Get PRO
مه '26
+32
در 4 کانالها
Get PRO
آوریل '26
+18
در 2 کانالها
Get PRO
مارس '26
+30
در 3 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+10
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+29
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+8
در 3 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+29
در 5 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+31
در 4 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+26
در 4 کانالها
Get PRO
اوت '25
+31
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+40
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+30
در 2 کانالها
Get PRO
مه '25
+133
در 2 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+25
در 1 کانالها
Get PRO
مارس '25
+45
در 6 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+35
در 5 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+257
در 4 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 25 اکتبر | +2 | |||
| 24 اکتبر | 0 | |||
| 23 اکتبر | +1 | |||
| 22 اکتبر | +2 | |||
| 21 اکتبر | +1 | |||
| 20 اکتبر | +1 | |||
| 19 اکتبر | 0 | |||
| 18 اکتبر | +4 | |||
| 17 اکتبر | +1 | |||
| 16 اکتبر | +3 | |||
| 15 اکتبر | 0 | |||
| 14 اکتبر | +9 | |||
| 13 اکتبر | +9 | |||
| 12 اکتبر | +1 | |||
| 11 اکتبر | 0 | |||
| 10 اکتبر | 0 | |||
| 09 اکتبر | +1 | |||
| 08 اکتبر | +1 | |||
| 07 اکتبر | +1 | |||
| 06 اکتبر | +1 | |||
| 05 اکتبر | +1 | |||
| 04 اکتبر | +2 | |||
| 03 اکتبر | 0 | |||
| 02 اکتبر | 0 | |||
| 01 اکتبر | 0 |
پستهای کانال
مه میگم چرا شور خورده روان هستم. فکر کنم شاید عامل درونی بود، چون به عقیدهٔ عقلای عصر حاضر، عامل بیرونی هیچ تأثیری ندارد؛ هررررررر چه بخواهی، در درون خودت است و از طی دل بخواهی، ممکن است.
| 2 | غزل جدید
مرا که مور و مگس بودهام به شیرینی
برای خسرو هفت آسمان رها کردی
مرا که خاطرم از موی تو پریشان بود
به شانههای زنان جهان رها کردی
مرا که خلوتم آکنده بود از عطر
حضور گرم نفسهای مخملین تو
مرا که کشتی طوفانگریز و متروکم
در آب در پی هر بادبان رها کردی
مرا که جز تو برای همه نفس بودم
مرا که بی تو پر و بالی از قفس بودم
چگونه مثل شکر حل نموده دریا را
به کوزه کرده و در استکان رها کردی
مرا که از همه دیوارها عبورم بود
مرا که کوه جهان ذرهی غرورم بود
مرا که عرش سلیمان به پای مورم بود
چگونه در دل این بیکران رها کردی
مرا که توسنی از بخت لنگم افتاده
که شیشهبند تو از چنگ سنگم افتاده
مرا که در خط دشمن تفنگم افتاده
گرفته در دهن از آسمان رها کردی
مرا به هیئت خاری درون گلدانت
و یا شبیه اسیران کنج زندانت
بدون بحث سر چیزهای معمولی
کشیده در پی پیشینیان رها کردی
#احمدجاوید_انوش | 70 |
| 3 | اعضای آن هیئت بلندپایه به حدی هندوانه و خربزه میخوردند که فردایش شاگردها، جای یک درس، دو درس از جناب استاد میشنیدند؛ یکی از دهان مبارکش و دومی از معدهی پرآشوبش.
#وی #گوگول #عبدالمجیداحمدی #ص۲۰ | 108 |
| 4 | بدون متن... | 119 |
| 5 | بدون متن... | 127 |
| 6 | شاید روزگار هیچوقت برای زنها عجیب نباشد؛ بلکه یک چیز متداوم یکنواخت است که سراسر آن را خلبازی مردها پر کرده است.
#تسخیرناپذیر #فالکنر #پرویزداریوش #ص۲۳۰ | 131 |
| 7 | فکاهی
.
.
من عاشق شنیدن فکاهی هستم. خوشحال میشوم، فکاهیهای تازهیی که شنیده اید، اینجا برایم بنویسید یا صوتی بگویید.
این پُست را پین میکنم. میماند تا هر زمانی که این کانال باشد و من باشم. شاید بتوانیم یک مجموعهٔ بزرگی بسازیم که وقتی که کسی برش سر زد، هوایش دیگر شود. | 168 |
| 8 | به گفته کلانتر: «یادباد آن روزگاران، یادباد!»
این وقت سال که میشد، آزمون ۲۰ فیسد دانشگاه را تمام کرده بودیم. مسعود از کابل آمده بود؛ تا قبل از رفتن به ترکیه، بلال نیز از آقچه میآمد. خانقاه خدابیامرز مکانی بود که همه جمع میشدند. کلانتر میخکوب، با یک بکس چرمی در شانه، از راه میرسید. فرهنگ پیام میماند که: «چند دقیقهی دیگر میرسم.» از طرفی، نوید کجخلق با بایسکیل ویشکیاش از راه میرسید. حمزه عابر و مجید خاکسار، طبق روال همیشهگی، هر دو یکجا از یک در وارد میشدند و از یک در بیرون.
من، مصطفا، خسرو و خدابیامرز در یک ساختمان سهطبقهای بودیم و اتاق خدابیامرز همان خانقاهی بود که همه گرد هم جمع میشدیم: یکی از صادق هدایت شکایت داشت؛ یکی آهنگی از استاد سراهنگ را بلند روشن کرده بود. دیگری بحث فوتبالی راه انداخته بود و رونالدو و مسی را به مقایسه میگرفت. در اینجا، رئالیها به دلیل زیادیِ تعدادشان، دست بازتری داشتند و موفقتر بودند.
وقت غذای شب میشد، همین تعداد نفر دور یک سفره کوچک جمع میشدیم و بیهیچ تکبری، هرچه بود را میخوردیم. چه بدانم، شاید گرسنه میبودیم که کبر یادمان میرفت و هرچه روی سفره بود را شکرگزارانه نوشجان میکردیم.
بعد از آن، دوباره بحثهای مذهبی، علمی تخیلی، کمیدی، سینمایی، ورزشی و... آغاز میشد. تا ساعتهای ۹ و ۱۰ شب ادامه داشت، تا اینکه تعداد این جمع کم شده میرفت و در آخر میماندیم ۴ یا ۵ نفر. همین تعداد نفر از خانقاه بیرون میشدیم و قدمزنان سرکهای چهارراهی سیدآباد را تا ۱۱ و ۱۱ونیم شب گز میکردیم. وقتی تصمیم میگرفتیم برگردیم به خانقاه، با خودمان نان اُزبیکی، تخممرغ، بادنجانرومی و مرچ میگرفتیم و میرفتیم درِ خانقاه را باز میکردیم و برای خلق شاهکار ۱۲ شبی، دست به هم داده، کرایی تخممرغ میپختیم و میخوردیم. حالا دیگر شکمهایمان سیر شده بود و همه با دستهایشان روی شکم را بهصورت دورهیی میمالید و عاروقی به نشانه سیری میزد و میگفت: «او پدر ای کبابه نالت!😁» و بعد یکییکی میخوابیدیم.
پ.ن؛ چند شبی است دلتنگ همان شبنشینیهایمان شدهام ولی روزگار، آن جمع را یکییکی با فرسنگها فاصله از هم دور ساخته است.💔 | 108 |
| 9 | بدون متن... | 150 |
| 10 | دل جمع این زمان چه امکان است
ریشه گل کرد و رفت دانهٔ ما
#دیوانبیدل #بیدل #بهداروند #ج۱ #ص۲۰۶ | 154 |
| 11 | فکر کنم ماشین کالاشویی مخصوص شاعرشویی هم اختراع شد.🥴
بیایید، شاعرها را بشوییم. خاکسار بچیم، بیا اول تره بشویم که زیاد لباست کهنه استک. | 151 |
| 12 | تحفههای تمکین جان بیضایی (برادرزادهٔ فرهنگ) | 155 |
| 13 | بدون متن... | 2 |
| 14 | شما چه رقم مخلوق هستین؟ | 167 |
| 15 | ۱۲:۲۷ نیمه شب! درد دل دو جوانی که آیندهٔ وطن به اونا وابسته است.😭😂 | 164 |
| 16 | یک پشهٔ لعنتی را در هوا قاپیدم. مشتم را محکم فشار دادم و بعد رهایش کردم. تیییو افتاد روی کمپلم. چارپلاق افتاده بود. هیچ تکانی نمیخورد. یک امپلق زدمش تا بیفته روی زمین؛ اما در همان هوا ملاقی زد و پرید و رفت. لعنتی!😭😭 | 169 |
| 17 | در رمان «تسخیرناپذیر»، یک بیبی بدمجنگ است که از هیچ بلایی نمیترسد. اتفاقهای رمان در زمان جنگ داخلی امریکا میگذرد. سربازان شمالی یکبار غلط میکنند که خانهٔ این بیبی را غارت میکنند. بعد بیبی -که روزا میلارد- نام دارد، میرود دنبال مالهای غارتشدهاش تا پس بگیرد. وقتی به نزد جنرال مربوطه میرسد، میگوید: «از خانه من نقرهها و قاطرها و بردههایم را سربازهای تو بردند.» جنرال هم که در وضعیت بحرانی است، مالهای ربوده شدهٔ او را میخواهد برگرداند. یک دستوری مینویسد و پایش امضا میکند و میدهد. اما یک خطای کوچک زبانی در این دستور رخ میدهد؛ بیبی روزا دو تا قاطر داشت که یکی نامش «صدتایی» و دیگری نامش «دهی» بود. جنرال مسکین، این نامها را رقم میپندارد.
بعد خدا به این بیبی روزای بدمجنگ میدهد دگر. چنان به جان بزنی را شروع میکند که نیم بودیجهٔ لشکر جنرال گرانت را این بیبی میخورد.😂 یک صندوق نقره و دو برده و دو قاطر، تبدیل به عاید بزرگی برای بیبی روزا میشود.
داماد این بیبی روزا، شخصی را برای محافظت از او گماشته بوده. آن شخص وقتی میبیند که این بیبی روزا، چنین به سلاخی ارتش همت گماشته، میگوید: «وقتی سرهنگ سارتوریس [همان داماد بیبی روزا] از اینجا میرفت، به من سفارش کرد در مقابل ژنرال گرانت و قشونش از شما مواظبت کنم. حالا من انگشت به دهن مونده ام که شاید بهتر باشه یکی به لینکلن بگه در مقابل روزا خانم میلارد، مواظب ژنرال گرانت باشه.»😂🤝 | 166 |
| 18 | به دروغ به دروغ چای انداختنشه سیل کو😂♥️ | 249 |
| 19 | چه استراحت خوبیست در جوار خودم
خودم برای خودم با خودم کنار خودم
همین دقیقه که این شعر را تمام کنم
از این شلوغِ شما می روم به غار خودم
به سمت هیچ تنم را اشاعه خواهم داد
به گوش او برسانید، رهسپار خودم
چه لذتی است که یک صبح سرد پاییزی
کنار پنجره باشم در انتظار خودم
گلی نزد به سرم زندگی اجازه دهید
خودم گلی بگُذارم سر مزار خودم
اگرچه این همه سخت است نازنین، بپذیر
دلم به کار تو باشد سرم به کار خودم
احسان افشاری | 167 |
| 20 | جنگ: عملی بوده حیوانی و شنیع و ناستوده که بشر از قرنهای خیلی طولانی، تا حدود هفت قرن قبل هم به آن میپرداخته است. تصاویری از آن دوران و آن اعمال حیوانی تا حدود دو قرن قبل نیز موجود بوده که اینک بر اثر فرسایش و ناکارایی، از آرشیفها دور ریخته شده است. انسان امروزی، جزئیات روشنی از آن در دست ندارد و برایش آن عمل قابل تصور نیست.
#فرهنگانسانهایحیوانخوی
#هانوانخوماک
#سالنشر۲۶۷۴
#جلد۳
#ص۴۳۷ | 189 |
