تاکستان انگور
الذهاب إلى القناة على Telegram
326
المشتركون
+224 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
+3930 أيام
أرشيف المشاركات
- متوجه میشوم که شما مزاریها بیمعرفتی در خونتان بوده، حتا منحیث غایب از تو نام نبردن؟
- نه.
پ.ن: بله. در خونمان هست!
مردم کوکجر و ایبک و در کل مردم سمنگان یک عادت خوب دارند که وقتی از راه دور مهمان داشته باشند، در و همسایه را بیا میگویند و همه دور هم جمع شده از مهمان پذیرایی میکنند. دیشب ساعت دوازده به مقصد رسیده بودیم و مردم کوکجر -با وجود کار زیاد و عادتِ سحرخیزیشان- همه منتظر ما بودند و همانگونه که همیشه دوست داشتهام، خوشآمد گفتند و خوش گذشت. امشب هم وقتی خسته و کوفته از سفرِ خرم و سارباغ به شهر ایبک رسیدیم، جایی مهمان شدیم و اینجا هم شبیه دیشب در کنار صاحبخانه، دیگر دوستانشان هم هستند. همه منظم، مرتب و آراسته با لباسهای زیبا. سر سفره هستیم که ناهید میگوید: الا اینا چطور خوبش چادر پوشیدهاند.
سعادت گفت: ها بهخدا ما همی رقم بیچادر.
ناهید: چطور صحیحگک فیشن کرده و با سلیقه پیش مهمانهای مزاری آمدهاند. ما ره سیل کنین سیاه دود کردهگی.
من: به ما مردم کی برسد دیگه؟ ما اونمو آدمهایی هستیم که اگر همین لحظه یک نفر بیاید و بخواهد ناز ما را کشیده بگوید: "دستهایم را لای موهایت ببرم و چطور و چنان.." بوخودا همی دستهایش لای موهای گرهخورده و خاکپُر ما گیر میکند. نان تان ره بخورید که گشنهگی را مُردم.
+3
به کوهها و دره و کوچهباغها نگاه میکنم و به این میاندیشم که بهشت نازنین و دوستداشتنی در این جادههای خاکی قدم زده و به این کوهها نگاه کرده و آب رودخانه را لمس کرده و.. خلاصه امروز خرم و سارباغ را با چشمهای ایشان دیدم.
کاش میشد و میتوانستم.. اصلن کاش ابزاری، چیزی اختراع میشد و میتوانستی با آن، همان لحظهیی که در سفر هستی، تمام آنچه را که میبینی و به آن فکر میکنی، مینوشت.
چه گفتم؟ نمیدانم خو مگم حرفم این اس که حس و حال خوب و خارقالعادهیی دارم و به چیزهای خوب میاندیشم و چیزهای خوب میبینم و زندهگی میکنم. میدانم خانه بروم تمام اینها از کلهام میپرد و نمیتوانم بنویسم.
مرتضا: ماه از پشت کوه برآمد وجیه. بگیر دیگه.
یاسر: صبر همی دخترا خودشان ره عکس گرفته راهیستند.
.
آرین در پهلوی راننده: اشرف بچیش برِک میگیری یا از همینجا برِک کنم؟
وجیه: الا از همی پُلِ حضرت سلطان صحیح بروید که هر دفعه د همانجا یک گپ میشه.
#خانواده♥️
#سفر_پُر_مخاطره
Repost from «پایا، Paya»
امروز با رزما صراحت دیدار قاچاقی داشتم.😁
چون هر دو مسیرمان دیگه جای بود ولی مثل دوتا عاشق محروم همدیگر را مثل نیم ساعتی ملاقات کردیم😭🫠
پیشنویس: در نهم تیرماه یکسال از گفتگو نمیشده خو..
جان ما جور باشد.
من: مادر مادر! میفهمین دوشنبهی آینده چه گپ اس؟
مادر: نه چه گپ اس؟
من: نهم سرطان.
مادر: خو؟
من: مادر نُه یک عددِ بیخی جادویی اس.
مادر: چطور؟
من: میگن پشک نُه جان داره.
مادر: اِه اگنی میگفتن هفت جان داره.
من: ها مادر د افسانهها همی قسم میگن. یگان فرهنگها هفت جان میگن و یگانتایش نُهتا.
مادر: چرا ایی رقم میگفته باشن؟
من: مچم والا زیاد نمیفهمم. بهخیالم که یک باور یا ضربالمثل عامیانه باشه. ریشه ایی باور هم شاید به توانایی فزیکی پشکها برمیگشته باشه. شاید بخاطر ایی که از دار و درخت بالا میرن یا خود ره میندازند ایطویی میگن.
مادر: ها شاید.
من: خوو پشت پشک را ایلا کنین. میفهمین د منظومهی شمسی ما هم نُه سیاره اس. یکیشان همی زمینی که خودما د او زندهگی میکنیم.
مادر: سکوت.
من: یک چیز بسیار جالب دیگه هم اس مادر بچیم.
مادر: چه؟
من: هر عددی را که با نُه ضرب بزنیم و حاصلضربِ آن را دوباره جمع کنیم، باز نُه میشه.
مادر: دیوانیم کدی رزما.
من: صبر صبر میگم که چه رقم.
مادر: خو بگو.
من: ببینین خا. نُه ضرب در دو مساوی به هجده میشه انی؟
مادر: ها.
من: باز یک و هشت چند میشه؟ نُه. انی؟
مادر: ها.
من: مثلن... باش یک عدد کلانتر شه بگویم.
مادر با بیحوصلهگی: خوو
من: اینه یادم آمد. نُه ضرب در هفت، چند میشه؟ شصتوسه. انی؟
مادر: هااا
من: شش و سه هم باز نُه میشه.
نُه ضرب در هشت، هفتاد و دو میشه باز هفت و دو چند میشه؟
مادر: نُه.
من: دیدین، دیدین که نُه یک عدد جادویی اس؟
[اینبار خوششان آمده و با ذوق به حرفهایم گوش میکنند.]
من: د نهمِ سرطان، دوصدونُه روز از آشنایی مه و فلانی میگذره مادر.
مادر: اوهی! تو دیوانه هستی رزما.
من: باز یک گپ دیگه.
مادر: چه گپ؟
من: شاهین نجفی یک آهنگ داره به نام دوصدونُه.
مادر: ایی هم نُه داره خو.
من: بله بله اصل گپ همی اس. اونمو فلانی، اینمی آهنگِ دوصدونُهِ شاهین نجفی ره به یاد مه گوش میکنه.
مادر: شما هردوی تان دیوانه هستین. برو که دیگ سوخت.
من: یک چیزک دیگه ره هم بگویم باز میرم.
مادر: مهمان میایه رزما برو دم دست مه نگیر.
من: خوش میرم، صبر.
مادر: تا که نگویی خو ایلا نمیتی، بگو.
من: شبهای روشنِ ما هم نُه شب اس.
مادر: عه؟!
من: هیچی، مه رفتم. 🌚
پیشنویس: در نهم تیرماه یکسال از گفتگو نمیشده خو.. جان ما جور باشد.
من: مادر مادر! میفهمین دوشنبهی آینده چه گپ اس؟
مادر: نه چه گپ اس؟
من: نهم سرطان.
مادر: خو؟
من: مادر نُه یک عددِ بیخی جادویی اس.
مادر: چطور؟
من: میگن پشک نُه جان داره.
مادر: اِه اگنی میگفتن هفت جان داره.
من: ها مادر د افسانهها همی قسم میگن. یگان فرهنگها هفت جان میگن و یگانتایش نُهتا.
مادر: چرا ایی رقم میگفته باشن؟
من: مچم والا زیاد نمیفهمم. بهخیالم که یک باور یا ضربالمثل عامیانه باشه. ریشه ایی باور هم شاید به توانایی فزیکی پشکها برمیگشته باشه. شاید بخاطر ایی که از دار و درخت بالا میرن یا خود ره میندازند ایطویی میگن.
مادر: ها شاید.
من: خوو پشت پشک را ایلا کنین. میفهمین د منظومهی شمسی ما هم نُه سیاره اس. یکیشان همی زمینی که خودما د او زندهگی میکنیم.
مادر: سکوت.
من: یک چیز بسیار جالب دیگه هم اس مادر بچیم.
مادر: چه؟
من: هر عددی را که با نُه ضرب بزنیم و حاصلضربِ آن را دوباره جمع کنیم، باز نُه میشه.
مادر: دیوانیم کدی رزما.
من: صبر صبر میگم که چه رقم.
مادر: خو بگو.
من: ببینین خا. نُه ضرب در دو مساوی به هجده میشه انی؟
مادر: ها.
من: باز یک و هشت چند میشه؟ نُه. انی؟
مادر: ها.
من: مثلن... باش یک عدد کلانتر شه بگویم.
مادر با بیحوصلهگی: خوو
من: اینه یادم آمد. نُه ضرب در هفت، چند میشه؟ شصتوسه. انی؟
مادر: هااا
من: شش و سه هم باز نُه میشه.
نُه ضرب در هشت، هفتاد و دو میشه باز هفت و دو چند میشه؟
مادر: نُه.
من: دیدین، دیدین که نُه یک عدد جادویی اس؟
[اینبار خوششان آمده و با ذوق به حرفهایم گوش میکنند.]
من: د نهمِ سرطان، دوصدونُه روز از آشنایی مه و فلانی میگذره مادر.
مادر: اوهی! تو دیوانه هستی رزما.
من: باز یک گپ دیگه.
مادر: چه گپ؟
من: شاهین نجفی یک آهنگ داره به نام دوصدونُه.
مادر: ایی هم نُه داره خو.
من: بله بله اصل گپ همی اس. اونمو فلانی، اینمی آهنگِ دوصدونُهِ شاهین نجفی ره به یاد مه گوش میکنه.
مادر: شما هردوی تان دیوانه هستین. برو که دیگ سوخت.
من: یک چیزک دیگه ره هم بگویم باز میرم.
مادر: مهمان میایه رزما برو دم دست مه نگیر.
من: خوش میرم، صبر.
مادر: تا که نگویی خو ایلا نمیتی، بگو.
من: شبهای روشنِ ما هم نُه شب اس.
مادر: عه؟!
من: هیچی، مه رفتم. 🌚
