uk
Feedback
تاکستان

تاکستان

Закритий канал

نیلوفری که تاکستان شد!

Показати більше
Іран143 362Категорія не вказана
250
Підписники
-124 години
-37 днів
-1330 днів
Архів дописів
وای_آن_دل_که_بدو_از_تو_نشانی_نرسد.mp34.47 MB

وای_آن_دل_که_بدو_از_تو_نشانی_نرسد.mp34.47 MB

"تلخ روزی که ز شهد تو بیانی نرسد."

برگ زردی با سماجت شاخه را چسبیده بود دست‌های خویش و دامان تو‌ اَم آمد به یاد

به عکس خورشید در آب نگاه کرده گفت: کاش به محله‌ی ما بیایی و سراغ خانه‌ی دیوانه را بگیری. وقتی وارد خانه شدی، من از شادیِ آمدنِ تو دست از پا نشناسم و زمانی‌که بخواهم حرفی بزنم تو بگویی: باران را ببین چقدر قشنگ است، حیف نیست وقتی باران می‌بارد، ما حرف بزنیم؟ از من بخواهی برویم و قدم بزنیم. من هم سراسیمه کفش‌هایم را پا کرده با تو وارد راهی شوم که پایان ندارد. همین‌طور قدم می‌زنیم، من به تو نگاه می‌کنم و می‌بینم که با چشمان بسته به آسمان خیره شده‌ای. بعدن چه می‌شود؟ شاید به خیابانِ پُر جمعیت برسیم و از کسی بپرسیم این‌جا چه خبر است؟ و او بگوید نمایشگاهِ هنر و موسیقی. ما هم که تشنه‌ی این دو.. دل‌مان می‌خواهد داخل برویم که متوجه می‌شویم برای ورود به تکت نیاز است و زمانی‌که جیب‌های مان را می‌بینیم، هیچی نیست. بعد چه می‌شود؟ مجبوریم برگردیم. این روز ها آدم‌های بی‌پول حق ندارند عاشق هنر باشند. ولی تویی که برای هر مشکل راه‌حلی در جیب داری، انگشتری را که شاید در یکی از روزهای تولدت برایت هدیه بدهم و آن‌گاه در دست داری، به مرد تکت فروش می‌دهی و خواهش می‌کنی که ما را به داخل اجازه بدهد. وارد تالار می‌شویم و چون انگشتری که در ازای آن تکت دریافت کرده بودیم زیاد قیمت نبود، حق نداریم در ردیف‌های نخست بنشینیم. حالا تو بگو کنسرت از کی باشد؟ شاید بخواهی از همایون شجریان باشد یا کیهان کلهر! نه، این‌ها را من می‌خواهم. تو دوست داری سمفونی هفتم بتهوون را بشنویم و می‌شنویم.

Repost from N/a
فلانی جان را در این آهنگ می‌بینم.

Repost from N/a
1d2bccc7_2756_43b9_8f41_6dce79630fceNA_140_audio_only_medium_m.mp34.62 MB

Repost from N/a
83c43f93-f10e-4b56-804a-7c470dbbe57c.mp34.25 MB

نعمت حسینی -که نمی‌دانم کیست- درباره‌ی تأثیرپذیری لیلا صراحت از فروغ، حرف زده آن را رد کرده. یک‌‌ جا گفته: "فروغ سوای تولد دیگرش در بسیاری از شعرهایش، وجه فردگرایانه داشته و به حوزه‌ی فردی پرداخته است." همین‌جا هم خودم را دیدم که وقتی بخواهم چیزی بنویسم، بیرون از من هیچی نیستم.

برای دوتا دختر خانمِ عزیز و دوست‌داشتنی! ترموز چای و بوره‌ی ما تا فراهم است بنشین که در حضور تو اندوه سرخم است میلت به هرچه هست، از آن قصّه کن، بخند باور بکن به حق که غنیمت همین دم است از فلم دوست‌داشتنیِ خودت بگو از مود روز حرف بزن، حرف کی کم است؟! غیبت بکن که دختر پتیاره‌ای فلان.. بسیار آنچنانی.. و آن‌طوری.. آدم است ماما فلان، میان عروسی چه گفته بود؟ داماد با چنین زن خود خوب در غم است؟ دیوانه قصّه کن! که همین قصه‌های تو تسکین مطلق همه‌ی دردهایم است خونی میان خنده‌ی تو موج می‌زند خندیدنت به قتل غم ما مصمّم است اصلا نپرس: "خسته از این حرف‌ها شدی؟" چون پاسخم: "ادامه بده! عاشق استم!" است #عبدالله_عزیزی

جان و روانش از درد، مانند آسمان زرد روحش سقوط می‌کرد، خورشیدوار هر شام #عبدالله_عزیزی نمی‌دانم چرا غروب در ذهنم با اشعار ایشا
جان و روانش از درد، مانند آسمان زرد روحش سقوط می‌کرد، خورشیدوار هر شام #عبدالله_عزیزی نمی‌دانم چرا غروب در ذهنم با اشعار ایشان گره خورده.

منم!

+1
Hip_Hop_Archive.mp310.97 MB

من اگر شاهین بودم، همیشه عاشقانه می‌خواندم.

این حس چیست؟ این‌که‌ وقتی کسی از تو تعریف می‌کند، یا در کل آدم‌ها حرف‌های خوبی درباره‌‌ات می‌گویند، بیشتر از پیش حسِ ناکافی بودن می‌کنی و این حس، آن‌گونه که نشان می‌دهی نیست. می‌دانی که چیزهایی خوبی در تو هست و نمی‌بینی‌شان؛ ولی به‌گونه‌ی بسیار افراطی کمال‌گرا هستی. از خودت بیش از آن‌چه که باید، توقع داری. یک چیز، یا باید بدون نقص و کامل باشد و یا اصلن نباشد. از آدم‌ها و دوست‌داشتن‌ها گرفته تا کوچک‌ترین اتفاق‌هایی که روزمره در زنده‌گی‌ات می‌افتد. همان بیتی‌ست که می‌گوید: "تا نیمه چرا ای دوست؟ لاجرعه مرا سرکش/من فلسفه‌یی دارم، یا خالی و یا لبریز" زمانی، به یک دوست گفته بودم، یک نفر که از دور نگاه کند بیشتر متوجه می‌شود. متوجه چه؟ خوب، داستانش طولانی‌ست و زیاد به آن‌چه می‌خواهم بگویم، ربط ندارد خوو مگم جانِ گپ این‌جاست که وقتی جمله‌ی بالا را در صفحه‌ی پیامش می‌نوشتم، متوجه شدم که خودم به این‌که از دور به خود نگاه کنم، بیشتر از آن عزیز نیاز دارم و گاهی این کار را کرده‌ام. همه‌کس و همه‌چیز را از خودم گرفته در گوشه‌یی تنها نشسته به درون خودم سفر کرده‌ام. خط‌خطی‌هایم را بارها و بارها خوانده‌ام، عکاسی‌هایم را دیده‌ام، به عکس‌های خودم نگاه کرده‌ هربار بیشتر از پیش به زیبا‌یی‌ام پی برده‌ام. پی برده‌ام که چطور تمام لحظه‌ها را زیسته‌ام، تمام غروب‌ها را، تمام شب‌های نخستینِ ماه‌های مه‌شیدی را و تمام شب‌هایی را که ماه، ماهتاب شده بود. لحظه‌یی نبوده که از کنار پدیده‌یی بی‌تفاوت و بدون اندیشیدن به هستی‌ِ آن گذشته باشم. باری، در یکی از همین روایت‌های روزمره‌گی‌هایم گفته بودم... وی وی یادم نیست چه گفته بودم. در بیان آن‌چه در ذهن دارم، ناتوان هستم و هنگام مشاهده‌ی آدم‌ها، کوه‌ها، آسمان، خورشید، دریا و همه‌کس و همه‌چیز به‌گونه‌ی عجیبی به آن‌ها توجه می‌کنم و فکرهای عمیقی در سرم می‌آیند؛ ولی زمانی‌که بخواهم درباره‌ی‌شان بنویسم، نمی‌توانم. هیچ‌گاه چیزی را که در ذهن دارم، بیان نکرده‌ام. یعنی نتوانسته‌ام بیان کنم. شاید برای همین باشد که می‌خواهم از آن‌ها عکس بگیرم. حتا از -به چشم اطرافیان- بی‌ارزش‌ترین چیزها عکس گرفته‌ام. از حباب‌های هنگامِ جوش آمدن آب، از دیگِ شیرِ روی دیگدان، از چوب‌های در حالِ سوختن، از قطره‌های مایع‌ظرف‌شویی آن‌گاه که روی ظرف‌شویک* پخش می‌شود، از پاکتِ خسته/تخمه‌یی که برادرم برایم داده، از اختراع‌های پدرم، از آبی که هنگام آب‌کشِ جامه‌ها از شیرِ آب درون تشت می‌ریخت و خلاصه از همه‌چیز... . گاهی از دور به این‌ها نگاه می‌کنم و پی می‌برم که آن‌قدر هم خودم را هدر نداده‌ام؛ ولی کافی نیست. این‌گونه بودن برایم کافی‌ نیست. اگر چیزی بنویسم، عکسی بگیریم، نواری بسازم یا هر کار و حرفِ دیگر... هنگام نوشتن و گرفتن و ساختنِ آن و پیش از این‌که جایی بفرستم، خیال می‌کنم شاه‌کار کرده‌ام؛ ولی کافی‌ست تمام شود و یک نفر غیر از من آن‌ را بخواند، ببیند و درباره‌اش چیزی بگوید. دیگر برایم تمام می‌شود. چرا؟ چون کافی نیست. به خودم می‌گویم می‌توانستی بهتر باشی. این متن می‌توانست با واژه‌های قوی و افکارِ قوی‌تر نوشته شود، یا این عکس می‌توانست با زاویه و کیفیتِ بهتری گرفته شود و هزار و یک "باید" دیگر که درونِ ذهنِ همیشه درگیرِ من هست و رهایم نمی‌کنند. تا این‌جا شف‌شف بود، شفتالو این است که مجله‌ی گندمین را می‌خواندم. هربار که همی گندمین منتشر شود، من جایی هستم که نمی‌توانم همان روز بخوانم. این‌بار هم شبیه دفعه‌ی پیش مجله را باز کرده یک نگاه کلی به عناوین و اسم‌ها و عکس‌هایش انداختم و بعد، دنبال ایله‌گردی‌هایم رفتم. یک‌ونیم روز می‌شود کتابی می‌خوانیم که درباره‌ی مسئله و حلِ آن، مسائل ضروری و غیر ضروری و این چیزها می‌گوید، کله‌ام زیاد کار نکرد و نمی‌کند. فقط این را درک کردم که در بین چالش‌هایی‌که این هفته با آن دست و پنجه نرم می‌کنم، گندمین ساده‌ترین‌شان است و می‌توانم هفته‌ی بعد بخوانم؛ ولی نمی‌دانم چرا همه‌چیز را کنار گذاشته به جانِ پیش‌فرضِ مسئله چنگ انداخته‌ام. القصه‌.. در میان آن‌ همه روایتِ خوب و قوی، به نوشته‌ی خودم رسیدم. چقدر بی‌حوصله و با سرعت و ناامیدانه روایت کرده‌ام. یعنی هیچی از این پنج سال نداشتم که بنویسم؟ داشتم بسیار چیزها بودند که باید نوشته می‌شدند و نشدند. در ضمن، اصلن توقع نداشتم که نشر شود فقط برای این‌که حرفِ بهشتِ عزیز و دوست‌داشتنی را زمین نگذاشته باشم، نوشتم و حالا بعد از خواندنش، به این همه‌ چیزِ گدود که در بخش شف‌شف گفتم، فکر می‌کنم. پ.ن: عزیزان و خانواده و دیگرانی را که مرا از دور می‌بینند، نمی‌دانم؛ ولی من از خودم بسیار توقع دارم و اووووقدر حوصله ندارم که روی خودم کار کنم تا تمام‌ آن‌ها برآورده شود. بررررو بابا جانم جور باشد. یک‌تا پ.ن دیگر: ظرف‌شویک* هم اونمو چیزی‌ اس که همراهش دیگه و کاسه‌ی چرب را می‌شوریم.

منم! 🫠

مگم همی رُزما گفتنِ عشقکم خوشم آمد. 🌚

من: مادر همو کالای مه اتو کنین. مادر: ای رزما جان قربانت شوم همی کالای مه اتو کو نگو. من: مادر ناوقت میشه خو. مادر: تو کی اتو کدن مره خوش می‌کنی. یگان کار دیگه بگو. چپلی‌های ته جور کدی؟ من: دل تان مادر جان. اگر کالای مه اتو نمی‌کنین، آرایش نمی‌کنم و خودم اتو می‌کنم که ناوقت نشود. مادر: کالای ته کجا ماندی؟ #مصور_خان_زور_را_خو_می‌بینی؟

امروز محفل بچه‌ی عمه‌ام اس، یک ساعت شده پیش آیینه نشسته‌ام تا دیر شود و بگویند موتر آمده و من فقط لباس پوشیده حرکت کنم و بگویم، موتر زود آمد و فرصت نبود آرایش کنم.